تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۷ - عاقبت درد من خسته به پایان نرسید
عاقبت درد من خسته به پایان نرسید
سر سرگشته ام از وصل به سامان نرسید
پایمال شب هجران شده چون مور ضعیف
شمّه ای قصه ی دردم به سلیمان نرسید
دردم از حد شد و جز ناله ندارم همدم
که بگویم دمکی درد به درمان نرسید
روز وصل تو نشد روزی آن خسته جگر
شب هجران تو ای دوست به پایان نرسید
در فراق رخ زیبای تو ای جان جهان
چه کنم دست دلم جز به گریبان نرسید
جان بدادم به غم عشق مپندار چنین
دولت وصل تو ای جان به من آسان نرسید
در وفای تو دل از دست بدادم جانا
عهد بستی تو بسی لیک به پیمان نرسید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۸ - دل به درد آمد و از دوست به درمان نرسید
دل به درد آمد و از دوست به درمان نرسید
عهد بشکست دلارام و به پیمان نرسید
جان رسیدم به لب ای نور دو چشمم دانی
عمر بگذشت و شب هجر به پایان نرسید
گشته پامال فراق رخ یارم چه کنم
قصه ی غصه ی موری به سلیمان نرسید
من بعید از رخ تو گشتم و در عید رخت
چه توان کرد که این لاشه به قربان نرسید
دل پردرد ضعیفم به تمنای رخت
جان بداد از غم و یک لحظه به جانان نرسید
ناله ها در شب دیجور زنم در غم او
شمع جمعم ز چه رو سوی گلستان نرسید
من جهان و دل و جان در سر کارش کردم
دولت وصل تو جانا به من آسان نرسید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۲ - گفته ام درس ثنای تو ز جان در شب عید
گفته ام درس ثنای تو ز جان در شب عید
گرچه از دولت وصل تو بعیدیم به عید
سر ز شادی به فلک سایم و قدری یابم
گر شوم در شب هجران تو از وصل سعید
شد دماغ دل من باز معطّر به صبوح
تا که بوی سر زلفین تو از باد شنید
دل آشفته ی سرگشته درافتاد به دام
تا سر زلف پریشان تو از دور بدید
رخ زیبای ترا دید مه چاردهم
بی تکلّف ز تحیر سرانگشت گزید
چون بدیدم رخ دلبند تو گفتم جانا
شکر ایزد که مرا جان بر جانان برسید
دیده ی دهر هرآن گوهر اشکی که فشاند
بر سر خاک جهان مهر گیاه تو دمید
ای دلارام تو دانی و خدا می داند
این دل غمزده از دست فراقت چه کشید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۶ - ای صبا بویی از آن زلف پریشان به من آر
ای صبا بویی از آن زلف پریشان به من آر
مژده ای زآن گل سیراب به سوی چمن آر
لب جان پرور او چشمه حیوان منست
شربت آبی ز سر لطف مرا زان دهن آر
خسته ی بار فراق رخ یارم شکری
به دوای دل رنجور جهانی به من آر
حالت دیده ی مهجور ستمدیده ببین
ای بشیر دل من بویی از آن پیرهن آر
گل به بستان ملاحت ز صبا روی نمود
بلبل طبع مرا ای دل و دین در سخن آر
ای سهی سرو به بستان ملاحت بگذر
لرزه از قامت خود در بدن نارون آر
نیست جز سوختن و ساختنت چاره جهان
همچو شمع از سر خود بگذر و پا در لگن آر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۵ - نام من در ورق عشق رخت نیست مگر
نام من در ورق عشق رخت نیست مگر
که ز حال من دلسوخته ات نیست خبر
ما سر اندر قدمت راست نهادیم بیا
سرو قد تو کند هم سوی ما نیز گذر
آتشین آه من اندر دل خارا بگرفت
چه کنم در دل سنگین تو چون نیست اثر
در دلت آه من خسته اثر می نکند
آه دل سوختگان را اثری نیست مگر
خوش سودایست ز پرگار جمالت در چشم
دل به جان آمدم ای دوست ازین دور قمر
من که فرهاد صفت باخته ام شیرین جان
خسروآسا تو بگو چند خوری گل به شکر
هر جفایی که تو کردی به جهان باکی نیست
جز فراق تو به دل نیست مرا هیچ بتر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۷ - در جهان غیر تو ای دوست ندارم دلبر
در جهان غیر تو ای دوست ندارم دلبر
که تو را گفت که بیهوده ز یاران دل بر
چون ببردی دل و جان از من بیچاره کنون
مرهمی نه ز وصالت به دل ما دلبر
نسبت قدّ تو با سرو کنم یعنی چه
که ورا پای ز چوبست و درختی بی بر
در شب ظلمت هجران تو سرگشته شدم
