تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - شمع، برقع ز پی پاس تجلی دارد
شمع، برقع ز پی پاس تجلی دارد
پرده ی صورت فانوس چه معنی دارد
کار در عشق رسانده ست به جایی مجنون
که سیه خانه ز پیراهن لیلی دارد
خانه ای نیست که بی سایه ی قدش باشد
گرچه سرو است، ولی عادت طوبی دارد
دیگر از بهر رفوکاری چاک دل کیست
که گل از خار به کف سوزن عیسی دارد
طالب آملی ای کاش شود زنده سلیم
تا بداند سخن تازه چه معنی دارد
پرده ی صورت فانوس چه معنی دارد
کار در عشق رسانده ست به جایی مجنون
که سیه خانه ز پیراهن لیلی دارد
خانه ای نیست که بی سایه ی قدش باشد
گرچه سرو است، ولی عادت طوبی دارد
دیگر از بهر رفوکاری چاک دل کیست
که گل از خار به کف سوزن عیسی دارد
طالب آملی ای کاش شود زنده سلیم
تا بداند سخن تازه چه معنی دارد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۲۳ - از نفس آنچه دلم دید، ز زنجیر ندید
از نفس آنچه دلم دید، ز زنجیر ندید
گریه را چون سخن عشق گلوگیر ندید
چون صبا پای سبک نه، که درین ره مجنون
آنچه از نقش قدم دید ز زنجیر ندید
پیش ما رسم تواضع ز تواضع خیزد
خم نشد گردن ما تا خم شمشیر ندید!
تا خیال تو به جاسوسی دل ها برخاست
هیچ کس را بجز از من ز تو دلگیر ندید
کرده معشوق خود آن را، عجبی نیست اگر
روی نان را به همه عمر، گدا سیر ندید
غافل از جلوه ی سبزان نتوان بود سلیم
آنچه در هند دلم دید، به کشمیر ندید
گریه را چون سخن عشق گلوگیر ندید
چون صبا پای سبک نه، که درین ره مجنون
آنچه از نقش قدم دید ز زنجیر ندید
پیش ما رسم تواضع ز تواضع خیزد
خم نشد گردن ما تا خم شمشیر ندید!
تا خیال تو به جاسوسی دل ها برخاست
هیچ کس را بجز از من ز تو دلگیر ندید
کرده معشوق خود آن را، عجبی نیست اگر
روی نان را به همه عمر، گدا سیر ندید
غافل از جلوه ی سبزان نتوان بود سلیم
آنچه در هند دلم دید، به کشمیر ندید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - اهل شیراز، بهشتی صفتان دهرند
اهل شیراز، بهشتی صفتان دهرند
هرکه را مار غمی زهر زند، پازهرند
در صفاهان نتوان بی می شیرازی بود
اهل دریا همه محتاج به آب نهرند
هرکس خوب که بینی به جهان، شیرازی ست
راست گفتند که نیکان همه از یک شهرند
شیوه ی صلح کل از بس که در ایشان عام است
نتوان گفت که از دشمن خود در قهرند
از صفات خوش و اخلاق پسندیده سلیم
نتوان گفت که این طایفه اهل دهرند
هرکه را مار غمی زهر زند، پازهرند
در صفاهان نتوان بی می شیرازی بود
اهل دریا همه محتاج به آب نهرند
هرکس خوب که بینی به جهان، شیرازی ست
راست گفتند که نیکان همه از یک شهرند
شیوه ی صلح کل از بس که در ایشان عام است
نتوان گفت که از دشمن خود در قهرند
از صفات خوش و اخلاق پسندیده سلیم
نتوان گفت که این طایفه اهل دهرند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۲۷ - روزگار از چمن وصل توام دور افکند
روزگار از چمن وصل توام دور افکند
آن سرشکم که مرا از مژه ی حور افکند
چون صبوحی زده از خانه برآمد، خورشید
روشنی را ز حجاب رخ او دور افکند
حسن مغرور چو شمشیر جفا کرد بلند
خویش را شور جنون بر سر منصور افکند
تاب سرپنجه ی اقبال سلیمان داری
دست بتوانی اگر در کمر مور افکند
