تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - ما در صبح طرب، ز آب و گل غم بسته‌ایم
ما در صبح طرب، ز آب و گل غم بسته‌ایم
چون کدورت، خویش را بر شام ماتم بسته‌ایم
بس که آمد جای اشک از چشم ما خون جگر
تهمت طوفان خون بر چشم پر نم بسته‌ایم
در حریم درد عشق ما، کسی را بار نیست
ما ز رشک این در به روی هر دو عالم بسته‌ایم
تا نگردد یاربی در دفع درد ما بلند
راه گردون را شب از آه دمادم بسته‌ایم
ما چو قدسی مایه دردیم، راحت عار ماست
بیشتر بر زخم خویش از مشک، مرهم بسته‌ایم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - زخم ناخن کی برآرد مدعای سینه‌ام؟
زخم ناخن کی برآرد مدعای سینه‌ام؟
خنجر الماس می‌باید برای سینه‌ام
آنچنان پالوده از درد کهن، اجزای من
کز برون چون شیشه ظاهر شد صفای سینه‌ام
وسعت دل می‌دهم چون غنچه شبها تا سحر
تا نباشد تنگ بهر غم، فضای سینه‌ام
اندکی از بیقراریهای دل آسودمی
در بغل بودی اگر دوزخ به جای سینه‌ام
غم چرا دلتنگی آرد بار، هرجا بگذرد؟
گرنه عمرش صرف شد در تنگنای سینه‌ام
دیدمش امروز، بیخود کرده دل در عشق چاک
آنکه می‌زد خنده، دی بر چاکهای سینه‌ام
نقش او در دیده و دل در قفای دیده است
{بیاض} مبتلای سینه‌ام
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - خضر اگر آب حیات آورد، خون دانسته‌ام
خضر اگر آب حیات آورد، خون دانسته‌ام
هرچه پیش آمد، ز بخت واژگون دانسته‌ام
روز از روزم بتر شد، شوق بر شوقم فزود
هرچه ناصح خواند در گوشم، فسون دانسته‌ام
دید اندک گرمی‌ای از غیر، از من پا کشید
دوست از دشمن نمی‌داند، کنون دانسته‌ام
تا دماغم را سر زلفت پریشان کرده‌است
عقل اگر کرده‌ست تدبیری، جنون دانسته‌ام
از دل من بهر دلهای دگر غم می‌بری
از دلم این غم نخواهد شد برون، دانسته‌ام
با غم دنیا، غم دوری ندارد نسبتی
می‌کند قدسی مرا این غم زبون، دانسته‌ام
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - دیده را در عشق ازین به، مبتلا می‌خواستیم
دیده را در عشق ازین به، مبتلا می‌خواستیم
گریه می‌کردیم و طوفان از خدا می‌خواستیم
وصل می‌جستیم و مطلب حسرت دیدار بود
عشق می‌گفتیم و درد بی‌دوا می‌خواستیم
شکر نعمت کس نمی‌داند چو ما، کز تیغ تو
یک جفا نادیده، عذر صد جفا می‌خواستیم
حسرت آلودگی هم نیست دور از لذتی
یک دو روزی خویشتن را پارسا می‌خواستیم
چند چون پروانه بر هر شعله بال و پر زنیم؟
آتشی مخصوص این مشت گیا می‌خواستیم
تا به کام خویش بنشینیم با هم ساعتی
عالمی دیگر ازین عالم جدا می‌خواستیم
تا شود روزم سیه‌تر، زود سر بر زد خطش
آنچنان شد تیره بخت ما، که ما می‌خواستیم
ضد مطلب را به مطلب نیست قدسی نسبتی
مدعایی برخلاف مدعا می‌خواستیم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۷۸ - کی به غیر از دیدنش اندیشه دیگر کنم
کی به غیر از دیدنش اندیشه دیگر کنم
چون نظر هرجا شوم گم، سر ز مژگان بر کنم
حال دل خاطرنشان او کنم روز وصال
گر دهد نظاره‌ام فرصت که چشمی تر کنم
چون خیال عافیت بندم، بسوزم خویش را
تا چو اخگر داغ را مرهم ز خاکستر کنم
شعله را گر سر فرود آید به جسم زار من
می‌توانم زین کف خاشاک، دودی بر کنم
از خیال غمزه‌ات، چون غنچه بر اوراق دل
