تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۶ - ای نوسفر که سوختم اندر هوای تو
ای نوسفر که سوختم اندر هوای تو
ترسم که اشک فاش کند ماجرای تو
تو آفتاب روشن و چون ماه در روش
من سایه وش بسر دوم اندر قفای تو
پر شد زعکس تو دل و دیده چو آینه
ای غایب از نظر که نشنیدی بجای تو
با پاسبان بگو که زکویت نراندم
چون خو گرفته ام بسگان سرای تو
یوسف فروش نیستم ای مشتری برو
یعقوبم ای عزیز و شناسم بهای تو
ای کعبه سعی بادیه کردن چه حاجت است
در کوی میفروش چو دیدم صفای تو
ای نی زیار نوسفرم میدهی خبر
کامیخته است بانگ جرس با نوای تو
پروانه وش بسوز بشمع جمال دوست
گر صادق است مدعیا ادعای تو
آن سحر از کجاست که چشم تو داد راست
دست کلیم را بدم اژدهای تو
اغیار پای بند وفای تواند و بس
بس شاکرم بتا بوفای جفای تو
آشفته غیر عشق نداری تو کسوتی
یکتا بود چو سرو بعالم قبای تو
ای عشق خانه سوز من ای مظهر علی
من کافرم اگر بپرستم ورای تو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۸ - گرنه زشکر و نمک آمیخت کام تو
گرنه زشکر و نمک آمیخت کام تو
این چاشنی که ریخته اندر کلام تو
در کام اژدها شدن آسان بود بسی
ای دل شود چو آن لب شیرین بکام تو
گفتی که بوی خون زچه دارد نسیم باغ
گویا رسیده بوی دلم بر مشام تو
ترسم بره نسیم بر اغیار بگذرد
کو محرمی که تا بگذارم پیام تو
فرزانه جهانم و دیوانه غمت
جان سوخته بر آتش سودای خام تو
ای ساقی این شراب که در ساغر تو ریخت
کافتاد عکسهای مخالف بجام تو
از حلقه های زلف تو پیداست چهره ات
دیدم چه روزهای مکرر زشام تو
ای عشق لایزال آشفته شد گواه
بر بی ثباتی دو جهان و دوام تو
تا زند مردمان بملک در هوای دوست
بر خاص فخرها کند امروز عار تو
شیر خدائی و علی و مظهر جلال
زد سکه ولایت ایزد بنام تو
رضوان بود برشک زدربان درگهت
غلمان کند غلامی کمتر غلام تو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۵ - عاشق گریختن نتواند زبند او
عاشق گریختن نتواند زبند او
گر شش جهة اسیر بود در کمند او
عاقل اگرچه پند حکیمانه میدهد
عاشق چگونه گوش گذارد به پند او
ای عشق از کدام درختست میوه ات
کز وهم برتر است نهال بلند او
آمد بشکل نعل سبک خنک او هلال
بر آسمان گذشته همانا سمند او
مرهم بداغ دل چه نهی ای طبیب شهر
درمان زکس طلب نکند مستمند او
از ملک عشق عقل نیارد گریختن
گرد جهان حصار شود شهربند او
طوطی حدیث آن لب شیرین چو بشنود
تنگ شکر نثار کند پیش قند او
مردم نهند مرهم بر ریش اندرون
ساید نمک بداغ درون دردمند او
آشفته سر عشق نداند بجز خدای
بیجا حکیم دم مزن از چون و چند او
عشق است مرتضی دو جهان جلوه گاه وی
امکان بود تمام اسیر کمند او
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۲ - دارد قرابتی دل من با دهان تو
دارد قرابتی دل من با دهان تو
دارد شباهتی تن من با میان تو
گوئی که این دو بده یکی نقطه از ازل
یک نیمه شد دل من و نیمی دهان تو
و آندم که نقشبند قدر جسم من کشید
گوئی که چشم داشت بموی میان تو
وقتی کمر ببستی و گفتی حکایتی
ورنه خبر که داشت زسر نهان تو
با ابروی کمانکش تو قوتم نماند
رستم کجا کشیده بقوت کمان تو
عالم فروگرفته و بیرون زعالمی
ای بی نشان زکه جویم نشان تو
با آنکه کس زسر دهانت نشان نیافت
آیا که ساخت این سخنان از زبان تو
بی جان تو مباد جهان را بجسم و جان
زیرا که زنده اند جهانی بجان تو
طوبی و سرو و سد ره ندارند جلوه ای
در آن چمن که سر بکشد ارغوان تو
آشفته گر مسافر کعبه شدی منال
کردند خار راه حرم پرنیان تو