شب که سر داد دلم آه به سیاره سلیم
آتشی بود که در خانه ی زنبور افکند
آن سرشکم که مرا از مژه ی حور افکند
چون صبوحی زده از خانه برآمد، خورشید
روشنی را ز حجاب رخ او دور افکند
حسن مغرور چو شمشیر جفا کرد بلند
خویش را شور جنون بر سر منصور افکند
تاب سرپنجه ی اقبال سلیمان داری
دست بتوانی اگر در کمر مور افکند
شب که سر داد دلم آه به سیاره سلیم
آتشی بود که در خانه ی زنبور افکند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۳۹ - کاروانی دگر از مصر هوس می آید
کاروانی دگر از مصر هوس می آید
مژده ی یوسفی از بانگ جرس می آید
طالع شهرت پروانه بلا شد در عشق
ورنه بی تابی او از همه کس می آید
چون صبا بوی سر زلف تو آرد گستاخ
سرزده تا به دلم همچو نفس می آید
کرده محرومی باغم به اسیری خشنود
زان که بوی چمن از چوب قفس می آید
ناامیدی روش اهل طلب نیست سلیم
از هما آنچه نیاید، از مگس می آید
مژده ی یوسفی از بانگ جرس می آید
طالع شهرت پروانه بلا شد در عشق
ورنه بی تابی او از همه کس می آید
چون صبا بوی سر زلف تو آرد گستاخ
سرزده تا به دلم همچو نفس می آید
کرده محرومی باغم به اسیری خشنود
زان که بوی چمن از چوب قفس می آید
ناامیدی روش اهل طلب نیست سلیم
از هما آنچه نیاید، از مگس می آید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۴۳ - در ره شوق، دل از بیم خطر می لرزد
در ره شوق، دل از بیم خطر می لرزد
می نهم پا چون درین بادیه، سر می لرزد
که خبر داد ز لب تشنگی ام دریا را؟
که چو سیماب درو آب گهر می لرزد
نگذارد که ز کارم گرهی باز کند
ضعف طالع که ازو دست هنر می لرزد
چه هوایی ست که اقلیم محبت دارد
که پسر تب کند آنجا و پدر می لرزد
نفس باد خزان در تو اثر کرده مگر؟
سخت آواز تو ای مرغ سحر می لرزد
کاش می بود دلش هم به ضعیفان چو سرین
که به باریکی آن موی کمر می لرزد
در هوای تو جوانان نه همین بیمارند
دل پیران همه تب دارد و سر می لرزد
در ره عشق، دلیری به جگر نیست سلیم
داغ او تا به دلم دید، جگر می لرزد
می نهم پا چون درین بادیه، سر می لرزد
که خبر داد ز لب تشنگی ام دریا را؟
که چو سیماب درو آب گهر می لرزد
نگذارد که ز کارم گرهی باز کند
ضعف طالع که ازو دست هنر می لرزد
چه هوایی ست که اقلیم محبت دارد
که پسر تب کند آنجا و پدر می لرزد
نفس باد خزان در تو اثر کرده مگر؟
سخت آواز تو ای مرغ سحر می لرزد
کاش می بود دلش هم به ضعیفان چو سرین
که به باریکی آن موی کمر می لرزد
در هوای تو جوانان نه همین بیمارند
دل پیران همه تب دارد و سر می لرزد
در ره عشق، دلیری به جگر نیست سلیم
داغ او تا به دلم دید، جگر می لرزد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۴۹ - شد بناگوش، چو صبحم همه یکبار سفید
شد بناگوش، چو صبحم همه یکبار سفید
موی سر بر سر من گشت چو دستار سفید
عجبی نیست درین دور که خط خوبان
در ته زلف شود چون شکم مار سفید
ای گل از چاک گریبان تو حیرت دارم
من که مویم شده چون صبح درین کار سفید
نازم ای رشته ی تسبیح که در حلقه ی کفر
نتواند شود از شرم تو زنار سفید
چشم یعقوب همین بر رهت ای یوسف نیست
چشم ها کرده چنین شوق تو بسیار سفید
تا بود رنگ حنا خون مرا، در ره شوق
نگذارم که شود ناخن یک خار سفید
