تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۵ - توبرانی اگر ز درما را
توبرانی اگر ز درما را
نیست ره بر در دگر ما را
شکری کز تونیست باشد زهر
زهر تو هست چون شکرما را
ازگدایان خاکسار توایم
پادشاهی دهی اگر ما را
«گر توانی دلی به دست آور»
مکن اینقدر خون جگر ما را
چاره ای کن که تیر مژگانت
شده در سینه کارگر ما را
یادی ازما نمی کند گاهی
کرده محو از نظر مگر ما را
حاجتی نیستش به سردابه
آنکه گاهی ندیده گرما را
هر که را داده درد دل دلدار
درد دل داده دادگر ما را
بسکه افغان کشد بلند اقبال
از غم هجر کرده کر ما را
نیست ره بر در دگر ما را
شکری کز تونیست باشد زهر
زهر تو هست چون شکرما را
ازگدایان خاکسار توایم
پادشاهی دهی اگر ما را
«گر توانی دلی به دست آور»
مکن اینقدر خون جگر ما را
چاره ای کن که تیر مژگانت
شده در سینه کارگر ما را
یادی ازما نمی کند گاهی
کرده محو از نظر مگر ما را
حاجتی نیستش به سردابه
آنکه گاهی ندیده گرما را
هر که را داده درد دل دلدار
درد دل داده دادگر ما را
بسکه افغان کشد بلند اقبال
از غم هجر کرده کر ما را
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۶ - ماه رویت ز بسکه پر نوراست
ماه رویت ز بسکه پر نوراست
شد یقینم که مادرت حور است
شرح موی توسوره واللیل
وصف روی تو آیه نور است
موی تو نافه نافه ازمشک است
روی تو طبله طبله کافور است
شهد شیرین لبت بود چو عسل
مژه ات گر چه نیش زنبور است
زلف تو رهزن است اگر چشمت
نیز رهزن شده است مجبور است
بگذر از جرم چشم خود هم نیز
زآنکه بیمار هست ومعذور است
خانه صبر از تو ویران است
کشور حسن از تومعموراست
آنکه در شهر نیست عاشق تو
یا رخت را ندیده یا کوراست
نشود همچو من بلنداقبال
آنکه از فیض خدمتت دور است
شد یقینم که مادرت حور است
شرح موی توسوره واللیل
وصف روی تو آیه نور است
موی تو نافه نافه ازمشک است
روی تو طبله طبله کافور است
شهد شیرین لبت بود چو عسل
مژه ات گر چه نیش زنبور است
زلف تو رهزن است اگر چشمت
نیز رهزن شده است مجبور است
بگذر از جرم چشم خود هم نیز
زآنکه بیمار هست ومعذور است
خانه صبر از تو ویران است
کشور حسن از تومعموراست
آنکه در شهر نیست عاشق تو
یا رخت را ندیده یا کوراست
نشود همچو من بلنداقبال
آنکه از فیض خدمتت دور است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۸ - دل در آن طره ی گره گیر است
دل در آن طره ی گره گیر است
جای دیوانه زیر زنجیر است
چشم او گر بود غزال اما
مژه اش همچوچنگل شیر است
تیره شد آینه رخش از خط
آه ما را ببین چه تأثیر است
بکش ای شوخ اگرکشی ما را
زآنکه آفت بسی به تأخیر است
روی ار دیر از برم زود است
آیی ار زود بر سرم دیر است
دل من گر خراب شدغم نیست
که کنون مستحق تعمیر است
عاشقی کار هر سری نبود
امر یزدان و حکم تقدیر است
مرنه گویند هست کج منقار
مرغکی کش خوراک انجیر است
همچومن هر که شد بلنداقبال
پیش تیر نگار نخجیر است
جای دیوانه زیر زنجیر است
چشم او گر بود غزال اما
مژه اش همچوچنگل شیر است
تیره شد آینه رخش از خط
آه ما را ببین چه تأثیر است
بکش ای شوخ اگرکشی ما را
زآنکه آفت بسی به تأخیر است