مقصود تو نه کعبه خانه خدای اوست
باشد حرم بسایه پیر مغان تو
از هول حشر ایمن و آسوده خوش بخواب
خاک نجف شد است چو دارالامان تو
ای دست حق مرا گنه از حد بدر بود
تو غیرت الله و منم اندر ضمان تو
تو یکه تاز عرصه حشر و من آن غبار
هر جا که میروی نگذارم عنان تو
ای صید نگاه تو در چین و ختن آهو
وای غالیه بو مویت چون نافه تو بر تو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۸ - جان کیست تا که سر بکشد از کمند تو
جان کیست تا که سر بکشد از کمند تو
دل چیست تا بجان نشود پای بند تو
دیوانه هوای تو فرزانه جهان
آزاد بنده ای که بود در کمند تو
ای هشت خلد در خم زلفین تو نهان
طوبی بزیر سایه قد بلند تو
نه هر کجاست سرو قدی نازنین بود
این ناز جامه ایست بقد بلند تو
کس یادی از بساط سلیمان نیاورد
در زیر ران چو گرم عنان شد سمند تو
گر آیدش مسیح ببالین پی علاج
کی دم زند زدرد درون دردمند تو
شکرفروش خنده زند بر نبات مصر
گر بشنود حکایت شیرین قند تو
مجروح تیر غمزه جان کاه چشم مست
مرهم نخواست جز زلب نوشخند تو
غلمان و حور جنتش ار آوری بحشر
حاشا که جز تو را طلبد مستمند تو
چونانکه چون و چند نزیبد بحق حق
جز حق که آگهست کس از چون و چند تو
آشفته از خلاف زمان یا علی بطوس
کرده پناه خود خلف ارجمند تو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۱ - ماه دو هفته هفته ای از رخ نهفته ای
ماه دو هفته هفته ای از رخ نهفته ای
در دل تو حاضری اگر از دیده رفته ای
ای غنچه بدیع زخون جگر تو را
پروردم و بگلشن مردم شکفته ای
ای زلف یار حال منی بسکه درهمی
ای چشم دوست بخت منی بسکه خفته ای
سرمن است در دل و راز تو با صباست
با من که راز گفت تو از که شنفته ای
خونین سرشک ریختی ای دیده از مژه
بهر نثار لؤلؤ شهوار سفته ای
ای غنچه گشته خون جگر در دلت گره
گویا از آن دهان سخنی باز گفته ای
کی عشق جلوه گر بدرونت شود که تو
گرد هوا زآینه دل نرفته ای
آشفته درد خویش مگو جز بشیر حق
توبه بکن از آنچه باغیار گفته ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۸ - حسنت نهاده دانه دامی عجب براه
حسنت نهاده دانه دامی عجب براه
کاندر کمند زلف کشد آهوی نگاه
خورشید سر برهنه بپای تو سر بسود
کز خاک مقدم تو بسر برنهد کلاه
غنچه چو کل به پیش رخت جامه بردرید
شد آفتاب مقتبس از طلعتت چو ماه
نبود مجال سلطنت عقل چون بناز
بر ملک دل سپهبد غمزه کشید شاه
گفتم حذر کنم زخدنگ نگاه او
دیدم که نیست جز خم زلفش گریزگاه
در مصر اگر تو چاه زنخدان بیاوری
از اوج تخت یوسف مصری فتد بچاه
اکنون که لعل یار بکام است جان بده
امشب که زلف یار بدست است می بخواه
اسکندر آب خضر همی جست و ره نبرد
آب حیات خورده عاشق زخاک راه
گفتم مگر که ترک ختائیست چشم تو
چین و ختن ندارد این ترک دل سیاه
آهم بدل گره شده است از جفای تو
ترسم به پیش آینه تو برآرم آه
زاهد مرا زحشر مترسان و درگذر
ما و می صبوح و تو و ورد صبحگاه
طوفان اگر دوباره بگیرد جهان چو نوح
آشفته میبرد بدر میکده پناه
میخانه محبت حق مضجع علی
خاکی که سوده اند ملایک بر او جناه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۱ - دانست و هست و بود تو را مظهر آینه
دانست و هست و بود تو را مظهر آینه
روزی که کرد تعبیه اسکندر آینه
نتوان زدود نقش رخت از ضمیر او
چون جان گرفته عکس تو را در بر آینه
مستی من زآینه نبود عجب که هست
لعل لبت شراب بود ساغر آینه
عکس تو را و آه مرا عاریت گرفت
روشن اگر که هست و مکدر گر آینه
در آینه چو دید جمالت کلیم گفت