ترسم از قحط خریدار به عهدت یوسف
موی چون شمع کند بر سر بازار سفید
سبز باید در و دیوار به بنگاله سلیم
چه کنی خانه ی خود را در و دیوار سفید؟
موی سر بر سر من گشت چو دستار سفید
عجبی نیست درین دور که خط خوبان
در ته زلف شود چون شکم مار سفید
ای گل از چاک گریبان تو حیرت دارم
من که مویم شده چون صبح درین کار سفید
نازم ای رشته ی تسبیح که در حلقه ی کفر
نتواند شود از شرم تو زنار سفید
چشم یعقوب همین بر رهت ای یوسف نیست
چشم ها کرده چنین شوق تو بسیار سفید
تا بود رنگ حنا خون مرا، در ره شوق
نگذارم که شود ناخن یک خار سفید
ترسم از قحط خریدار به عهدت یوسف
موی چون شمع کند بر سر بازار سفید
سبز باید در و دیوار به بنگاله سلیم
چه کنی خانه ی خود را در و دیوار سفید؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۵۹ - ساقی ما که بسی چشم و دل از پی دارد
ساقی ما که بسی چشم و دل از پی دارد
هم می و هم مژه دارد، دگری کی دارد
کار جوشن ز حریر می گلگون آید
چه غم از سنگ بود، شیشه اگر می دارد
جام می را به میان آر که وا خواهد کرد
نغمه ای مطرب اگر در گره نی دارد
نفسی خوش نزند دل که پشیمان نشود
خنده ی شیشه عجب گریه ای از پی دارد
عشق، صوت عجبی کرده به دل ساز سلیم
شیر در بیشه ی ما زمزمه ی نی دارد
هم می و هم مژه دارد، دگری کی دارد
کار جوشن ز حریر می گلگون آید
چه غم از سنگ بود، شیشه اگر می دارد
جام می را به میان آر که وا خواهد کرد
نغمه ای مطرب اگر در گره نی دارد
نفسی خوش نزند دل که پشیمان نشود
خنده ی شیشه عجب گریه ای از پی دارد
عشق، صوت عجبی کرده به دل ساز سلیم
شیر در بیشه ی ما زمزمه ی نی دارد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۶۰ - عشق آشوب دل و جوش درون می آرد
عشق آشوب دل و جوش درون می آرد
گل این باغ نبویی که جنون می آرد
دارد آبی چمن عشق که یک قطره ازو
مرغ تا خورد ز پا رشته برون می آرد
هر سر موی ازان زلف پریشان راهی ست
که سر از کوچه ی زنجیر برون می آرد
حسن مغرور به این ناز و نزاکت یارب
تاب همصحبتی آینه چون می آرد؟
سوختم از غم دل همنفسان، می بینید
که چها بر سرم این قطره ی خون می آرد
جوش زد داغ دل و شور جنونم افزود
شعله را فصل گل پنبه جنون می آرد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ، سلیم
این بلاها به سرم بخت زبون می آرد
گل این باغ نبویی که جنون می آرد
دارد آبی چمن عشق که یک قطره ازو
مرغ تا خورد ز پا رشته برون می آرد
هر سر موی ازان زلف پریشان راهی ست
که سر از کوچه ی زنجیر برون می آرد
حسن مغرور به این ناز و نزاکت یارب
تاب همصحبتی آینه چون می آرد؟
سوختم از غم دل همنفسان، می بینید
که چها بر سرم این قطره ی خون می آرد
جوش زد داغ دل و شور جنونم افزود
شعله را فصل گل پنبه جنون می آرد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ، سلیم
این بلاها به سرم بخت زبون می آرد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۶۶ - وقت آن شد که جنون رخت به صحرا ببرد
وقت آن شد که جنون رخت به صحرا ببرد
دست خود سبزه سوی گردن مینا ببرد
بلبلان جمله هم آواز شوند از مستی
سرو دستی ز پی رقص به بالا ببرد
باخبر باش روی چون به چمن ای زاهد
گربه ی بید مبادا که دلت را ببرد!
