تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۰ - نیست راهی بحرم تا که مناجات بریم
نیست راهی بحرم تا که مناجات بریم
رخت ناچار سوی دیر خرابات بریم
خرقه آلوده بمی سینه پر از شرک و ریا
با چه رو روی بحق بهر مناجات بریم
حکمت فلسفی و دفتر بی معنی فقه
که خرد گرنه ببازار خرافات بریم
آفت عجب و حسد خرمن طاعات بسوخت
بخرابات پناه از همه آفات بریم
نشناسی بحقیقت تو اگر پیر مغان
بنشان ره بدر او بکرامات بریم
نفس چون بختی مست است بر او بار گناه
تحفه این است نداریم که طاعات بریم
یکجهان حاجت روی سیه و ناامید
طلب آشفته سوی قاضی حاجات بریم
چند ای شیخ تو در ورطه نفی و اثبات
ما برونت دمی از نفی وز اثبات بریم
ذات علیا علی ار چشم بود بشناسش
کاز صفاتش نتوان پی بسوی ذات بریم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۹ - خبرت هست که چون با تو در آمیخته ام
خبرت هست که چون با تو در آمیخته ام
با تو پیوسته زعالم همه بگسیخته ام
نقد دل گمشده در خاک در تو زازل
بیهده خاک سر کوی بتان بیخته ام
مرغ دل در خم زلفت نه کنون منزل کرد
آشیانی است که طرحش زازل ریخته ام
همه شب هم نفس مرغ شب آویزم من
عجبی نیست که در زلف تو آویخته ام
تا حوادث نبرد ره بمن طعن رقیب
بدر میکده رحمت بگریخته ام
دست حق آنکه پی تفرقه اهل هوس
تیغش آشفته بصد جهد برآهیخته ام
یا علی دست مرا گیر که از خلق جهان
همه بگریخته در دامنت آویخته ام
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۳ - از دهان تو حدیثی چو بوهم اندیشم
از دهان تو حدیثی چو بوهم اندیشم
عقده نقطه موهوم شود حل پیشم
تا زابروی کجش یافته ام خط امان
از کجیهای تو ای چرخ کجا اندیشم
گر بود ساقی ما بر سر پیمان الست
من به پیمانه کشی از همه مستان پیشم
شاید از کیش زچرخم پی قربان آرند
زانکه قربانی تو ای بت کافر کیشم
تاج سر خاک رهت کسوت من مهر رخت
در طریقت عجبی نیست اگر درویشم
من و بوسیدن نوشین لب به از عسلست
که چو زنبور زنند از همه جانب نیشم
منکه از ناوک خونریز نظر مجروحم
آه از آن روز که بهبود پذیرد ریشم
بر درت طوق بگردن رسد آشفته شها
که سگانت بشمارند زلطف از خویشم
دشت پرگرگ بود مرتعم ایدست خدا
تو بر آن گله شبانی و منت آن میشم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۷ - چند با چشمه خور روی تو نتوان دیدن
چند با چشمه خور روی تو نتوان دیدن
چند قانع شوم از وصل بهجران دیدن
از نظر غایبی ولیک توان چون خورشید
از تو در هر سر کو نور فراوان دیدن
توئی آن بی سر و سامان که مکانت نبود
شایدت سوی چو من بی سر و سامان دیدن
رشک دارم بصبا گرچه شدت محرم راز
غیر را گرد در و بام تو نتوان دیدن
گل رخسار تو میباید آن قد ورنه
گو چه خیزد زگل سرو خرامان دیدن
با خم طره اش و آن لب نوشین ای خضر
فارغ از ظلمتم و چشمه حیوان دیدن
نه از آن غبغب سیمین و شکنج خم زلف
گوی سیمین نتوان در خم چوگان دیدن
باغبانا چو دهد دست خط و چهره دوست
تابکی در چمن لاله و ریحان دیدن
چند در بند تن ای دل شده ای خون زفراق
کار آسان شده جان دادن جانان دیدن
گفتمش زلف تو در خواب بدست آمد دوش
گفت آشفته بس این خواب پریشان دیدن
لابه کردم که نکوتر کن از این تعبیری
رفع اشکال کنم شایدت آسان دیدن
گفت آری بوصالم رسی آندم که توان
خویشتن را بدرشاه خراسان دیدن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۸ - چه ای ای عشق که دیدار تو نتوان دیدن
چه ای ای عشق که دیدار تو نتوان دیدن
وصل چون نیست بسازیم بهجران دیدن
من همان روز که دل شد گرو مهر بتان