روی ار دیر از برم زود است
آیی ار زود بر سرم دیر است
دل من گر خراب شدغم نیست
که کنون مستحق تعمیر است
عاشقی کار هر سری نبود
امر یزدان و حکم تقدیر است
مرنه گویند هست کج منقار
مرغکی کش خوراک انجیر است
همچومن هر که شد بلنداقبال
پیش تیر نگار نخجیر است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۷۱ - گفتمش از غم توجانم خست
گفتمش از غم توجانم خست
گفت طرفی ز عشق رویم بست
گفتمش بردی ازکفم دل ودین
گفت تقدیر شد ز روز الست
گفتمش چون کند به چشم تودل
گفت باید حذر نمود از مست
گفتمش چیست نرخ یک بوست
گفت هر چیز در دوعالم هست
گفتمش گشته ام پریشان دل
گفت گفتم مزن به زلفم دست
گفتم آن عهد بسته توچه شد
گفت من بستم وزمانه شکست
گفتمش ده مرا نجات از غم
گفت می نوش وباش باده پرست
گفتم آسوده دل که شد به جهان
گفت آن کس که دل به زلفم بست
گفتمش کن مرا بلند اقبال
گفت مانند خاک ره شو پست
گفت طرفی ز عشق رویم بست
گفتمش بردی ازکفم دل ودین
گفت تقدیر شد ز روز الست
گفتمش چون کند به چشم تودل
گفت باید حذر نمود از مست
گفتمش چیست نرخ یک بوست
گفت هر چیز در دوعالم هست
گفتمش گشته ام پریشان دل
گفت گفتم مزن به زلفم دست
گفتم آن عهد بسته توچه شد
گفت من بستم وزمانه شکست
گفتمش ده مرا نجات از غم
گفت می نوش وباش باده پرست
گفتم آسوده دل که شد به جهان
گفت آن کس که دل به زلفم بست
گفتمش کن مرا بلند اقبال
گفت مانند خاک ره شو پست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۸۰ - نه همی حسن چهره دارددوست
نه همی حسن چهره دارددوست
کآنچه حسن است درجهان با اوست
حسن دلبر نباشد از خط و خال
چه بری لذت از گل ار بی بوست
بد گر از اورسد نباشد بد
خوب رو بدهم ار کند نیکوست
قامت من که گشته خم چوهلال
نه ز پیری است بلکه ز آن ابروست
اینکه بینی چنینم آشفته
نه ز سودا بود کز آن گیسوست
زخم کز دوست خوشتر از مرهم
درد کز اوست بهتر از داروست
زلف اورا به شکل چوگان دید
که دل من به پیش اوچون گوست
چه غم از مویه گر چومو شده ام
هم میان نگار من چون موست
دل ز عشق رخش بلند اقبال
نکند گر کنندش از تن پوست
کآنچه حسن است درجهان با اوست
حسن دلبر نباشد از خط و خال
چه بری لذت از گل ار بی بوست
بد گر از اورسد نباشد بد
خوب رو بدهم ار کند نیکوست
قامت من که گشته خم چوهلال
نه ز پیری است بلکه ز آن ابروست
اینکه بینی چنینم آشفته
نه ز سودا بود کز آن گیسوست
زخم کز دوست خوشتر از مرهم
درد کز اوست بهتر از داروست
زلف اورا به شکل چوگان دید
که دل من به پیش اوچون گوست
چه غم از مویه گر چومو شده ام
هم میان نگار من چون موست
دل ز عشق رخش بلند اقبال
نکند گر کنندش از تن پوست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۹۴ - گرد رویتخط سیاه گرفت
گرد رویتخط سیاه گرفت
یا خسوف است وقرص ماه گرفت
هاله درچرخ گرد ماه گرفت
یا به آیینه زنگ آه گرفت
ترک چشمت برای غارت دل
فوج فوج از مژه سپاه گرفت
مست چشم توام نه از باده
شحنه دوشم به اشتباه گرفت
چشم مستت به جادویی وفسون
دل ز دست گدا وشاه گرفت
ز آتش عشق تو بسوخت تنم
یا که برقی به مشت کاه گرفت
