تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۸ - عشق عقل سوز ببخشا بحالتم
عشق عقل سوز ببخشا بحالتم
کز پند عاقلان بجهان در ملالتم
ساقی بیار باده ی نو دور تازه کن
کز این شراب کهنه فزودی کسالتم
گم گشتگان وادی عشقیم همتی
ای خضر یکقدم بنه اندر دلالتم
تکفیر مکن که بمجنون حرج نماند
آمیخته بکفر اگر چه مقالتم
آشفته گرچه جز مس قلبت بکف نماند
اکسیر حب دوست کند استحالتم
ملکی خراب دارم و یرغوبرم بشاه
تا نایب نبی بکند استمالتم
باطل هر آنچه جز غم عشق تو خوانده ایم
دارم غرامت ار تو ببخشی بطالتم
بی مادر و پدر به ره افتاده ام ذلیل
طفلم بگو که عشق نماید کفالتم
کز پند عاقلان بجهان در ملالتم
ساقی بیار باده ی نو دور تازه کن
کز این شراب کهنه فزودی کسالتم
گم گشتگان وادی عشقیم همتی
ای خضر یکقدم بنه اندر دلالتم
تکفیر مکن که بمجنون حرج نماند
آمیخته بکفر اگر چه مقالتم
آشفته گرچه جز مس قلبت بکف نماند
اکسیر حب دوست کند استحالتم
ملکی خراب دارم و یرغوبرم بشاه
تا نایب نبی بکند استمالتم
باطل هر آنچه جز غم عشق تو خوانده ایم
دارم غرامت ار تو ببخشی بطالتم
بی مادر و پدر به ره افتاده ام ذلیل
طفلم بگو که عشق نماید کفالتم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۲ - چون نیست ره که بر سر کوی تو بگذریم
چون نیست ره که بر سر کوی تو بگذریم
بگذار آینه که به عکس تو بنگریم
گاهی ز زهد خشک به جانم که از خمار
آن به که راه مسجد و میخانه نسپریم
در نزد پاسبان تو او راست عزتی
دیدی که از سگی به در دوست کمتریم
ما از شعاع پیر مغان آفریده ایم
خاکستریم لیک چو بشکافی اخگریم
آئینه ایم و زنگ تعلق گرفته ایم
ساقی شراب صاف بده گر مکدریم
ترشد دماغ شیخ ز تأثیر نوبهار
زین پس به بانگ چنگ به گلزار می خوریم
هر موی گر زبان شود اندر بدن مرا
نتوان یک از هزار ز شکر تو بشمریم
ساقی اگر تو دست نگیری بساغرم
ما داوری زدست تو بر داور آوریم
آن پیر باده خانه وحدت علی که ما
جویای خاک پاش نه خواهان کوثریم
صورت پرست نیستم ای برهمن برو
معنی چو نیست از بت و بتخانه بگذریم
شاید که یک از این دو قبول وی او فتد
دستی بدل گرفته دگر دست بر سریم
گر نیست ره بحلقه احباب او مرا
آشفته حلقه وار مجاور بر آن دریم
بگذار آینه که به عکس تو بنگریم
گاهی ز زهد خشک به جانم که از خمار
آن به که راه مسجد و میخانه نسپریم
در نزد پاسبان تو او راست عزتی
دیدی که از سگی به در دوست کمتریم
ما از شعاع پیر مغان آفریده ایم
خاکستریم لیک چو بشکافی اخگریم
آئینه ایم و زنگ تعلق گرفته ایم
ساقی شراب صاف بده گر مکدریم
ترشد دماغ شیخ ز تأثیر نوبهار
زین پس به بانگ چنگ به گلزار می خوریم
هر موی گر زبان شود اندر بدن مرا
نتوان یک از هزار ز شکر تو بشمریم
ساقی اگر تو دست نگیری بساغرم
ما داوری زدست تو بر داور آوریم
آن پیر باده خانه وحدت علی که ما
جویای خاک پاش نه خواهان کوثریم
صورت پرست نیستم ای برهمن برو
معنی چو نیست از بت و بتخانه بگذریم
شاید که یک از این دو قبول وی او فتد
دستی بدل گرفته دگر دست بر سریم
گر نیست ره بحلقه احباب او مرا
آشفته حلقه وار مجاور بر آن دریم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۳ - از دیدنت همی نه زخود بیخبر شدم
از دیدنت همی نه زخود بیخبر شدم
کز برق جلوه تو سراپا شرر شدم
از سوزن تعلق خود پا برشته ام
گیرم که چون مسیح بر افلاک بر شدم
هر جا کمان ابروی تو ناوکی گشاد
من در برابرش بدل و جان سپر شدم
دیگر هوای باده کوثر نمیکنم
کز نشئه شراب محبت خبر شدم
امشب مگر شمیم تو دارد صبا که من
یعقوب وش ببوی پسر دیده در شدم
دیدم که شمع نیز چو من جان سپرده بود
در خلوتت چو همره باد سحر شدم
از ساقی زمانه چه منت برم که من
مملو چو خم باده زخون جگر شدم
حاجی زشوق کعبه نداند سر از قدم
خرده مگیر کز سر کویت بسر شدم
آشفته خواست جمع کند طره نژند
دارد گمان که از خم زلفش بدر شدم
