تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۲۳ - تا خاک آستانه جانان مقام ماست
تا خاک آستانه جانان مقام ماست
در بزم عیش جرعه راحت بجام ماست
گفتی: فلان بکوی من از خاک کمتر است
این هم چو بنگری سبب احترام ماست
زاهد حرام گفت می لعل را، بلی
ما زائریم و میکده بیت الحرام ماست
تا بر درش بخاک مذلت نشسته ایم
سلطان چار بالش گردون غلام ماست
روی چو زر بخاک درش تا نهاده ایم
در ملک عشق سکه شاهی بنام ماست
در بزم عیش جرعه راحت بجام ماست
گفتی: فلان بکوی من از خاک کمتر است
این هم چو بنگری سبب احترام ماست
زاهد حرام گفت می لعل را، بلی
ما زائریم و میکده بیت الحرام ماست
تا بر درش بخاک مذلت نشسته ایم
سلطان چار بالش گردون غلام ماست
روی چو زر بخاک درش تا نهاده ایم
در ملک عشق سکه شاهی بنام ماست
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۲۴ - خطش بگرد عارض مهوش برآمده است
خطش بگرد عارض مهوش برآمده است
آری، بنفشه با گل او خوش برآمده است
دل سوی باغ میکشدم، کان بهار را
بر طرف لاله سبزه دلکش برآمده است
خطی عجب دمیده، رخی بر فروخته
چون سبزه خلیل کز آتش برآمده است
هر شب بیاد سلسله زلف درهمش
صد آهم از درون مشوش برآمده است
شاهی، سری بعالم دیوانگی برآر
چون قصه با بتان پریوش برآمده است
آری، بنفشه با گل او خوش برآمده است
دل سوی باغ میکشدم، کان بهار را
بر طرف لاله سبزه دلکش برآمده است
خطی عجب دمیده، رخی بر فروخته
چون سبزه خلیل کز آتش برآمده است
هر شب بیاد سلسله زلف درهمش
صد آهم از درون مشوش برآمده است
شاهی، سری بعالم دیوانگی برآر
چون قصه با بتان پریوش برآمده است
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۲۵ - بازم خدنگ غمزه زنی بر دل آمده است
بازم خدنگ غمزه زنی بر دل آمده است
بازم ز عشق واقعه ای مشکل آمده است
بر دیگران کشیده خدنگ جفای خویش
این نکته ام ز یار بسی بر دل آمده است
آنکو نکرد سجده بمحراب ابرویی
مردود شد ز قبله که ناقابل آمده است
نخل ترت که آب گل و یاسمین بریخت
تا در کدام آب و هوا حاصل آمده است
شاهی بکوی عشق گر افتاده ای منال
پایت ز آب دیده خود در گل آمده است
بازم ز عشق واقعه ای مشکل آمده است
بر دیگران کشیده خدنگ جفای خویش
این نکته ام ز یار بسی بر دل آمده است
آنکو نکرد سجده بمحراب ابرویی
مردود شد ز قبله که ناقابل آمده است
نخل ترت که آب گل و یاسمین بریخت
تا در کدام آب و هوا حاصل آمده است
شاهی بکوی عشق گر افتاده ای منال
پایت ز آب دیده خود در گل آمده است
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۲۷ - ابرو ز من متاب، که دل دردمند تست
ابرو ز من متاب، که دل دردمند تست
تیری که خورده ام ز کمان بلند تست
آباد، کشوری که تویی شهریار آن
آزاد، بنده ای که گرفتار بند تست
زلفی بتاب رفته و ابرو گره زده
بیچاره آنکه صید کمان و کمند تست
ای واعظ این حدیث کجا قول ما کجا
هنگامه برشکن، که نه هنگام پند تست
فرموده ای که شاهی از این در کمینه ایست
مپسند به روی اینهمه غم گر پسند تست
تیری که خورده ام ز کمان بلند تست
آباد، کشوری که تویی شهریار آن
آزاد، بنده ای که گرفتار بند تست
زلفی بتاب رفته و ابرو گره زده
بیچاره آنکه صید کمان و کمند تست
ای واعظ این حدیث کجا قول ما کجا
هنگامه برشکن، که نه هنگام پند تست
فرموده ای که شاهی از این در کمینه ایست
مپسند به روی اینهمه غم گر پسند تست
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۲۸ - چشم ستمگرت که بخون در کمین نشست
چشم ستمگرت که بخون در کمین نشست
تیغی کشیده، در ره مردان دین نشست
