تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۹۵ - هرکه را نفی فراوان شد و اثباتی نیست
هرکه را نفی فراوان شد و اثباتی نیست
گرچه بیناست، ولی صاحب مرآتی نیست
پای در راه بعزت نه و تحقیق بدان :
قدمی نیست درین راه که آفاتی نیست
سعی سودی نکند، جهد بجائی نرسد
اگر از جانب محبوب مراعاتی نیست
سید ملک وجودست بنی نوع بشر
همچو انسان بجهان سید و ساداتی نیست
موسیا، طور معانی بحقیقت عشقست
که در آن طور ترا حاجت میقاتی نیست
هیچ شب نیست که از درد تو مشتاقان را
بر سر کوی غمت هی هی و هیهاتی نیست
غرق دریای حیاتم، بخدا خوش حالم
که مرا صورت تسبیح و عباداتی نیست
هرچه مخمور شدم ساقی جان جامم داد
خالی از شیوه تنبیه و کراماتی نیست
قاسمی، خرقه و تسبیح ندارد سودی
گر ترا در دل و جان سوز و مناجاتی نیست
گرچه بیناست، ولی صاحب مرآتی نیست
پای در راه بعزت نه و تحقیق بدان :
قدمی نیست درین راه که آفاتی نیست
سعی سودی نکند، جهد بجائی نرسد
اگر از جانب محبوب مراعاتی نیست
سید ملک وجودست بنی نوع بشر
همچو انسان بجهان سید و ساداتی نیست
موسیا، طور معانی بحقیقت عشقست
که در آن طور ترا حاجت میقاتی نیست
هیچ شب نیست که از درد تو مشتاقان را
بر سر کوی غمت هی هی و هیهاتی نیست
غرق دریای حیاتم، بخدا خوش حالم
که مرا صورت تسبیح و عباداتی نیست
هرچه مخمور شدم ساقی جان جامم داد
خالی از شیوه تنبیه و کراماتی نیست
قاسمی، خرقه و تسبیح ندارد سودی
گر ترا در دل و جان سوز و مناجاتی نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۰۰ - هرکجا در دو جهان عاشق روشن راییست
هرکجا در دو جهان عاشق روشن راییست
در سودای دلش از غم او سوداییست
عقل گوید که: برو،شیوه عشاق مورز
این سخن گرنه چنین است، ولی هم راییست
هرکه او نفس بد اندیشه خود را فرسود
در ره عشق ملک سای فلک فرساییست
و آنکه او چهره خورشید عیان باز بیافت
پیش ارباب نظر جاهل نابیناییست
چون سر انداخته شد شمع شود روشن تر
عاشق صادق روشندل پابرجاییست
زاهدی را که نظر نیست عجب قوقوییست
واعظی را که خبر نیست عجب قاقاییست
حاصل از هر دو جهان عشق خدا آمد و بس
بحر عشقست که هر قطره ازو دریاییست
بشنو، ای طالب حق: شیوه تقلید مرو
این سخن را بتو گفتیم وسخن را جاییست
قاسمی را نظر لطف بارزانی دار
بر سر کوی تو آشفته دل، شیداییست
در سودای دلش از غم او سوداییست
عقل گوید که: برو،شیوه عشاق مورز
این سخن گرنه چنین است، ولی هم راییست
هرکه او نفس بد اندیشه خود را فرسود
در ره عشق ملک سای فلک فرساییست
و آنکه او چهره خورشید عیان باز بیافت
پیش ارباب نظر جاهل نابیناییست
چون سر انداخته شد شمع شود روشن تر
عاشق صادق روشندل پابرجاییست
زاهدی را که نظر نیست عجب قوقوییست
واعظی را که خبر نیست عجب قاقاییست
حاصل از هر دو جهان عشق خدا آمد و بس
بحر عشقست که هر قطره ازو دریاییست
بشنو، ای طالب حق: شیوه تقلید مرو
این سخن را بتو گفتیم وسخن را جاییست
قاسمی را نظر لطف بارزانی دار
بر سر کوی تو آشفته دل، شیداییست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۰۲ - باغبانا، بجهان تخم نکو باید کاشت
باغبانا، بجهان تخم نکو باید کاشت
هم از آن جنس که میکاری بر باید داشت
در ره درد و غمش خوار صفت می گردیم
دید و دانست ولی قصه ما سهل انگاشت
همه در گوشه هجران متواری بودیم
