تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲۸ - وقت آنست که پاکوبی و می نوش کنی
وقت آنست که پاکوبی و می نوش کنی
شادی آری و غم رفته فراموش کنی
جامه عاریت سلطنت از تن بنهی
کسوت فقر از زیب برو دوش کنی
صوفی آسا بسماع آئی چون اشتر مست
خم صفت کف بلب آری و بسی جوش کنی
یکدو جرعه بکش از آن قدح هوش زدا
تا که خود را زقدح سرخوش و مدهوش کنی
ایگل ار پرده کشی از رخ و آواز کشی
پرده گل بدری بلبل خاموش کنی
چه ای عشق ندانم که چو زنبورعسل
با همه نیش بکامم اثر نوش کنی
دست در سلسله زلف دلاویزش کن
تا بزنجیر جنون دست در آغوش کنی
بکف آری بدمی معرفت مائی را
اگر این زمزمه از نی بنوا گوش کنی
روز را نیست خطر از شب یلدا چندان
که تو از زلف بر آن صبح بناگوش کنی
همچو آئینه صافیت نماید رخ دوست
گربهر سنگ و گلی خود نظر از هوش کنی
شاید آشفته که سر حلقه شوی رندانرا
حلقه بندگی شاه چو در گوش کنی
ذره ی مهر علی کرده سبکبار تو را
گنه خلق جهان گر همه بر دوش کنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۳۶ - آفت عرصه خاکی و مه افلاکی
آفت عرصه خاکی و مه افلاکی
با چنین لطف که گوید که زآب و خاکی
گر کست خواند پریزاد نه چندین عجب است
کادمیزاده ندیدیم بدین چالاکی
دام کوته نظران چون شدی ایحلقه زلف
که بصید دل صاحب نظران فتراکی
مرغ دل میطپد از حسرت یکنظره بخون
خنک آنسینه که از تیر نظر صد چاکی
چکنی پرده نبیند بجز از حق بینت ‏
که تو زآلایش این نفس پرستاران پاکی
میخوری خون دل خلق بدستان هر روز
بی مهابا صنما چند باین بیباکی
چون دو مار سیه از هر طرف زلف نژند
ای لب لعل شکرخند مگر ضحاکی
لعلت آن جوهر فردی که نگنجد در وهم
صف تو نتوانم که برون زادراکی
جلوه یار تمنا چکنی آشفته
که بود آتش سینا و تو خود خاشاکی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۴۷ - محتسب چند زکین شیشه ما میشکنی
محتسب چند زکین شیشه ما میشکنی
شرم کن از می اگر رحم بما مینکنی
دل ما شیشه ما عشق ازل باده او
حرم خاص خدا را زچه رو میشکنی
تو که صد خیل گرفتار بیک مو داری
دام بر صید وحوش از چه بصحرا فکنی
پیش چشمت چه، محل لشکر ترکان دارد
تو که از تیر نظر رستم دستان بزنی
شاید از حیله اخوان نکند جامه قبا
یوسفی را که بخون غرقه بود پیرهنی
دل افسرده سمنزال محبت طلبد
کند افسرده خزان باغ و گل و یاسمنی
حسن گل را که خبردار شود در گلزار
بلبل ار برنکشد نغمه صوت حسنی
فتنه جویان بگریزند زشه روی بپوش
تو که از چشم سیه فتنه دور زمنی
همه جا خیمه لیلاست سراسر در و دشت
جویدش بیهده مجنون بربع و دمنی
لعل لب را چه کنی بوسه گه بوالهوسان
خاتم جم نبود لایق هر اهرمنی
من و ما در حرم عشق مزن آشفته
که در آن خانه بجز حق نسزد ما و منی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶۱ - تا کی ای فتنه ایام زپا ننشینی
تا کی ای فتنه ایام زپا ننشینی
چه بلائی تو که آخر بدعا ننشینی
هر کجا فتنه نشیند چو قیامت برخاست
توئی آن فتنه که تا روز جزا ننشینی
عجبی نیست گر از ما کنی ای سرو کنار
پادشاهیتو باین مشت گدا ننشینی
حشمت جم نشود کنم که بموری نگرد
تا که گفتت که بدرویش سرا ننشینی
دل مرا کعبه و تو خانه خدائی زازل
بحرم تا بکی ای خانه خدا ننشینی
من دل سوخته چون شمع و توئی شعله شمع
تا نسوزی تو سراپای مرا ننشینی
نامی از لیلی و مجنون بجهان ماند هنوز
اندر این بادیه ای بانگ درا ننشینی
خواهی ار حالت آشفته پریشان نکنی
باید ای زلف که با باد صبا ننشینی
طلب ار میکنی اکسیر مراد آشفته