با روی آتشین چو گذشتی ببوستان
گل را ز انفعال، عرق بر جبین نشست
سرو سهی که خاسته بود از چمن بناز
چون دید شکل قد ترا، بر زمین نشست
چون لاله داغدار، جهانی ز خط یار
کان سبزه بر کنار گل و یاسمین نشست
در خون نشست شاهی مسکین ز عشق تو
بیچاره چونکه با تو نشست، اینچنین نشست
تیغی کشیده، در ره مردان دین نشست
با روی آتشین چو گذشتی ببوستان
گل را ز انفعال، عرق بر جبین نشست
سرو سهی که خاسته بود از چمن بناز
چون دید شکل قد ترا، بر زمین نشست
چون لاله داغدار، جهانی ز خط یار
کان سبزه بر کنار گل و یاسمین نشست
در خون نشست شاهی مسکین ز عشق تو
بیچاره چونکه با تو نشست، اینچنین نشست
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۳۳ - با طره تو سنبل شوریده حال چیست؟
با طره تو سنبل شوریده حال چیست؟
جاییکه ابروی تو نماید، هلال چیست؟
تا بر درت طریق گدایی گرفته ام
دانسته ام که سلطنت بیزوال چیست
حالا بوصل تو فلکم عشوه میدهد
تا بخت خوابناک مرا در خیال چیست
مرغان باغ را چو نسیمی کفایتست
با گل بگوی کین همه غنج و دلال چیست؟
با آنکه باختیم سر اندر رهش چو گوی
روزی نگفت شاهی شوریده، حال چیست
جاییکه ابروی تو نماید، هلال چیست؟
تا بر درت طریق گدایی گرفته ام
دانسته ام که سلطنت بیزوال چیست
حالا بوصل تو فلکم عشوه میدهد
تا بخت خوابناک مرا در خیال چیست
مرغان باغ را چو نسیمی کفایتست
با گل بگوی کین همه غنج و دلال چیست؟
با آنکه باختیم سر اندر رهش چو گوی
روزی نگفت شاهی شوریده، حال چیست
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۳۸ - دوش از رخ تو بزم گدایان چراغ داشت
دوش از رخ تو بزم گدایان چراغ داشت
وز دیدن تو دیده گلستان و باغ داشت
هر جلوه ای که شاهد مه داشت بر فلک
دل با فروغ روی تو زانها فراغ داشت
با شام طره تو نهان بود کار دل
آن روی دلفروز مرا با چراغ داشت
چون سبزه و گلست ز هجرت بخاک و خون
آن دل که ذوق سبزه و گل در دماغ داشت
چون لاله چاک شد دل شاهی ز سوز عشق
کز گلشن زمانه بسی درد و داغ داشت
وز دیدن تو دیده گلستان و باغ داشت
هر جلوه ای که شاهد مه داشت بر فلک
دل با فروغ روی تو زانها فراغ داشت
با شام طره تو نهان بود کار دل
آن روی دلفروز مرا با چراغ داشت
چون سبزه و گلست ز هجرت بخاک و خون
آن دل که ذوق سبزه و گل در دماغ داشت
چون لاله چاک شد دل شاهی ز سوز عشق
کز گلشن زمانه بسی درد و داغ داشت
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۵۶ - هر دم ز عشق، بر دل من صد بلا رسد
هر دم ز عشق، بر دل من صد بلا رسد
آری، بدور حسن تو اینها مرا رسد
جانم بلب رسید در این محنت و هنوز
تا کار دل ز دیدن رویت کجا رسد
انعام عام تو همه را میرسد، چه شد
گر ناوکی به سینه این مبتلا رسد؟
در جلوه گاه دوست رسیدن، نه حد ماست
آنجا مگر شمال رود یا صبا رسد
شاهی بر آستان ارادت نشسته است
با درد خو گرفته، که روزی دوا رسد
آری، بدور حسن تو اینها مرا رسد
جانم بلب رسید در این محنت و هنوز
تا کار دل ز دیدن رویت کجا رسد
انعام عام تو همه را میرسد، چه شد
گر ناوکی به سینه این مبتلا رسد؟
در جلوه گاه دوست رسیدن، نه حد ماست
آنجا مگر شمال رود یا صبا رسد
شاهی بر آستان ارادت نشسته است
با درد خو گرفته، که روزی دوا رسد
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۶۲ - دل بی رخ تو جانب گلشن نمیکشد
دل بی رخ تو جانب گلشن نمیکشد
خاطر بسوی لاله و سوسن نمیکشد
بخرام سوی باغ، که گل با وجود تو
خوبی نمیفروشد و دامن نمیکشد
ای بخت خواب رفته، کجایی، که در فراق