دل ما از غم ایام به تنگ است، مگر
صندل سرخ می این دردسر ما ببرد
عشقبازان همه ناموس کش یعقوبیم
نگذاریم کزو صرفه زلیخا ببرد
تا قیامت گل خورشید دمد از خاکش
هرکه از راه تو خاری به کف پا ببرد
دل ما نیست همین بی رخش آشفته سلیم
این خزانی ست که رنگ از گل دیبا ببرد
دست خود سبزه سوی گردن مینا ببرد
بلبلان جمله هم آواز شوند از مستی
سرو دستی ز پی رقص به بالا ببرد
باخبر باش روی چون به چمن ای زاهد
گربه ی بید مبادا که دلت را ببرد!
دل ما از غم ایام به تنگ است، مگر
صندل سرخ می این دردسر ما ببرد
عشقبازان همه ناموس کش یعقوبیم
نگذاریم کزو صرفه زلیخا ببرد
تا قیامت گل خورشید دمد از خاکش
هرکه از راه تو خاری به کف پا ببرد
دل ما نیست همین بی رخش آشفته سلیم
این خزانی ست که رنگ از گل دیبا ببرد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۶۷ - ای به خورشید سیاهی زده از روی سفید
ای به خورشید سیاهی زده از روی سفید
ماه نو را ز رهت گرد بر ابروی سفید
سنبلی تاب به شاخ گل نسرین زده است:
خم گیسوی تو پیچیده به بازوی سفید
نشود هیچ در آیینه ی روشن پنهان
دل چون سنگ تو پیداست ز پهلوی سفید
غیر من کز کمر نازک او بی تابم
نشنیدم که برد دل ز کسی موی سفید!
چه غم از تیرگی بخت، وفا گر داری
خوش بود خال سیه بر طرف روی سفید
عقل و هوش از من بیدل رخ او برد سلیم
از کدامین چمن است این گل خوشبوی سفید؟
ماه نو را ز رهت گرد بر ابروی سفید
سنبلی تاب به شاخ گل نسرین زده است:
خم گیسوی تو پیچیده به بازوی سفید
نشود هیچ در آیینه ی روشن پنهان
دل چون سنگ تو پیداست ز پهلوی سفید
غیر من کز کمر نازک او بی تابم
نشنیدم که برد دل ز کسی موی سفید!