کز برق جلوه تو سراپا شرر شدم
از سوزن تعلق خود پا برشته ام
گیرم که چون مسیح بر افلاک بر شدم
هر جا کمان ابروی تو ناوکی گشاد
من در برابرش بدل و جان سپر شدم
دیگر هوای باده کوثر نمیکنم
کز نشئه شراب محبت خبر شدم
امشب مگر شمیم تو دارد صبا که من
یعقوب وش ببوی پسر دیده در شدم
دیدم که شمع نیز چو من جان سپرده بود
در خلوتت چو همره باد سحر شدم
از ساقی زمانه چه منت برم که من
مملو چو خم باده زخون جگر شدم
حاجی زشوق کعبه نداند سر از قدم
خرده مگیر کز سر کویت بسر شدم
آشفته خواست جمع کند طره نژند
دارد گمان که از خم زلفش بدر شدم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۵ - برخیز تا بکوی مغان التجا کنیم
برخیز تا بکوی مغان التجا کنیم
داغ درون خسته بجامی دوا کنیم
آن به که صرف خدمت دردی کشان شود
عمری که صرف فسق و فجور و ریا کنیم
فسق و فجور و زهد وغرور و ریا خطاست
فکر صواب از پی رفع خطا کنیم
سعی و صفا و مروه بکعبه ثمر نکرد
در میکده بحلقه مستان صفا کنیم
یکشب در سرای مغان گر کنند باز
سی روزه روزه را بصبوحی قضا کنیم
زاهد زخوف دین نکند جا بمیکده
در خوفگاه جا بامید رجا کنیم
افتاده عکس ساقی ما در درون جام
ساقی بیار باده که رو در خدا کنیم
بارم دهد بمیکده گر پیر میفروش
منزل بصحن بارگه کبریا کنیم
یعنی که حلقه در شاه نجف علی
گیریم و عمر دولت شه را دعا کنیم
آشفته جست رشته حبل المتین دین
زنار زلف او زچه از کف رها کنیم
گر میشکی بساعد سیمین بروز حشر
حاشا که از تو ما طلب خونبها کنیم
قلب وجود ما بدر دوست چون رسد
از خاک کوی ا همه تن کیمیا کنیم
داغ درون خسته بجامی دوا کنیم
آن به که صرف خدمت دردی کشان شود
عمری که صرف فسق و فجور و ریا کنیم
فسق و فجور و زهد وغرور و ریا خطاست
فکر صواب از پی رفع خطا کنیم
سعی و صفا و مروه بکعبه ثمر نکرد
در میکده بحلقه مستان صفا کنیم
یکشب در سرای مغان گر کنند باز
سی روزه روزه را بصبوحی قضا کنیم
زاهد زخوف دین نکند جا بمیکده
در خوفگاه جا بامید رجا کنیم
افتاده عکس ساقی ما در درون جام
ساقی بیار باده که رو در خدا کنیم
بارم دهد بمیکده گر پیر میفروش
منزل بصحن بارگه کبریا کنیم
یعنی که حلقه در شاه نجف علی
گیریم و عمر دولت شه را دعا کنیم
آشفته جست رشته حبل المتین دین
زنار زلف او زچه از کف رها کنیم
گر میشکی بساعد سیمین بروز حشر
حاشا که از تو ما طلب خونبها کنیم
قلب وجود ما بدر دوست چون رسد
از خاک کوی ا همه تن کیمیا کنیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۸ - چون خال هندوی تو بر آتش نشسته ایم
چون خال هندوی تو بر آتش نشسته ایم
سوزان ولیک تازه و تر خوش نشسته ایم
برد و سلام خواند بر او جبرئیل عشق
در باغ چون خلیل و بر آتش نشسته ایم
رد و قبول در کف صورت نگار و ما
چو لعبتی بکاخ منقش نشسته ایم
عشق تو آتشی است پی امتحان و ما
اندر خلاص چون زر بیغش نشسته ایم
مست شراب رنجه زدرد سر خمار
ما از شراب عشق تو سر خوش نشسته ایم
قومی کنند بر سر دنیای دون نزاع
ما فارغ از نزاع و کشاکش نشسته ایم
آشفتگی ما چو زسودای زلف تست
مجموع خاطریم و مشوش نشسته ایم
تارایض است مهر علی چرخ رام ماست
نشکفت اگر بتوسن سرکش نشسته ایم
ما زرنه ایم لیک خود از معدن زریم
پهلوی زرناب چو مرقش نشسته ایم
سوزان ولیک تازه و تر خوش نشسته ایم
برد و سلام خواند بر او جبرئیل عشق
در باغ چون خلیل و بر آتش نشسته ایم
رد و قبول در کف صورت نگار و ما
چو لعبتی بکاخ منقش نشسته ایم
عشق تو آتشی است پی امتحان و ما
اندر خلاص چون زر بیغش نشسته ایم
مست شراب رنجه زدرد سر خمار
ما از شراب عشق تو سر خوش نشسته ایم
قومی کنند بر سر دنیای دون نزاع
ما فارغ از نزاع و کشاکش نشسته ایم
آشفتگی ما چو زسودای زلف تست
مجموع خاطریم و مشوش نشسته ایم
تارایض است مهر علی چرخ رام ماست
نشکفت اگر بتوسن سرکش نشسته ایم
ما زرنه ایم لیک خود از معدن زریم