آن میکشم ز دوست که دشمن نمیکشد
آن را که در فراق کسی تیره گشت روز
در بزم عیش باده روشن نمیکشد
گر دست راحت است و گر خنجر ستم
شاهی ز اختیار تو گردن نمیکشد
خاطر بسوی لاله و سوسن نمیکشد
بخرام سوی باغ، که گل با وجود تو
خوبی نمیفروشد و دامن نمیکشد
ای بخت خواب رفته، کجایی، که در فراق
آن میکشم ز دوست که دشمن نمیکشد
آن را که در فراق کسی تیره گشت روز
در بزم عیش باده روشن نمیکشد
گر دست راحت است و گر خنجر ستم
شاهی ز اختیار تو گردن نمیکشد
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۷۰ - تا بر گل تو جعد گره گیر بسته اند
تا بر گل تو جعد گره گیر بسته اند
در گردنم ز زلف تو زنجیر بسته اند
از تنگنای عشق تو جستن ره خلاص
مشکل توان، که رخنه تدبیر بسته اند
قومی که میدهند نشان از تو، غافلند
کاهل وقوف را دم تقریر بسته اند
من بعد، ما و ناله و فریاد چون جرس
زین همرهان که بار به شبگیر بسته اند
شاهی بدام زلف تو زانرو اسیر ماند
کش دست و پا به رشته تقدیر بسته اند
در گردنم ز زلف تو زنجیر بسته اند
از تنگنای عشق تو جستن ره خلاص
مشکل توان، که رخنه تدبیر بسته اند
قومی که میدهند نشان از تو، غافلند
کاهل وقوف را دم تقریر بسته اند
من بعد، ما و ناله و فریاد چون جرس
زین همرهان که بار به شبگیر بسته اند
شاهی بدام زلف تو زانرو اسیر ماند
کش دست و پا به رشته تقدیر بسته اند
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۷۷ - پیکان غمزه را چو بتان آب میدهند
پیکان غمزه را چو بتان آب میدهند
اول نشان به سینه احباب میدهند
خاک رهش به مردم آسوده کی رسد
کاین توتیا به دیده بیخواب میدهند
سیلی میان هر مژه ما را ز روی تست
صد خار را ز بهر گلی آب میدهند
مژگان تو که یاری آن چشم میکنند
تیغی کشیده در کف قصاب میدهند
شاهی به مجلس غم از آن میرود ز دست
کش ساقیان دیده می ناب میدهند
اول نشان به سینه احباب میدهند
خاک رهش به مردم آسوده کی رسد
کاین توتیا به دیده بیخواب میدهند
سیلی میان هر مژه ما را ز روی تست
صد خار را ز بهر گلی آب میدهند
مژگان تو که یاری آن چشم میکنند
تیغی کشیده در کف قصاب میدهند
شاهی به مجلس غم از آن میرود ز دست
کش ساقیان دیده می ناب میدهند
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۸۲ - رفتیم، اگر چه دل به غمت دردمند بود
رفتیم، اگر چه دل به غمت دردمند بود
در چین طره تو اسیر کمند بود
بلبل به آه و ناله چمن را وداع کرد
کان بزم را ترانه او ناپسند بود
دشوار مینمود سفر با فراغ بال
چون مرغ دل به دام کسی پای بند بود
القصه، در فراق سرآمد شمار عمر
سرمایه وصال که داند که چند بود
راضی نشد که تکیه زند بر سریر ملک
درویش را که پایه همت بلند بود
خوش کردی ای رقیب، که آتش زدی بدل
کاین داغ بر جراحت ما سودمند بود
شاهی بهیچ روی ز تاب غمت نجست
عمری اگر چه بر سر آتش سپند بود
در چین طره تو اسیر کمند بود
بلبل به آه و ناله چمن را وداع کرد
کان بزم را ترانه او ناپسند بود
دشوار مینمود سفر با فراغ بال
چون مرغ دل به دام کسی پای بند بود
القصه، در فراق سرآمد شمار عمر
سرمایه وصال که داند که چند بود
راضی نشد که تکیه زند بر سریر ملک
درویش را که پایه همت بلند بود
خوش کردی ای رقیب، که آتش زدی بدل
کاین داغ بر جراحت ما سودمند بود
شاهی بهیچ روی ز تاب غمت نجست
عمری اگر چه بر سر آتش سپند بود
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۸۴ - آن یار خشم رفته که با ما بجنگ بود
آن یار خشم رفته که با ما بجنگ بود
دی سنبلش ز تاب می آشفته رنگ بود
ای واعظ، ار حدیث تو ننشست در ضمیر