چه غم از تیرگی بخت، وفا گر داری
خوش بود خال سیه بر طرف روی سفید
عقل و هوش از من بیدل رخ او برد سلیم
از کدامین چمن است این گل خوشبوی سفید؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۸۰ - دوستان می روم از خود که صبا می آید
دوستان می روم از خود که صبا می آید
بگذارید ببینم ز کجا می آید
بر دلم دست نگارین که نهاده ست، که باز
به مشامم ز نفس بوی حنا می آید
جلوه ام بر سر خار است و چو دست گلچین
در رهش بوی گلم از کف پا می آید
سیل در بادیه ی عشق چنان هموار است
که گمان می بری از کوه صدا می آید
بس که ترسیده ز درد و غم غربت چشمم
نگهم از سر مژگان به قفا می آید
ز استخوان خوردن من همچو چراغ کشته
بوی دود از سر منقار هما می آید
عمر جاوید، سلیم از می گلگون خیزد
تا بود باده، چه از آب بقا می آید؟
بگذارید ببینم ز کجا می آید
بر دلم دست نگارین که نهاده ست، که باز
به مشامم ز نفس بوی حنا می آید
جلوه ام بر سر خار است و چو دست گلچین
در رهش بوی گلم از کف پا می آید
سیل در بادیه ی عشق چنان هموار است
که گمان می بری از کوه صدا می آید
بس که ترسیده ز درد و غم غربت چشمم
نگهم از سر مژگان به قفا می آید
ز استخوان خوردن من همچو چراغ کشته
بوی دود از سر منقار هما می آید
عمر جاوید، سلیم از می گلگون خیزد
تا بود باده، چه از آب بقا می آید؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۸۶ - رفت اشکم که سری بر گذر یار کشد
رفت اشکم که سری بر گذر یار کشد
صورت حال مرا بر در و دیوار کشد
ناخنی بایدش از برگ گل آورد به چنگ
هرکه خواهد ز دل مرغ چمن خار کشد
طاقت و صبر ازین بیش ندارم، وقت است
که مرا شور جنون بر سر بازار کشد
در ره شوق تو افتد چو گذارم به چمن
بلبلم از کف پا خار به منقار کشد
مرگ خوشتر بود از رحمت احباب، سلیم
مرهم از زخم دلم تا به کی آزار کشد
صورت حال مرا بر در و دیوار کشد
ناخنی بایدش از برگ گل آورد به چنگ
هرکه خواهد ز دل مرغ چمن خار کشد
طاقت و صبر ازین بیش ندارم، وقت است
که مرا شور جنون بر سر بازار کشد
در ره شوق تو افتد چو گذارم به چمن
بلبلم از کف پا خار به منقار کشد
مرگ خوشتر بود از رحمت احباب، سلیم
مرهم از زخم دلم تا به کی آزار کشد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۱۳ - خودپرستند بتان، خیل خدا نشناسند
خودپرستند بتان، خیل خدا نشناسند
بر دل خسته ی مرهم طلبان الماسند
بود آلوده تن اهل ریا چون ماهی
غوطه زن گرچه به دریا همه از وسواسند
چیست در قید فلک حال خلایق، دانی؟
مور چندی که گرفتار طلسم طاسند
راحتی نیست چه در مرگ و چه در هستی ما
کفن و جامه همه از سر یک کرباسند
سوی ایران نتوانم روم از هند، سلیم
تیره بختان همه جا در گرو افلاسند
بر دل خسته ی مرهم طلبان الماسند
بود آلوده تن اهل ریا چون ماهی
غوطه زن گرچه به دریا همه از وسواسند
چیست در قید فلک حال خلایق، دانی؟
مور چندی که گرفتار طلسم طاسند
راحتی نیست چه در مرگ و چه در هستی ما
کفن و جامه همه از سر یک کرباسند
سوی ایران نتوانم روم از هند، سلیم
تیره بختان همه جا در گرو افلاسند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۱۴ - باده در جام خمار من دلگیر کنید
باده در جام خمار من دلگیر کنید
شوق پروانه ام، از شعله مرا سیر کنید
باده در وقت سحر لذت دیگر دارد
صبح را از می صافی شکر و شیر کنید
ما اسیران وفا را سر آزادی نیست
حلقه در گوش من از حلقه ی زنجیر کنید
نوغزالان همه از دیده ی من می گذرند
بنشینید درین خانه و نخجیر کنید
جنگویان، چو سلیمم به جفا خو شده است
می کشد شوق مرا، دست به شمشیر کنید
شوق پروانه ام، از شعله مرا سیر کنید
باده در وقت سحر لذت دیگر دارد
صبح را از می صافی شکر و شیر کنید
ما اسیران وفا را سر آزادی نیست
حلقه در گوش من از حلقه ی زنجیر کنید
نوغزالان همه از دیده ی من می گذرند
بنشینید درین خانه و نخجیر کنید
جنگویان، چو سلیمم به جفا خو شده است
می کشد شوق مرا، دست به شمشیر کنید
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۲۰ - دل به تدبیر رهایی چو به سویم بیند
دل به تدبیر رهایی چو به سویم بیند
چون گره، بسته ی صد سلسله مویم بیند
صاف سرچشمه ی حیوان، تهی از دردی نیست
خضر کو تا می یکدست سبویم بیند
آنکه منعم کند از باده ی گلگون دایم
نتواند ز حسد رنگ به رویم بیند!