شده آسوده دل بلند اقبال
تا به زلفت دلش پناه گرفت
یا خسوف است وقرص ماه گرفت
هاله درچرخ گرد ماه گرفت
یا به آیینه زنگ آه گرفت
ترک چشمت برای غارت دل
فوج فوج از مژه سپاه گرفت
مست چشم توام نه از باده
شحنه دوشم به اشتباه گرفت
چشم مستت به جادویی وفسون
دل ز دست گدا وشاه گرفت
ز آتش عشق تو بسوخت تنم
یا که برقی به مشت کاه گرفت
شده آسوده دل بلند اقبال
تا به زلفت دلش پناه گرفت
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۹۹ - رشک می آیدم ز پیرهنت
رشک می آیدم ز پیرهنت
که زندبوسه هر زمان به تنت
مده از پیرهن به تن آزار
نکنم چاک دل چو پیرهنت
می درد پیرهن ز غنچه صبا
دیده بی پرده تاگل بدنت
مرغ دل را کنی ز دانه خال
بسته دام زلف پر شکنت
بر لب چشمه بقا خضر است
یا که خال است گوشه دهنت
جان به رنج از ترنج غبغب تو
دل پر آسیب سیب بر ذقنت
می کندصید صد هزاران شیر
به یکی جلوه آهوی ختنت
ز آب وگل نیستی سرشت تو چیست
ای فدا صد هزار همچو منت
نبود هرگز ای بلنداقبال
قندرا طعم شکر سخنت
که زندبوسه هر زمان به تنت
مده از پیرهن به تن آزار
نکنم چاک دل چو پیرهنت
می درد پیرهن ز غنچه صبا
دیده بی پرده تاگل بدنت
مرغ دل را کنی ز دانه خال
بسته دام زلف پر شکنت
بر لب چشمه بقا خضر است
یا که خال است گوشه دهنت
جان به رنج از ترنج غبغب تو
دل پر آسیب سیب بر ذقنت
می کندصید صد هزاران شیر
به یکی جلوه آهوی ختنت
ز آب وگل نیستی سرشت تو چیست
ای فدا صد هزار همچو منت
نبود هرگز ای بلنداقبال
قندرا طعم شکر سخنت
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۰۹ - گوید ار کس زمعجزات مسیح
گوید ار کس زمعجزات مسیح
پیش لعل لب تو هست قبیح
همه عضو تودل برد از دست
کل شی من الملیح ملیح
من به وصف رخ توام اخرص
درهمه قول هایم ار چه فصیح
می کند عمر جاودان به جهان
پیش پایت کسی که گشته ذبیح
بسته ام من ز زلف تو زنار
کرده زاهد ز تربت ار تسبیح
همه اعمال من خطا وغلط
همه افعال توبه جا وصحیح
بسکه کاهیده شدتنم از غم
شده ام پای تا به سر تشریح
نیست حاجت به سیر گلشن وگل
خاک کویت ز بس دهد تفریح
شدم از آن چنین بلند اقبال
که به اغیار دادیم ترجیح
پیش لعل لب تو هست قبیح
همه عضو تودل برد از دست
کل شی من الملیح ملیح
من به وصف رخ توام اخرص
درهمه قول هایم ار چه فصیح
می کند عمر جاودان به جهان
پیش پایت کسی که گشته ذبیح
بسته ام من ز زلف تو زنار
کرده زاهد ز تربت ار تسبیح
همه اعمال من خطا وغلط
همه افعال توبه جا وصحیح
بسکه کاهیده شدتنم از غم
شده ام پای تا به سر تشریح
نیست حاجت به سیر گلشن وگل
خاک کویت ز بس دهد تفریح
شدم از آن چنین بلند اقبال
که به اغیار دادیم ترجیح
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۹۶ - چهر تو آتش است وزلفت دود
چهر تو آتش است وزلفت دود
چشمم از دود توست اشک آلود
سر رزم که باشدت کز زلف
به بر وسر توراست جوشن وخود
ز آمد و رفتن تودلگیرم
کامدی دیر و رفتی از بر زود
جستم از عقل چاره ای به غمش
عشق ناگه به گوش من فرمود
عقل در کار خویش حیران است
کس بدین درد چاره ای ننمود
بارک الله ز عشق کز همت
در دولت به روی من بگشود