بطلب جز بدر شیر خدا ننشینی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶۵ - لطف با دوست نه با خصم مدارا نکنی
لطف با دوست نه با خصم مدارا نکنی
خون این هر دو بریزی و مهابا نکنی
عاشقان راست دم و راست رو و جانبازند
قتل این قوم خطا باشد و هان تا نکنی
دل ما خسته و رنجور دو چشمت بیمار
معجز عیسویت هست و مداوا نکنی
بیکران بحه عشق ارچه بسی طوفان زاست
نوح با تست سفر از چه بدریا نکنی
خوبرویان جهان دوست کش و دشمن دوست
دگران کرده گر اینکار تو آنها نکنی
طلب ار میکنی اکسیر مراد ای درویش
غیر خاک در میخانه تمنا نکنی
در میخانه بود کعبه اصحاب صفا
سجده ای طالب مقصود جز آنجا نکنی
در سوایدی تو آشفته چو سودای علیست
سود خواهی تو علاج از پی سودا نکنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶۹ - مه جبینان جهان خاک و تو خود افلاکی
مه جبینان جهان خاک و تو خود افلاکی
دو جهان زهر بکام من و تو تریاکی
ناز اگر هست چمن تو چمن آرا بمثل
حسن اگر هست فلک تو فلک الافلاکی
نشئه خیزد زمی و می زعنب آن از تاک
تاک از اصل برومند و تو اصل تاکی
گفتمت دل مگر از دیده معنی نگرد
وه که در وهم نگنجی و پر از ادراکی
گر چه نخجیر بفتراک ببندد صیاد
هم تو صیادی و هم آهو و هم فتراکی
هوس آلوده شد ای عشق تو را دامن پاک
برفشان گرد هوس را که زفطرت پاکی
چاکی ار در دلی افتد بشکیبد همه عمر
دل آشفته چه سانی که سراپا چاکی
چون ترا میر عرب هست در آفاق پناه
چند در شکوه دلا از ستم اتراکی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۸۸ - تا به کی بسمل خود را نگران میداری
تا به کی بسمل خود را نگران میداری
تیر در ترکش و پاس دگران میداری
نقش ارباب هوس را زدل و دیده بشوی
گر نظر جانب صاحب نظران میداری
دیده در آینه ات تا بشفق مرغ سحر
این بغوغا دگری جامه دران میداری
زیر سیم همگی آهن و رویست نهان
چشم امید چه برسیم بران میداری
واعظ از پرده اسرار ندارد خبری
بعبث گوش بر این بیخبران میداری
ساقیا جام جهان بین شود انجام سفال
گر باین دست گل کوزه گران میداری
ما بخود عاشق و شیدا و قلندر نشدیم
باش ای عشق که ما را تو بدان میداری
یوسف وقت بصحرا و نیاید یعقوب
چشم دیگر چه براه پسران میداری
عمر بگذشت و گذر بر سرت ای سرو نکرد
طمع آخر چه زعمر گذران میداری
توئی آئینه صاحب نظران چشم به تو
آینه چند بر بی بصران میداری
دم زتوحید زن آشفته علی گوی علی
تابکی چشم بسوی دگران میداری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۹۷ - هیچ دانی که چه با این دل شیدا کردی
هیچ دانی که چه با این دل شیدا کردی
صبر و دین طاقت و عقلش همه یغما کردی
داغ عشقی زدیش زان خم گیسو بجبین
رانده اش از حرم و دیر و کلیسا کردی
میکشان خام شمارندم و زاهد خمار
وه که در مسجدم و میکده رسوا کردی
مردمان در طلب گوهر وصلت غواص
دیده از خون دلم غیرت دریا کردی
گاه فرهاد وشم تلخ زشیرین شد کام
گاه مجنون صفتم واله لیلا کردی
گاه یوسف صفتم جانب زندان بردی
گاه رسوای جهانم چو زلیخا کردی
گاه چون ویس شدم بسته دام رامین
گاه وامق صفتم طالب عذرا کردی
گه سمندر صفتم صبر بر آتش دادی
گاه از پرتو شمعی زپرم واکردی
گاه خفاش صفت دشمن خورشید بجان
گه پرستنده مهرم تو چو حربا کردی
سوختی گاه چو قبطی تنم از شعله طور
سینه ام گه زشرر غیرت سینا کردی
گاه ناچار بدرد دل بیمار و علیل
که باحیاء نفوسم چو مسیحا کردی
داشتم میل خردمندی و دانش چندی
باز آشفته ام از زلف چلیپا کردی
دل آشفته بود خانه مهر حیدر
غدر تو با علی عالی اعلا کردی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۰۱ - ترک من از می اغیار مگر سرمستی