پهلوی زرناب چو مرقش نشسته ایم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۱ - من عاشق بتانم و این کار میکنم
من عاشق بتانم و این کار میکنم
بر کار عاشقان زچه انکار میکنم
گر عندلیب راست بگل هفته حدیث
من عمر صرف آن گل رخسار میکنم
من مرغ وحشی و بکسم هیچ انس نیست
خود را بدام عشق گرفتار میکنم
پروانه ام گریز ندارم زروی شمع
میسوزم و دو دیده بدیدار میکنم
هرچ افتد بدست اگر سر و گر که جان
میگیریم و نثار ره یار میکنم
هرگه که تلخ میشودم کام از فراق
ذکر لب و دهان تو تکرار میکنم
عشق تو آتشی بنهان زد بجان من
بر من مگیر خرده گر اظهار میکنم
آشفته ما و حلقه زنار زلف دوست
بس سبحه ها که بر سر زنار میکنم
از منجنیق چرخ گر آمد هزار سنگ
جا در پناه خانه خمار میکنم
میگیرم از علی دو سه جام از شراب عشق
سرمست جا بمخزن اسرار میکنم
بر کار عاشقان زچه انکار میکنم
گر عندلیب راست بگل هفته حدیث
من عمر صرف آن گل رخسار میکنم
من مرغ وحشی و بکسم هیچ انس نیست
خود را بدام عشق گرفتار میکنم
پروانه ام گریز ندارم زروی شمع
میسوزم و دو دیده بدیدار میکنم
هرچ افتد بدست اگر سر و گر که جان
میگیریم و نثار ره یار میکنم
هرگه که تلخ میشودم کام از فراق
ذکر لب و دهان تو تکرار میکنم
عشق تو آتشی بنهان زد بجان من
بر من مگیر خرده گر اظهار میکنم
آشفته ما و حلقه زنار زلف دوست
بس سبحه ها که بر سر زنار میکنم
از منجنیق چرخ گر آمد هزار سنگ
جا در پناه خانه خمار میکنم
میگیرم از علی دو سه جام از شراب عشق
سرمست جا بمخزن اسرار میکنم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۴ - آیا که داده فتوی بر بی گناهیم
آیا که داده فتوی بر بی گناهیم
کز خون من گذشته ترک سپاهیم
من خود دهم بفتویخونم تو را سند
گر وحشتت بدل بود از دادخواهیم
خونم چو ریختی سرانگشت خود بشوی
تا ناخن خضاب تو ندهد گواهیم
از چه مرا به بند نبندی که وحشیم
از چه مرا بشست نگیری که ماهیم
من برندارم از سر کوی تو سر به تیغ
بر سر اگر نهی کله پادشاهیم
مغرور ابروی چو کمانی و بی خبر
از تیر آه نیم شب و صبحگاهیم
آشفته بود بلبل باغت بگوز چیست
ای گل خدای را که چنین خار خواهیم
من میگریزم از تو بخاک در نجف
باشد مکان بسایه لطف الهیم
کز خون من گذشته ترک سپاهیم
من خود دهم بفتویخونم تو را سند
گر وحشتت بدل بود از دادخواهیم
خونم چو ریختی سرانگشت خود بشوی
تا ناخن خضاب تو ندهد گواهیم
از چه مرا به بند نبندی که وحشیم
از چه مرا بشست نگیری که ماهیم
من برندارم از سر کوی تو سر به تیغ
بر سر اگر نهی کله پادشاهیم
مغرور ابروی چو کمانی و بی خبر
از تیر آه نیم شب و صبحگاهیم
آشفته بود بلبل باغت بگوز چیست
ای گل خدای را که چنین خار خواهیم
من میگریزم از تو بخاک در نجف
باشد مکان بسایه لطف الهیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۴ - مقبول میفروش گر افتاد خدمتم
مقبول میفروش گر افتاد خدمتم
شاید ملک زند بفلک کوس دولتم
خضر خطت چو راهنما شد بر آن دهان
از دل ببرد وحشت ظلمات حیرتم
آلوده بود خاطرم از لوث کیدوشید
پیر مغان بشست بدریای رحمتم
مفطور جام می نه امروزم ای حکیم
کز می سرشته اند زآغاز فطرتم
من خود بطیب نفس نیم طالب لبت
کامد معاش تنگ زدیوان قسمتم
دیدم که شمع محفل بیگانگان شدی
از فرق سوخت تا بقدم نار غیرتم
تیر دعا نهفته ام اندر کمان بسی
اندر کمین نشسته مهیای فرصتم
من آشنای دیرم رندان پاک باز
چون میروم بکعبه گرفتار غربتم
آشفته راست دادن جان آرزوی دل
در خاک کویت ار بدهد مرگ مهلتم
هر چند ذره ام ننشینم مگر بمهر
از یمن عشق دوست بلند است همتم
عمریست کز سگان تو دارم خط قبول
ایدست حق مران تو خدا را زحضرتم
شاید ملک زند بفلک کوس دولتم
خضر خطت چو راهنما شد بر آن دهان
از دل ببرد وحشت ظلمات حیرتم
آلوده بود خاطرم از لوث کیدوشید
پیر مغان بشست بدریای رحمتم
مفطور جام می نه امروزم ای حکیم
کز می سرشته اند زآغاز فطرتم
من خود بطیب نفس نیم طالب لبت
کامد معاش تنگ زدیوان قسمتم
