تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۳۱ - بخت گویم نیست تا پیش تو سربازی کنم
بخت گویم نیست تا پیش تو سربازی کنم
تو به جان چوگان زنی، گر من سراندازی کنم
پوستی دارم که در وی نقد هستی هم نماند
با خریداران غم چون کیسه پردازی کنم؟
با خیالت جان به یک تن، کی روا باشد که من
با فرشته دیو راخانه به انبازی کنم
شرم باد ار جان دشمن کشته را گویم غمت
پیش دشمن کی سزد کز دوست غمازی کنم؟
چند نالانم درین ویرانه دور از کوی تو
من نه آن مرغم که با بلبل هم آوازی کنم
آفتابم در پس دیوار هجران ماند و من
سایه را مانم که با دیوار همرازی کنم
چشم او ترکی ست مست و خنجر خونی به دست
وه که با این مست خونی چند جانبازی کنم؟
سرو گفتش «خط دهم از سبزه پیش بندگیش
گر ز آزادی برم با خود سرافرازی کنم »
هر کسی گوید که «گو حال خودش، خسرو، به شعر»
دل کجا دارم که دعوی سخن سازی کنم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۳۲ - بخت اگر یاری دهد چون جان در آغوشش کنم
بخت اگر یاری دهد چون جان در آغوشش کنم
تلخ گوید ز آن لب و همچون شکر نوشش کنم
بر سر من عقل، اگر دعوی هشیاری کند
روی تو بنمایم و از خویش بیهوشش کنم
آتش عشقش فرو پوشم درین شخص چوکاه
شعله روشن تر شود هر چند خس پوشش کنم
سر فرو آرم ز دوش و رانم اندر راه او
چون فرو مانم ز رفتن باز بر دوشش کنم
آفتاب عارض آن مه که در یاد من است
کافرم تا صبح محشر گر فراموشش کنم
کو سگی از کوی تو تا از برای زندگی
من دم او گیرم و چون حلقه درگوشش کنم
آشنا باید که گیرد دست خسرو، زان زمین
هین در آبم، زانکه چون دریاست، در جوشش کنم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۳۳ - منزل عشقت که من پوشیده در جان می کنم
منزل عشقت که من پوشیده در جان می کنم
رخ گواهی می دهد، هر چند پنهان می کنم
جان که بند رفتن است و ماندنش از بهر آنست
کز کمانت هر زمان من وعده پیکان می کنم
توشه جانم گران گشت از برای آن جهان
بس که غمهایت ذخیره از پی آن می کنم
گفتیم «خاک درم بهر چه می داری به چشم؟»
گریه چشمم را جراحت کرد، درمان می کنم!
دیده ببرید این زمان از دیدن غمهای تو
هر کجا شینم، دل خلقی پریشان می کنم
غمزه می زد، گفتمش «چون عاشقان جان می کنند
چیست آن، گفتا «برایشان مردن آسان می کنم
ای که دل ها می ستد از خلق، گفتم «این چراست؟»
گفت، «در بازار غم نرخ دل ارزان می کنم »
جان و دل دادم خیالش را، کجا ماند به جا
خسروا، چون دزد بر کالا نگهبان می کنم؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۳۴ - سایه وارم هر شب از سودای زلفت، چون کنم؟
سایه وارم هر شب از سودای زلفت، چون کنم؟
چند گرد خویشتن گه سحر و گه افسون کنم!