عیبم مکن، که گوش بر آواز چنگ بود
عمری چو خاک، بر سر کویت شدم مقیم
آخر ز رهگذار تو بادم بچنگ بود
فرهاد را ز میوه شیرین، حلاوتی
روزی نشد که لایق دیوانه سنگ بود
تیغ از چه بود بر صف دلها کشیدنت؟
با لشکر شکسته چه حاجت به جنگ بود؟
شاهی سیاه نامه شد و رند و عشقباز
بگذاشت نام زهد ریایی، که ننگ بود
دی سنبلش ز تاب می آشفته رنگ بود
ای واعظ، ار حدیث تو ننشست در ضمیر
عیبم مکن، که گوش بر آواز چنگ بود
عمری چو خاک، بر سر کویت شدم مقیم
آخر ز رهگذار تو بادم بچنگ بود
فرهاد را ز میوه شیرین، حلاوتی
روزی نشد که لایق دیوانه سنگ بود
تیغ از چه بود بر صف دلها کشیدنت؟
با لشکر شکسته چه حاجت به جنگ بود؟
شاهی سیاه نامه شد و رند و عشقباز
بگذاشت نام زهد ریایی، که ننگ بود
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۸۵ - عمری دهان تنگ توام در خیال بود
عمری دهان تنگ توام در خیال بود
جان رمیده را همه فکر محال بود
رفت آنکه در مسائل عشق و رموز شوق
ز ابرو و غمزه با تو جواب و سؤال بود
گفتم: رسد میان توام باز در کنار
گفتا: برو که آنچه تو دیدی خیال بود
شرم آیدم که سجده برد پیش پای کس
آن سر که سالها برهت پایمال بود
آشفته رفت گفته شاهی در این غزل
آری، بفکر زلف تو شوریده حال بود
جان رمیده را همه فکر محال بود
رفت آنکه در مسائل عشق و رموز شوق
ز ابرو و غمزه با تو جواب و سؤال بود
گفتم: رسد میان توام باز در کنار
گفتا: برو که آنچه تو دیدی خیال بود
شرم آیدم که سجده برد پیش پای کس
آن سر که سالها برهت پایمال بود
آشفته رفت گفته شاهی در این غزل
آری، بفکر زلف تو شوریده حال بود
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۹۷ - ای فتنه را دو نرگس شوخ تو رازدار
ای فتنه را دو نرگس شوخ تو رازدار
من بهر محنتم، دگران را بنازدار
جانا تو نازنینی و خلقی نیازمند
چشمی بناز جانب اهل نیاز دار
از نقش کائنات مبین جز خیال دوست
یعنی ز غیر، دیده غیرت فرازدار
تر شد بساط هر چمن از گریه های ابر
با غنچه گو که لب به شکر خنده بازدار
شاهی، به جد جهد چو کاری نساختی
بنشین و دیده بر کرم کارساز دار
من بهر محنتم، دگران را بنازدار
جانا تو نازنینی و خلقی نیازمند
چشمی بناز جانب اهل نیاز دار
از نقش کائنات مبین جز خیال دوست
یعنی ز غیر، دیده غیرت فرازدار
تر شد بساط هر چمن از گریه های ابر
با غنچه گو که لب به شکر خنده بازدار
شاهی، به جد جهد چو کاری نساختی
بنشین و دیده بر کرم کارساز دار
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۹۹ - ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگر
ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگر
عالم ز تو خراب و تو در عالمی دگر
ایندم که در رکاب توام، خون من بریز
ترسم که عمر امان ندهد تا دمی دگر
تیری زدی و ریش دل آسوده شد ز درد
هان! ای طبیب خسته دلان، مرهمی دگر
بلبل ز شوق نعره زنان در حریم باغ
گل هر زمان به مجلس نامحرمی دگر
شاهی، ز گریه سیل براین آب و گل مریز
کاین خانه پست میشود از شبنمی دگر
عالم ز تو خراب و تو در عالمی دگر
ایندم که در رکاب توام، خون من بریز
ترسم که عمر امان ندهد تا دمی دگر
تیری زدی و ریش دل آسوده شد ز درد
هان! ای طبیب خسته دلان، مرهمی دگر
بلبل ز شوق نعره زنان در حریم باغ
گل هر زمان به مجلس نامحرمی دگر
شاهی، ز گریه سیل براین آب و گل مریز
کاین خانه پست میشود از شبنمی دگر
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۱۰ - هرکس گرفته دامن سرو بلند خویش
هرکس گرفته دامن سرو بلند خویش