دیدم که شمع محفل بیگانگان شدی
از فرق سوخت تا بقدم نار غیرتم
تیر دعا نهفته ام اندر کمان بسی
اندر کمین نشسته مهیای فرصتم
من آشنای دیرم رندان پاک باز
چون میروم بکعبه گرفتار غربتم
آشفته راست دادن جان آرزوی دل
در خاک کویت ار بدهد مرگ مهلتم
هر چند ذره ام ننشینم مگر بمهر
از یمن عشق دوست بلند است همتم
عمریست کز سگان تو دارم خط قبول
ایدست حق مران تو خدا را زحضرتم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۱ - قومی زنند لاف که اهل شریعتیم
قومی زنند لاف که اهل شریعتیم
جمعی دیگر بیاوه که پیر طریقتیم
معنی بلفظ لازم و جان از برای جسم
معنی چو نیست لعبتکی بی حقیقتیم
بی پرده باده خوار و نظرباز و رند و مست
ناصح سخن مگو که نه اهل نصیحتیم
شاهدپرست و سرکش و قلاش و خودستای
با این صفات منکر اهل فضیلتیم
با دشمنان معاشر و مشغول منکرات
با دوستان بخدعه و با خود بحیلتیم
گوئیم لفظ الله و مقصود ما زر است
مسلم نه ایم و کافر تا در چه ملتیم
سینه بود پر از حسد و دل پر از نفاق
رحم ای طبیب عشق که رنجور علتیم
نه گفته حکیم بود عز من قنع
ما ذله خوار ذلت و جویای عزتیم
لهو و لعل سرور شماریم ای دریغ
کاز شومی نفوس گرفتار محنتیم
نشنیده ایم آیت وحدت موحدیم
توحید از کجا که خود از عین کثرتیم
شاید که دستگیر شود دست حق علی
کز حب او سرشته در آغاز فطرتیم
مشغول در مناهی از امر در گریز
آشفته با چه روی طلبکار جنتیم
جمعی دیگر بیاوه که پیر طریقتیم
معنی بلفظ لازم و جان از برای جسم
معنی چو نیست لعبتکی بی حقیقتیم
بی پرده باده خوار و نظرباز و رند و مست
ناصح سخن مگو که نه اهل نصیحتیم
شاهدپرست و سرکش و قلاش و خودستای
با این صفات منکر اهل فضیلتیم
با دشمنان معاشر و مشغول منکرات
با دوستان بخدعه و با خود بحیلتیم
گوئیم لفظ الله و مقصود ما زر است
مسلم نه ایم و کافر تا در چه ملتیم
سینه بود پر از حسد و دل پر از نفاق
رحم ای طبیب عشق که رنجور علتیم
نه گفته حکیم بود عز من قنع
ما ذله خوار ذلت و جویای عزتیم
لهو و لعل سرور شماریم ای دریغ
کاز شومی نفوس گرفتار محنتیم
نشنیده ایم آیت وحدت موحدیم
توحید از کجا که خود از عین کثرتیم
شاید که دستگیر شود دست حق علی
کز حب او سرشته در آغاز فطرتیم
مشغول در مناهی از امر در گریز
آشفته با چه روی طلبکار جنتیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۳ - ما دین و دل چو جم بکف جام داده ایم
ما دین و دل چو جم بکف جام داده ایم
آغاز این بود که در انجام داده ایم
هر سوی کش کشان کشدم موی دلبری
دامن بدست این هوس خام داده ایم
گفتی پیام میرسدت جان نثار کن
ما سر بحکم و گوش به پیغام داده ایم
مرغان ببوی دانه بدام اندر اوفتند
تا دل بدانه تو پی دام داده ایم
چندانکه منع خدمت خاصان همی کنند
کی دل باین عوام کالانعام داده ایم
ننگست پیش ناصح اگر نام عاشقی
ما تن به ننگ عشق پی نام داده ایم
همچو کبوتران بهوای حریم دوست
خاطر بطوف هر درو هر بام داده ایم
تا پای بست سلسله عشق گشته ایم
نه خود بدست کفر و نه اسلام داده ایم
ما محرمان کعبه دلدار و دین و دل
اینها برای بستن احرام داده ایم
حاشا که ما نهیم زکف جام باده را
از کف برای مصلحت عام داده ایم
چاوش وش بطوف خرابات عشق دوست
آشفته ما بعالمی اعلام داده ایم
کوی مغان بهشت جهان مضجع علی
کز حب او بجان و دل آرام داده ایم
آغاز این بود که در انجام داده ایم
هر سوی کش کشان کشدم موی دلبری
دامن بدست این هوس خام داده ایم
گفتی پیام میرسدت جان نثار کن
ما سر بحکم و گوش به پیغام داده ایم
مرغان ببوی دانه بدام اندر اوفتند
تا دل بدانه تو پی دام داده ایم
چندانکه منع خدمت خاصان همی کنند
کی دل باین عوام کالانعام داده ایم
ننگست پیش ناصح اگر نام عاشقی
ما تن به ننگ عشق پی نام داده ایم
همچو کبوتران بهوای حریم دوست
خاطر بطوف هر درو هر بام داده ایم
تا پای بست سلسله عشق گشته ایم
نه خود بدست کفر و نه اسلام داده ایم
ما محرمان کعبه دلدار و دین و دل
اینها برای بستن احرام داده ایم
حاشا که ما نهیم زکف جام باده را
از کف برای مصلحت عام داده ایم
چاوش وش بطوف خرابات عشق دوست
آشفته ما بعالمی اعلام داده ایم
کوی مغان بهشت جهان مضجع علی
کز حب او بجان و دل آرام داده ایم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۱ - مقبول میفروش گر افتاد خدمتم
مقبول میفروش گر افتاد خدمتم
شاید ملک زند بفلک کوس دولتم
خضر خطت چو راهنما شد بر آن دهان
از دل ببرد وحشت ظلمات حیرتم
آلوده بود خاطرم از لوث کید و شید
پیر مغان بشست بدریای رحمتم
مفطور جام می نه من امروزم ای حکیم
کز می سرشته اند زآغاز فطرتم
من خود بطیب نفس نیم طالب لبت
کامد معاش تنگ زدیوان قسمتم
دیدم که شمع محفل بیگانگان شدی
از فرق سوخت تا بقدم نار غیرتم
تیر دعا نهفته ام اندر کمان بسی
اندر کمین نشسته مهیای فرصتم
من آشنای دیرم رندان پاک باز
چون میروم بکعبه گرفتار غربتم
آشفته راست دادن جان آرزوی دل
در خاک کویت ار بدهد مرگ مهلتم
هر چند ذره ام ننشینم مگر بمهر
از یمن عشق دوست بلند است همتم
عمریست کز سگان تو دارم خط قبول
ایدست حق مران تو خدا را زحضرتم
شاید ملک زند بفلک کوس دولتم
خضر خطت چو راهنما شد بر آن دهان
از دل ببرد وحشت ظلمات حیرتم
آلوده بود خاطرم از لوث کید و شید
پیر مغان بشست بدریای رحمتم
مفطور جام می نه من امروزم ای حکیم
کز می سرشته اند زآغاز فطرتم
من خود بطیب نفس نیم طالب لبت
کامد معاش تنگ زدیوان قسمتم
دیدم که شمع محفل بیگانگان شدی
از فرق سوخت تا بقدم نار غیرتم
تیر دعا نهفته ام اندر کمان بسی
اندر کمین نشسته مهیای فرصتم
من آشنای دیرم رندان پاک باز
چون میروم بکعبه گرفتار غربتم
آشفته راست دادن جان آرزوی دل
در خاک کویت ار بدهد مرگ مهلتم
هر چند ذره ام ننشینم مگر بمهر
از یمن عشق دوست بلند است همتم
عمریست کز سگان تو دارم خط قبول
ایدست حق مران تو خدا را زحضرتم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۳۶ - ما دین و دل چو جم بکف جام داده ایم
ما دین و دل چو جم بکف جام داده ایم
آغاز این بود که در انجام داده ایم
هر سوی کش کشان کشدم موی دلبران
دامن بدست این هوس خام داده ایم
گفتی پیام میرسدت جان نثار کن
ما سر بحکم و گوش به پیغام داده ایم
مرغان ببوی دانه بدام اندر اوفتند
تا دل بدانه تو پی دام داده ایم
چندانکه منع خدمت خاصان همی کنند
کی دل باین عوام کالانعام داده ایم
ننگست پیش ناصح اگر نام عاشقی
ما تن به ننگ عشق پی نام داده ایم
همچو کبوتران بهوای حریم دوست
خاطر بطوف هر درو هر بام داده ایم
تا پای بست سلسله عشق گشته ایم
نه خود بدست کفر ونه اسلام داده ایم
ما محرمان کعبه دلدار و دین و دل
اینها برای بستن احرام داده ایم
حاشا که ما نهیم زکف جام باده را
از کف برای مصلحت عام داده ایم
چاوش وش بطوف خرابات عشق دوست
آشفته ما بعالمی اعلام داده ایم
کوی مغان بهشت جهان مضجع علی
کز حب او بجان و دل آرام داده ایم
آغاز این بود که در انجام داده ایم
هر سوی کش کشان کشدم موی دلبران
دامن بدست این هوس خام داده ایم
گفتی پیام میرسدت جان نثار کن
ما سر بحکم و گوش به پیغام داده ایم
مرغان ببوی دانه بدام اندر اوفتند
تا دل بدانه تو پی دام داده ایم
چندانکه منع خدمت خاصان همی کنند
کی دل باین عوام کالانعام داده ایم
ننگست پیش ناصح اگر نام عاشقی
ما تن به ننگ عشق پی نام داده ایم
همچو کبوتران بهوای حریم دوست
خاطر بطوف هر درو هر بام داده ایم
تا پای بست سلسله عشق گشته ایم
نه خود بدست کفر ونه اسلام داده ایم
ما محرمان کعبه دلدار و دین و دل
اینها برای بستن احرام داده ایم
حاشا که ما نهیم زکف جام باده را
از کف برای مصلحت عام داده ایم
چاوش وش بطوف خرابات عشق دوست
آشفته ما بعالمی اعلام داده ایم
کوی مغان بهشت جهان مضجع علی
کز حب او بجان و دل آرام داده ایم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۷ - مطرب چه پرده زد که زپرده برآمدیم
مطرب چه پرده زد که زپرده برآمدیم
چون شمع بهر دادن جان باسر آمدیم
رندان وزاهدان بهم آمیخته زوجد
بی پا و سر تمام زیکدر درآمدیم
در آب آتشین می عشق جمله غرق
گوئی سمندریم که در آذر آمدیم
ما از نوای عشق و می شوق سرخوشیم
در وجد نه زساز و می و مزمر آمدیم
تا ارتفاع از قدح و می گرفته ایم
حاکم بچار ما در و هفت اختر آمدیم
ما را شکر دهد زنی خامه شعر تر
در این چمن چو بید اگر بی بر آمدیم
آشفته است و وجدی و هم مشربان خاص
با یک زبان بمدحت حیدر درآمدیم
چون شمع بهر دادن جان باسر آمدیم
رندان وزاهدان بهم آمیخته زوجد
بی پا و سر تمام زیکدر درآمدیم
در آب آتشین می عشق جمله غرق
گوئی سمندریم که در آذر آمدیم
ما از نوای عشق و می شوق سرخوشیم
در وجد نه زساز و می و مزمر آمدیم
تا ارتفاع از قدح و می گرفته ایم
حاکم بچار ما در و هفت اختر آمدیم
ما را شکر دهد زنی خامه شعر تر
در این چمن چو بید اگر بی بر آمدیم
آشفته است و وجدی و هم مشربان خاص
با یک زبان بمدحت حیدر درآمدیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۸ - مطرب تو راه میزنی از ساز دلکشم
مطرب تو راه میزنی از ساز دلکشم
ساقی صفا دهد زمی صاف بیغشم
تا تن زآب میکده عشق شسته ام
ماهی صفت در آب و سمندر در آتشم
مردم همه زدید پری در جنون و من
دیوانه از ندیدن ماه پریوشم
احرام طوف حج خرابات بسته ام
شاید اگر ببال ملک بسته مفرشم
گفتم بزلف او زچه ای بیقرار گفت
در آتشم معلق از آنرو مشوشم
ساقی شراب مجلسیان را بده که من
از چشم مست و باده لعل تو سرخوشم
گوئی که جانم از تن افسرده میرود
هرگه زسینه ناوک دلدوز میکشم
خالم کجا زششدر حیرت برون برد
آورده چون حریف دغل باز در ششم
خواهم شدن بکون و مکان آستین فشان
آشفته وار گر قدح عشق در کشم
گفتی گناهکاری و آتش مقام تست
مداح حیدرم تو مترسان زآتشم
ساقی صفا دهد زمی صاف بیغشم
تا تن زآب میکده عشق شسته ام
ماهی صفت در آب و سمندر در آتشم
مردم همه زدید پری در جنون و من
دیوانه از ندیدن ماه پریوشم
احرام طوف حج خرابات بسته ام
شاید اگر ببال ملک بسته مفرشم
گفتم بزلف او زچه ای بیقرار گفت
در آتشم معلق از آنرو مشوشم
ساقی شراب مجلسیان را بده که من
از چشم مست و باده لعل تو سرخوشم
گوئی که جانم از تن افسرده میرود
هرگه زسینه ناوک دلدوز میکشم
خالم کجا زششدر حیرت برون برد
آورده چون حریف دغل باز در ششم
خواهم شدن بکون و مکان آستین فشان
آشفته وار گر قدح عشق در کشم
گفتی گناهکاری و آتش مقام تست
مداح حیدرم تو مترسان زآتشم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۳ - در آن دهان نگنجد از این بیشتر سخن
در آن دهان نگنجد از این بیشتر سخن
زیرا که نیست بر لب تو راهبر سخن
عاشق بهیچ قانع یعنی به آن دهان
افتد بشک حکیم چو آئی تو رد سخن
طوطی خط مجاور شکرفشان لبت
زیرا که طعمه میدهدش شکرسخن
حرف دگر مپرس که غیر از حدیث عشق
من توبه کرده ام که نگویم دگر سخن
جز آنکه کرده اند نظر وقف روی دوست
هرگز نرفته است در اهل نظر سخن
زآن لب اگر چه فحش بود یکسخن بگوی
ما را به تو نباشد جز انقدر سخن
شاید که سرو و ماه بخوانم ترا بحسن
گر سرو رفته است و بگوید قمر سخن
اشک روان و سوز درون شد چو متصل
از آتشین زبانم از آن ریخت بر سخن
چون مدح مرتضی است سراپای دفترم
از کلک درفشان بنویسد بزر سخن
اهل سخن بنام علی اعتنا کنند
آشفته را اگر نبود معتبر سخن
زیرا که نیست بر لب تو راهبر سخن
عاشق بهیچ قانع یعنی به آن دهان
افتد بشک حکیم چو آئی تو رد سخن
طوطی خط مجاور شکرفشان لبت
زیرا که طعمه میدهدش شکرسخن
حرف دگر مپرس که غیر از حدیث عشق
من توبه کرده ام که نگویم دگر سخن
جز آنکه کرده اند نظر وقف روی دوست
هرگز نرفته است در اهل نظر سخن
زآن لب اگر چه فحش بود یکسخن بگوی
ما را به تو نباشد جز انقدر سخن
شاید که سرو و ماه بخوانم ترا بحسن
گر سرو رفته است و بگوید قمر سخن
