تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - گرمی گریه به سودای تو دامانم سوخت
گرمی گریه به سودای تو دامانم سوخت
همچو صبح از اثر داغ، گریبانم سوخت
هیچ جایی اثری نیست ز خاکستر من
آتش عشق تو از بس که پریشانم سوخت
کیست این شعله ی بی باک ندانم، کآمد
آنچنان در نظرم گرم که مژگانم سوخت
از سموم چمن عشق چو شاخ سنبل
استخوان ها همه در پیکر عریانم سوخت
کم ز پروانه نیم، لیک ندیدم هرگز
آن قدر گرمی ازان شمع که بتوانم سوخت
قاتلم را نشناسند درین بزم، که عشق
همچو پروانه به شب های چراغانم سوخت
سبزه ی دامن جویم، ولی از شوق سلیم
حسرت تشنگی ریگ بیابانم سوخت
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - سر نهادن به سر کوی غمت تسلیم است
سر نهادن به سر کوی غمت تسلیم است
خاستن از سر جان عشق ترا تعظیم است
شوق دیدار به هرجا که شود حوصله سوز
تیشه ی بتگری از ناخن ابراهیم است
مطلب کسوت سلطان و گدا خرسندی ست
هر کلاهی که سری گرم کند دیهیم است
نیک و بد آنچه ز طفلان دبستان شنود
طفل را هوشی اگر هست، همه تعلیم است
نه همین گل به سر از عزت زر جا دارد
دلنشین همه کس نغمه ی ساز از سیم است
این سرشکی که تو داری به ره شوق، سلیم
در یبابان مشو ایمن که ز طوفان بیم است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۰۱ - خونم از دوری می در تن لاغر خشک است
خونم از دوری می در تن لاغر خشک است
چون گل آینه ام ریشه ی جوهر خشک است
حیرت از این همه سامان سرشک است مرا
که به چشمم مژه چون دست توانگر خشک است
عشق بحری ست کز آلودگی کام درو
چون پر و بال بط اندام شناور خشک است
چه عجب گر خبر ما به عزیزان نرسد
نامه چون خشک بود، بال کبوتر خشک است
نیست بر پیکر ما آفتی از عشق سلیم
چه غم از آتش اگر بال سمندر خشک است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۳۲ - عاشقانیم، به ما طعنه ی دیگر خود نیست
عاشقانیم، به ما طعنه ی دیگر خود نیست
گر بود دامن ما پاره، ولی تر خود نیست
نتوانیم ز انصاف گذشت ای زاهد
سبحه هرچند عزیز است، چو ساغر خود نیست
همره نامه فرستم دل خود را سویش
خون او سرختر از خون کبوتر خود نیست
تنگدستان محبت ز کجا، زر ز کجا
سر و جان در ره یار است ولی زر خود نیست
ز آشنایان تو ای آب بقا در عالم
خبر از خضر نداریم [و] سکندر خود نیست
وصل معشوق کسی را چو دهد دست سلیم
چه زیان است در اسلام، برادر خود نیست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۳۵ - همه تن خون دل من همچو دهان زخم است
همه تن خون دل من همچو دهان زخم است
همه اندام من از درد، مکان زخم است
چاره ی درد دلم کاوش مژگان تو کرد
این غلط بوده که الماس زیان زخم است
زخم از بس به سر زخم بود بر دل من
تا جگر تیر تو آنجا به میان زخم است
باورم نیست که تا روز قیامت برود
حسرت روی تو در دل چو نشان زخم است
مرهم از زخم دلم می کشد آزار سلیم
بی سبب نیست اگر دشمن جان زخم است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۴۱ - لطف این دلشکنان [در حق] ما معلوم است
لطف این دلشکنان [در حق] ما معلوم است
هر که دارد کرمی، آن به گدا معلوم است
می برد حسرت کوی تو ز دنیا خورشید
دارد از بهر همین رو به قفا، معلوم است
مرد بی برگ و نوا را ز جهان رنگی نیست
حال دست تهی از رنگ حنا معلوم است
شاهد پاکی طینت، سخن ما کافی ست
جوهر ذاتی چینی ز صدا معلوم است
می دهد ظاهر هر کس خبر از باطن او
رتبه ی پیرهن آری ز قبا معلوم است
زین گلستان به سرت هست تمنای گلی
می توان یافت، ز خار کف پا معلوم است
راستی شاهد ناسازی طالع باشد
سرگرانی ضعیفان به عصا معلوم است
ناله ی سوخته حال دل ما پرسی
حال این قافله از بانگ درا معلوم است
موج می، خط نجات است قدح نوشان را
نیست زاهد به تو معلوم، به ما معلوم است
رقم جبهه خط بندگی ماست سلیم