چون روم از سر کوی تو، به من هرکه رسد
گره گریه ی پنهان ز گلویم بیند
خضر آن گه شود از همتم آگه که سلیم
مرده از تشنه لبی بر لب جویم بیند
چون گره، بسته ی صد سلسله مویم بیند
صاف سرچشمه ی حیوان، تهی از دردی نیست
خضر کو تا می یکدست سبویم بیند
آنکه منعم کند از باده ی گلگون دایم
نتواند ز حسد رنگ به رویم بیند!
چون روم از سر کوی تو، به من هرکه رسد
گره گریه ی پنهان ز گلویم بیند
خضر آن گه شود از همتم آگه که سلیم
مرده از تشنه لبی بر لب جویم بیند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۳۰ - خنده ی شوخ تو فرصت به تغافل ندهد
خنده ی شوخ تو فرصت به تغافل ندهد
زلف در بردن دل صرفه به کاکل ندهد
هر کجا زلف پریشان تو باشد، چه عجب
باغبان گر به چمن آب به سنبل ندهد
وصل خوبان به دو پیمانه ی می موقوف است
باغبان تا نشود مست، به کس گل ندهد
عشق را فایده ای نیست ز جمعیت حسن
زر گل، سود پریشانی بلبل ندهد
رزق هرچند که خود می رسد، آن به که کسی
پشت چون سایه به دیوار توکل ندهد
نیست سامان جهان قابل اظهار سلیم
کاشکی این همه گل عرض تجمل ندهد
زلف در بردن دل صرفه به کاکل ندهد
هر کجا زلف پریشان تو باشد، چه عجب
باغبان گر به چمن آب به سنبل ندهد
وصل خوبان به دو پیمانه ی می موقوف است
باغبان تا نشود مست، به کس گل ندهد
عشق را فایده ای نیست ز جمعیت حسن
زر گل، سود پریشانی بلبل ندهد
رزق هرچند که خود می رسد، آن به که کسی
پشت چون سایه به دیوار توکل ندهد
نیست سامان جهان قابل اظهار سلیم
کاشکی این همه گل عرض تجمل ندهد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۴۹ - دلم آن زلف سیه برد و تغافل دارد
دلم آن زلف سیه برد و تغافل دارد
که سر زلف ندارد، خم کاکل دارد
از سر شوق رود تا پی آن طرف کلاه
غنچه دامن به میان از پر بلبل دارد
صبح شد، مست من از خواب صبوحی برخیز!
که صبا آمده و رقعه ای از گل دارد
مشکلی نیست که از عشق تو آسان نشود
در ره شوق تو سیلاب فنا پل دارد
مرد دنیا که خورد باده، ترقی نکند
سنگ در آب، همه رو به تنزل دارد
بی نیاز از کرم اهل جهانیم سلیم
نیست محتاج کسی، هرکه توکل دارد
که سر زلف ندارد، خم کاکل دارد
از سر شوق رود تا پی آن طرف کلاه
غنچه دامن به میان از پر بلبل دارد
صبح شد، مست من از خواب صبوحی برخیز!
