تعداد ۷۳۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۰۱ - ما دو سه رند عشرتی، جمع شدیم این طرف
ما دو سه رند عشرتی، جمع شدیم این طرف
چون شتران رو به رو، پوز نهاده در علف
از چپ و راست می‌رسد، مست طمع هر اشتری
چون شتران فکنده لب، مست و برآوریده کف
غم مخورید هر شتر ره نبرد بدین اغل
زانک به پستی‌اند و ما بر سر کوه بر شرف
کس به درازگردنی، بر سر کوه کی رسد؟
ور چه کنند عف عفی، غم نخوریم ما ز عف
بحر اگر شود جهان، کشتی نوح اندرآ
کشتی نوح کی بود سخره غرقه و تلف؟
کان زمردیم ما، آفت چشم اژدها
آنک لدیغ غم بود، حصه اوست وااسف
جمله جهان پرست غم، در پی منصب و درم
ما خوش و نوش و محترم، مست طرب در این کنف
مست شدند عارفان، مطرب معرفت بیا
زود بگو رباعیی، پیش درآ بگیر دف
باد به بیشه درفکن، در سر سرو و بید زن
تا که شوند سرفشان، بید و چنار صف به صف
بید چو خشک و کل بود، برگ ندارد و ثمر
جنبش کی کند سرش، از دم و باد لاتخف؟
چاره خشک و بی‌مدد، نفخه ایزدی بود
کوست به فعل یک به یک، نیست ضعیف و مستخف
نخله خشک ز امر حق، داد ثمر به مریمی
یافت ز نفخ ایزدی، مرده حیات موتنف
ابله اگر زنخ زند، تو ره عشق گم مکن
پیشه عشق برگزین، هرزه شمر دگر حرف
چون غزلی به سر بری، مدحت شمس دین بگو
وز تبریز یاد کن، کوری خصم ناخلف
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۰۲ - ما دو سه مست خلوتی، جمع شدیم این طرف
ما دو سه مست خلوتی، جمع شدیم این طرف
چون شتران رو به رو، پوز نهاده در علف
هر طرفی همی‌رسد، مست و خراب جوق جوق
چون شتران مست، لب سست فکنده، کرده کف
خوش بخورید کاشتران، ره نبرند سوی ما
زانک بوادی اندرند، ما سر کوه بر شرف
گر چه درازگردن اند، تا سر کوه کی رسند؟
ور چه که عف عفی کنند، غم نخوریم ما ز عف
بحر اگر شود جهان، کشتی نوح اندریم
کشتی نوح کی بود سخره آفت و تلف؟
جمله جهان پرست غم، در پی منصب و درم
ما خوش و نوش و محترم، مست خرف در این کنف
کان زمردیم ما، آفت چشم مار غم
آنک اسیر غم بود، حصه اوست وااسف
مطرب عارفان بیا، مست شدند عارفان
زود بگو رباعیی، پیش درآ بگیر دف
باد به بیشه درفکن، بر سر هر درخت زن
تا که شوند سرفشان، شاخ درخت صف به صف
ابله اگر زنخ زند، تو ره عشق گم مکن
عشق حیات جان بود، مرده بود دگر حرف
چون غزلی به سر بری، مدحت شمس دین بگو
از تبریز یاد کن، کوری خصم ناخلف
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۳۶ - حلقهٔ دل زدم شبی، در هوس سلام دل
حلقهٔ دل زدم شبی، در هوس سلام دل
بانگ رسید کیست آن؟ گفتم من، غلام دل
شعلهٔ نور آن قمر، می‌زد از شکاف در
بر دل و چشم ره گذر، از بر نیک نام دل
موج زنور روی دل، پر شده بود کوی دل
کوز‌هٔ آفتاب و مه، گشته کمینه جام دل
عقل کل ارسری کند، با دل چاکری کند
گردن عقل و صد چو او، بسته به بند دام دل
رفته به چرخ ولوله، کون گرفته مشغله
خلق گسسته سلسله، از طرف پیام دل
نور گرفته از برش، کرسی و عرش اکبرش
روح نشسته بر درش، می‌نگرد به بام دل
نیست قلندر از بشر، نک به تو گفت مختصر
جمله نظر بود نظر، در خمشی کلام دل
جملهٔ کون مست دل، گشته زبون به دست دل
مرحله‌های نه فلک، هست یقین دو گام دل
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۲ - دوش چه خورده‌‌‌ای بگو، ای بت همچو شکرم
دوش چه خورده‌‌‌ای بگو، ای بت همچو شکرم
تا همه عمر بعد ازین، من شب و روز از آن خورم
ای که ابیت گفته‌ای، هر شب عند ربکم
شرح بده از آن ابا، بیش‌تر ای پیمبرم
گر تو ز من نهان کنی، شعشعهٔ جمال تو
نوبت ملک می‌زند، ای قمر مصورم
لذت نامه‌های تو، ذوق پیام‌های تو
می‌نرود سوی لبم، سخت شده‌‌‌‌ست در برم
لابه کنم که هی، بیا، در ده بانگ، الصلا
او کتف این چنین کند، که به درونه خوش ترم
گشت فضای هر سری، میل دل و میسرش