شوق عشاق رسید و علم عشق افراشت
عشق در منزل ما خیمه سلطانی زد
این چنین کار عظیمست، بآسان پنداشت
جرعه می داد بمستان حقیقت، رندی
عاقبت دل ز سر جان گرامی برداشت
ترک جان گفت و همه قصه سربازی کرد
هرکه اوباده سودای تواندر سر داشت
یار در مجلس ما قصه برمزی میگفت
قاسمی شیوه او دید دل از دست گذاشت
هم از آن جنس که میکاری بر باید داشت
در ره درد و غمش خوار صفت می گردیم
دید و دانست ولی قصه ما سهل انگاشت
همه در گوشه هجران متواری بودیم
شوق عشاق رسید و علم عشق افراشت
عشق در منزل ما خیمه سلطانی زد
این چنین کار عظیمست، بآسان پنداشت
جرعه می داد بمستان حقیقت، رندی
عاقبت دل ز سر جان گرامی برداشت
ترک جان گفت و همه قصه سربازی کرد
هرکه اوباده سودای تواندر سر داشت
یار در مجلس ما قصه برمزی میگفت
قاسمی شیوه او دید دل از دست گذاشت
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۰۳ - باز شوری بمحلت زد، ازین کو بگذشت
باز شوری بمحلت زد، ازین کو بگذشت
سوک ما سورشد امروز کزین سو بگذشت
برگذشت ازمن بیدل جگرم خون شد و باز
قطره ام قطره بچشم آمد و از رو بگذشت
دیر شد منتظران را، که ببینند آن روی
دیر دیر آمد و از کوچه ما زو بگذشت
صوفی ما همه شهر بپهلو گردید
مگرش یار گران مایه ز پهلو بگذشت
همه در چهره زیبای تو ظاهر دیدم
هر چه در خاطر از اندیشه نیکو بگذشت
ساحران در عجب افتند، اگر شرح دهم
آن چه بر جانم از آن غمزه جادو بگذشت
در سحر بوی سر زلف تو آورد صبا
قاسمی بوی تو بشنید، بر آن بو بگذشت
سوک ما سورشد امروز کزین سو بگذشت
برگذشت ازمن بیدل جگرم خون شد و باز
قطره ام قطره بچشم آمد و از رو بگذشت
دیر شد منتظران را، که ببینند آن روی
دیر دیر آمد و از کوچه ما زو بگذشت
صوفی ما همه شهر بپهلو گردید
مگرش یار گران مایه ز پهلو بگذشت
همه در چهره زیبای تو ظاهر دیدم
هر چه در خاطر از اندیشه نیکو بگذشت
ساحران در عجب افتند، اگر شرح دهم
آن چه بر جانم از آن غمزه جادو بگذشت
در سحر بوی سر زلف تو آورد صبا
قاسمی بوی تو بشنید، بر آن بو بگذشت
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۰۶ - چشم سرمست تو ما را بستم کاری کشت
چشم سرمست تو ما را بستم کاری کشت
دید صد زاری ما را و بصد زاری کشت
سرخ شد چهره زردم ز سرشک گلگون
که مرا یار بدان چهره گلناری کشت
بارها ناز توام کشت و عجب می دارم
زان شکر خنده شیرین که بسر باری کشت
گفتمش: یار منی، گفت که: اغیار، نه یار
اندرین شیوه مرا یار باغیاری کشت
جرم من چیست؟ بر پیر مغان واگویید
که: مرا ساقی از استیزه بهشیاری کشت
چشم سرمست ترا دیدم و هشیار شدم
که مرا نرگس مست تو ببیماری کشت
ز اول عشق دلم داد که: قاسم، مهراس
آخر الامر مرا یار بدلداری کشت
دید صد زاری ما را و بصد زاری کشت
سرخ شد چهره زردم ز سرشک گلگون
که مرا یار بدان چهره گلناری کشت
بارها ناز توام کشت و عجب می دارم
زان شکر خنده شیرین که بسر باری کشت
گفتمش: یار منی، گفت که: اغیار، نه یار
اندرین شیوه مرا یار باغیاری کشت
جرم من چیست؟ بر پیر مغان واگویید
که: مرا ساقی از استیزه بهشیاری کشت
چشم سرمست ترا دیدم و هشیار شدم
که مرا نرگس مست تو ببیماری کشت
ز اول عشق دلم داد که: قاسم، مهراس
آخر الامر مرا یار بدلداری کشت
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۱۱ - دیدمش دوش که :سرمست و خرامان میرفت