ترک من از می اغیار مگر سرمستی
که مرا توبه و پیمانه و دل بشکستی
دیو سازند رقیبان و توئی حور سرشت
نور محضی تو بظلمت زچه رو پیوستی
ساقیا زآتش می پرده پندار بسوز
تا که بر دنیی و عقبی بفشانم دستی
نیستم کن بیکی جرعه چنان الباقی
تا از این پس نزنم لاف گزاف از مستی
جستی از زلفش و در حلقه خط افتادی
بر خود ای دل تو نبندی که زبندش رستی
گل تو در کف گلچین بود و همدم خار
بیهده بلبل شیدا زطرب برجستی
نکند زیست دمی بیش بر آتش هندو
تو بر آتشکده ای خال چه خوش بنشستی
تا ببستی دل آشفته بآن زلف رسا
رشته الفتش از هر دو جهان بگسستی
بر در میکده رحمت حق رخت ببند
تا نگویند که تو رخت بکعبه بستی
درگه پیر مغان دشت نجف مظهر حق
که توان گفت بافلاک که پیشش پستی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۰۷ - وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششی
وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششی
که بزنجیر جنون سلسله ای را بکشی
ما همه کاه و تو چون کاه ربائی ای عشق
سوی خود هر دو جهان را بکشی از کششی
گه بزلفین کج آویزی و گه با خط سبز
تابکی ای دل سودا زده در کشمکشی
آستین پر بود از عنبر مشکین گوئی
که صبا کرده بآن زلف دو تا دست کشی
گرنه نادان شدی ای آدم خاکی بنیاد
از چه بر دوش خود این بار امانت بکشی
نخری حور بهشتی به پشیزی فردا
اگر امروز بیابی صنمی حور وشی
بنه ای صیرفی عشق مرا در آتش
از خلاصش چه غم آن زر که در او نیست غشی
با چنین روی خوش و حلقه موی دلکش
آدمیزاده کجا حوری غلمان روشی
بس پریشان وسرافکنده و بی آرامی
مگر ای زلف چو آشفته تو عاشق منشی
هوس باده کوثر نکنی ای زاهد
اگر از میکده عشق شرابی بچشی
نیست آشفته بدامان علی دست رست
لیک چون نام خوشش ورد زبان کرده خوشی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۱۱ - ای پری باز چه رفتت که بشکل بشری
ای پری باز چه رفتت که بشکل بشری
در بشر دین و دلی هست مگر تا ببری
نقد جان بر سر بازار وفا باید برد
خواهی ار عشق چو یوسف صفتان را بخری
از تو شد فاش بمردم همه اسرار مرا
چند ای اشک روان پرده مردم بدری
توسن ناز سبک ران که سری در قدمت
تو مرا عمری چون برق یمان میگذری
از در پیر خرابات مرو ای سالک
راه اینست سرار در قدمی میسپری
خودپرستی کنی ای بت بنهی ایمانرا
با چنین روی در آئینه چرا مینگری
دیدم آشفته بخاک درت ای شیر خدا
میکند لابه که شاید سگ خویشش شمری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۲۴ - مدتی شد که زیاران سر دوری داری
مدتی شد که زیاران سر دوری داری
ما نداریم شکیب از تو صبوری داری
خود تو شمعی نبود شمع زپروانه نفور
از عنادل زچه ای گل سردوری داری
مردم آسا زبصر غائب و پنهان زنظر
پری این شیوه ندارد که تو حوری داری
سرو من سنبل و سوری و سمن بار آرد
گر تو سرو و سمن و سنبل و سوری داری
نور خورشید بر اطراف جهان میتابد
مرغ شب بیخبری علت کوری داری
از نمکدان بت شیرین لب من شکر ریخت
ای نمک گر تو همین فخر بشوری داری
تا گرفتار در این ظلمت نفسی ایدل
چه تمتع تو از این پیکر نوری داری
لغت عشق به برهان محبت درج است
گر تتبع تو بفرهنگ سروری داری
دین بجز حب علی نیست زآشفته بپرس
بگذر ای شیخ گر انکار ضروری داری
نه خدائی نه پیمبر ولی از غیب آگه
که تو خود علم حصولی و حضوری داری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳۲ - پارسی جامه بخوانید غزلهای دری
پارسی جامه بخوانید غزلهای دری
که برید آمد و آورد زری فتح هری