داد منصب مرا بلند اقبال
کرد از لطف خود مرا خشنود
چشمم از دود توست اشک آلود
سر رزم که باشدت کز زلف
به بر وسر توراست جوشن وخود
ز آمد و رفتن تودلگیرم
کامدی دیر و رفتی از بر زود
جستم از عقل چاره ای به غمش
عشق ناگه به گوش من فرمود
عقل در کار خویش حیران است
کس بدین درد چاره ای ننمود
بارک الله ز عشق کز همت
در دولت به روی من بگشود
داد منصب مرا بلند اقبال
کرد از لطف خود مرا خشنود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۱۸ - شب شد وشمس منزوی گردید
شب شد وشمس منزوی گردید
شبروان وقت شبروی گردید
ای خوش آن چاکری که ازخدمت
مورد لطف خسروی گردید
روخیانت مکن که می ترسم
رانده در گهش شوی گردید
ای ذلیل آنکه اندر این عالم
عزتش مال دنیوی گردید
ای علیل آن کسی که ازدل وجان
دور از اعجاز عیسوی گردید
خوشدل آن مقبلی کز این صورت
رفت بیرون ومعنوی گردید
ژنده پوشی که رفت وباز آمد
از کجا او بدین نوی گردید
گفتم این خار را ز ریشه کنم
من ضعیف اوهمی قوی گردید
گوبه دهقان که هر چه کاشته ای
موقع آن که بدروی گردید
بس که آشفته ام مپرس ازمن
که چه این شعر را روی گردید
مگذر ازگفته بلند اقبال
گز غزل یاکه مثنوی گردید
شبروان وقت شبروی گردید
ای خوش آن چاکری که ازخدمت
مورد لطف خسروی گردید
روخیانت مکن که می ترسم
رانده در گهش شوی گردید
ای ذلیل آنکه اندر این عالم
عزتش مال دنیوی گردید
ای علیل آن کسی که ازدل وجان
دور از اعجاز عیسوی گردید
خوشدل آن مقبلی کز این صورت
رفت بیرون ومعنوی گردید
ژنده پوشی که رفت وباز آمد
از کجا او بدین نوی گردید
گفتم این خار را ز ریشه کنم
من ضعیف اوهمی قوی گردید
گوبه دهقان که هر چه کاشته ای
موقع آن که بدروی گردید
بس که آشفته ام مپرس ازمن
که چه این شعر را روی گردید
مگذر ازگفته بلند اقبال
گز غزل یاکه مثنوی گردید
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۲۶ - التفاتی به ما ندارد یار
التفاتی به ما ندارد یار
که زما یاد می نیارد یار
یار ما ابرر حمت است ودریغ
هیچ برکشت ما نبارد یار
اینکه دایم ز دیده خونبارم
دل ما را همی فشارد یار
مگر از بندگان درگه خویش
بنده اش را نمی شمارد یار
نه چه گفتم ز بیخودی که به خود
مر مرا وانمی گذارد یار
دمبدم فیض بخش روح من است
نکند از عطا مرا رد یار
نبود کس چومن بلنداقبال
کام من را اگر برآرد یار
که زما یاد می نیارد یار
یار ما ابرر حمت است ودریغ
هیچ برکشت ما نبارد یار
اینکه دایم ز دیده خونبارم
دل ما را همی فشارد یار
مگر از بندگان درگه خویش
بنده اش را نمی شمارد یار
نه چه گفتم ز بیخودی که به خود
مر مرا وانمی گذارد یار
دمبدم فیض بخش روح من است
نکند از عطا مرا رد یار
نبود کس چومن بلنداقبال
کام من را اگر برآرد یار
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۳۶ - بس دل مرده زنده گردد باز
بس دل مرده زنده گردد باز
گر دهانت به خنده گردد باز
زلف تو سر کشی کند تا کی
گو که تا سرفکنده گردد باز
بنده ای کوگرفته آزادی
پیش روی تو بنده گردد باز
مرغ دل بال وپر زند خواهد
که پر وبال کنده گردد باز
کس نخواهد شدن کم از مردن
کرم پشه پرنده گردد با ز