دیدمش دوش که :سرمست و خرامان میرفت
جام بر کف، طرف مجلس مستان میرفت
باده در دست و غزل خوان و عجب عربده جوی
از نهان خانه واجب سوی امکان میرفت
سخن از روی دل افروزبمردم میگفت
قصه ای از شکن زلف پریشان میرفت
کس نداند صفت لطف خرامیدن او
آب حیوان که بسر چشمه انسان میرفت
آن چنان پادشهی نزد گدایان درش
من نگویم به چه تمکین و چه سامان میرفت
چون من آن شیوه رفتار و ملاحت دیدم
اشک خونین ز دل و دیده بدامان میرفت
قاسم از پای در افتاد چو دید آن شه را
کز سراپرده کان جانب اعیان میرفت
جام بر کف، طرف مجلس مستان میرفت
باده در دست و غزل خوان و عجب عربده جوی
از نهان خانه واجب سوی امکان میرفت
سخن از روی دل افروزبمردم میگفت
قصه ای از شکن زلف پریشان میرفت
کس نداند صفت لطف خرامیدن او
آب حیوان که بسر چشمه انسان میرفت
آن چنان پادشهی نزد گدایان درش
من نگویم به چه تمکین و چه سامان میرفت
چون من آن شیوه رفتار و ملاحت دیدم
اشک خونین ز دل و دیده بدامان میرفت
قاسم از پای در افتاد چو دید آن شه را
کز سراپرده کان جانب اعیان میرفت
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۲۱ - ای دل و جان گرامی به تمنای تو شاد
ای دل و جان گرامی به تمنای تو شاد
هرگز این جان من از درد تو محروم مباد
عقل و دین بردی و دل بردی و جان می طلبی
شرط تجرید همینست،زهی حسن رشاد!
حالیا نقد بدیدار تو وجدی داریم
بعد ازین تا چه نهد کار زمان را بنیاد؟
ملک جاوید بدیدار تو داریم امروز
در گذشتیم ازین چار سوی کون و فساد
روز وشب در طلب جامه ونان مضطربست
خواجه را فکر معاشست، نه تدبیر معاد
ماتمش تا به ابد ثابت و جاوید شود
هر که از دولت درد تو نباشد دلشاد
قاسمی،کشف یقینست درین راه دلیل
نه حکایات عوارف، نه حدیث مرصاد
هرگز این جان من از درد تو محروم مباد
عقل و دین بردی و دل بردی و جان می طلبی
شرط تجرید همینست،زهی حسن رشاد!
حالیا نقد بدیدار تو وجدی داریم
بعد ازین تا چه نهد کار زمان را بنیاد؟
ملک جاوید بدیدار تو داریم امروز
در گذشتیم ازین چار سوی کون و فساد
روز وشب در طلب جامه ونان مضطربست
خواجه را فکر معاشست، نه تدبیر معاد
ماتمش تا به ابد ثابت و جاوید شود
هر که از دولت درد تو نباشد دلشاد
قاسمی،کشف یقینست درین راه دلیل
نه حکایات عوارف، نه حدیث مرصاد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۲۹ - بنده پیر مغانیم، که جاویدان باد
بنده پیر مغانیم، که جاویدان باد
جاودان باد و سرش سبز و لبش خندان باد
غرض از پیرمغان مرشد را هست،ای دل
تا ابد دیر مغان سجده گه مستان باد
ساقیا،باده بیاور،که شراب تو مدام
همچو الطاف توبی غایت و بی پایان باد
هر دلی را که بعشاق نیازی باشد
تا ابد راهبرش مشعله عرفان باد
این همه مستی جان از اثر صحبت اوست
جان اوقدس ودلش جنت جاویدان باد
سر بپیچد ز عشاق،که بی سامانند
دایما واعظ ما بی سر و بی سامان باد
قاسم از دولت دیدار تو جانی نو یافت
جان من، جان و دلم جان ترا قربان باد
جاودان باد و سرش سبز و لبش خندان باد
غرض از پیرمغان مرشد را هست،ای دل
تا ابد دیر مغان سجده گه مستان باد
ساقیا،باده بیاور،که شراب تو مدام
همچو الطاف توبی غایت و بی پایان باد
هر دلی را که بعشاق نیازی باشد
تا ابد راهبرش مشعله عرفان باد
این همه مستی جان از اثر صحبت اوست