شکر که عشق شد همه، میل دل و میسرم
گفتم عشق را شبی راست بگو، تو کیستی؟
گفت حیات باقی‌ام، عمر خوش مکررم
گفتمش ای برون ز جا، خانهٔ تو کجاست؟ گفت
همره آتش دلم، پهلوی دیدهٔ ترم
رنگرزم، ز من بود هر رخ زعفرانی‌ای
چست الاقم و ولی، عاشق اسب لاغرم
غازهٔ لاله‌ها منم، قیمت کاله‌ها منم
لذت ناله‌ها منم، کاشف هر مسترم
او به کمینه شیوه‌ای، صد چو مرا ز ره برد
خواجه مرا تو ره نما، من به چه از رهش برم؟
چرخ نداش می‌کند کز پی توست گردشم
ماه نداش می‌کند کز رخ تو منورم
عقل ز جای می‌جهد، روح خراج می‌دهد
سر به سجود می‌رود کز پی تو مدورم
من که فضول این دهم، وز فن خویش فربهم
ز آتش آفتاب او، آب شده‌‌‌‌ست اکثرم
بس کن ای فسانه گو، سیر شدم ز گفت و گو
تا به سخن درآید آنک مست شده‌‌‌‌ست ازو سرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۳ - آمده‌‌‌‌‌ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم
آمده‌‌‌‌‌ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگویی‌‌‌‌‌ام که نی، نی شکنم شکر برم
آمده‌‌‌‌‌ام چو عقل و جان، از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان، مشعلهٔ نظر برم
آمده‌‌‌‌‌ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمده‌‌‌‌‌ام که زر برم، زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟
آن که ز زخم تیر او، کوه شکاف می‌کند
پیش گشاد تیر او، وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند، گفت بلی، اگر برم
آن که ز تاب روی او، نور صفا به دل کشد
وان که ز جوی حسن او، آب سوی جگر برم
در هوس خیال او، همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور،‌ نمی‌خوری؟ پیش کسی دگر برم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۴ - کار مرا چو او کند، کار دگر چرا کنم
کار مرا چو او کند، کار دگر چرا کنم
چون که چشیدم از لبش، یاد شکر چرا کنم؟
از گلزار چون روم؟ جانب خار چون شوم
از پی شب چو مرغ شب، ترک سحر چرا کنم؟
باده اگر چه می‌خورم، عقل نرفت از سرم
مجلس چون بهشت را، زیر و زبر چرا کنم؟
چون که کمر ببسته‌ام، بهر چنان قمررخی
از پی هر ستاره، گو ترک قمر چرا کنم؟
بر سر چرخ هفتمین، نام زمین چرا برم؟
غیرت هر فرشته ام، ذکر بشر چرا کنم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۵ - میل هواش می‌کنم، طال بقاش می‌زنم
میل هواش می‌کنم، طال بقاش می‌زنم
حلقه به گوش و عاشقم، طبل وفاش می‌زنم
از دل و جان سکسته‌ام، بر سر ره نشسته‌ام
قافلهٔ خیال را، بهر لقاش می‌زنم
غیر طواشی غمش، یا یلواج مرهمش
هر چه سری برون کند، بر سر و پاش می‌زنم
این دل همچو چنگ را، مست خراب دنگ را
زخمه به کف گرفته ام، همچو سه تاش می‌زنم
دل که خرید جوهری، از تک حوض کوثری
خفت و بها‌ نمی‌دهد، بهر بهاش می‌زنم
شب چو به خواب می‌رود، گوش کشانش می‌کشم
چون به سحر دعا کند، وقت دعاش می‌زنم
لذت تازیانه‌ام، کی برسد به لاشه‌اش؟
چون که گمان برد که من بهر فناش می‌زنم
گر قمر و فلک بود، ور خرد و ملک بود
چون که حجاب دل شود، زود قفاش می‌زنم
گفتم شیشهٔ مرا، بر سر سنگ می‌زنی
گفت چو لاف عشق زد، تیغ بلاش می‌زنم
هر رگ این رباب را، نالهٔ نو، نوای نو
تا ز نواش پی برد دل، که کجاش می‌زنم
در دل هر فغان او، چاشنی‌‌‌یی سرشته‌‌‌‌‌ام
تا نبری گمان که من، سهو و خطاش می‌زنم
خشم شهان گه عطا، خنجر و گرز می‌زند
من به سخاش می‌کشم، من به عطاش می‌زنم
سخت لطیف می‌زنم، دیده بدان‌ نمی‌رسد
دل که هوای ما کند، همچو هواش می‌زنم
خامش باش زین حنین، پردهٔ راست نیست این
راه شماست این نوا، پیش شماش می‌زنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۶ - هر شب و هر سحر تو را، من به دعا بخواستم
هر شب و هر سحر تو را، من به دعا بخواستم