گر ندانند بتان این، به خدا معلوم است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۴۲ - هر کجا حرف تو آید به میان، گل گوش است
هر کجا حرف تو آید به میان، گل گوش است
همه تن شمع زبان است، ولی خاموش است
صبحدم بلبل شوریده کجا، خواب کجا
بگذارید که از نکهت گل بیهوش است
نیست چشمی که ز آهم نبود اشک آلود
دود غمخانه ی ما نوحه گر خاموش است
در کفم گر درمی هست چه دانم ز کجاست
رقم سکه ی انعام جهان مغشوش است
هیچ کس نیست که از حرص نخورده ست فریب
همچو نرگس همه را حلقه ی زر در گوش است
بهترین گوهر گنجینه ی هستی سخن است
گر سخن جان نبود، مرده چرا خاموش است؟
قدردانی ز حریفان چو نمانده ست سلیم
به نوازش چو سبو دست خودم بر دوش است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۵۰ - بیخودی از گل روی تو کند بلبل صبح
بیخودی از گل روی تو کند بلبل صبح
گل شب بو شود از نکهت زلفت گل صبح
چمن حسن تو از آب لطافت سبز است
بر رخت زلف بود تازه تر از سنبل صبح
عمر ما صرف هواداری شمع و گل شد
گاه پروانه شامیم [و] گهی بلبل صبح
جام عشرت منه از کف که خزان زود کند
نوبهار چمن عمر تو فصل گل صبح
زلف شام غمم از بس بود آشفته سلیم
شانه گیر است ز آمیزش او کاکل صبح
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشد؟
چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشد؟
زر ماهی ز سفر کردن دریا باشد
سایه ی بال هما بستر آسایش نیست
ای خوش آن خواب که در سایه ی عنقا باشد
محتسب چون به در میکده آید، گوید
پیر میخانه که: خوش باشد، اگر جا باشد!
شیخ حیف است که در حلقه ی مستان آید
بگذارید که در صومعه تنها باشد
شست و شویی بده ای باطن می زاهد را
که دگر طعنه به مستان نزند، تا باشد
دوستی نیست خصومت که ترقی نکند
در دلش کینه ی من روغن و دیبا باشد
عقل و دین و دل و جان را همه از ما بردی
ای بت عهدشکن، پیش تو اینها باشد
آفتابی تو و عالم به وجود تو خوش است
حیف باشد که نباشی تو و دنیا باشد
جام می گیر سلیم این همه آشفته مباش
غم عالم نخورد مرد چو دانا باشد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۷۳ - در چمن دوش صبا بوی تو سودا می کرد
در چمن دوش صبا بوی تو سودا می کرد
گل به کف داشت زر و غنچه گره وا می کرد
سرو قد تو ز بیرون چو خرامان بگذشت
چمن از رخنه ی دیوار تماشا می کرد
نتوان کام به زور از لب معشوق گرفت
گر میسر شدی این کار، زلیخا می کرد
گوشه گیری چو من ایام ندیده ست، کجاست
آنکه دایم هوس دیدن عنقا می کرد
رخصت گریه مرا نیست، وگرنه مژه ام
خنده ی موج، گره بر لب دریا می کرد
آنچه در حوصله گنجد به طلب، گر موسی
زود بیهوش نمی گشت تماشا می کرد
نتوانم که کشم منت بیگانه سلیم
چاره ی درد دلم ورنه مسیحا می کرد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - نه همین از تو مرا گرد غم از سینه رود
نه همین از تو مرا گرد غم از سینه رود
از تماشای تو زنگ از دل آیینه رود
رشکم آید به گدایی که به دریوزه ی می
بر در میکده ها در شب آدینه رود
گر در آتش فکنم همنفسان، ممکن نیست
که مرا داغ می از خرقه ی پشمینه رود
طور از شعله ی دیدار تو همچون طفلان
پی آتش به در خانه ی آیینه رود
غیر را مصلحتی هست ز دیوان سلیم
دزد، کی بهر تماشا سوی گنجینه رود؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۹۰ - می خورم خون که حنا آن کف پا می بوسد
می خورم خون که حنا آن کف پا می بوسد
لب من تشنه ی آن است و حنا می بوسد
دست بوس تو کسی را که میسر باشد
یارب آن را ز کجا تا به کجا می بوسد
گر شفاعت نکند خون گرفتاران را
پای او را ز چه آن زلف دو تا می بوسد
خضر را ما نشناسیم، بیا ای ساقی
که لب تشنه ی ما دست ترا می بوسد
دوش می گفت به یاران که ببینید سلیم
که لب جام می و گه لب ما می بوسد!