جان اوقدس ودلش جنت جاویدان باد
سر بپیچد ز عشاق،که بی سامانند
دایما واعظ ما بی سر و بی سامان باد
قاسم از دولت دیدار تو جانی نو یافت
جان من، جان و دلم جان ترا قربان باد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۵ - ابر سودای تو آن لحظه که توفان بارد
ابر سودای تو آن لحظه که توفان بارد
دل دیوانه ما جان بجوی نشمارد
تخم سودای تو در بهر یقین افشاندم
دل شناسد که: ازین بحر چه بر می دارد؟
زاهد از شیوه تقلید درین مزرع عمر
من ندانم چه درودست و چها می کارد؟
واعظ از مستی عشاق ندارد خبری
در چنین معصره ای غوره چه می افشارد؟
باد می آید و از کوی تو دارد خبری
دل و جانها همه خون، تا چه خبر می آرد؟
دل ما را بصفا وصل تو جان می بخشد
جان مارا بجفا هجر تو می آزارد
قاسمی، هر که دراین کوچه در آمد سر باخت
غیر آن زاهد ترسیده که سر می خارد
دل دیوانه ما جان بجوی نشمارد
تخم سودای تو در بهر یقین افشاندم
دل شناسد که: ازین بحر چه بر می دارد؟
زاهد از شیوه تقلید درین مزرع عمر
من ندانم چه درودست و چها می کارد؟
واعظ از مستی عشاق ندارد خبری
در چنین معصره ای غوره چه می افشارد؟
باد می آید و از کوی تو دارد خبری
دل و جانها همه خون، تا چه خبر می آرد؟
دل ما را بصفا وصل تو جان می بخشد
جان مارا بجفا هجر تو می آزارد
قاسمی، هر که دراین کوچه در آمد سر باخت
غیر آن زاهد ترسیده که سر می خارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۶ - دلم از جور تو بسیار شکایت دارد
دلم از جور تو بسیار شکایت دارد
وقت آن شد که شکایت بحکایت آرد
مدتی بود که اندر هوست جان می داد
وقت آن شد که بدیدار تو جان بسپارد
آرزوی تو، که صد جان گرامی ارزد
در زمین دل من تخم وفا می کارد
ما همه منتظرانیم، ولی گه گاهی
باد می آید و ما را خبری می آرد
هرکجادرهمه عالم صفت لطفی هست
چونکه نیکونگری روی به انسان دارد
گوشه دامن این زاهد ما تر نشود
آسمان گر همه باران هدایت بارد
قاسمی در ره جانان سر و جان باخته است
غیرآن زاهد بیچاره که سر می خارد
وقت آن شد که شکایت بحکایت آرد
مدتی بود که اندر هوست جان می داد
وقت آن شد که بدیدار تو جان بسپارد
آرزوی تو، که صد جان گرامی ارزد
در زمین دل من تخم وفا می کارد
ما همه منتظرانیم، ولی گه گاهی
باد می آید و ما را خبری می آرد
هرکجادرهمه عالم صفت لطفی هست
چونکه نیکونگری روی به انسان دارد
گوشه دامن این زاهد ما تر نشود
آسمان گر همه باران هدایت بارد
قاسمی در ره جانان سر و جان باخته است
غیرآن زاهد بیچاره که سر می خارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۸ - دیده مشتاق و دلم میل فراوان دارد
دیده مشتاق و دلم میل فراوان دارد
جانم از مسکن تن روی بجانان دارد
بهمه حال ز جانان نشکیبد جانم
جان زجان آمدو هم روی بدان جان دارد
دل بیچاره خرابست که گفتند :فلان
روی چون ماه وسر زلف پریشان دارد
روی از کعبه مقصود نشاید پیچید
گر ره کعبه همه خار مغیلان دارد
در زمانی همه جاویدوخوش وزنده شوند
سایه ای گر بسر خاک غریبان دارد
مردم از پرده پندارهمه مست و خراب
دل ما مست خدا،سوزش عرفان دارد
من چه گویم؟که حکایت بصفت ناید راست
قاسم از مونس جان شکر فراوان دارد
جانم از مسکن تن روی بجانان دارد
بهمه حال ز جانان نشکیبد جانم
جان زجان آمدو هم روی بدان جان دارد