تا به چه شیوه‌ها تو را، من ز خدا بخواستم
تا شوی از سجود من، مونس این وجود من
خود بشد این وجود من، چون که تو را بخواستم
در پی آفتاب تو سایه بدم، ضیاطلب
پاک چو سایه خوردی‌‌‌‌‌ام، چون که ضیا بخواستم
آهنی‌‌‌‌‌ام، ز عشق تو خواسته نور آینه
آتش و زخم می‌خورم، چون که صفا بخواستم
سوی تو چون شتافتم، جای قدم نیافتم
پاک ز جا ببردی‌‌‌‌‌ام، چون ز تو جا بخواستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۷ - دوش چه خورده‌‌‌یی بگو، ای بت همچو شکرم
دوش چه خورده‌‌‌یی بگو، ای بت همچو شکرم
تا همه سال روز و شب، باقی عمر از آن خورم
گر تو غلط دهی مرا، رنگ تو غمز می‌کند
رنگ تو تا بدیده‌‌‌‌‌ام دنگ شده‌‌‌‌ست این سرم
یک نفسی عنان بکش، تیز مرو ز پیش من
تا بفروزد این دلم، تا به تو سیر بنگرم
سخت دلم‌ همی‌طپد، یک نفسی قرار کن
خون ز دو دیده می‌چکد، تیز مرو ز منظرم
چون ز تو دور می‌شوم، عبرت خاک تیره‌‌‌‌‌ام
چون که ببینمت دمی، رونق چرخ اخضرم
چون رخ آفتاب شد دور ز دیدهٔ زمین
جامه سیاه می‌کند شب ز فراق، لاجرم
خور چو به صبح سر زند، جامه سپید می‌کند
ای رخت آفتاب جان دور مشو ز محضرم
خیره کشی مکن بتا خیره مریز خون من
تنگ دلی مکن بتا درمشکن تو گوهرم
ساغر می خیال تو بر کف من نهاد دی
تا بندیدمت درو، میل نشد به ساغرم
داروی فربهی ز تو یافت زمین و آسمان
تربیتی نما مرا از بر خود، که لاغرم
ای صنم ستیزه گر، مست ستیزه‌ات شکر
جان تو است جان من، اختر توست اخترم
چند به دل بگفته‌‌‌‌‌ام خون بخور و خموش کن
دل کتفک‌ همی‌زند که تو خموش، من کرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۸ - تا به کی ای شکر چو تن‌ بی‌دل و جان فغان کنم؟
تا به کی ای شکر چو تن‌ بی‌دل و جان فغان کنم؟
چند ز برگ ریز غم زرد شوم؟ خزان کنم؟
از غم و اندهان من، سوخت درون جان من
جمله فروغ آتشین، تا به کی‌اش نهان کنم؟
چند ز دوست دشمنی؟ جان شکنی و تن زنی؟
چند من شکسته دل، نوحهٔ تن به جان کنم؟
مومن عشقم ای صنم نعرهٔ عشق می‌زنم
همچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم؟
چون که خیال تو سحر، سوی من آید ای قمر
چون گذرد ز موج خون؟ خاصه که خون فشان کنم
سنگ شد آب از غمم، آه، نه سنگ و آهنم
کآتش روید از تنم، چون که حدیث آن کنم
ای تبریز شمس دین، با تو قرین و چون قرین
دور قمر اگر هلد، با تو یکی قران کنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۹ - ای تو بداده در سحر، از کف خویش باده‌‌‌‌‌ام
ای تو بداده در سحر، از کف خویش باده‌‌‌‌‌ام
ناز رها کن ای صنم، راست بگو که داده‌‌‌‌‌ام
گر چه برفتی از برم، آن بنرفت از سرم
بر سر ره بیا ببین، بر سر ره فتاده‌‌‌‌‌ام
چشم بدی که بد مرا، حسن تو در حجاب شد
دوختم آن دو چشم را، چشم دگر گشاده‌‌‌‌‌ام
چون بگشاید این دلم، جز به‌‌‌‌‌امید عهد دوست؟
نامهٔ عهد دوست را، بر سر دل نهاده‌‌‌‌‌ام
زادهٔ اولم بشد، زادهٔ عشقم این نفس
من ز خودم زیادتم، زان که دو بار زاده‌‌‌‌‌ام
چون ز بلاد کافری، عشق مرا اسیر برد
همچو روان عاشقان، صاف و لطیف و ساده‌‌‌‌‌ام
من به شهی رسیده‌‌‌‌‌ام، زلف خوشش کشیده‌‌‌‌‌ام
خانهٔ شه گرفته‌‌‌‌‌ام، گرچه چنین پیاده‌‌‌‌‌ام
از تبریز شمس دین بازبیا، مرا ببین
مات شدم ز عشق تو، لیک ازو زیاده‌‌‌‌‌ام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۰ - تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
دیو نیم، پری نیم، از همه چون نهان شدم؟
برف بدم، گداختم، تا که مرا زمین بخورد
تا همه دود دل شدم، تا سوی آسمان شدم
نیستم از روان‌ها، بر حذرم ز جان‌ها
جان نکند حذر ز جان، چیست حذر چو جان شدم؟
آن که کسی گمان نبرد، رفت گمان من بدو
تا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم
از سر‌ بی‌خودی دلم، داد گواهی‌‌‌یی به دست
این دل من ز دست شد، وانچه بگفت آن شدم
این همه ناله‌های من، نیست ز من، همه ازوست
کز مدد می لبش،‌ بی‌دل و‌ بی‌زبان شدم
گفت چرا نهان کنی عشق مرا، چو عاشقی
من ز برای این سخن، شهرهٔ عاشقان شدم
جان و جهان ز عشق تو، رفت ز دست کار من
من به جهان چه می‌کنم، چون که ازین جهان شدم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۱ - گرم درآ و دم مده، باده بیار ای صنم
گرم درآ و دم مده، باده بیار ای صنم
لابهٔ بنده گوش کن، گوش مخار ای صنم
فوق فلک مکان تو، جان و روان روان تو
هل طربی که برکند بیخ خمار ای صنم
این دو حریف دلستان باد قرین دوستان
جیم جمال خوب تو، جام عقار ای صنم
مرغ دل علیل را، شهپر جبرئیل را
غیر بهشت روی تو، نیست مطار ای صنم
خمر عصیر روح را، نیست نظیر در جهان
ذوق کنار دوست را، نیست کنار ای صنم
معجز موسوی تویی، چون سوی بحر غم روی
از تک بحر برجهد گرد و غبار ای صنم
جام پر از عقار کن، جان مرا سوار کن
زود پیاده را ببین، گشته سوار ای صنم
مرکب من چو می بود، هر عدمیم شی بود
موجب حبس کی بود وام قمار ای صنم؟
هین، که فزود شور من، هم تو بخوان زبور من
کرد دل شکور من، ترک شکار ای صنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۲۱ - آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
آینۀ صبوح را ترجمۀ شبانه کن
ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو
جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن
ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو
شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن
گر عسس خرد تو را منع کند ازین روش
حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن
در مثل است کاشقران دور بوند از کرم
ز اشقر می کرم نگر با همگان فسانه کن
ای که ز لعب اختران مات و پیاده گشته‌یی
اسپ گزین فروز رخ جانب شه دوانه کن
خیز کلاه کژ بنه وز همه دام‌ها بجه
بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن
خیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا
مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن
چون که خیال خوب او خانه گرفت در دلت
چون تو خیال گشته‌یی در دل و عقل خانه کن
هست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زر
آتش اختیار کن دست دران میانه کن
شو چو کلیم هین نظر تا نکنی به طشت زر
آتش گیر در دهان لب وطن زبانه کن
حملۀ شیر یاسه کن کلۀ خصم خاصه کن
جرعۀ خون خصم را نام می مغانه کن
کار تو است ساقیا دفع دویی بیا بیا
ده به کفم یگانه‌یی تفرقه را یگانه کن
شش جهت است این وطن قبله درو یکی مجو
بی‌وطنی‌‌ست قبله‌گه در عدم آشیانه کن
کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن
مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن
ای تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت
گر نه خری چه که خوری؟ روی به مغز و دانه کن
هست زبان برون در حلقۀ در چه می‌شوی
در بشکن به جان تو سوی روان روانه کن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۲۲ - ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من
ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من
جور مکن که بشنود شاد شود حسود من
بیش مکن تو دود را شاد مکن حسود را
وه که چه شاد می‌شود از تلف وجود من
تلخ مکن امید من ای شکر سپید من
تا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من
دلبر و یار من تویی رونق کار من تویی
باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من
خواب شبم ربوده‌یی مونس من تو بوده‌یی
درد توام نموده‌یی غیر تو نیست سود من
جان من و جهان من زهره آسمان من