از دل بدخوی خود خونابه ای دارم که گر
قطره ای از دل برون ریزم، جگرها خون کنم
تو به بند کشتن من، من بر آن کز دوستی
عمر خود را بگسلم، در عمر تو افزون کنم
گوهری دارم که در وی نیست جز لؤلؤی خام
چون نثار خاک پایت لؤلؤی مکنون کنم؟
چند گویی «عشق را از دل بران و خوش بزی »
گر توانم، جان خود را از دست تو بیرون کنم
گفتیم « دل را چرا از عشق نآری سوی زهد»؟
وه که شاهد خانه ای را وقف مسجد چون کنم؟
روح مجنون آید و آموزد آیتهای عشق
شعر خسرو گر رقم بر تربت مجنون کنم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۳۵ - عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنم
عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنم
آرمت در پیش و خود را از میان بیرون کنم
قامتم از غم دو تا کردی، ز آه من بترس
کاسمان دوزد خدنگی کز کمان بیرون کنم
گر چه در خون منی، گر تیر بر جانم زنی
تیر تو بیرون نیارم کرد، جان بیرون کنم
سرو من یک ره به گلزار آی تا در پیش تو
سرو اگر چه نارون باشد، روان بیرون کنم
نرگس بیمار تو رنج خود ار بر من نهد
تندرستی را به شمشیر از جهان بیرون کنم
دوش می گفتی و چشمم در خیالت در نبست
گر چنین باشد، مگر از خانه شان بیرون کنم
گر نه در پیش تو ماه و آسمان گردن نهد
ماه را گردن نگیرم، زاسمان بیرون کنم
مهر تو گر نیست خسرو را به مغز استخوان
مغز او از نوک غمزه ات زاستخوان بیرون کنم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۳۶ - یک سخن گر زان لب شکرفشان بیرون کشم
یک سخن گر زان لب شکرفشان بیرون کشم
صد دل گمگشته را از وی نشان بیرون کشم
آرزو دارم میانت بنگرم بی پیرهن
ماه من بگذار تاری از کتان بیرون کشم
نیم مزد روی تو صد جان بود، آن هم چو نیست
نیم جانی هست، اگر گویی، همان بیرو ن کشم
ملک جان بدهم لبت را درب های بوسه ای
هم به بوسه جان دیگر زان دهان بیرون کشم
خط تو در چشم من بنشست، تدبیری بساز
تا گلیم خود مگر ز آب روان بیرون کشم
چون جهان را بیم طوفان است ز آب چشم من
رخت هستی گر توانم، زین جهان بیرون کشم
بس که آه آتشینم در جهان دارد گذر
آبله، بینی، سراسر از زبان بیرون کشم
ای ترا صد کشته چون من، چند گویی کز جفا
خون بهمان ریزم و جان فلان بیرون کشم
یک شبی مهمان خسرو باش تا از جور تو
سینه را خالی کنم، راز نهان بیرون کشم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۳۷ - نی مجال آن که او را از دل خود برکشم
نی مجال آن که او را از دل خود برکشم
نی دل خالی که در دل دلبری دیگر کشم
دیده را گر حق آن نبود که دید او روی تو
من ز خونهایی کزو خوردم ز چشمش برکشم
گر نترسم زان که در خونابه ماند یار من
برکشم دیده به جای دیده او را در کشم
در رهی، کو رفت، این سر تا نگردد خاک ره
هم به خاک راه او زان خاک راهش برکشم
بر خودش خوانم، فضولی بین که می خواهم، به جهد
چشمه خورشید را در جنب نیلوفر کشم
عاقبت روشن شود همسایگان را سوز من
گر چه آه آتشین از خلق پنهان در کشم
چو بر آن سون تواند داشت، خسرو، سالها
گر توانم یک سخن زان لعل جان پرور کشم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۳۸ - ای خوش آن شبها که من در دیده خوابی داشتم
ای خوش آن شبها که من در دیده خوابی داشتم
گه چراغ روشن و گه ماهتابی داشتم
بارها یاد آورم، در خواب بیهوشی روم
آن که وقتی با خیال دوست خوابی داشتم
چند داغ بیدلی پیوسته بینم، پیش ازین
دل مرا بود، ار چه ویران و خرابی داشتم
روزگار آن دیده نتوانست دید و کرد خون
من که بر رویم ز چشم خویش آبی داشتم
محرمی دیدم، شبی از دیده بیرون ریختم
آن همه خونابه ها کاندر کبابی داشتم
آن چه دولت بود کاندر یک شبی خنده زنان
گویی از فردوس اعظم فتح بابی داشتم
گفت نتوانم برت من آنچه شب بر من گذشت
کای بهشتی روی، دور از تو عذابی داشتم
زاریم بشنید یار و گفت «می نالی ز عشق »
خسروم، زان بر دهان گر چه جوابی داشتم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۳۹ - خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم
خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم
با وصال او به شادی روزگاری داشتم
داشتم، باری از این اندیشه کاید جان برون
بر زبان راندن نمی آرم که یاری داشتم
تن چو گل صد پاره شد، از بس که غلتیدم به خاک
از فسون آن که خرم نوبهاری داشتم
خوش نیاید کایم از خانه برون کاین خانه را
دوست می دارم که در وی دوستداری داشتم
نیست رنجی گر تن از غم مو شد و رنج است و بس
کان ز تار موی خوبان یادگاری داشتم
چند گویی «صبر کن تا روز شادی در رسد»
طاقتم شد، صبر کردم تا قراری داشتم
عشق گوید، خسروا، وقتی دل خوش داشتی
این زمان چون نیست، چون گویم که «آری داشتم »
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۴۰ - یاد باد آن کز لبش هر لحظه جامی داشتم
یاد باد آن کز لبش هر لحظه جامی داشتم
وز می وصلش به نو هر روز جامی داشتم
مست آن ذوقم که در دور خمار چشم او
زان لب یاقوت گون عیش مدامی داشتم
آخر، ای جان، یاد کن یک شب ز دور افتادگان
روزی آخر با تو من حق سلامی داشتم
روزها می خواهم آن شب کز عبیر زلف او
چون نسیم صبحدم مشکین مشامی داشتم
این سرافرازی کجا یابم من کوتاه دست؟
کز هواداری سرو خوش خرامی داشتم
یاد خسرو گر فراموشت ز نام و ننگ شد
این قدر باری بگو «وقتی غلامی داشتم »
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۴۱ - دوش من روی چو ماه آشنایی دیده ام
دوش من روی چو ماه آشنایی دیده ام
جان فدایش، گر چه بهر جان بلایی دیده ام
مست آن ذوقم که دی از حال من گفتند، گفت
«یاد می آید که من روزیش جایی دیده ام »
خواست وی بدهد زکوة حسن، چون دربان مرا
دیده بر گفت «اندر این کوچه گدایی دیده ام »
برکشم این دیده کز وی پر کشم خونابه، لیک
زانش می دارم که وقتی زیر پایی دیده ام
ز ابروش فرخنده شد فالم، چو جان در عشق رفت
کاین مه نو من به روی آشنایی دیده ام
عشق را گفتم کمال عقل، گفت آخر گهی
مفتی پیر خرد در روستایی دیده ام
صد قبای خون چو گل پوشیده خسرو از دو چشم
خلعت سروی که دی زیر قبایی دیده ام
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۴۲ - من که دور از دوستان وز یار دور افتاده ام
من که دور از دوستان وز یار دور افتاده ام
مرغ نالانم که از گلزار دور افتاده ام
چون زیم کز دل دهندم خلق و دلداری کنند
من که هم از دل هم از دلدار دور افتاده ام
گر نخواهی یاری از جان و بمیرم در فراق
حق به دست من بود کز یار دور افتاده ام
پیش هر سنگی همی ریزم ز دل خونابه ای
چون کنم چون کز در و دیوار دور افتاده ام
گر چه هجرم کشت، هم شادم که باری چندگاه
زان دل بدبخت بدکردار دور افتاده ام
ای که سامان جویی از من ترک جانم گیر، زانک
سالها باشد که من زین کار دور افتاده ام
عیش من گو تلخ باش، ای آشنا، یادم مده
زان لب شیرین که خسرووار دور افتاده ام
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۴۳ - این منم، یارب که با دلدار هم زانو شدم
این منم، یارب که با دلدار هم زانو شدم
پهلوی او رفتم اندر خواب و هم پهلو شدم
دور دور از آفتاب روی او می سوختم
گشت جان آسوده چون در سایه گیسو شدم
وصل او از بس که باد شادی اندر من دمید
من نگنجم در جهان گرچ از فراقش مو شدم
شکر ایزد را که گشتم جمع و رفت از من فراق
رفت جان یک سو و دل یک سو و من یک سو شدم
از پی دیدن همه رو چشم گشتم همچو شمع
وز برای شمع چون آتش همه تن رو شدم
چندیم بگذار، چون دیدن رها کردی به باغ
مردنم بگذار، چون با زیستن بدخو شدم
مرد دوری نیستم، گر خود دل شیرم دهند
خسروا، دل ده که من زین پس سگ این کو شدم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۴۴ - باز وقت آمد که من سر در پریشانی نهم
باز وقت آمد که من سر در پریشانی نهم
روی زیبا بینم و بر خاک پیشانی نهم
سوده گشت از سجده راه بتان پیشانیم
چند بر دل تهمت دین مسلمانی نهم
تو بجنب، ای بخت و دشواری شبهایم مپرس
من گرفتارم، کجا پهلو به آسانی نهم!
دل به زلف یار و از من صد پیام غم برو
چند داغ غم بر این مسکین زندانی نهم
او نهد تیر بلا را در کمان ناز و من
جان نهم در پیش و بر دل منت جانی نهم
ای صبا، گردی ز لعل مرکبش بر من رسان
تا دوایی بر جراحتهای پنهانی نهم
دیدگان بر تو نهم، ای سرو آزادت غلام
اینست کوته بینی، ار بر سرو بستانی نهم
بر من افشان جرعه ای زان جام خود تا از نشاط
رخت هستی را به بازار پریشانی نهم
چون پریشان گشت کار خسرو از عشقت، چه سود؟
گر کنون صد پی به سر دست پشیمانی نهم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۸۸ - گر رسم روزی به تو نوآشنایی ها کنم
گر رسم روزی به تو نوآشنایی ها کنم
هر چه باید خواهم و بخت آزمایی ها کنم
او چو شاه از گوشه های چشم بیند سوی من
من ازان لبها به صد منت گدایی ها کنم
ای خوش آن وقتی که اوخوش خوش رود در خواب و من
پیش چشم و زلف او شرح جدایی ها کنم
از شراب عشق سیل آمد، مصلایم ببرد
گر شوم هشیار ازین می، پارسایی ها کنم
از در او مست بیرون آیم و در پیش خلق
چون گدایان توانگر خودنمایی ها کنم
ور شبی در کنج تاریکم ستد، در پیش او
خویش را زنده بسوزم، روشنایی ها کنم
بندگی را خط نویسم بر رخ از خون جگر
وز دو دیده هم برو ثبت گوایی ها کنم
گر طفیل پاسبانان بینم اندر کوی تو
با سگان آن سر کو آشنایی ها کنم
یک غزل گر بشنود آن مه به گوش خود ز من
همچو خسرو، پیش خلقی خودستایی ها کنم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۴۹ - رفتی و شد بی تو جانم زار، باز آی و ببین
رفتی و شد بی تو جانم زار، باز آی و ببین
سینه ای دارم ز هجر افگار، باز آی و ببین
بر سر راه تو زان بادی که از سویت رسید
دیده من پر خس و پر خار، باز آی و ببین
گر بیایی و ببینی حال من از گفت من
بو که بزیم جان من، یک بار باز آی و ببین
چون تو رفتی از من و من از خود، کنون لطف کن
گاه رفتن آخرین دیدار، باز آی و ببین
من نمی گویم «بیا، وین شخص چون مویم نگر»
از خم گیسوی خود، یک بار بازآی و ببین
گر ندیدی سوزش مجنون ز درد و داغ عشق
درد و داغ خسرو غمخوار، باز آی و ببین
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۵۰ - آخر، ای خود بین من، روزی به غمخواری ببین
آخر، ای خود بین من، روزی به غمخواری ببین
از گرفتاری بپرس و در گرفتاری ببین
اینک اینک بر سر کوی تو زارم می کشند
گر ز کشتن باز نستانیم بازاری ببین
چون نخواهی دید آن خونریز را، ای دیده، بیش
باری این ساعت که در قتل است بسیاری ببین
نیست همدردی که گویم حال خود را، ای صبا
بلبلی نالنده تر از من به گلزاری ببین
وصل خاصان راست، من زایشان نیم، ای بخت بد
بهر من اندازه ادبار من کاری ببین
بلبلا، امروز من در گلستانم، گل مجوی