دل بیچاره خرابست که گفتند :فلان
روی چون ماه وسر زلف پریشان دارد
روی از کعبه مقصود نشاید پیچید
گر ره کعبه همه خار مغیلان دارد
در زمانی همه جاویدوخوش وزنده شوند
سایه ای گر بسر خاک غریبان دارد
مردم از پرده پندارهمه مست و خراب
دل ما مست خدا،سوزش عرفان دارد
من چه گویم؟که حکایت بصفت ناید راست
قاسم از مونس جان شکر فراوان دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۳ - دلم از شیوه شیرین تو شوری دارد
دلم از شیوه شیرین تو شوری دارد
دیده از طلعت زیبای تو نوری دارد
با خیال توچه گویم؟همه شب تابسحر
دل غمدیده درین وقت حضوری دارد
عاقبت بر سر کوی تو بخواهد سر باخت
دل دیوانه،که از عشق غروری دارد
دل واعظ ز غم عشق تو آزاد نشد
علت آنست که در عقل قصوری دارد
تو سلیمان جهانی و دل خسته من
بخدا،پیش تو گر قیمت موری دارد
تا که از تیر جفاها دل من ریش کنی؟
عاشق خسته دگر جان صبوری دارد
دل بسودای تو در ماتم جاویدان رفت
هر که بینی بجهان ماتم و سوری دارد
همه ذرات جهان مست خرابند از عشق
عشق در جمله ذرات ظهوری دارد
سر ببازیم به سودای تو،هم جان بدهیم
قاسم سوخته دل عشق و سروری دارد
دیده از طلعت زیبای تو نوری دارد
با خیال توچه گویم؟همه شب تابسحر
دل غمدیده درین وقت حضوری دارد
عاقبت بر سر کوی تو بخواهد سر باخت
دل دیوانه،که از عشق غروری دارد
دل واعظ ز غم عشق تو آزاد نشد
علت آنست که در عقل قصوری دارد
تو سلیمان جهانی و دل خسته من
بخدا،پیش تو گر قیمت موری دارد
تا که از تیر جفاها دل من ریش کنی؟
عاشق خسته دگر جان صبوری دارد
دل بسودای تو در ماتم جاویدان رفت
هر که بینی بجهان ماتم و سوری دارد
همه ذرات جهان مست خرابند از عشق
عشق در جمله ذرات ظهوری دارد
سر ببازیم به سودای تو،هم جان بدهیم
قاسم سوخته دل عشق و سروری دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۴ - هر دلی در دو جهان چشم و چراغی دارد
هر دلی در دو جهان چشم و چراغی دارد
دل ما در دو جهان بی تو فراغی دارد
هیچ جانیست که بوی تو بدانجا نرسد
بشنود نکهت آن هر که دماغی دارد
این همه قصه «احییت لکی اعراف » چیست؟
دوست از خلوت جان میل به باغی دارد
باده ای دارد در خم صفا آن دلبر
هرکه را دید از آن باده ایاغی دارد
ما شناسیم که: آن حال خیالست و محال
صوفی از صومعه گر بانگ کلاغی دارد
سخن حق به همه کس نتوان گفت،اما
عارف آنست که او حسن بلاغی دارد
برساند دل و جان رابه مقامات وصال
هرکه از عشق درین راه چراغی دارد
به خدا زود به مقصود رساند جان را
دل، که از شیوه شوق تو الاغی دارد
عاقبت از نظر لطف به مرهم برسد
دل قاسم،که ز سودای تو داغی دارد
دل ما در دو جهان بی تو فراغی دارد
هیچ جانیست که بوی تو بدانجا نرسد
بشنود نکهت آن هر که دماغی دارد
این همه قصه «احییت لکی اعراف » چیست؟
دوست از خلوت جان میل به باغی دارد
باده ای دارد در خم صفا آن دلبر
هرکه را دید از آن باده ایاغی دارد
ما شناسیم که: آن حال خیالست و محال
صوفی از صومعه گر بانگ کلاغی دارد
سخن حق به همه کس نتوان گفت،اما
عارف آنست که او حسن بلاغی دارد
برساند دل و جان رابه مقامات وصال
هرکه از عشق درین راه چراغی دارد
به خدا زود به مقصود رساند جان را
دل، که از شیوه شوق تو الاغی دارد
عاقبت از نظر لطف به مرهم برسد