شدم آماده بجان داغ فراوان دیدن
ایدل از سر سر زلف بتانت چه گشود
بجز از سلسله ها بی سر و سامان دیدن
چشم آن تاب ندارد که ببیند رخ تو
راستی چشمه خورشیدی و نتوان دیدن
غیر جوید قد موزن تو از چشم ترم
بر لب جوی تو آن سرو خرامان دیدن
من چو مستسقیم ای خضر علاجم چه بود
که عطش خیزدم از چشمه حیوان دیدن
ناگزیر است دل از صدمه آنزلف سیاه
گوی لابد بود از لطمه چوگان دیدن
جز توکل که بود راهبر باغ خلیل
خوش در آتش شدن و لاله و ریحان دیدن
چاره هجر چه و وصل کدام است بگوی
دل و دین و سرو جان دادن و جانان دیدن
تا خیال خم زلفت همه شب همره اوست
رهد آشفته از این خواب پریشان دیدن
اصل ایمان علی آن آینه مظهر حق
که توان در رخ او شاهد پنهان دیدن
دایره وار بگرد در میخانه بگرد
تا توانی اثر از مرکز ایمان دیدن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۹ - ساقیا منکه خرابم زنو آبادم کن
ساقیا منکه خرابم زنو آبادم کن
تشنه ام خضری و از جرعه ی امدادم کن
زازل گرچه نهادند مرا بنیان کج
راست خواهی تو خرابم کن و آبادم کن
در وجود من خاکی نبود آب طرب
بکش از خاک در میکده ایجادم کن
همه شب همنفس مرغ گلستانم من
یکنفس ای گل نو گوش بفریادم کن
مطرب از ساز حقیقت بزن این پرده
ساقی از رنگ تعلق زمی آزادم کن
بچم ای گلبن مه روی سهی قد در باغ
فارغ از جلوه سرو و گل و شمشمادم کن
کو اجازت که بسر برد در تو طوف کنم
همتی بدرقه طوسم و بغدادم کن
بسمل تیر نظر منتظر یک نگهست
فارغ از کمکش دام و زصیادم کن
بیستون غم عشق تو بناخن کندم
بده آن تیشه خونریزم و فرهادم کن
رهروان جمله بکعبه من آشفته بدیر
آخرای پیر خرابات تو ارشادم کن
پای تا سر غمم از کثرت اغیار بیا
بی خبر از درم و از همه غم شادم کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۲ - فخرت ای جم بجز از جام چه خواهد بودن
فخرت ای جم بجز از جام چه خواهد بودن
ور ندانی که سرانجام چه خواهد بودن
گر در ایام جوانی نکنی عیش مدام
پس تو را حاصل ایام چه خواهد بودن
دیدم آن دانه خال تو و دام خم زلف
غیر دل صید تو در دام چه خواهد بودن
ای خوشا خلوت انس می و معشوق و سماع
عیش در انجمن عام چه خواهد بودن
دید میخواره چو عکس رخ ساقی در جام
گفت مستانه که فرجام چه خواهد بودن
غم ناکامی ایام مخور باده بیار
گر برآید زجهان کام چه خواهد بودن
عاشقان را نبود نام بجز ننگ بگو
ننگ آشفته بجز نام چه خواهد بودن
نبری نام علی زاهد خود بین بنماز
پس بگو آیه اسلام چه خواهد بودن
گر بهنگام غزل مدح نگوئی زامیر
سخن و حرف بهنگام چه خواهد بودن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۲ - نه همین مهر تو آمیخت بآب و گل من
نه همین مهر تو آمیخت بآب و گل من
که مخمر شده زآغاز زمهرت دل من
دل من مشگل من بود همانا بجهان
تا نشد خون دل من حل نشد این مشگل من
تو بدل اندری و دل همه جا در پی تست
چند غفلت کند از خویش دل غافل من
بهر دستان تو آریم بهر دستان چون
ناخن از خون کسان رنگ مکن قاتل من
دوش عشق تو ندا داد بآواز بلند
منم آن دجله که شد بهر فنا ساحل من
تخمها کشته حریفان و درودند بکام
تخم ناکشته خدا را چه بود حاصل من
ندهم دامنت از دست من ای دست خدا
گر تو گوئی برو آشفته نه ای قابل من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۲ - مدد ای عشق که از عقل در آزارم من
مدد ای عشق که از عقل در آزارم من
رحمتی کن برهانم که گرفتارم من
خیز اقبال کن ای ساقی مستان با جام
که زهشیاری از این دور در ادبارم من
منکه با کفر سر زلف تو بستم پیمان