اشک روان و سوز درون شد چو متصل
از آتشین زبانم از آن ریخت بر سخن
چون مدح مرتضی است سراپای دفترم
از کلک درفشان بنویسد بزر سخن
اهل سخن بنام علی اعتنا کنند
آشفته را اگر نبود معتبر سخن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۹ - با کثرت رقیب کنم خلوت انجمن
با کثرت رقیب کنم خلوت انجمن
تا با زبان دل بتو گویم دمی سخن
روئین تنان که از اثر زخم سالمند
دارند بیم از مژه ی یار سیمتن
وران دشت عشق همه پیل افکنند
آهوی این دیار کشند شیر در رسن
صرصر بود مسخر پشه در این هوا
برقست هارب از خس و از خار انجمن
من رشک میبرم که صبا داشت تو بتو
یعقوب زنده گشت از آن بوی پیرهن
لیلی عبث مخواه تو مجنون ازین حشم
سلمی مجوی بیهده در ربع و بر دمن
همخانه با تو لیلی و تو کو بکو دوان
تو در سفر بغربت و او با تو در وطن
کی چشم نور خویش شناسد بمرتبت
یا تن تمیز روح کجا داده در بدن
بلبل ترانه سنج بگلهای بوستان
آشفته بذله گوی حسین آمد و حسن
تا پرده برگرفته ای ایشاخ گل بباغ
گلشن تمام چشم شد از شاخ نسترن
یار نبی زطلعت او بود بیخبر
نادیده اش اویس صفت گفت درین
تا با زبان دل بتو گویم دمی سخن
روئین تنان که از اثر زخم سالمند
دارند بیم از مژه ی یار سیمتن
وران دشت عشق همه پیل افکنند
آهوی این دیار کشند شیر در رسن
صرصر بود مسخر پشه در این هوا
برقست هارب از خس و از خار انجمن
من رشک میبرم که صبا داشت تو بتو
یعقوب زنده گشت از آن بوی پیرهن
لیلی عبث مخواه تو مجنون ازین حشم
سلمی مجوی بیهده در ربع و بر دمن
همخانه با تو لیلی و تو کو بکو دوان
تو در سفر بغربت و او با تو در وطن
کی چشم نور خویش شناسد بمرتبت
یا تن تمیز روح کجا داده در بدن
بلبل ترانه سنج بگلهای بوستان
آشفته بذله گوی حسین آمد و حسن
تا پرده برگرفته ای ایشاخ گل بباغ
گلشن تمام چشم شد از شاخ نسترن
یار نبی زطلعت او بود بیخبر
نادیده اش اویس صفت گفت درین
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۴ - شبها ببزم غیر توئی شمع انجمن
شبها ببزم غیر توئی شمع انجمن
چون شام کور میگذرد هر شبی بمن
پروانه ای که گرد سرت پر زند منم
در محفلی که روی تو شد شمع انجمن
بازآی چون نسیم سحرگه ببوستان
تا غنچه همچو گل بدرد بر تو پیرهن
هر دل که شد بشام غریبان زلف تو
تا صبح روز حشر ندارد غم وطن
آنرا که سرو و گل بنظر جلوه میکند
هرگز ندیده سرو گلندام سیمتن
عیسی صفت بمقبره کشتگان بیا
کز شوق تو کنند قبا بر بدن کفن
از آب چشم و آه من ای شوخ الحذر
کاین برق خانه سوز است آن سیل خانه کن
زآن دام زلف و دانه خالت که بر لبست
یوسف هزار افکنی اندر چه ذقن
هر کس که گفت مشگ بود از ختا کجاست
نیکو ندیده نافه آنزلف پرشکن
پرچین کند چو حلقه آنزلف مشکبوی
در هر شکن اسیر کند آهوی ختن
آشفته از خودی بگذر تا رسی بدوست
کاندر حریم عشق نگنجیده ما و من
آن خاک عرش فرش سر کوی مرتضی
آن شهسوار عرصه امکان ابوالحسن
چون شام کور میگذرد هر شبی بمن
پروانه ای که گرد سرت پر زند منم
در محفلی که روی تو شد شمع انجمن
بازآی چون نسیم سحرگه ببوستان
تا غنچه همچو گل بدرد بر تو پیرهن
هر دل که شد بشام غریبان زلف تو
تا صبح روز حشر ندارد غم وطن
آنرا که سرو و گل بنظر جلوه میکند
هرگز ندیده سرو گلندام سیمتن
عیسی صفت بمقبره کشتگان بیا
کز شوق تو کنند قبا بر بدن کفن
از آب چشم و آه من ای شوخ الحذر
کاین برق خانه سوز است آن سیل خانه کن
زآن دام زلف و دانه خالت که بر لبست
یوسف هزار افکنی اندر چه ذقن
هر کس که گفت مشگ بود از ختا کجاست
نیکو ندیده نافه آنزلف پرشکن
پرچین کند چو حلقه آنزلف مشکبوی
در هر شکن اسیر کند آهوی ختن
آشفته از خودی بگذر تا رسی بدوست
کاندر حریم عشق نگنجیده ما و من
آن خاک عرش فرش سر کوی مرتضی
آن شهسوار عرصه امکان ابوالحسن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۶ - دری بود نصیحت جانا بگوش کن
دری بود نصیحت جانا بگوش کن
بشنو نوای نای و می ناب نوش کن