غازه کن چهره بهر هفت که شاه غازی
غازیانرا بغزا داد صلا حمله وری
نه همین فتح است هرات است تو را مژده وهم
که از این فتح بسی ملک دول شد سپری
همت شه نه به این فتح کمین شد مقصور
مکن ای وهم در این باب تو کوته نظری
گر عزیمت کندش عزم جهان گیر برزم
خنگ او بگذرد از بام ثریا و ثری
تیغ بر پشت نهد شیر فلک را چو برزم
ناف هفتم زپیش میکند آنجا سپری
بمثل صارم تیزش چو درآید بمیان
از پسر قطع کند ربطه علاقه پدری
نیست بیجا که فلک منطقه دارد بمیان
میکند بندگیش کرده مجره کمری
گر کند خصم تو در آب چو ماهی منزل
میکند آب باجزای وجودش شرری
ور محب تو خورد زهر زآب و حنظل
حاش لله که بودشان اثری جز شکری
صیت عدل تو چو گردید بلند آوازه
شد حصاری بعدم فتنه دور قمری
نوبتی گو بزند نوبت فتح و نصرت
تا کند رفع زگوش فلک این رنج کری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳۴ - آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنی
آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنی
آوخ ای غمزه جادو که چه پرمکر و فنی
سبحه زاهد و زنار مغان هر دو گسست
که نه زاهد دل و دین دارد و نه برهمنی
من کجا دعوی پرهیز کجا توبه کدام
که اگر خاره شود توبه تواش میشکنی
به بناگوش و خطت مشک و سمن شاید گفت
هم اگر غالیه سایند به برگ سمنی
گر بود رستم دستان که بود پابستت
گر از آن زلف تواش رشته بگردون فکنی
الله الله که چه پیوسته ای ای سیل فراق
که اگر کوه بود صبر زجایش بکنی
من نظر وقف بر آن منظر زیبا کردم
تا خلایق همه دانند تو منظور منی
حرف در جوهر فرد دهنت هیچ مگوی
که در آن نکته موهوم نگنجد سخنی
یارم از لعل شکرخند اگر شیرین است
در وفا داریش آشفته تو هم کوهکنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳۶ - کو بشیری که بگوید زسفر میآئی
کو بشیری که بگوید زسفر میآئی
خرم آنروز که بینم تو زدر میآئی
مردم دیده نیابد بنظر مردم را
تو پری مردم چشم و بنظر میآئی
سرخوش از وصل زلیخا و عزیزی در مصر
یوسفا کی تو بسر وقت پدر میآئی
شمع سان جان بسر دست نشینم تا صبح
گر بدانم تو بهنگام سحر میآئی
از تجلی رخت سینه سیناست دلم
گرچه اندر نظر غیر شرر میآئی
سپه غمزه که اندر صف مژگان داری
گر جهان خصم که با فتح و ظفر میآئی
آفتابا چو بچوگان دو زلفش نگری
گو صفت در صف میدان تو بسر میآئی
آن کمر را که در اندیشه نگنجد هرگز
بوصالش تو کجا دست و کمر میآئی
در ره کعبه عشق است خطرها اما
چون رسی باز تو با جاه و خطر میآئی
همچو آشفته بسر بادیه پیمائی کن
چون بپابوس شه جن و بشر میآئی
مالک کشور امکان علی آن والی طوس
که چو مس میروی آنجا و چو زر میآئی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳۷ - ای شه کون و مکان ای علی عمرانی
ای شه کون و مکان ای علی عمرانی
که گدایان تو را عار بود سلطانی
دل ما جلوه گه تست نباشد عجبی
زآنکه خورشید فزون تابد در ویرانی
توئی ای نور خدا نقطه پرگار وجود
کی کجا گنجی در دایره امکانی
جای تو ساحت واجب بهدایت چندی
شاید ار جلوه دهی پیش بشر انسانی
نشتر اندر نظر یار تو باشد مژگان
مژه بر دیده خصم تو کند پیکانی
خون کند خصم بجام و چو بیاد تو کشم
وه که در کام مرا راح شود ریحانی
آسمان کرد مرا دور گر از یار و دیار
که به دریوزه بغربت روم از بی نانی
احمدالله که بدرگاه شهی جستم بار
که بود پور تو و آینه یزدانی
بوالحسن نور هدی آن شه اقلیم رضا
کش ملایک همه آیند پی دربانی
جستم از خاک درش گوهر مقصود کنون
کاز نظرباز فکندم گهر عمانی
از غبار رهش اکسیر مرادی دیدم
که کنم هرمس ناچیز طلای کانی