کافر عهدم و شایسته زنارم من
کوکب دیگرم از برج دگر طالع کن
که بس آزرده از این ثابت و سیارم من
ساغری از خم میخانه وحدت بمن آر
که بدرد سر از این باده خمارم من
غیر عناب می آلود تواش نیست علاج
دل که گفت از نگه مست تو بیمارم من
غمزه و خال و خط و زلف و مژه کرده هجوم
وه که با لشکر کفار بپیکارم من
گفتمش لعل تو ضحاک و دو زلفت ماران
خنده زد گفت که زآن مار در آزارم من
دور نو کن زکرم ساقی و مشگل بگشا
که گره بر دل از این گنبد دوارم من
آیت برد و سلامی بمن ای روح بیار
که زنمرود زمان دایم در نارم من
چاره ای دست خدا بهر خدا در کارم
زانکه در چاره خود عاجز و ناچارم من
بقضا و بقدر قادری ای شه مددی
آخر آشفته ام و واقف از اسرارم من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۳ - رحمی ای عشق خدا را تو بحیرانی من
رحمی ای عشق خدا را تو بحیرانی من
که گذشته است زحد بی سر و سامانی من
از تو هر جمع پریشان و پریشان تو زجمع
وقت شد جمع شد اسباب پریشانی من
آنچنان از تو خرابم که زمن جغد گریخت
آخر ای گنج ببخشا تو بویرانی من
رحمتی خاتم جم برده زکف اهرمنم
هان مهل دیو برد ملک سلیمانی من
سر برآور زگریبان شب تیره چون صبح
رحم کن رحم بر این سر بگریبانی من
سبحه از کف بشد و رشته زنار گسیخت
نه بجا کفر و نه آثار مسلمانی من
قصه عشق که یک عمر نهفتم از خلق
وه که افسانه شد اینقصه پنهانی من
ناوک تست نه روحست به تن برکش هان
بود آن زیستن من زگران جانی من
گل بود فانی و گلزار تو باقی ای عشق
بلبل از گل بنوا بر تو غزلخوانی من
تو کدامی و چه نامی بحقیقت ای عشق
که گدائی تو شد مایه سلطانی من
عشق میگفت منم مظهر حق دست خدا
کانبیا را نبود رتبه سلمانی من
سختی چاه شد و زحمت اخوان بگذشت
رو عزیزی بکن ای یوسف زندانی من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۵ - تا کی ای پیر مغان میکده را در بستن
تا کی ای پیر مغان میکده را در بستن
جان یکسلسله مخمور زحسرت خستن
کف تو مقسم رزق است و دو گیتی مرزوق
چند شاید در روزی بدو عالم بستن
کهربائی تو و ما کاه یکی جذبه زلطف
که بکوشش نتوانیم به تو پیوستن
از عدم تا بوجود این کشش از تست ای عشق
مرغ بی بال و پر از دام کی آرد جستن
تا تو در را نگشائی همه درها بسته است
بستن از تست نیاید زکسی بشکستن
عشق را پیشه چو مشاطگی حسن بتان
کار عشاق کدام است زجان بگسستن
تا سزای من و تو چیست بفردا زاهد
من و توبه شکنی ها تو و خم بشکستن
تو که صاحب کرمی رد نکنی سائل خویش
کار درویش چه باشد بطلب بنشستن
عمری آشفته بود بر در تو خاک نشین
از تو نان خواهد و از منت دونان رستن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۱ - رحمی ای عشق بیا بر سر سودائی من
رحمی ای عشق بیا بر سر سودائی من
که هوسناک شده این دل شیدائی من
من همه عمر بسودای تو سر دادم و جان
تو نپرسی که چه شد عاشق سودائی من
مردم از مردمک و من زتو بینا و بصیر
رفتی و رفت زهجران تو بینائی من
تا که بر صفحه حسن تو رقم زد خط سبز
زد خط باطله بر دفتر دانائی من
عشق شد جلوه گر و گفت بآواز بلند
هر که زشت است بود منکر زیبائی من
بی نیازم زفراز و زنشیب اما هست
در خور دید کسان پستی و بالائی من
رنگ شرکش بود و نیست زاهل توحید
هر کس اقرار نکرده است به یکتائی من
منم آن عین خدا مظهر واجب که ملک
کوفت بر بام فلک نوبت دارائی من
ذ ات علیا ولی حق علی عمرانم
در صف حشر بود وقت خودآرائی من
منم آن چشمه خورشید حقیقت که بود
همچو آشفته بسی شهر بحربائی من
ثانی کلک من از وصف دهانت دم زد
طوطیان مانده بحیرت زشکرخوائی من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۷ - بنده پیر خراباتم و پیمانه او
بنده پیر خراباتم و پیمانه او
که پناه فلک آمد در میخانه او
حاش لله که رود مستی عشقش از سر
هر که نوشید چو ما باده زپیمانه او
من بپای خم اگر خاک نشینم چه عجب
سجده گاه ملکوت آمده خمخانه او
سبحه زاهد و زنار مغان تاج ملوک
همه وقف است بخاک در میخانه او
چشم زهاد بود بر عمل و مستان را
گوش اندر ره الطاف کریمانه او
اگرت آرزوی نکته توحید بود
بشنو وقت سحر نعره مستانه او
شاهی کون و مکان را بگدائی بخشد
بلکه امکان بود از همت مردانه او
واجبش خواند گروهی و گروهی ممکن
عقل حیران شده آشفته در افسانه او
کیست آن بحر ولایت علی آن کاو زشرف
یازده در ثمین آمده دردانه او
شاید آن گنج نهان جای بویرانه کند
دل سودازده گان آمده ویرانه او
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۱ - خیز ای صوفی سالوس وز میخانه رو
خیز ای صوفی سالوس وز میخانه رو
دامنت تا نشد آلوده از این خانه برو
زرق و طامات در اینجا نخرد کس برخیز
تا که گفتت که زمسجد سوی میخانه برو
سعی در ریختن خون صراحی چکنی
بگذر از سر خون خود و رندانه برو
آشنایان طریقت زخودی بیخبرند
خودشناسی چو تو در سلسله بیگانه برو
ساکن میکده افسانه جنت نخرد
بر در صومعه زود از پی افسانه برو
عقل و دانائی و مستی چه بود سنگ و سبوست
تا نخوردی قدحی عاقل و فرزانه برو
بستی آشفته تو پیمان نکشی پیمانه
عهد و پیمان بشکن بر سر پیمانه برو
ران سبکروح گران سنگ بکش رطل گران
بگذر از این تن و جان بر در جانانه برو
شمع رخسار علی کرده تجلی بنجف
پرفشان وارنی گوی چو پروانه برو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۶ - کشته دهقان درود در نگر این شیوه نو
کشته دهقان درود در نگر این شیوه نو
خرمن حسن تو را سبزه خط کرده درو
حسنت از لشکر خط گشت فراری بحصار
عشق ما هست خود از سابقه نومید مشو
خوشه ی چینی بردار خوشه ای از خرمن عشق
خرمن هر دو جهانرا نستاند بدو جو
شمع بردار که یار آمد و روز است نه شب
پیش خورشید فلک شمع ندارد پرتو
شب وصل است نظر باز کن و لب بربند
حاصل عمر دهد عاقل بر گفت و شنو
هر که را سیم و زری بود گر و باز گرفت
منم و نقد دل آن نیز بزلف تو گرو
گو به پیران مشو ایمن که مکافاتی هست
لاجرم خون سیاوش طلبد کیخسرو
بس خطرها بره عشق بود ای سالک
خضر اگر نیست دلیل تو از این راه مرو
شوی آشفته سبک بار بمنزل نزدیک
بار جان را بفکن در پی جانانه برو
کیست جانانه علی مضجع او خاک نجف
که بگفتش بجز از حق نبود هیچ غلو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۷ - گفتم از سلسله زلف تو دارم گله ای
گفتم از سلسله زلف تو دارم گله ای
زیر لب خنده زنان گفت چه بی حوصله ای
کاکل و زلف تو پیوست بهم سلسله ای
زد ببطلان تسلسل خط تو باطله ای
همرهان در سفر عشق بسی بگریزند
بازگشتند و نبردند بسر مرحله ای
نه گمانم زکمند تو رهائی طلبد
وحشئی را که بپایش بنهی سلسله ای
عاشقی پیشه کن و دست بشو از همه کار
که ندیدم بجهان خوشتر از این مشعله ای
گفت گفتی که بود مشک زچین فکر خطاست
از حبش آمده در روم کنون قافله ای
آتش عشق تو در شهر درافتاده مگر
زآتشین چهره برافروخته ی مشعله ای
بوی روح آیدت از باده صافی ای خم
همچو مریم بمسیحا تو مگر حامله ای
دل آشفته چو آورد مدیحت بزبان
از لبان تو بجز بوسه نخواهد صله ای
سوره حسن بفرقان محبت خواندم
جز خم ابروی تو نیست برو بسمله ای
مرکبم عشق بود مهر علی توشه ره
ما جز این زاد نداریم و جز این راحله ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۷ - گرنه ای چشم سیه بهر شکار آمده ای
گرنه ای چشم سیه بهر شکار آمده ای
تیر مژگان بکف از بهر چکار آمده ای
دلنشینی عجب ای ناوک مژگان پیداست
کز کمانخانه ابروی نگار آمده ای
بتماشای گل و سرو و سمن حاجت نیست
کز خط و چهره و قد رشک بهار آمده ای
آه عشاق نکرد ار رخ تو گرد آلود
از چه ای آینه پنهان بغبار آمده ای
از کمینی که کشی سلسله ای را بکمند
از چه ای سلسله زلف قطار آمده ای
همه پیوسته بهم بار تو از مشک و عبیر
مگر ای قافله از چین وتتار آمده ای
فتنه دهر ندانم زچه بالا بگرفت
گر نه ای فتنه افاق سوار آمده ای
نبود چون تو گلی در همه گلزار جهان
حیف و صد حیف که هم صحبت خار آمده ای
محتسب کرده کمین در گذر میخواران
از چه ای چشم بگو باده گسار آمده ای
نیست جز در سر آشفته بسودای بتان
این چه می کز اثر او بخمار آمده ای
رفع دردسر عاشق نکند جز می عشق
خاصه آن عشق گلی کش تو هزار آمده ای
مگرت دست بگیرد زکرم شاه نجف
که تواش در همه جا مدح گذار آمده ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۶ - ارغوان است که با غالیه آمیخته ای
ارغوان است که با غالیه آمیخته ای
یا که بر برگ سمن سنبل تر ریخته ای
شهر برهم زده آشوب دو چشم سیهت
این چه فتنه است ندانم که برانگیخته ای
نیست در طره خوبان بجز از فکر خطا
تا کی ایدل تو در این سلسله آویخته ای
نام اغیار شده ذکر لب شیرینت
این چه نوش است که با نیش درآمیخته ای
لاجرم مردم چشمان تو بیمار بماند
بسکه مشک از خم زلفین سیه بیخته ای
مظهر نور علی گرنه ای فتنه شهر
زابروان تیغ دودم از چه برآهیخته ای
راه بر اوج جلالش نبری آشفته
گرچه جبریل شوی بال فروریخته ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۷ - با سپاه مژه از قتل که باز آمده ای
با سپاه مژه از قتل که باز آمده ای
که بخون غرقه تو چون چنگل باز آمده ای
غاشقان تو چو پیرامن تو شعله شمع
محفل افروز ولی دوست گداز آمده ای
بحرم خانه دلهای خرابت ره نیست
که تو ای شیخ همه ره بحجاز آمده ای
حال دل با خم زلفش سحر آهسته بگو
چون تو ای باد صبا محرم راز آمده ای
ره مده شانه و مقراض بخود بهر خدای
چون تو ای زلف مرا عمر دراز آمده ای
چو نیاز آرمت ای قبله عشاق به پیش
که سراپای همه عشوه و ناز آمده ای
طوف کعبه نبود فخر تو را فخر آنست
بردر میکده گر خود به نیاز آمده ای
با همه مستیت ای نرگس جادوی نگار
در محراب چرا بهر نماز آمده ای
تا که طغرات بمهر که بودای خط سبز
که بخون دو جهان خط جواز آمده ای
ننوازی دل آشفته چرا ای خم زلف
گر تو ای سلسله دیوانه نواز آمده ای
بر در میکده ای عرش کنی طوف بسر
چه شدت تا زنشیبی بفراز آمده ای
اندر این خانه مگر پرتو حیدر دیدی
که بخاک در او بهر نیاز آمده ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۱ - گوی داند که بچوگان کسی افتاده
گوی داند که بچوگان کسی افتاده
که بسر رفته بمیدان و بسی افتاده
حالت عاشق بی دین و دل آری داند
هر که را کار دل و دین بکسی افتاده
همه تن حیرتم از آب و هوای ره عشق
که هما از چه شکار مگسی افتاده
دل مجنون بفغان ناقه لیلاش زپی
کاروان از پی بانگ جرسی افتاده
دل ببوی سر زلف تو شکار نظر است
درد شب بین که بدست عسسی افتاده ‏
عقل اندوخته خرمن بره پرتو عشق
در ره برق عجب مشت خسی افتاده
توئی آن نور که از طور ولایت جستی
که کلیمت بشعاع قبسی افتاده
غم فردا مخور آشفته که کارت بعلیست
داد خواهی بعجب دادرسی افتاده