باز هم بوی سر زلف تو گشتم رهبر
چون درون حرم جان و دلم منزل تست
حلقه وار از چه سبب من شب و روزم بر در
چه شود گر بنوازی ز سر لطف شبی
بنده ی سوخته دل را و در آری در بر
گر مراد من بیچاره ز لعلم بدهی
گویم از جان و جوانی ز جهانی برخور
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۰ - این شب تیره هجران به سر آید آخر
این شب تیره هجران به سر آید آخر
واختر برج وبالم بدر آید آخر
گرچه سر می کشد از ما مگر از لطف شبی
آن سهی سرو دمی در گذر آید آخر
دلبرم رفت به خشم از بر ما بی گنهی
هم از آن رفته به خشمم خبر آید آخر
گرچه از اوّل شب رفت ز پیشم باشد
کز در بخت من آن یار درآید آخر
کار من با سر زلف تو دراز افتادست
هست امیدم که چنین کار برآید آخر
گرچه بستان امید از غم هجران پژمرد
غنچه باغ وصالم به بر آید آخر
در جهان جز غم عشق تو ندارم آری
هم به حال من مسکین نظر آید آخر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۱ - چکنم درد دل خود به که گویم آخر
چکنم درد دل خود به که گویم آخر
مرهم ریش دلم را ز که جویم آخر
من سرگشته ی بیچاره ی مسکین غریب
بر در لطف تو عمریست که پویم آخر
به جوابی ز لب چون شکرت بنوازم
چند گویی سخن تلخ به رویم آخر
صبر گویی بکن از روی من آخر تا چند
ای عزیزم بر من آی به روزیم آخر
سرو شادی بُدم از باغ دلم برکندی
نه گیاهم که دگرباره برویم آخر
این چنین تشنه لب آب حیاتت که منم
ضایع ای دوست مکن بر لب جویم آخر
شه سوارا من دلخسته ز چوگان جفات
به سر کوی تو بنگر که چو گویم آخر
کیمیایی تو و من خاک درت گشته ز جان
نظری کن ز سر لطف به سویم آخر
سایل وصل تو ای دوست منم در دو جهان
به جفا بیش مران از سر کویم آخر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷۷ - دلم از درد فراق تو به جان آمد باز
دلم از درد فراق تو به جان آمد باز
جانم از شوق وصالت به فغان آمد باز
مژده ی وصل تو ناگه به جهان دردادند
جان پژمرده ز مهرت به جهان آمد باز
حال دلدار دلم خواست که معلوم کند
آشکارا ز برم رفت و نهان آمد باز
گفتم ای دل چو برفتی ز برم حال بگوی
گفت خاموش که آن روح و روان آمد باز
مژده سوی چمن و آب روان باید برد
که دگرباره ز در سرو روان آمد باز
جان به شکرانه بدادیم چو دیدیم به چشم
سرو بستان ملاحت که چمان آمد باز
شکر معبود که طاووس دل محزونم
از در گلشن جان جلوه کنان آمد باز
دل من لعل لبش دید و به تحسین می گفت
لعل جان بخش نگر جان که به کان آمد باز
گفته بودی که تو روزی ز غمم باز آیی
از غم روی تو ای جان بتوان آمد باز
آنکه بودی به تو دلشاد و تو بروی دلشاد
در کناری بد و آخر به میان آمد باز
ای جهان گرچه شدی پیر ز ایام فراق
مونس جان و دل پیر و جوان آمد باز
همچو لاله دلم از درد فراقت می سوخت
دیده سوی تو چو نرگس نگران آمد باز
بلبل جان من از خار فراقت شده لال
از گل روی تو آخر به زبان آمد باز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷۹ - هست چون زلف بتانم هوس عمر دراز
هست چون زلف بتانم هوس عمر دراز
تا دمی درد دل خویش بگویم به تو باز
سر به گوش تو نهم حال جهان عرضه دهم
تا نظر بر من بیچاره کنی از سر ناز
سرّ عشق تو نخواهم که بگویم با کس
خاصه با باد صبا کاو نبود محرم راز
دور وصل تو چو عمرست شتابان چه کنم
چند نالم ز غم عشق تو شبهای دراز
چند پیش رخ مه پیکر تو جان جهان
همچو شمعی بود از هجر تو در سوز و گداز
چند گویم به لب آمد ز غمم جان عزیز
چند گویی به من خسته که با درد بساز
دل بیچاره ی من با غم عشقت چه کند
چون کبوتر نتواند که کند حمله به باز
مرغ جان من مسکین به هواداری تو
آن تواند که کند بر سر کویت پرواز
وا پس آ جان گرامی به تنم تا گویند
عمر بگذشت ولی جان به جهان آمد باز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۲ - دلبرا بر سر کوی تو فغانست امروز