کرده شعاع طور تجلی در آینه
دارد چرا گرنه بهشتست هر طرف
طوبی و حور در بر و هم کوثر آینه
آشفته داوری نبرد پیش شه زتو
اندر میان ما و تو بس داور آینه
جز در رخ علی نتوان دید نور حق
بهر جمال غیب بود حیدر آینه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۶ - ما را عبث نبود که از بزم رانده ای
ما را عبث نبود که از بزم رانده ای
گویا رقیب را ببر خویش خوانده ای
نخل وفای من که ثمر داشت کنده ای
تخم دگر بسینه دل برفشانده ای
زآن لب بجای آب حیات آب خورده ای
ای خضر از آن تو زنده و جاوید مانده ای
مرغ دلم بر آتش غیرت کباب شد
بر غیر تا شراب محبت چشانده ای
دامن کشان روان شده در بزم مدعی
ما را چو مرغ بسمل در خون نشانده ای
گلگون شده سمندت و خونت ززین گذشت
مرکب مگر بخاک شهیدان دوانده ای
صد مرغ دل درافکنی ار در شکنج زلف
ما راگمان مکن که زدامت رهانده ای
راه نظر چو بستی و منظور مردمی
بر خون خویش مردم چشمم نشانده ای
گل رخت برگرفت ببازار و شهری و کوی
ای عندلیب بیهده در باغ مانده ای
یکسر بجا نماند که چوگان تو نبرد
تا تو سمند ناز بمیدان جهانده ای
وحشی غزال من تو شدی رام این و آن
دل را زمن چو آهوی وحشی رمانده ای
آشفته دل ه مرغ شکاریست شد شکار
بازش مجو که باز شکاری پرانده ای
افتاده ای بعقده ی مشکل دلا مگر
نام علی زدفتر معنی نخوانده ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۰ - ای زلف پرشکن تو سرا پا شکسته ای
ای زلف پرشکن تو سرا پا شکسته ای
گویا زبار خاطر عشاق خسته ای
عاشق نه ی چیست سرافکنده ای به پیش
دیوانه نیستی و سلاسل گسسته ای
مجنون نه ی برای چه حیران و والهی
هندو نه ی زچیست بر آتش نشسته ای
چون شاخ پر ثمر متمایل زهر طرف
از بس که سربحلقه فتراک بسته ای
آیا بقصد کیست نگاهت که کرده راست
هر سو روان زطره طرار دسته ای
آشفته دل بحلقه خطش اسیر ماند
زلفش در این گمان که تو از بند جسته ای
در مدحت علی زبانت چو عجز داشت
ای خامه زآن سبب سرخود را شکسته ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۸ - ای هجر تو چو کوه و دل مستمند کاه
ای هجر تو چو کوه و دل مستمند کاه
این کوه را زکاه بگردان بیک نگاه
با غیر مهربانی و با دوست سرگران
نامهربان بتا زدل سنگ آه آه
با روز و هجر و شام فراقم بسوز و ساز
مهر است شمع روشن و ماهم بود گواه
ما و رقیب را بود این فرق در جهان
کاو با تو روبرو بود و چشم ما براه
بی مهر ماه من برقیب است مهربان
این مهر و کین که دیده بدو ران ز مهر و ماه
برکش خدایرا زمیان تیغ امتحان
تا رفع گرددت زمن و غیر اشتباه
در کوی میفروش نباشد نعال و صدر
یکسان بود بمحفل مستان گدا و شاه
از بسکه داد زلف رسن بازو ریسمان
یوسف صفت فکنده دل عاشقان بچاه
دستت بشو زخون که نباشد گواه حشر
بنمای رخ که داد بگیری ز دادخواه
در راه عشق دین و دل و جان سپرده ای
در این سرا کسی نرسیده بمال و جاه
لیلی بگو که بارش گیرد زاشتران
کامشب گرفته راه تو مجنون زاشک و آه
آشفته دل برشته مهر علی ببند
تا بگسلد علاقه جانت زماسواه
شاهنشه ولایت معنی ولی حق
آئینه دار سر ازل مظهر الله
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۲ - گلزار عشق چون تو نهالی نیافته
گلزار عشق چون تو نهالی نیافته
رخسار حسن همچو تو خالی نیافته
جز ابروان بروی تو هرگز منجمی
بر آفتاب بدر هلالی نیافته
چندی حکیم نقطه موهوم جست و باز
غیر از دهان دوست خیالی نیافته
میخواست حسن دوست که تا جلوه ای کند
جز عرصه خیال مجالی نیافته
مجنون بدانش آنکه نه دیوانه تو شد