این پنبه دردهان صراحی است تا بچند
خیز و برون تو پنبه غفلت زگوش کن
هشیار را بمنزل دلدار راه نیست
از جام عشق باده کش و ترک هوش کن
مینوشد ار نگار و بخونت کند نگار
جان دستمزد گوش حقیقت نیوش کن
دوشم سروش غیب زکعبه بدیر خواند
بگشای چشم و گوش ببانگ سروش کن
خود را ببحر میزن و برگیر آب از آن
چون ابر نوبهار ببستان خروش کن
از خم برآر باد صاف و بجام کن
وآنگه صفا طلب زمن درد نوش کن
خوردی فریب سیم و زر غیر را بتا
ورنه که گفت ترک من ژنده پوش کن
آشفته بسته اند بقتلت کمر جهان
خواهی اگر مدد طلب از میفروش کن
نام علی بیار مبر نام دیگران
از ذکر غیر حق تو زبان را خموش کن
بشنو نوای نای و می ناب نوش کن
این پنبه دردهان صراحی است تا بچند
خیز و برون تو پنبه غفلت زگوش کن
هشیار را بمنزل دلدار راه نیست
از جام عشق باده کش و ترک هوش کن
مینوشد ار نگار و بخونت کند نگار
جان دستمزد گوش حقیقت نیوش کن
دوشم سروش غیب زکعبه بدیر خواند
بگشای چشم و گوش ببانگ سروش کن
خود را ببحر میزن و برگیر آب از آن
چون ابر نوبهار ببستان خروش کن
از خم برآر باد صاف و بجام کن
وآنگه صفا طلب زمن درد نوش کن
خوردی فریب سیم و زر غیر را بتا
ورنه که گفت ترک من ژنده پوش کن
آشفته بسته اند بقتلت کمر جهان
خواهی اگر مدد طلب از میفروش کن
نام علی بیار مبر نام دیگران
از ذکر غیر حق تو زبان را خموش کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۹ - ساقی شراب مجلسیان در پیاله کن
ساقی شراب مجلسیان در پیاله کن
ما را بلعل باده فروشت حواله کن
گه زسر باده پرستی اگر نه ای
لبریز شد چو جام نظر در پیاله کن
خورشید می بماه قدح ریز و فیض بخش
خوان جهان زپرتو او پر نواله کن
آفتاب چهره خوی افشان بصحن باغ
دامن پر از ستاره چمن پر زلاله کن
این عمر رفته را بدل از جام باده گیر
چل ساله دفع غم زشراب دوساله کن
راز کمند عشق کند عقل سرکشی
زنجیریش زطره مشکین کلاله کن
مطرب بزن به پرده قانون نوای راست
از شور عشق گوش فلک پر زناله کن
مدح علی بگوی مغنی بصوت خوش
باغ بهشت را بدو بیتی قباله کن
آشفته گر کسی زتو پرسد نشان او
تعبیر نام دوست بلفظ جلاله کن
ما را بلعل باده فروشت حواله کن
گه زسر باده پرستی اگر نه ای
لبریز شد چو جام نظر در پیاله کن
خورشید می بماه قدح ریز و فیض بخش
خوان جهان زپرتو او پر نواله کن
آفتاب چهره خوی افشان بصحن باغ
دامن پر از ستاره چمن پر زلاله کن
این عمر رفته را بدل از جام باده گیر
چل ساله دفع غم زشراب دوساله کن
راز کمند عشق کند عقل سرکشی
زنجیریش زطره مشکین کلاله کن
مطرب بزن به پرده قانون نوای راست
از شور عشق گوش فلک پر زناله کن
مدح علی بگوی مغنی بصوت خوش
باغ بهشت را بدو بیتی قباله کن
آشفته گر کسی زتو پرسد نشان او
تعبیر نام دوست بلفظ جلاله کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۷ - ساقی بجان جم میم اندر پیاله کن
ساقی بجان جم میم اندر پیاله کن
بادام و قندم از لب و چشمت حواله کن
در آب بسته آتش سیاله کن روان
مرغولهای عنبر بر برگ گل کلاله کن
ای ماه چهارده زدوساله شراب ناب
تدبیر کار مرده هفتاد ساله کن
صوفی صفت برقص درآی و بچم چو سرو
از صوت زیر و بم بنواگاه ناله کن
آشفته نوعروس مدیح علی تو راست
باغ بهشت را بدو بیتی قباله کن
گلنار می بکش که گلت بشکفد زگل
محفل زرنگ و بو چمنی پرزلاله کن
یک نکته بیش نیست حکیما حدیث عشق
تفسیر خواهیش تو بچندین رساله کن
بادام و قندم از لب و چشمت حواله کن
در آب بسته آتش سیاله کن روان
مرغولهای عنبر بر برگ گل کلاله کن
ای ماه چهارده زدوساله شراب ناب
تدبیر کار مرده هفتاد ساله کن
صوفی صفت برقص درآی و بچم چو سرو
از صوت زیر و بم بنواگاه ناله کن
آشفته نوعروس مدیح علی تو راست
باغ بهشت را بدو بیتی قباله کن
گلنار می بکش که گلت بشکفد زگل
محفل زرنگ و بو چمنی پرزلاله کن
یک نکته بیش نیست حکیما حدیث عشق
تفسیر خواهیش تو بچندین رساله کن