دلبرا بر سر کوی تو فغانست امروز
آتشم از غم تو در دل و جانست امروز
آتشی کز غم مهر تو مرا در جان بود
بر دو رخسار چو ماه تو عیانست امروز
آنکه دوشم به کنایت سخنی می گفتی
چون بدیدم به یقین حال همانست امروز
آشکارا شده عشق تو ولی در دل ما
راز سربسته ی آن دوست نهانست امروز
به امید شب وصلت که مگر دریابم
حالیا خون دل از دیده روانست امروز
سر فدا کردم و عشقت بخریدم لیکن
سر به سر سود به عشق تو زیانست امروز
گر تو خلقی بکشی زار و گر بنوازی
حکم و فرمان تو بر جمله روانست امروز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۴ - روی او صبح من و ماه تمامست هنوز
روی او صبح من و ماه تمامست هنوز
زلف شبرنگ بتم مایه شامست هنوز
دل من مرغ صفت قید سر زلف تو شد
زانکه با خال رخت دانه و دامست هنوز
سرو بستان به همه شیوه و دستان که دروست
پیش آن قد دلارا به قیامست هنوز
گرچه آن غمزه ی سرمست به خونم برخاست
دل ما را سر زلف تو مقامست هنوز
بدهم کام دل ای دوست به شکرانه آنک
باره ی کام دلت پیش تو رامست هنوز
با من خسته جگر گفت که این دیگ هوس
مپز ای یار که سودای تو خامست هنوز
گر چو پیمانه شکستی همه پیمان مرا
باده ی شوق توأم در دل جامست هنوز
درد ما را صنما گرچه دوایی نکنی
بر زبان ورد دعای تو دوامست هنوز
نغمه عود و لب رود و چمن وقت بهار
پیش ما با رخ آن یار مدامست هنوز
شکر ایزد که یه ایام وصال رخ دوست
دو جهانم ز وصال تو به کامست هنوز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۵ - بار عشق تو مرا بر دل و جانست هنوز
بار عشق تو مرا بر دل و جانست هنوز
مهر روی تو بدان مهر و نشانست هنوز
سرّ عشقست که نکردیم ملا در همه عمر
در درون دل غمدیده نهانست هنوز
گرچه یاد از من دلخسته نیاری هرگز
روز و شب ورد توأم ذکر زبانست هنوز
تا رخ حوروش از دیده ی ما پنهان کرد
خونم از دیده غمدیده روانست هنوز
آتش مهر رخت تا که جهانسوز افتاد
خوی بر آن چهره زیبات عیانست هنوز
گرچه از ناز و تکبّر به سر ما بگذشت
دیده ام در پی آن سرو روانست هنوز
گفتمش جان به سر کار تو کردم گفتا
ای ستمدیده تو را خود غم جانست هنوز
گفته بودی که تو با ما نه چنانی که بدی
عشقت ای دوست به جانت که چنانست هنوز
صد ازین جور و جفا گر بکنی بر دل من
تا ابد مهر تو در جان جهانست هنوز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۴ - آن چنانم زغم عشق تو حیران که مپرس
آن چنانم زغم عشق تو حیران که مپرس
واله و شیفته و خسته ی هجران که مپرس
سر و سامان ز غم عشق تو دادم بر باد
تو چنان فارغ ازین بی سر و سامان که مپرس
مشکل آنست که او فارغ از احوال منست
دل سرگشته چنان تشنه ی جانان که مپرس
جور این چرخ ستمکاره کشیدم بسیار
در غم و شدّت هجران تو چندانکه مپرس
تا سواد سر زلف تو بدیدم عمریست
که چنانم من از آن روز پریشان که مپرس
گفته بودم که تو را روی به مه می ماند
آن چنانم من ازین گفته پشیمان که مپرس
تا گل روی تو دیدم همه شب چون بلبل
می زنم نعره شوقی به گلستان که مپرس
از جهان مسکن من خاک در تست ولی
می کشم جوری از آن مردک دربان که مپرس
به امید حرم وصل تو ای جان و جهان
زحمتی دیده ام از راه بیابان که مپرس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۵ - دلبرا ترک جفا کن ز من زار بترس
دلبرا ترک جفا کن ز من زار بترس
زینهار از تف آه من غمخوار بترس
دلم از خار جفایت بخراشید مکن
مرهمی نه به دل از سینه افگار بترس
دیده برهم نتوانم زدن از خون جگر
رحمتی کن به من از دیده ی خونبار بترس
تو به خواب خوش و من در غم تو بیدارم
به غم فرقتت از دیده ی بیدار بترس
آهم از چرخ فلک در غمت ای دوست گذشت
مگذر از راه وفاداری و زنهار بترس
زآنکه آه دل این خسته جهانگیر شدست
ترسم آهی بزنم ای بت عیار بترس
آتشی بر دلم از لعل لبانت زده ای
آه وصلی بزنم بر دل و از نار بترس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۷ - ای دل خسته برو بر در آن یار مترس
ای دل خسته برو بر در آن یار مترس
ور چو خاک رهت آن دوست کند خوار مترس
کارت ارچه چو سر زلف بتان آشفتست
بار بر دل منه ای خسته ازین کار مترس
تو که جویای گل خوش نفس خوش بویی
گل به دست آر و به دامن کن و از خار مترس
یار اگر یار بود با من مسکین ای دل
دل قوی دار خدا را و ز اغیار مترس
ای دل آخر بگذر بر در دلبر روزی
بوسه ای زان لب چون قندش بردار مترس
من که در بندگی اقرار جهانی کردم
دل محزون غمینم مکن افگار مترس
ای که خواهی که همه کار به کامت گردد
خاطر هیچکس از خویش میازار مترس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۵ - دل ربود از من و در دست بلا افکندش
دل ربود از من و در دست بلا افکندش
در غم هجر خدا را که چنین مپسندش
نه ز قیدش برهاند نه مرادش بدهد
حیف باشد دل بیچاره چنین در بندش
زان فروشد دل بیچاره به کوی غم دوست
که نباشد به جهان هیچکسی مانندش
گویم ای دل بنشین گرد بلا بیش مگرد
دل دیوانه ی ما سود ندارد پندش
نام و ننگ و تن و جان در سر کارش کردم
گشت بدنام ملامت بکنم تا چندش
ترک عشقت نکند این دل سرگشته مگر
مهر رویت ز ازل در دل و جان آکندش
دل همی خواست که سیری بکند گرد جهان
لیک زنجیر سر زلف تو شد پابندش
از دو عالم بجز از نام تو یادش نبود
بار دیگر ز غمت گر به جهان آرندش
خبرت هست نگارا که جهان از غم تو
آتشی از رخ تو در دل و جان افکندش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۷ - منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش
منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش
گر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش
گر به جانی بفروشد ز درش مشتی خاک
توتیای بصرش کن تو و از جان بخرش
غیر لطفش نبود هیچکسم در دو جهان
همچو سروی مگر افتد به سر ما گذرش
ما چو خاک ره او خوار و مقیم در یار
بو که از عین عنایت به من افتد نظرش
خبرش نیست ز حال من بیچاره ی زار
لیکن از باد صبا پرسم هر دم خبرش
آهم از چرخ فلک برشد و اینست عجب
که در آن دل نتوان یافت به مویی اثرش
ز آب چشمی که ز هجران رخش می بارم
هر شبی تا کمرم باشد و مو تا کمرش
گر از آن ناوک دلدوز زند تیر جفا
دیده و دل بنهادیم به جای سپرش
ور مشرّف کند او کلبه احزان مرا
جان فشانیم به پایش ..... در ره گذرش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۸ - گر شبی سوی من خسته دل افتد رایش
گر شبی سوی من خسته دل افتد رایش
چه تفاوت کند از رای جهان آرایش
گر عنانی ز عنایت سوی ما گرداند
جان فشانیم به جای سرو زر در پایش
گر خرامد قد چون سرو روانت در باغ
هیچ شک نیست که در دیده ی ما شد جایش
آنکه شب تا به سحر در غم تو بخروشد
فارغی ای صنم از دیده ی خون پالایش
فارغ از جنّت فردوس بود خاطر او
که شبی بر سر کوی تو بود مأوایش
خلق گویند برو ترک غمش گو چکنم
نیست در زیر کبودی فلک همتایش
آنکه روزی ز سر زلف تو بویی بشنید
نبود در دو جهان با دگری پروایش
دل خلقی به جهان خون شده از قامت او
این بلا بین که دلم می کشد از بالایش
گفتمش خاک رهم ز آتش دل آبم ده
گفت وصلم همه بادست تو می پیمایش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۷ - دلم از جان شده بر روی چو ماهت مشعوف
دلم از جان شده بر روی چو ماهت مشعوف
مدّتی تا به غم عشق رخت شد معروف
جان ز من خواسته ای ای بت سیمین بدنم
به اشارات دو چشمت شده جانا موقوف
گر به سنگش بزنی مرغ دلم را نرود
در سر کوی تو چون با غم تو شد مألوف
سرو قد تو هنوزم ز نظر نارفته
دل بیچاره ی من گشته ز هجران ....وف
حسن گل را نه اگر شورش بلبل بودی
وصف زیبایی او را نبدی کس موصوف
طبعم از مردم نااهل به جان آمده است
بلبل دلشده دوری کند از صحبت بوف
ای دل خسته مکن بیش تک و پو به جهان
با کهن خرقه بساز ار نبود جامه صوف