که صبا آمده و رقعه ای از گل دارد
مشکلی نیست که از عشق تو آسان نشود
در ره شوق تو سیلاب فنا پل دارد
مرد دنیا که خورد باده، ترقی نکند
سنگ در آب، همه رو به تنزل دارد
بی نیاز از کرم اهل جهانیم سلیم
نیست محتاج کسی، هرکه توکل دارد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۵۲ - قلم من که سخن با ورق دل دارد
قلم من که سخن با ورق دل دارد
همچو خورشید بسی صفحه ی باطل دارد
بود از شوق خرابات و حرم هر بیتم
لیلی عشوه طرازی که دو محمل دارد!
گر به تعمیر نشد حاجت این دیر خراب
خم می پای چو طاووس چه در گل دارد؟
چند خمیازه دهد ساغر ما را چون گل
آخر از شیشه بپرسید چه در دل دارد
باده ی عیش تمنا مکن از جام هلال
شیشه ی سبز فلک، زهر هلاهل دارد
این که هردم به سر خرمن ما می تازد
کیست کز برق بپرسد که چه حاصل دارد
نرود از سر راه تو چو گل، پنداری
ریشه از جوهر خود آینه در گل دارد
چه غم از آفت چشم بد اختر، که سلیم
داغ تعویذ خود از زخم، حمایل دارد
همچو خورشید بسی صفحه ی باطل دارد
بود از شوق خرابات و حرم هر بیتم
لیلی عشوه طرازی که دو محمل دارد!
گر به تعمیر نشد حاجت این دیر خراب
خم می پای چو طاووس چه در گل دارد؟
چند خمیازه دهد ساغر ما را چون گل
آخر از شیشه بپرسید چه در دل دارد
باده ی عیش تمنا مکن از جام هلال
شیشه ی سبز فلک، زهر هلاهل دارد
این که هردم به سر خرمن ما می تازد
کیست کز برق بپرسد که چه حاصل دارد
نرود از سر راه تو چو گل، پنداری
ریشه از جوهر خود آینه در گل دارد
چه غم از آفت چشم بد اختر، که سلیم
داغ تعویذ خود از زخم، حمایل دارد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۶۸ - اهل عالم که ز اقبال هما می گویند
اهل عالم که ز اقبال هما می گویند
از کسی هرچه ندیدند، چرا می گویند
آن کسانی که به رسوایی ما طعنه زنند
خبر از عشق ندارند چها می گویند
بس کن از ناله که در قافله ی خاموشان
این چنین طایفه را هرزه درا می گویند
پادشاهان ز کسی باج نگیرند که خلق
هرکه چیزی ز کسی خواست، گدا می گویند
سنگ بر شیشه ی ما چند زنی، عیبی نیست
که بپرسیم که این را چه ادا می گویند؟
عاشقان یک دو قدم رفتن و برگشتن را
در ره کوی تو، خمیازه ی پا می گویند!
بت پرستان ز کمالی که تو داری در حسن
چون ببینند ترا، نام خدا می گویند
می روی مست تغافل ز سر خاک سلیم
خاکساران تو ای دوست، دعا می گویند
از کسی هرچه ندیدند، چرا می گویند
آن کسانی که به رسوایی ما طعنه زنند
خبر از عشق ندارند چها می گویند
بس کن از ناله که در قافله ی خاموشان
این چنین طایفه را هرزه درا می گویند
پادشاهان ز کسی باج نگیرند که خلق
هرکه چیزی ز کسی خواست، گدا می گویند
سنگ بر شیشه ی ما چند زنی، عیبی نیست
که بپرسیم که این را چه ادا می گویند؟
عاشقان یک دو قدم رفتن و برگشتن را
در ره کوی تو، خمیازه ی پا می گویند!
بت پرستان ز کمالی که تو داری در حسن
چون ببینند ترا، نام خدا می گویند
می روی مست تغافل ز سر خاک سلیم
خاکساران تو ای دوست، دعا می گویند