هر چه گند نمک زنند بر او
گر نمک رفت گنده گردد باز
به سر تربت بلند اقبال
کن گذر تا که زنده گردد باز
گر دهانت به خنده گردد باز
زلف تو سر کشی کند تا کی
گو که تا سرفکنده گردد باز
بنده ای کوگرفته آزادی
پیش روی تو بنده گردد باز
مرغ دل بال وپر زند خواهد
که پر وبال کنده گردد باز
کس نخواهد شدن کم از مردن
کرم پشه پرنده گردد با ز
هر چه گند نمک زنند بر او
گر نمک رفت گنده گردد باز
به سر تربت بلند اقبال
کن گذر تا که زنده گردد باز
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۴۰ - دل تومایل جفا است هنوز
دل تومایل جفا است هنوز
دل من بر سر وفا است هنوز
ای به بالا بلا مرا دل وجان
به بلای تومبتلا است هنوز
ای که پرسی خبر ز حال دلم
از فراق تو در بلا است هنوز
جان به راه تودادم ودل تو
از من خسته نارضا است هنوز
با رقیبی همی به عیش وطرب
کینه وجور تو به ما است هنوز
کشتی وناخدای شکست وبخست
دل تو غافل از خدا است هنوز
نشوی همچو من بلنداقبال
زآنکه قلب تو بی صفا است هنوز
دل من بر سر وفا است هنوز
ای به بالا بلا مرا دل وجان
به بلای تومبتلا است هنوز
ای که پرسی خبر ز حال دلم
از فراق تو در بلا است هنوز
جان به راه تودادم ودل تو
از من خسته نارضا است هنوز
با رقیبی همی به عیش وطرب
کینه وجور تو به ما است هنوز
کشتی وناخدای شکست وبخست
دل تو غافل از خدا است هنوز
نشوی همچو من بلنداقبال
زآنکه قلب تو بی صفا است هنوز
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۴۲ - دلبری دارد آن قمر که مپرس
دلبری دارد آن قمر که مپرس
عشقش آرد چنان به سر که مپرس
نه همی برده دل زمن که مرا
خون چنانکرده درجگر که مپرس
تیر از مژه چون زندپیشش
سینه سازم چنان سپر که مپرس
هر زمان کو زند شکرخندی
ریزد ازلب چنان شکر که مپرس
شانه بر زلف چون کشد آنقدر
ریزد از زلف مشک تر که مپرس
بی خبر از خودم ولی زجهان
باشدم آن چنان خبر که مپرس
شدم ازعاشقی بلند اقبال
عشق دارد چنان اثر که مپرس
عشقش آرد چنان به سر که مپرس
نه همی برده دل زمن که مرا
خون چنانکرده درجگر که مپرس
تیر از مژه چون زندپیشش
سینه سازم چنان سپر که مپرس
هر زمان کو زند شکرخندی
ریزد ازلب چنان شکر که مپرس
شانه بر زلف چون کشد آنقدر
ریزد از زلف مشک تر که مپرس
بی خبر از خودم ولی زجهان
باشدم آن چنان خبر که مپرس
شدم ازعاشقی بلند اقبال
عشق دارد چنان اثر که مپرس
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۵۳ - بر دلم خورده تیر مژگانش
بر دلم خورده تیر مژگانش
نبرم جان ز زخم پیکانش
خویش را یوسف افکند در چاه
گر ببیند چه زنخدانش
خوار گردد به چشم بلبل گل
گذر افتد اگر به بستانش
کرده ثابت که هست جوهر فرد
وز دهانش شده است برهانش
چه عجب گر ببرده از من دل
رخ مانند ماه تابانش
که رخش را ببیند ار سلمان
رود از دست دین و ایمانش
نرسد دست کس به دامانم
دست من گر رسد به دامانش
لب گشودی به پیش غنچه مگر
کز غمت خاک شد گریبانش
با وجود توام تمنا نیست
به بهشت وبه حور و غلمانش
آنکه باشد اسیر عشق بتی
همه عالم بود چو زندانش
خون دل بسکه ریزم از دیده
کهربایم بشد چومرجانش
آنکه چون من بود بلند اقبال