عاشق نباشد آنکه کمالی نیافته
صد دوره زد سپهر و مه و سال پس ندید
خوشتر زوقت وصل تو سالی نیافته
با اینکه خضر خورده زلال حیات را
چون لعل دلکش تو زلالی نیافته
چندانکه آدمی و ملک وصف کرده عقل
مانند تو فرشته خصالی نیافته
پروانگان زپرتو شمع تو سوختند
آشفته ات چرا پر وبالی نیافته
نور خدا در آینه اولیا بتافت
همچون علی جلال و جمالی نیافته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۳ - ساقی بباد دوست کرم کن پیاله ای
ساقی بباد دوست کرم کن پیاله ای
درویش را زسفره یغما نواله ای
برخیز زلف و رخ بنما و بچم که دل
خواهد بنفشه زار و گل و سرو لاله ای
محتاج درس و حکمت یونانیان چراست
خواند از کتاب عشق تو هر کس نواله ای
طغرای خط بگرد رخت دل چو دید گفت
دارد بکف بفتوی خونم رساله ای
خوی بر گل عذار تو گوئی بصبحدم
بر برگ گل زابر چکیده است ژاله ای
گفتم که ماهی و نبود ماه را کلاه
سروی بسر زمشگ نبسته کلاله ای
بهر کساد حسن خطت میزند سلاح
وقت کسادیست مه آرد چه هاله ای
مطرب ززخمه ای که تو بر پرده میزنی
هر زخم دل بنغمه او داشت ناله ای
آشفته سرنوشت ازل داده لاجرم
ما را به پیر باده فروشان حواله ای
آن پیر باده خانه وحدت علی که بود
امکان تمام از خم جودش فضاله ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۵ - ای دل بیا و نقش بتان بر کنار نه
ای دل بیا و نقش بتان بر کنار نه
بربط بهل بمطرب و می بر خمار نه
عذرا بده بوامق و شیرین بکوهکن
سرو چمن بفاخته گل را بخار نه
زنار بر برهمن و بت را به بتکده
سبحه بشیخ و باده بر میگسار نه
چند از خزان شکایت و چند از بهار لاف
پیرو جوان بفکر خزان و بهار نه
تیغ و کمند و تیر بترکان مست ده
تازی سمند سرکش بر شهسوار نه
آب بقا بخضر و زر و لعل را بکان
دور جهان باهلش و گنجش بمار نه
مجنون بیاد لیلی و یوسف بشهر مصر
گلشن بباغبان و گلشن بر هزار نه
شیراز را وداع کن و رو بطوس کن
غربت گزین وطن تو باهل دیار نه
خاکت اگر بباد دهد روزگار دون
رخ را بر آستانه شه چون غبار نه
ور مدعی بخصمیت آشفته تیغ آخت
تو کار خصم را بدم ذوالفقار نه
هر کاو خلاف کرد در آئین دوستی
بگذر تو از خلافش بر کردگار نه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۵ - بر چهره باز زلف چلیپا شکسته ای
بر چهره باز زلف چلیپا شکسته ای
زنار زلف خویش و دل ما شکسته ای
گر بت پرست راست چلیپا نشان کفر
بر بت چرا صنم تو چلیپا شکسته ای
لؤلؤ پراکنی بعذار چو آفتاب
بر قرص ماه عقد ثریا شکسته ای
بشکست چشم مست تو دلرا بغمزه دوش
پنداشتی که ساغر صهبا شکسته ای
گر صف شکن شوند بیغما بتان ترک
تو ترک چین و خلخ و یغما شکسته ای
بس شیشه ها بسهو شکستی و چون کنی
تا شیشه ی دلم که بعمدا شکسته ای
از چهره تو شمع فلک بی فروغ شد
از زلف نرخ عنبر سارا شکسته ای
بازار حسن یوسفی از تو بود کساد
در مصر نرخ کار زلیخا شکسته ای
ای خامه تا مدیح علی میزنی رقم
بازار قند و طوطی گویا شکسته ای
آشفته تا مقیم در مرتضی شدی
با پای طاق کاخ مسیحا شکسته ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۷ - ای مو بر آفتاب تو مشکین کلاله ای
ای مو بر آفتاب تو مشکین کلاله ای
ای خط بماه عارض دلدار هاله ای
از احسن القصص نکند یاد یوسفش
خواند از کتاب حسن تو هر کس مقاله ای
از ماه تا بماهی و از عرش تا بفرش
هر کس برد زخوان عطایت نواله ای
گفتم مدیح حسن تو طغرائی خطت
دادم ببوسه بر لب نوشت حواله ای
اندوختیم خرمن سالوس ساقیا
زآن آب آتشین بمن آور پیاله ای