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۹۲ - گل به غفلت ز گلستان جهان برخیزد
گل به غفلت ز گلستان جهان برخیزد
غنچه از خواب در ایام خزان برخیزد
گر سبک می روم از بزم تو بیرون چه عجب
گرد هر طور که بنشست چنان برخیزد
جسم خاکی ست غباری که میان من و اوست
ای خوش آن لحظه که آن هم ز میان برخیزد
گر لب تشنه ی خود را به لب جوی نهم
دود چون اشک من از آب روان برخیزد
دارد ای دوست ز تو شکوه ی بسیار سلیم
وای اگر مهر خموشی ز دهان برخیزد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۰۳ - درد ما خسته دلان تن به مداوا ندهد
درد ما خسته دلان تن به مداوا ندهد
صندل آن به که دگر دردسر ما ندهد
دلم از نقش تو در سینه تسلی نشود
کام مرغان قفس را گل دیبا ندهد
سخت کاری ست به سر بردن مجنون در شهر
به که دیوانه ز کف دامن صحرا ندهد
هر کجا حسن تو از چهره نقاب اندازد
فرصت دیدن یوسف به زلیخا ندهد
در چمن بیند اگر جلوه ی بالای ترا
ریشه سرو دگر آب به بالا ندهد
گر دو رنگی نکند در چمن دهر سلیم
باغبان آب به شاخ گل رعنا ندهد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - جا به هر دل که گرفت او، دگر از جا نرود
جا به هر دل که گرفت او، دگر از جا نرود
عکسش از آینه چون صورت دیبا نرود
با حریفان ز تو عیب است سواری کردن
به که آهوی حرم جانب صحرا نرود
در سرایی که تویی، گر همه محشر خیزد
طفل از خانه برون بهر تماشا نرود
نیست ممکن که صبا پیش مقیمان چمن
نام کویت چو برد، بوی گل از جا نرود
جلوه ای کز قد او دیده ای امروز سلیم
نیست ممکن که دماغ تو به بالا نرود
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - شمع، برقع ز پی پاس تجلی دارد
شمع، برقع ز پی پاس تجلی دارد
پرده ی صورت فانوس چه معنی دارد
کار در عشق رسانده ست به جایی مجنون
که سیه خانه ز پیراهن لیلی دارد
خانه ای نیست که بی سایه ی قدش باشد
گرچه سرو است، ولی عادت طوبی دارد
دیگر از بهر رفوکاری چاک دل کیست
که گل از خار به کف سوزن عیسی دارد
طالب آملی ای کاش شود زنده سلیم
تا بداند سخن تازه چه معنی دارد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۲۳ - از نفس آنچه دلم دید، ز زنجیر ندید
از نفس آنچه دلم دید، ز زنجیر ندید
گریه را چون سخن عشق گلوگیر ندید
چون صبا پای سبک نه، که درین ره مجنون
آنچه از نقش قدم دید ز زنجیر ندید
پیش ما رسم تواضع ز تواضع خیزد
خم نشد گردن ما تا خم شمشیر ندید!
تا خیال تو به جاسوسی دل ها برخاست
هیچ کس را بجز از من ز تو دلگیر ندید
کرده معشوق خود آن را، عجبی نیست اگر
روی نان را به همه عمر، گدا سیر ندید
غافل از جلوه ی سبزان نتوان بود سلیم
آنچه در هند دلم دید، به کشمیر ندید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - اهل شیراز، بهشتی صفتان دهرند
اهل شیراز، بهشتی صفتان دهرند
هرکه را مار غمی زهر زند، پازهرند
در صفاهان نتوان بی می شیرازی بود
اهل دریا همه محتاج به آب نهرند
هرکس خوب که بینی به جهان، شیرازی ست
راست گفتند که نیکان همه از یک شهرند
شیوه ی صلح کل از بس که در ایشان عام است
نتوان گفت که از دشمن خود در قهرند
از صفات خوش و اخلاق پسندیده سلیم
نتوان گفت که این طایفه اهل دهرند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۲۷ - روزگار از چمن وصل توام دور افکند
روزگار از چمن وصل توام دور افکند
آن سرشکم که مرا از مژه ی حور افکند
چون صبوحی زده از خانه برآمد، خورشید
روشنی را ز حجاب رخ او دور افکند
حسن مغرور چو شمشیر جفا کرد بلند
خویش را شور جنون بر سر منصور افکند
تاب سرپنجه ی اقبال سلیمان داری
دست بتوانی اگر در کمر مور افکند
شب که سر داد دلم آه به سیاره سلیم
آتشی بود که در خانه ی زنبور افکند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۳۹ - کاروانی دگر از مصر هوس می آید
کاروانی دگر از مصر هوس می آید
مژده ی یوسفی از بانگ جرس می آید
طالع شهرت پروانه بلا شد در عشق
ورنه بی تابی او از همه کس می آید
چون صبا بوی سر زلف تو آرد گستاخ
سرزده تا به دلم همچو نفس می آید
کرده محرومی باغم به اسیری خشنود
زان که بوی چمن از چوب قفس می آید
ناامیدی روش اهل طلب نیست سلیم
از هما آنچه نیاید، از مگس می آید