سر چوگو برده پیش چوگانش
نبرم جان ز زخم پیکانش
خویش را یوسف افکند در چاه
گر ببیند چه زنخدانش
خوار گردد به چشم بلبل گل
گذر افتد اگر به بستانش
کرده ثابت که هست جوهر فرد
وز دهانش شده است برهانش
چه عجب گر ببرده از من دل
رخ مانند ماه تابانش
که رخش را ببیند ار سلمان
رود از دست دین و ایمانش
نرسد دست کس به دامانم
دست من گر رسد به دامانش
لب گشودی به پیش غنچه مگر
کز غمت خاک شد گریبانش
با وجود توام تمنا نیست
به بهشت وبه حور و غلمانش
آنکه باشد اسیر عشق بتی
همه عالم بود چو زندانش
خون دل بسکه ریزم از دیده
کهربایم بشد چومرجانش
آنکه چون من بود بلند اقبال
سر چوگو برده پیش چوگانش
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۷۹ - گر ببیند رخ تو را بلبل
گر ببیند رخ تو را بلبل
خار گردد به پیش چشمش گل
چشم تو برده خواب از نرگس
زلف توبرده تاب از سنبل
همه گویند مه نموده خسوف
گر پریشان کنی به رخ کاکل
زلفت افتاده بر زنخدانت
همچوهاروت در چه بابل
بر سر قد تو بودخورشید
بر سر سرو اگر بود صلصل
هم ز رخ طعنه می زنی بر ماه
هم به لب نشئه می بری از مل
گر مرا کرده ای بلنداقبال
مددی کن که بگذرم از پل
خار گردد به پیش چشمش گل
چشم تو برده خواب از نرگس
زلف توبرده تاب از سنبل
همه گویند مه نموده خسوف
گر پریشان کنی به رخ کاکل
زلفت افتاده بر زنخدانت
همچوهاروت در چه بابل
بر سر قد تو بودخورشید
بر سر سرو اگر بود صلصل
هم ز رخ طعنه می زنی بر ماه
هم به لب نشئه می بری از مل
گر مرا کرده ای بلنداقبال
مددی کن که بگذرم از پل
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۸۲ - به جمال توگشته دل مایل
به جمال توگشته دل مایل
صد هزار آفرین به دیده ودل
دل وجان هر دورا دهد آسان
عاشقت را است دوریت مشکل
نه به بر حاضری ونه ظاهر
نه ز ما غائبی ونه غافل
باولای توهرگنه طاعت
بی رضای توهر عمل باطل
هر چه غالی به پیش توبی قدر
هرچه عالی به نزدتو سافل
پیش عقل تو عاقلان حیران
پیش علم تو عالمان جاهل
چشم امید هر کس است به تو
گر که مجنون بود وگر عاقل
وای بر حال وزندگانی او
نشودلطفت ار به کس شامل
ای که هستی تو ساقی کوثر
کن مرا نیز مست ولایعقل
من هنوزم میان کشتی وبحر
هر کسی رفت و خفت در ساحل
در دولتسرای خاصت کو
تا در آنجا طلب کند سائل
چه شود کم زجاه و حشمت تو
به جوارت گرم دهی منزل
کن نظر بر دل بلنداقبال
تا که غمهای او شود زائل
صد هزار آفرین به دیده ودل
دل وجان هر دورا دهد آسان
عاشقت را است دوریت مشکل
نه به بر حاضری ونه ظاهر
نه ز ما غائبی ونه غافل
باولای توهرگنه طاعت
بی رضای توهر عمل باطل
هر چه غالی به پیش توبی قدر
هرچه عالی به نزدتو سافل
پیش عقل تو عاقلان حیران
پیش علم تو عالمان جاهل
چشم امید هر کس است به تو
گر که مجنون بود وگر عاقل
وای بر حال وزندگانی او
نشودلطفت ار به کس شامل
ای که هستی تو ساقی کوثر
کن مرا نیز مست ولایعقل
من هنوزم میان کشتی وبحر
هر کسی رفت و خفت در ساحل
در دولتسرای خاصت کو
تا در آنجا طلب کند سائل
چه شود کم زجاه و حشمت تو
به جوارت گرم دهی منزل
کن نظر بر دل بلنداقبال
تا که غمهای او شود زائل