آتش تو نشان من در دل همچو عود من
جسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدم
هیچ نبود در میان گفت من و شنود من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۲۳ - سیر‌ نمی‌شوم ز تو نیست جز این گناه من
سیر‌ نمی‌شوم ز تو نیست جز این گناه من
سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من
سیر و ملول شد ز من خنب و سقا و مشک او
تشنه تر است هر زمان ماهی آب خواه من
درشکنید کوزه را پاره کنید مشک را
جانب بحر می‌روم پاک کنید راه من
چند شود زمین وحل از قطرات اشک من؟
چند شود فلک سیه از غم و دود آه من؟
چند بزارد این دلم؟ وای دلم خراب دل
چند بنالد این لبم؟ پیش خیال شاه من
جانب بحر رو کزو موج صفا‌ همی‌رسد
غرقه نگر ز موج او خانه و خانقاه من
آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه‌ام
یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من
سیل رسید ناگهان جمله ببرد خرمنم
دود برآمد از دلم دانه بسوخت و کاه من
خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم؟
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من
در دل من درآمد او بود خیالش آتشین
آتش رفت بر سرم سوخته شد کلاه من
گفت که از سماع‌ها حرمت و جاه کم شود
جاه تو را که عشق او بخت من است و جاه من
عقل نخواهم و خرد دانش او مرا بس است
نور رخش به نیم شب غره صبحگاه من
لشکر غم حشر کند غم نخورم ز لشکرش
زان که گرفت طلب طلب تا به فلک سپاه من
از پی هر غزل دلم توبه کند ز گفت و گو
راه زند دل مرا داعیه اله من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۲۴ - سیر‌ نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من
سیر‌ نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم
چون که تو سایه افکنی بر سرم ای همای من
چون که کند شکرفشان عشق برای سرخوشان
نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من کور شود حسود من
زفت شود وجود من تنگ شود قبای من
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که‌های من
آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور
گفتم غم‌ نمی‌خورم ای غم تو دوای من
گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو
لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من
گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد
گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من
گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش
خنده زنان سری نهد در قدم قضای من
گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می‌شوم
تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من
گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل
چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من؟
گفتم روزکی دو سه مانده‌ام در آب و گل
بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من
گفت در آب و گل نه‌یی سایه توست این طرف
برد تو را ازین جهان صنعت جان ربای من
زین چه بگفت دلبرم عقل پرید از سرم
باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۲۵ - من طربم طرب منم زهره زند نوای من
من طربم طرب منم زهره زند نوای من
عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
عشق چو مست و خوش شود‌ بی‌خود و کش مکش شود
فاش کند چو‌ بی‌دلان بر همگان هوای من
ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد زانچه کند به جای من
من سر خود گرفته‌ام من ز وجود رفته ام
ذره به ذره می‌زند دبدبه فنای من
آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد
دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من
یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل
تلخ و خمار می‌طپم تا به صبوح وای من
تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند
باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من
باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل
نای عراق با دهل شرح دهد ثنای من
ساقی جان خوب رو باده دهد سبو سبو
تا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من
بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را
بر کف پیر من بنه از جهت رضای من
گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش
بال و پری گشادمش از صفت صفای من
پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد
نیست دران صفت که او گوید نکته‌های من
ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشم
راح بود عطای او روح بود سخای من
باده تویی سبو منم آب تویی و جو منم
مست میان کو منم ساقی من سقای من
از کف خویش جسته‌ام در تک خم نشسته‌ام
تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من
شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد
غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۲۶ - هر که ز حور پرسدت رخ بنما که هم چنین
هر که ز حور پرسدت رخ بنما که هم چنین
هر که ز ماه گویدت بام برآ که هم چنین
هر که پری طلب کند چهره خود بدو نما
هر که ز مشک دم زند زلف گشا که هم چنین
هر که بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود؟
باز گشا گره گره بند قبا که هم چنین
گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد
بوسه بده به پیش او برلب ما که هم چنین
هر که بگویدت بگو کشته عشق چون بود؟
عرضه بده به پیش او جان مرا که هم چنین
هر که ز روی مرحمت از قد من بپرسدت
ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که هم چنین
جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون
هین بنما به منکران خانه درآ که هم چنین
هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه‌یی
قصه ماست آن همه حق خدا که هم چنین
خانه هر فرشته‌ام سینه کبود گشته‌ام
چشم برآر و خوش نگر سوی سما که هم چنین
سر وصال دوست را جز به صبا نگفته ام
تا به صفای سر خود گفت صبا که هم چنین
کوری آن که گوید او بنده به حق کجا رسد؟
در کف هر یکی بنه شمع صفا که هم چنین
گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رود؟
بوی حق از جهان هو داد هوا که هم چنین
گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وادهد
چشم مرا نسیم تو داد ضیا که هم چنین
از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کند
وز سر لطف برزند سر ز وفا که هم چنین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۲۷ - دوش چه خورده‌یی دلا راست بگو نهان مکن
دوش چه خورده‌یی دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان‌ بی‌گنه روی بر آسمان مکن
بادۀ خاص خورده‌یی نقل خلاص خورده‌یی
بوی شراب می‌زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی توراستم مست می‌وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
اوست پناه و پشت من تکیه برین جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گرنه سماع باره‌یی دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده‌یی در همه دردمیده‌یی
چون دم توست جان نی‌ بی‌نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کی تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بنوش مات شو جملۀ تن حیات شو
بادۀ چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
بادۀ عام از برون بادۀ عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می‌رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن