تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۹۲ - یکرنگ بیخودی شده از خود بریده ام
یکرنگ بیخودی شده از خود بریده ام
با وحشت آرمیده ام از بس رمیده ام
عرش برین مقام من از فیض بیخودی است
از خویش رفته رفته به جایی رسیده ام
چون سایه در ره تو به خاک اوفتاده ام
گرد ره فنا شده رنگ پریده ام
سر مگوی پرده دریهای غنچه را
جویا هزار بار ز بلبل شنیده ام
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۹۵ - گلگشت چارباغ برو دوش کرده ایم
گلگشت چارباغ برو دوش کرده ایم
سیر بهار گلشن آغوش کرده ایم
تا بر رخت چو آینه بگشوده ایم چشم
در خاطر آنچه بود فراموش کرده ایم
جز گوش دل به داد اسیران که می رسد؟
اظهار شکوه با لب خاموش کرده ایم
در سر همیشه جوش زند بادهٔ هوس
خود را خراب ساغر سرجوش کرده ایم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱۵ - دل را اسیر پیچش آن مو گذاشتیم
دل را اسیر پیچش آن مو گذاشتیم
پابند حلقه حلقهٔ گیسو گذاشتیم
چون غنچه گوئیا سرو زانوی ما یکیست
سر در غم تو بسکه به زانو گذاشتیم
قندیل وار شیشهٔ دل را به یادگار
بر پیش طاق آن خم ابرو گذاشتیم
آنیم که گوهر دل را ز شش جهت
گردآوری نموده به یک سو گذاشتیم
کاری نکرده ایم کز او بهره ای بریم
ما کار خویش با کرم او گذاشتیم
یارای کیست غیر اطاعت به درگهت
در پیشگاه حسن تو زانو گذاشتیم
ما راست شش جهت گل شش برگ در نظر
از هر طرف به کوی تو تا رو گذاشتیم
اظهار حال دل که زبان عاجزست از آن
جویا به آن دو چشم سخن گو گذاشتیم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۳۲ - تنها همین ز چشم نه گوهر فکنده ایم
تنها همین ز چشم نه گوهر فکنده ایم
یاقوت را ز دست چو اخگر فکنده ایم
زین دل که بسته ایم به این جسم عنصری
در چار موج حادثه لنگر فکنده ایم
دل را زیمن عشق که فیضش زیاد باد
از عالمی به عالم دیگر فکنده ایم
در عشق چون دو قطرهٔ اشک این دو نشئه را
از چشم اعتبار، مکرر فکنده ایم
شکر خدا که از می توحید سرخوشیم
یعنی هوای غیر تو از سر فکنده ایم
زاهد حریف این می مردآزمانه ای
دل را فشرده ایم و به ساغر فکنده ایم
جویا سیاه مست ولاییم و خویش را
بر خاک راه ساقی کوثر فکنده ایم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۳۷ - زین بیش جور با دل خونین ما مکن
زین بیش جور با دل خونین ما مکن
با ما جفا مکن، مکن ای بیوفا مکن
سهل است جور، ترک محبت ز ما مکن
خون می چکد ز قطع تعلق بیا مکن
از ترک مدعاست که گردد دعا قبول
دست دعا بلند پی مدعا مکن
رنگ حیا ز شوخی می بر رخت شکست
لبریز باده شیشهٔ ناموس را مکن
ناصح خدا به دل شکنی کی بود رضا؟
منعم ز می برای رضای خدا مکن
ساقی به قدر ظرف به پیمانه ریز می
دل را از این زیاده به خود مبتلا مکن
دامان ناز را به میان بیش از این مزن
پیراهن تحمل جویا قبا مکن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۳۸ - بی جان بود قدح شب آدینه بر زمین
بی جان بود قدح شب آدینه بر زمین
مالد ز تشنگی بط می سینه بر زمین
پاشید گل زشرم صفای تو در چمن
از برگ برگ خویش زد آیینه بر زمین
عشق از نخست داده مرا صاف بیخودی
افتاده ام ز مستی دیرینه بر زمین
رطل هواگران زنم فیض گشته است
امروز ابر چون نکشد سینه بر زمین
جویا به جرم صافدلی، چرخ فتنه جو
هر شام مهر را زند از کینه بر زمین
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۳۹ - شب پا نهد چو مست می ناب بر زمین
شب پا نهد چو مست می ناب بر زمین
ریزد ز نقش پا گل مهتاب بر زمین
پر گرد کلفت است ز بس سینه، می رود
اشک از دلم به دیده چو سیلاب بر زمین
بحریست موجزن سر کویش ز بس افتاد
بر روی یکدگر دل بیتاب بر زمین
جویا ز سیل کوه بدخشان فزون بود
ریزد دلم ز دیده چو خوناب بر زمین
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۴۹ - بر لب منه پیالهٔ سرشار بیش ازین
بر لب منه پیالهٔ سرشار بیش ازین
دامن مزن بر آتش رخسار بیش ازین
من آن نیم که اینقدر جان بخواهمت
می خواهمت بجان تو بسیار بیش ازین
جز نهال من که به تمکین برآمده
کسی روح را ندیده گرابنار بیش ازین
در راه سیل تندرو جان ستاده جسم
راحت مجو سایهٔ دیوار بیش ازین
یکبار بیش گل نرود جانب دکان
یعنی مرو سراسر بازار بیش ازین
چون نور دیده گرچه نهانست از نظر
جویا ندیده ایم پدیدار بیش ازین
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۵۲ - آشفته زلف را زصبا می کنی، مکن!
آشفته زلف را زصبا می کنی، مکن!
ما را اسیر دام بلا می کنی، مکن!‏
بر شیشه پاره پای هوس می نهی، منه
قصد دل شکستهٔ ما می کنی، مکن!‏
نسبت مرا به اهل هوس می دهی، مده
تهمت بدودمان وفا می کنی، مکن!‏
چون غنچه آرمیده دلم در کنار زخم
آزرده اش به درد دوا می کنی، مکن!‏
می کن ستم به اهل هوس گر نمی کنی
این شیوه گر به اهل وفا می کنی، مکن!‏
دل خو گرفته است به درد تو عمرها
منت کش دواش چرا می کنی، مکن!‏
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۵۸ - پنهان تراست ساعد سیمین در آستین
پنهان تراست ساعد سیمین در آستین
یا جا گرفته دستهٔ نسرین در آستین
در هجر نوگلی ست دو منقار عندلیب
ما را هزار نالهٔ رنگین در آستین
از یاد لطف و قهر تو مینا صفت مراست
با جوش خنده گریهٔ خونین در آستین
موج شکست نام خدا خوشنما بود
از زلف عنبرین تو چون چین در آستین
چون شاخ ناشکفتهٔ گل در گریستن
دارم هزار دیدهٔ خونین در آستین
جویا مخور فریب کهن زال آسمان
دارد دو صد کرشمهٔ شیرین در آستین
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۷۵ - از عاشقان چه گویم و صبر و توانشان
از عاشقان چه گویم و صبر و توانشان
خندان بود چو لاله دل خونفشانشان
رفتم پی سراغ دل و دیده یافتم
در انتهای وادی وحشت نشانشان
عشاق را شکست غم از بس رسیده است
عقد گهر شده قلم استخوانشان
رسیده است به جایی عروج مستی من
که گشته درد می ناب گرد هستی من
هزار شکر که از فیض خاکساریها
رسانده است به معراج پایه پستی من
می شود سبز نهال سخن از جوی دهن
معنی تازه بود قوت بازوی دهن
شکوهٔ روی تو زینت ده لب گشت مرا
شد چو گل خون دلم غاره کش روی دهن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۷۸ - بوسی ز کنج لعل لبش انتخاب کن
بوسی ز کنج لعل لبش انتخاب کن
خود را به آن نگار مصاحب شراب کن
بسیار بسته است ز حسن صفا به خویش
آیینه را به آتش رخسار آب کن
بشکن به چهره دستی می گوشهٔ نقاب
خون جگر به جام مه و آفتاب کن
بی طاقتی بس است ترا بال و پر چو موج
آسودگی مجوی دلا اضطراب کن
می بر زبان ز صحبت دونان فتاده است
زنهار از مصاحب بد اجتناب کن
این عقده ها که در دلم افکنده ای به ناز
ظالم به کار طرهٔ پرپیچ و تاب کن
شیرازه تا نباخته مجموعهٔ وجود
بشکن ز غم دلت، ورقی انتخاب کن
جویا مرا ز من به نمک چش گرفته است
حسن برشتهٔ دل مردم کباب کن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۸۱ - ساقی بیار باده و عیشم به کام کن
ساقی بیار باده و عیشم به کام کن
زین بیش خون مکن به دلم می به جام کن
در خون آرزوی تو عمری است می تپد
کار دلم به نیم نگاهی تمام کن
تا چند از خمار توان دردسر کشید؟
دست هوس ز می کش و عیش مدام کن
با یار باده نوش و مخور آب دور ازو
تفریق در میان حلال و حرام کن
از چشم غیر در رگ جانم نهفته وار
یعنی که تیغ آن مژه را در نیام کن
جویا ز رهزنان هوا پاس دل بدار
این کلبه را نمونهٔ دارالسلام کن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۸۲ - امروز چون توان به مدارا گریستن
امروز چون توان به مدارا گریستن
باید چو ابر دجله و دریا گریستن
در ماتم حسین علی گر نریزی اشک
بر حال خویش گریه کن از ناگریستن
کارم در این غم است چو شمع سر مزار
دوری ز خلق جستن و تنها گریستن
چون دام ماهی از همه تن چشم تر شوی
خواهی به مدعای دل ما گریستن
مرغ کباب وار از این غم بر آتشم
کار من است با همه اعضا گریستن
امروز اگر ز دیده فشانی سرشک غم
فردا رسد به داد تو جویا، گریستن
از حضرت تو چشم شفاعت بود مرا
دستم بگیر روز جزا یا گریستن!‏
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۰۹ - ای شوخ قوشجی که ز بیداد خوی تو
ای شوخ قوشجی که ز بیداد خوی تو
اغری دویده باز نگاهم به سوی تو
چشمی سیاه کرده همانا به روی تو
هر حلقه ای که گشته نمایان ز موی تو
دور می اش ز حلقهٔ ماتم دهد نشان
بزمی که نقل او بود گفتگوی تو
افتد به شیشهٔ خانه افلاک رخنه ها
بالد هوا به خویشتن از بس ز بوی تو
زایل نگشت رنگ خجالت ز چهره اش
شرمنده گشته است گل از بس ز روی تو
بی تو نه ایم نیم نفس گرچه عمرهاست
از خویش رفته یم پی جستجوی تو
بی شک به رنگ آینه صاف است باطنش
هر کس که او نگفته خوش آمد به روی تو
زین بحر قانع ار شده باشی به قطره ای
جویا بجا بود چو گهر آبروی تو
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۱۲ - مستغنی از می آیم ز جان نگاه او
مستغنی از می آیم ز جان نگاه او
ما را بس است کاسهٔ چشم سیاه او
ارباب جستجوی، به راهش سپرده اند
آن را که نیست دیدهٔ بینش به راه او
بدمستیی که چشم تو دیشب به کار برد
باشد زبان هر مژه ات عذرخواه او
از نسبتی که هست به روی تو ماه را
بر آسمان فخر بر قصد کلاه او
دایم به ناز بالش راحت بداده پشت
هر دل که نوک آن مژه شد تکیه گاه او
محروم مانده آنکه ز فیض انابت است
جویا بس است جرم نکردن گناه او
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۲۷ - زان چشم مست کار صبوحی کند نگاه
زان چشم مست کار صبوحی کند نگاه
در هر رگم چو شمع از آن می دود نگاه
همچون شکست شیشه صدا می شود بلند
در بزم می چو بر نگهی برخورد نگاه
خواهم که بینمش ولی از دور باش حسن
مانند شمع بزم به چشمم تپد نگاه
حقت به جانب است که نظاره دشمنی
دشنام دادنی بود افزون ز حد نگاه
نظاره خار پیرهن اختلاط اوست
چندان نگاه مکن که به طبعش خلد نگاه
از شوق دیدن تو و از ضعف تن چه دور
با خویشتن مرا اگر از جا برد نگاه
کو طاقتی که از تواند ز جای خاست
بر صفحهٔ جمال تو هر جا فتد نگاه
چون بینمت که مدعیان در کمینگه اند
اینجا به گوشها چو فغان می رسد نگاه
جویا ز بس گداخته از شرم روی او
چون قطرهٔ سرشک ز چشمم چکد نگاه
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۳۶ - گشتم اسیر نوگل بلبل ندیده ای
گشتم اسیر نوگل بلبل ندیده ای
از گرد راه بی خبریها رسیده ای
بر برق ترک سمند تغافل نشسته ای
با وحشت آرمیده ای از خود رمیده ای
جور آشنا ستمگر دشمن مروتی
دامن به زور از کف عاشق کشیده ای
هرگز ز ناز گوش به حرفم نکرده ای
در حق من ز غیر سخنها شنیده ای
جویا مپرس حال دل بی قرار من
از دست اوست بسمل در خون تپیده ای
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۳۷ - دل چیست واله نگه ترک زاده ای
دل چیست واله نگه ترک زاده ای
از حلقه های چشم به دام اوفتاده ای
خواهم دل به دام محبت فتاده ای
صبر کمی و خواهش از حد زیاده ای
گشتیم اسیر و شیفتهٔ ترک زاده ای
شست جفا به سینهٔ عاشق گشاده ای
با نیم غمزه صد دل طاقت شکسته ای
عرض هزار حوصله بر باد داده ای
با چشم سهو هم سوی عاشق ندیده ای
دلها به طاق ابروی نسیان نهاده ای
تا کی دلم ز پهلوی مژگان او بود
آماجگاه تیر به زهر آب داده ای
جویا قد خمیده ام از جور روزگار
در کشمکش فتاده بسان کباده ای
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴۲ - عید من باشد گرفتاری به یار تازه ای
عید من باشد گرفتاری به یار تازه ای
بشکفد گل گل دلم از خار خار تازه ای
در دم پیری به عشق نوجوانان شاد باش
با شراب کهنه می باید نگار تازه ای
دل به تنگ آمد چه خوش بودی اگر می ریختند
طرح دنیای نوی و روزگار تازه ای
گر رهم این بار از دست غمت بار دگر
پیش گیرم پیشهٔ دیگر، شعار تازه ای
حسن صورت دیگر و حسن جوانی دیگر است
خوشتر است از صد گل پژمرده خار تازه ای
بی تکلف می رود زنگ کدورت از دلم
با خط نو خیز یاری با بهار تازه ای
بار خاطر گشته کار شاعری جویا مرا
بعد ازین در پیش گیرم کار و بار تازه ای