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۸۷ - کشدم بی تو بر بهشت ار میل
کشدم بی تو بر بهشت ار میل
جای بادا به دوزخم در ویل
وصف روی تو سوره والشمس
شرح موی تو آیه واللیل
راه دارد دلار به دل ز چه رو
هیچ با ما دلت نداردمیل
بسکه گریم زدوریت نه عجب
شهر ویران شود اگر از سیل
دور ازرویت ای مه بی مهر
شده چشمم زخون دل چو سهیل
آه مستان ز سینه وقت سحر
بهتر اززاهد ودعای کمیل
عاشقان را منم بلند اقبال
دلبران را اگر توئی سرخیل
جای بادا به دوزخم در ویل
وصف روی تو سوره والشمس
شرح موی تو آیه واللیل
راه دارد دلار به دل ز چه رو
هیچ با ما دلت نداردمیل
بسکه گریم زدوریت نه عجب
شهر ویران شود اگر از سیل
دور ازرویت ای مه بی مهر
شده چشمم زخون دل چو سهیل
آه مستان ز سینه وقت سحر
بهتر اززاهد ودعای کمیل
عاشقان را منم بلند اقبال
دلبران را اگر توئی سرخیل
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۴۱ - تا گدای درتوام شاهم
تا گدای درتوام شاهم
شاه را رشک آید از جاهم
مهر وماهم مطیع فرمانند
حرکتشان بود به دلخواهم
بی خبر گر چه از خودم لیکن
از بدونیک دهر آگاهم
من خلیل نشسته درآذر
یوسف اوفتاده درچاهم
تن چوکاه است وجان چو دانه خوش است
که جدا دانه گردد از کاهم
بر رخم پرده از غبار تن است
پرده چون از رخ افکنم ماهم
گفتم ای دل ز رازهای نهان
سخنی بازگو ز هر راهم
گفت خامش مگر نمی دانی
محرم خاص خلوت شاهم
ای خوش آندم که چون بلنداقبال
بنشینیم ما و اوباهم
شاه را رشک آید از جاهم
مهر وماهم مطیع فرمانند
حرکتشان بود به دلخواهم
بی خبر گر چه از خودم لیکن
از بدونیک دهر آگاهم
من خلیل نشسته درآذر
یوسف اوفتاده درچاهم
تن چوکاه است وجان چو دانه خوش است
که جدا دانه گردد از کاهم
بر رخم پرده از غبار تن است
پرده چون از رخ افکنم ماهم
گفتم ای دل ز رازهای نهان
سخنی بازگو ز هر راهم
گفت خامش مگر نمی دانی
محرم خاص خلوت شاهم
ای خوش آندم که چون بلنداقبال
بنشینیم ما و اوباهم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۸۰ - آتشی عشق زد به خرمن من
آتشی عشق زد به خرمن من
که دل وجان بسوخت درتن من
خون دل بسکه ریختم از چشم
لاله زاری شده است دامن من
غم عالم گرفته جا گوئی
دردل همچو چشم سوزن من
نیست اندیشه ام ز تیر قضا
شود از زلف یار جوشن من
بگذرم از بهشت وحور وقصور
گر به کویش دهند مسکن من
بار یار است ویار اغیار است
دوست با دشمن است ودشمن من
خط به گرد رخش امید آوخ
که خزان برد ره به گلشن من
زلف را حلقه حلقه چون زنجیر
کرده گویا برای گردن من
برد دل از کف بلند اقبال
آن ستم پیشه ترک رهزن من
که دل وجان بسوخت درتن من
خون دل بسکه ریختم از چشم
لاله زاری شده است دامن من
غم عالم گرفته جا گوئی
دردل همچو چشم سوزن من
نیست اندیشه ام ز تیر قضا
شود از زلف یار جوشن من
بگذرم از بهشت وحور وقصور
گر به کویش دهند مسکن من
بار یار است ویار اغیار است
دوست با دشمن است ودشمن من
خط به گرد رخش امید آوخ
که خزان برد ره به گلشن من
زلف را حلقه حلقه چون زنجیر
کرده گویا برای گردن من
برد دل از کف بلند اقبال
آن ستم پیشه ترک رهزن من