دل قاسم،که ز سودای تو داغی دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۵ - جانم از نرگس مخمور تو جاهی دارد
جانم از نرگس مخمور تو جاهی دارد
وز عنایات تو دل پشت و پناهی دارد
دل بکوی تور سیدست، ولی می گذرد
طاعتی کرد، ولی عزم گناهی دارد
جان میان بست یقین بادیه حیرت را
مددی می طلبد روی براهی دارد
بخدا،برسر کوی تو یقین می دانم
دل چون کوه من،ار قیمت کاهی دارد
حال دل باغم هجران تو خوش خواهد بود
گر چه تنهاست،ولی قصد سیاهی دارد
هر کجا یاد کنم چهره زیبای ترا
دل بیچاره من ناله و آهی دارد
دیگر از روی رویا قصه قاسم بگذشت
بگذر از روی وریا، روی بشاهی دارد
وز عنایات تو دل پشت و پناهی دارد
دل بکوی تور سیدست، ولی می گذرد
طاعتی کرد، ولی عزم گناهی دارد
جان میان بست یقین بادیه حیرت را
مددی می طلبد روی براهی دارد
بخدا،برسر کوی تو یقین می دانم
دل چون کوه من،ار قیمت کاهی دارد
حال دل باغم هجران تو خوش خواهد بود
گر چه تنهاست،ولی قصد سیاهی دارد
هر کجا یاد کنم چهره زیبای ترا
دل بیچاره من ناله و آهی دارد
دیگر از روی رویا قصه قاسم بگذشت
بگذر از روی وریا، روی بشاهی دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۶ - جانم از دولت درد تو دوایی دارد
جانم از دولت درد تو دوایی دارد
دلم از صیقل ذکر تو صفایی دارد
هر کرارو بتو شدجنت جاویدان یافت
دوزخ آنجاست که رویی وریایی دارد
عشق سلطان کریمست ولی مصلحتست
بر دل خسته اگر جور و جفایی دارد
دوزخ افسردگی وظلمت جهلست مدام
جنت آنست که دل عشق وولایی دارد
دلم از ظلمت تن نیک بجان آمده است
«جل ذکرک »،ز تو امید جلایی دارد
عاشقی را که پریشان و مشوش بینی
دم انکار مزن، عشق و هوایی دارد
گر اجابت کنی،ای دوست،نیاز دل و جان
قاسم سوخته دل رو بدعایی دارد
دلم از صیقل ذکر تو صفایی دارد
هر کرارو بتو شدجنت جاویدان یافت
دوزخ آنجاست که رویی وریایی دارد
عشق سلطان کریمست ولی مصلحتست
بر دل خسته اگر جور و جفایی دارد
دوزخ افسردگی وظلمت جهلست مدام
جنت آنست که دل عشق وولایی دارد
دلم از ظلمت تن نیک بجان آمده است
«جل ذکرک »،ز تو امید جلایی دارد
عاشقی را که پریشان و مشوش بینی
دم انکار مزن، عشق و هوایی دارد
گر اجابت کنی،ای دوست،نیاز دل و جان
قاسم سوخته دل رو بدعایی دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۷ - در ولای تو دلم حسن وفایی دارد
در ولای تو دلم حسن وفایی دارد
روی زیبای تو هر لحظه صفایی دارد
عشق مستست،ندانم که چه خواهد کردن؟
غالبا نیت انگیز بلایی دارد
دل بیچاره من بر سر کوی تو رسید
من چه گویم که چه خوش آب و هوایی دارد؟
هر سحرگه که وزد باد صبا زان سر کو
بوستان دل من نشو و نمایی دارد
سخت ترسانم ازین هجر ولی شادانم
کز وصال تو دلم برگ و نوایی دارد
عشق مستست بخم خانه و می می نوشد
جام بر کف، همه را بانگ و صلایی دارد
دوست پرسید ز اصحاب که: قاسم چونست؟
با چنین پایه غم بی و سر پایی دارد
روی زیبای تو هر لحظه صفایی دارد
عشق مستست،ندانم که چه خواهد کردن؟
غالبا نیت انگیز بلایی دارد
دل بیچاره من بر سر کوی تو رسید
من چه گویم که چه خوش آب و هوایی دارد؟
هر سحرگه که وزد باد صبا زان سر کو
بوستان دل من نشو و نمایی دارد
سخت ترسانم ازین هجر ولی شادانم
کز وصال تو دلم برگ و نوایی دارد
عشق مستست بخم خانه و می می نوشد
جام بر کف، همه را بانگ و صلایی دارد