از جگر پر کاله ای بر نوک هر خاری ببین
ای دل، آخر می بباید داشت، پاس کار خویش
خسرو ار گم شد، سگی دیگر به بازاری ببین
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۵۱ - آن کلاه کج بر آن سرو بلند او ببین
آن کلاه کج بر آن سرو بلند او ببین
وان شراب آلوده لبهای چو قند او ببین
دل در آن زلف است، عذرش مشنو، ای باد صبا
مو به موی او به خود پیوند و بند او ببین
ای که می بافیش مو، آهسته تر کن شانه را
ریش دلها را به جعد چون کمند او ببین
هان و هان، ای چشم من، کاندر کمین آن رخی
جان من، بر آتش سینه سپند او ببین
ای رقیب، ار می کشی اول دل من پاره کن
داغهای خنجر بیدادمند او بین
دل اسیر عشق شد، اقبال بخت من نگر
سر فدای تیغ شد، بخت بلند او ببین
پیش من روزی سواره می گذشت، آهم بجست
اینک اینک داغ بر ران سمند او ببین
جان من، مخرام غافل پیش هر درمانده ای
ناگهان آهی ز جان مستمند او ببین
پند خسرو شاهد ساقیست، هان تا نشنوی
خان و مان های خراب اینک ز پند او ببین
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۵۲ - صبح دولت می دمد یا خود رخ جانانست این
صبح دولت می دمد یا خود رخ جانانست این
بوی گل می آید این یا بوی آن بستانست این
دیدم از خنده نمک ریزانش، گفتم «برکه باز»
هم به خنده گفت «بهر سینه بریانست این »
ز آب چشم من گیاه مهر می روید مدام
بنگر، ای نامهربان، تا چه عجب بارانست این
جانم از هجران برون رفته ست و می بینم ترا
دل گواهی می دهد با من که اینک آنست این
هر که دید آن صفحه رخسار، خواند الحمد و گفت
الله الله آیتی از رحمت یزدانست این
رکن حق والای دین کاختر به تعظیم تمام
پاش می بوسد گهی، دستوری سلطانست این
دی رسیده ارغنون عشرت شادی به دست
داد خسرو را که خدمتگار خسرو خانست این
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۵۳ - ای به کویت هر سحرگه جای تنها ماندگان
ای به کویت هر سحرگه جای تنها ماندگان
رحمتی بر چشم خون پالای تنها ماندگان
چون به کویت دوست تنها پای را خاکی کند
کس به جز گریه نشوید پای تنها ماندگان
درد تن باشد، ولیکن نی بسان درد دل
گر مثل گردون رود بالای تنها ماندگان
با چنین شبها که من دارم، چه باشد، وه که گر
یادت آید روزی از شبهای تنها ماندگان
نی منت گویم ز تو«حالم توانی گوش کرد؟»
کانده سخت است در سودای تنها ماندگان
کشتی از تنهائیم، آخر نیامد وقت آن
کت گذر باشد به محنت جای تنها ماندگان
ماند اینم آفتاب و مه که در شبهای غم
سایه باشد مونس شبهای تنها ماندگان
آفتاب چرخ تنها سوزد و گوید «مسوز»
وای تنها ماندگان، ای وای تنها ماندگان!
تو غم خسرو کجا دانی که نشنیدی گهی
ناله و فریاد درد افزای تنها ماندگان