ای خوی زتو طراوت آنچهره برفزود
بر گل نگر تو شبنم و بر لاله ژاله ای
چون نیک بنگری دل خونین عاشق است
گر داغدار سر زند از خاک لاله ای
جانان جان و مظهر ذاتی و اصل نور
از ماء وطین نه تنها فرخ سلاله ای
معنی باء بسمله قرآن ناطقی
دست خدا و مظهر لفظ جلاله ای
آشفته را نزاده بجز مدحت علی
ای بکر طبع تا تو مرا در حباله ای
ای زلف تا قرین تو شد این دل پریش
مجنون دل شکسته و حیران و واله ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۰ - جسمم چو شمع در غم جانان گداخته
جسمم چو شمع در غم جانان گداخته
تنها نه تن که در بدنم جان گداخته
بگداخت جان بجسمم و بس خوش دلم که هست
خالص زری کز آتش سوزان گداخته
پروانه سوخت زآتش دیدار و دم نزد
افسوس از آن که از تف حرمان گداخته
از چاک سینه جست زبس آه شعله دار
سر همچو شمع تا بگریبان گداخته
شد همچو زیب چشم و فرو ریخت از مژه
کاندر چراغ در شب هجران گداخته
اشکم گداخت در صدف دیده ایعجب
لؤلؤ که دیده در دل عمان گداخته
خود از کجا همی جهد این برق خانه سوز
کز او تمام دشت و بیابان گداخته
خون است لاله سربسر اما نمیچکد
خونش بدل زداغ گلستان گداخته
تو آبشار رحمت و ساقی کوثری
آشفته ات زتابش نیران گداخته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۸ - ای هشت باب خلد زروی تو آیتی
ای هشت باب خلد زروی تو آیتی
وز قامت تو شور قیامت کنایتی
تفسیر سر آیه نورش شود عیان
هر کاو زمصحف رخ تو خواند آیتی
مانده باین امید خضر زنده در جهان
کز چشمه حیات تو بیند سقایتی
پرچم بفرق مهر و مه از غالیه که زد
جز تو که برفراشتی از زلف رایتی
اندر هوای حسن ازل عشق شد پدید
آنرا نهایتی نه و این را بدایتی
عشقم خراب کرده وآری چنین کند
چون پادشه بقهر بگیرد ولایتی
عمرم بسر رسید و نشد شام هجر صبح
گوئی ندارد این شب تیره نهایتی
خضر ای خط چو گرد لبت را گرفت گفت
این چشمه جز بخضر ندارد کفایتی
شد نافه خون بناف غزال ختا و چین
کرده صبا ززلف تو گویا حکایتی
چون شد که شد زخون کسان پنجه ات خضاب
در حق من رقیب نکرد ار سعایتی
ما کشته تخم و منتظر ابر رحمتیم
ای پادشه بکشت رعیب رعایتی
آشفته را بکوی مغان راهبر که شد
گر پیر میفروش نکردش هدایتی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۳ - ای برق چون بخرمن احباب بگذری
ای برق چون بخرمن احباب بگذری
زین خس خدای را بتغافل تو نگذری
پروانه خواستی که بگوئی حدیث عشق
از تو اثر نماند که از وی خبر بری
ای پیر میکده در میخانه باز کن
کز جرعه ای تو حاجت مستان برآوری
من نیست گشته ام بیکی نظره بر رخت
هستم کنی دوباره چو سویم تو بنگری
در پرده ضمیر نگنجد خیال کس
تا تو بدیع صورت در دل مصوری
گفتم مگر بچهره افروخته مهی
گفتم مگر ببالا خود سرو کشمری
سرو چمن که دیده کند جامه بر بدن
بر فرق مه ندیده کس از مشک افسری
زآشفتگی زلف پریشان او بپرس
آشفته نام خویش چرا بر زبان بری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۱ - فصل بهار و مستی و غوغای چنگ و نی
فصل بهار و مستی و غوغای چنگ و نی
مجنون بگو که لیلی بیرون کشد زحی
زد آتشی بجان بخیلان زجام می
ساقی که نام حاتم طائی نموده طی
یوسف صفت هر آنکه در افتد بچاه عشق
برخیزد از سریر و جم و تختگاه کی
آن در مکان بجویدت این یک به لامکان
بر ساکنان ارض و سما گم شده است پی
نوخفته ای بخاک نجف یا بفوق عرش
ای گلشن ولای تو فارغ زباد دی
خواهی اگر حرم بطواف نجف شتاب
تا چند های هوی کنی آشفته خیزهی
منعم زعشق لاله رخان ای پدر مکن
جز باده ام میار تو در پیش یا بنی