دوست پرسید ز اصحاب که: قاسم چونست؟
با چنین پایه غم بی و سر پایی دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۹ - تا که از جور زمان بر جگرم ریش رسد؟
تا که از جور زمان بر جگرم ریش رسد؟
حق بفریاد دل خسته درویش رسد
من ز بیگانه نترسم،که درین راه مرا
هر بلایی که رسد از قبل خویش رسد
یارب،این عشق بلاییست،ندانم چه بلاست؟
هر چه پرهیز کنم تیر بلا پیش رسد
دل،که درحال بلا ثابت و راسخ باشد
چونکه معنیش تمام آمد دعویش رسد
چون نمیرم؟که درین آتش غم میسوزم
تیر هجران تو بر جان غم اندیش رسد
دل و جان را بتو دادیم،هم از روز ازل
راضیم از تو،اگر مرهم،اگر نیش رسد
آتشی بود که در خرمن جانها افتاد
وقت آنست که با قاسم دلریش رسد
حق بفریاد دل خسته درویش رسد
من ز بیگانه نترسم،که درین راه مرا
هر بلایی که رسد از قبل خویش رسد
یارب،این عشق بلاییست،ندانم چه بلاست؟
هر چه پرهیز کنم تیر بلا پیش رسد
دل،که درحال بلا ثابت و راسخ باشد
چونکه معنیش تمام آمد دعویش رسد
چون نمیرم؟که درین آتش غم میسوزم
تیر هجران تو بر جان غم اندیش رسد
دل و جان را بتو دادیم،هم از روز ازل
راضیم از تو،اگر مرهم،اگر نیش رسد
آتشی بود که در خرمن جانها افتاد
وقت آنست که با قاسم دلریش رسد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۱ - تا به کی این دل من واله و شیدا باشد؟
تا به کی این دل من واله و شیدا باشد؟
تا به کی در هوس عشق و تمنا باشد؟
دل و جان رفت ز دستم،چه کنم،درمان چیست؟
مدد جان و دل از عز تعالا باشد
آن زمانی که نقاب از رخ خود بگشاید
در دل و دیده ما ذوق تماشاباشد
هر که گیسوی ترادید از دست بداد
در سویدای دلش مایه سودا باشد
دایم از حضرت عزت طلبد این دل من:
جام صهبا کشد و جانب صحرا باشد
تو بمی خواری ما از سر غفلت منگر
دایما جرعه ما لجه دریا باشد
باده نوشیدم و بد مستی بی حد کردم
هر کجا باده بنوشند ازین ها باشد
جام اوزنده کند جان مرا جاویدان
این هم ازنشأئه آن جام مسیحا باشد
از شرابات خدازنده جاوید شوی
باده گر درد و گر صافی و اصفا باشد
برسی زود بمقصود مراد دل و جان
گر ترااز طرف عشق تقاضاباشد
زود باشد که بر ایوان معالی برسی
همتت چون طرف جانب بالا باشد
نیک وامانده راهی،که بوقت مردن
دل و جان را غم تسبیح و مصلا باشد
«لا» چه باشد؟چو نهنگیست درین بحر محیط
بعد ازین خاطر ما جانب الا باشد
گر شبی دورفتم از تو،چه گویم زان شب؟
همه شب تا بسحر بانگ و علالا باشد
هر دلی رو برهی دارد و میلی بکسی
قاسمی خاک ره مهدی مهدا باشد
تا به کی در هوس عشق و تمنا باشد؟
دل و جان رفت ز دستم،چه کنم،درمان چیست؟
مدد جان و دل از عز تعالا باشد
آن زمانی که نقاب از رخ خود بگشاید
در دل و دیده ما ذوق تماشاباشد
هر که گیسوی ترادید از دست بداد
در سویدای دلش مایه سودا باشد
دایم از حضرت عزت طلبد این دل من:
جام صهبا کشد و جانب صحرا باشد
تو بمی خواری ما از سر غفلت منگر
دایما جرعه ما لجه دریا باشد
باده نوشیدم و بد مستی بی حد کردم
هر کجا باده بنوشند ازین ها باشد
جام اوزنده کند جان مرا جاویدان
این هم ازنشأئه آن جام مسیحا باشد
از شرابات خدازنده جاوید شوی
باده گر درد و گر صافی و اصفا باشد
برسی زود بمقصود مراد دل و جان
گر ترااز طرف عشق تقاضاباشد
زود باشد که بر ایوان معالی برسی
همتت چون طرف جانب بالا باشد