مائیم و گوشه ای و دل دردمند خویش
زاهد به کوی عافیتم مینمود راه
روی تو دید، گشت پشیمان ز پند خویش
تا نیشکر شکسته نشد کام از او نیافت
در وی کسی رسد که بر آید ز بند خویش
در راه انتظار تو چشمم سفید شد
آخر غباری از ره سم سمند خویش
شاهی ز غلام تست، ز کوی خودش مران
خنجر مکش بر آهوی سر در کمند خویش
مائیم و گوشه ای و دل دردمند خویش
زاهد به کوی عافیتم مینمود راه
روی تو دید، گشت پشیمان ز پند خویش
تا نیشکر شکسته نشد کام از او نیافت
در وی کسی رسد که بر آید ز بند خویش
در راه انتظار تو چشمم سفید شد
آخر غباری از ره سم سمند خویش
شاهی ز غلام تست، ز کوی خودش مران
خنجر مکش بر آهوی سر در کمند خویش
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۲۸ - ای در غم تو حاصل من درد و داغ هم
ای در غم تو حاصل من درد و داغ هم
آشفته دل ز فتنه زلفت، دماغ هم
یکشب، ز چهره مجلس ما را فروغ ده
تا شمع گوشه ای بنشیند، چراغ هم
سودای کویت از سر من میبرد برون
گلگشت بوستان و تماشای باغ هم
ویرانه ایست گلشن عیشم، که هیچگه
بلبل بدانطرف نپرد، بلکه زاغ هم
شاهی که بی فروغ رخت سوخت همچو شمع
دارد غم تو وز همه عالم فراغ هم
آشفته دل ز فتنه زلفت، دماغ هم
یکشب، ز چهره مجلس ما را فروغ ده
تا شمع گوشه ای بنشیند، چراغ هم
سودای کویت از سر من میبرد برون
گلگشت بوستان و تماشای باغ هم
ویرانه ایست گلشن عیشم، که هیچگه
بلبل بدانطرف نپرد، بلکه زاغ هم
شاهی که بی فروغ رخت سوخت همچو شمع
دارد غم تو وز همه عالم فراغ هم
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۲۹ - هر شب بدل حکایت خود در میان نهم
هر شب بدل حکایت خود در میان نهم
دل را ز سوز عشق تو داغ نهان نهم
روزم چو راه نیست در آن کوی، هر شبی
آیم رخ نیاز بر آن آستان نهم
نه قوتی که آیم از این ورطه بر کنار
نه محرمی که راز دلی در میان نهم
بگشای لب به پرسش من، کز غمت مرا
نزدیک شد که مهر ابد بر دهان نهم
با عاشقی که شرح دهم داستان خویش
صد داغ تازه بر دل آن ناتوان نهم
چون گل مخند در رخ هر کس، که ناگهان
همچون صبا ز دست تو سر در جهان نهم
شاهی حکایت از لب لعل تو میکند
طوطی کجاست تا شکرش در دهان نهم
دل را ز سوز عشق تو داغ نهان نهم
روزم چو راه نیست در آن کوی، هر شبی
آیم رخ نیاز بر آن آستان نهم
نه قوتی که آیم از این ورطه بر کنار
نه محرمی که راز دلی در میان نهم
بگشای لب به پرسش من، کز غمت مرا
نزدیک شد که مهر ابد بر دهان نهم
با عاشقی که شرح دهم داستان خویش
صد داغ تازه بر دل آن ناتوان نهم
چون گل مخند در رخ هر کس، که ناگهان
همچون صبا ز دست تو سر در جهان نهم
شاهی حکایت از لب لعل تو میکند
طوطی کجاست تا شکرش در دهان نهم
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۳۲ - ما دل به چین زلف دلارام بسته ایم
ما دل به چین زلف دلارام بسته ایم
در باده لبش طمع خام بسته ایم
آخر توان به کعبه کویش طواف کرد
چون عزم جزم کرده و احرام بسته ایم
دعوی زهد کرده به دوران حسن او
تهمت نگر که بر دل بدنام بسته ایم
ای مرغ بوستان، تو و نوروز و نوبهار
پرواز ما مجوی، که در دام بسته ایم
گفتی: چراست شاهی از این آستانه دور
ما دیده از رخ تو بناکام بسته ایم
در باده لبش طمع خام بسته ایم
آخر توان به کعبه کویش طواف کرد
چون عزم جزم کرده و احرام بسته ایم
دعوی زهد کرده به دوران حسن او
تهمت نگر که بر دل بدنام بسته ایم
ای مرغ بوستان، تو و نوروز و نوبهار
پرواز ما مجوی، که در دام بسته ایم
گفتی: چراست شاهی از این آستانه دور
ما دیده از رخ تو بناکام بسته ایم