من آشفته کجا ذکر مدیح تو کجا
مدحت روز نیارند شب ظلمانی
پیش مجنون تو بقراط بود ابجد خوان
لال عشق تو باعجاز کند سحبانی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳۹ - طالع سعدی و کوکب کندم مسعودی
طالع سعدی و کوکب کندم مسعودی
از ایازم برسد عاقبت محمودی
یوسف گل بسر تخت سلیمان آمد
از عنادل بشنو زمزمه داودی
خال تو طرفه خلیلی است بگلزار بهشت
آتشین روی تو چندانکه کند نمرودی
عود بر مجمر بی دود نباشد نه خط است
زلف بر مجمر عارض نکند گو عودی
ذقنت به بود از سیب بهشتی الحق
زآنکه هر میوه نشاید که کند امرودی
بندی دام تو و میل رهائی حاشا
زخمی تیر تو را نیست سر بهبودی
تافت از پرتو رخسار تو سر نه آدم
بهر ابلیس همان شد سبب مردودی
پرتو تو سوی بتخانه کشد برهمنان
ورنه بالله که جمادی نکند معبودی
نقش نه گنبد دوار نماند برجا
آتشین آه من ار دوش نکردی دودی
شاید ار کشتی آشفته برد بر ساحل
آنکه خاکی زدرش آمده کوه جودی
حل مشکل بکف اوست که او دست خداست
چه کنی تنگدلی از پی دیر و زودی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴۱ - صبح عید است بده باده مکرر ساقی
صبح عید است بده باده مکرر ساقی
تا بری زنگ از این قلب مکدر ساقی
می بجوش آمده در خم بسبو کن هی هی
وز سبو ریز تو در جام مکرر ساقی
دشمن دست خدا رفت تو دست و پا کن
مده از دست تو پیمانه و ساغر ساقی
عمرها بر در میخانه زدم حلقه بدر
هان مهل تا که زنم من در دیگر ساقی
داری از خاک در میکده اکسیر مراد
رحمتی تا که کنی قلب مرا زر ساقی
نیست گوگرد گر احمر چه کنی شعله دود
در قدح ریز تو آن آتش احمر ساقی
از کله گوشه فقرم تو سرافرازی بخش
رفته بر باد مرا گر سرو افسر ساقی
سرخوش آشفته زجام می مستانه کنم
لعن بیمر همه بر دشمن حیدر ساقی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴۴ - رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی
رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی
تا که صد سلسله را بی سر و سامان نکنی
کی شود بلبل و قمری زگل و سرو آزاد
گر تو گلرو بچمن سرو خرامان نکنی
چه عجب گر دل عاشق هدف تیر تو شد
کوه نبود که در او رخنه بمژگان نکنی
گر مسیحا و فلاطون بودت در بالین
درد عشق ار بودت میل بدرمان نکنی
شنوی زآن لب نوشین سخنی گر همه عمر
میل ای خضر بسرچشمه حیوان نکنی
تا نگرید بچمن شب همه شب چشم سحاب
یک تبسم سحر ای غنچه خندان نکنی
مردم از نوح نگویند بجز یک طوفان
نیست یک چشم زدن دیده که طوفان نکنی
نیست یک نظره ای ای غمزه که در دیر و حرم
کفر از جا نکنی غارت ایمان نکنی
تا تو ای عشق بدین فر و هما جلوه گری
نبود مور که او را تو سلیمان نکنی
مظهر حقی و کان کرم و دست خدا
نشود اینکه بر آشفته ات احسان نکنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴۷ - بر گل آن سنبل مشکین که فراز آوردی
بر گل آن سنبل مشکین که فراز آوردی
نافه آهوی چین را بطراز آوردی
ماه و خورشید سر از چنبر حکمت نکشند
تا کمندی بکف از زلف دراز آوردی
کعبه را بتکده کردی و مهابا نکنی
کعبه را پیش بت آخر بنماز آوردی
ید و بیضا بکف اژدر موسی دادی
این چه سحر است که از شعبده باز آوردی
راستی پرده عشاق مرا برد از ره
زین نواها که بقانون تو بساز آوردی
عجبی نیست کنم رو بعراق ار زحجاز
در عراقم چو عیان میر حجاز آوردی
دیگرت جانب کعبه چه نیاز است ایدل
چونکه بر خاک نجف رو بنیاز آوردی
از در خویش مران بنده درویش شها
از جهانش تو سوی خویش چو باز آوردی
مس آشفته باکسیر محبت بگداخت
بزن اکسیر که چونش بگداز آوردی