نیک وامانده راهی،که بوقت مردن
دل و جان را غم تسبیح و مصلا باشد
«لا» چه باشد؟چو نهنگیست درین بحر محیط
بعد ازین خاطر ما جانب الا باشد
گر شبی دورفتم از تو،چه گویم زان شب؟
همه شب تا بسحر بانگ و علالا باشد
هر دلی رو برهی دارد و میلی بکسی
قاسمی خاک ره مهدی مهدا باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۲ - تا به کی خاطر من واله و شیدا باشد؟
تا به کی خاطر من واله و شیدا باشد؟
در بیابان غمت بی سر و بی پا باشد؟
در بیابان تمنای تو صد جان بجویست
راه عشقست که بی میل و محابا باشد
دل ما طالب حسنست، چه شاید گفتن؟
حسن عشقست که او احسن حسنا باشد
رو مگردان تو ازین عشق،که این عشق خدا
نا گزیریست که اندر همه اشیا باشد
روز محشر،که سراز خاک لحد بردارم
جان و دل را هوس عشق و تولا باشد
گر ترا صفوت جان هست،به انصاف بگو:
عشق و مستوری و مستی چه تمناباشد؟
عقل اگر علت اولی بود از قول حکیم
عشق اولیست که او علت اولا باشد
جان شیرین به همه حال بباید دادن
خاصه با درد تو،کانا حسن و اولا باشد
گفتم: از عشق چه راهست به عقل؟ای دل و دین
گفت: قاسم، ز ثری تا به ثریا باشد
در بیابان غمت بی سر و بی پا باشد؟
در بیابان تمنای تو صد جان بجویست
راه عشقست که بی میل و محابا باشد
دل ما طالب حسنست، چه شاید گفتن؟
حسن عشقست که او احسن حسنا باشد
رو مگردان تو ازین عشق،که این عشق خدا
نا گزیریست که اندر همه اشیا باشد
روز محشر،که سراز خاک لحد بردارم
جان و دل را هوس عشق و تولا باشد
گر ترا صفوت جان هست،به انصاف بگو:
عشق و مستوری و مستی چه تمناباشد؟
عقل اگر علت اولی بود از قول حکیم
عشق اولیست که او علت اولا باشد
جان شیرین به همه حال بباید دادن
خاصه با درد تو،کانا حسن و اولا باشد
گفتم: از عشق چه راهست به عقل؟ای دل و دین
گفت: قاسم، ز ثری تا به ثریا باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۳ - در قیامت همه کس طالب و جویا باشد
در قیامت همه کس طالب و جویا باشد
دل ما طالب این قدر معلا باشد
عشق،کان جان و دل و دین ز تو باز استاند
عشق نبود،مگر آن طامه کبرا باشد
در جهان گشتم و آفاق سراسر دیدم
ذات انسانست،که هم اسم و مسما باشد
هر کرا جان و دلی هست به جانان نزدیک
راحت جان و دلش باده حمرا باشد
من،که با خاک سر کوی تو شوقی دارم
سر کوی تو مرا جنت ماوا باشد
دل و دین برد ز من، جان طلبد،چون سازم؟
هر کجا عشق بود جمله ازینها باشد
چند گویی تو ازین عقلک بی عقل مدام؟
مثل عشق و خرد پشه و عنقا باشد
من ندانم که چه حالیست که پیوسته به جان
دلم آشفته آن قامت و بالا باشد؟
در صبوحی،که سر از خاک برآرند همه
قاسمی بنده آن خسرو جانها باشد
دل ما طالب این قدر معلا باشد
عشق،کان جان و دل و دین ز تو باز استاند
عشق نبود،مگر آن طامه کبرا باشد
در جهان گشتم و آفاق سراسر دیدم
ذات انسانست،که هم اسم و مسما باشد
هر کرا جان و دلی هست به جانان نزدیک
راحت جان و دلش باده حمرا باشد
من،که با خاک سر کوی تو شوقی دارم
سر کوی تو مرا جنت ماوا باشد
دل و دین برد ز من، جان طلبد،چون سازم؟
هر کجا عشق بود جمله ازینها باشد
چند گویی تو ازین عقلک بی عقل مدام؟
مثل عشق و خرد پشه و عنقا باشد
من ندانم که چه حالیست که پیوسته به جان
دلم آشفته آن قامت و بالا باشد؟
در صبوحی،که سر از خاک برآرند همه
قاسمی بنده آن خسرو جانها باشد