روز و شب مشق خراش سینه با نشتر کنم
خوشدلم از ناامیدی، ورنه از تاثیر عشق
{بیاض} تر کنم
سوختم قدسی و اشکم ماند برجا، تا به کی
این کف خون را نثار مشت خاکستر کنم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۸۱ - در غمت با گریه شام و سحر خو کرده‌ام
در غمت با گریه شام و سحر خو کرده‌ام
روز و شب چون ابر با مژگان تر خو کرده‌ام
گل نمی‌خواهم، پر است از پاره دل دامنم
می نمی‌نوشم، به خوناب جگر خو کرده‌ام
روز و شب دارم هوای لعل آن شیرین پسر
طوطی‌ام، نبود عجب گر با شکر خو کرده‌ام
کس نیارد بر سر من آن ستم‌اندیش را
همچو قدسی با دعای بی‌اثر خو کرده‌ام
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - ما جهان را رخ ز آب چشم گریان شسته‌ایم
ما جهان را رخ ز آب چشم گریان شسته‌ایم
لوح دلها را ز وصف نوح و طوفان شسته‌ایم
نوعروس عشق را گلگونه‌ای در کار نیست
ما ز خون کفر، اول روی ایمان شسته‌ایم
صفحه خاطر ز حرف مرهم آسودگی
از نم خون جراحت‌های پنهان شسته‌ایم
تا لب زخم دل، از آلایش افشای راز
گاه جذب سر عشق از آب پیکان شسته‌ایم
از ترشح‌کردن مژگان قدسی تا به روز
رخ به خون، هر شب چو صبح عید قربان شسته‌ایم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۹۶ - گر ز چنگ شحنه هجران امان می‌یافتم
گر ز چنگ شحنه هجران امان می‌یافتم
از وصال یار، عمر جاودان می‌یافتم
خویش را پروانه می‌سوزد ز گرمی‌های شمع
مهر می‌گشتم، اگر یک مهربان می‌یافتم
بهر هر کالای معنی، در کمین صد رهزن است
کاشکی صد گنج را یک پاسبان می‌یافتم
یاد باد آن ساده‌لوحی‌ها که در مجلس چو شمع
هرچه در دل می‌نهفتم بر زبان می‌یافتم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - ..............................
..............................
..............................ا می‌کشم
او فراهم می‌کشد چو غنچه جیب از روی ناز
من به صد امید، دامان تمنا می‌کشم
وصل را زان دوست می‌دارم که هجران در پی است
از برای دیده آن خاری که از پا می‌کشم
در چمن چون غنچه تا کی می‌توان دلتنگ زیست؟
خویش را چون لاله بر دامان صحرا می‌کشم
عشقت از غیرت ز خود می‌داشتم پنهان، کنون
اندک اندک از زبان خویشتن وا می‌کشم
قدسی از آسیب سوز سینه و سیلاب اشک
رخت خود را گه به آتش، گه به دریا می‌کشم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۰۳ - در میان بیخودی، آرامش دل یافتم
در میان بیخودی، آرامش دل یافتم
من ز گرداب محبت، ذوق ساحل یافتم
خضر و سرگردانی سرچشمه حیوان، که من
لذت عمر ابد از تیغ قاتل یافتم
اضطراب ناز از بهر نیازست اینقدر
کعبه را هم تیره‌روز از هجر محمل یافتم
ذوق سرگردانی‌ام آواره دارد هر طرف
ورنه من در گام اول، ره به منزل یافتم
چون نهم سر در پی دل، وز که جویم زو سراغ؟
در بیابانی که صد چون خضر، بسمل یافتم
گرد شمع دل به گردم همچو فانوس خیال
تا چو قدسی جای او در خلوت دل یافتم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - تا به کی چون ماه در مشکین نقاب افروختن
تا به کی چون ماه در مشکین نقاب افروختن
زلف یک سو کن که بیند آفتاب، افروختن
بس که اشک گرم از دامان مژگان ریختم
عرف شد در عهد ما آتش ز آب افروختن
هرکه از عشق منش پرسد، کند انکار، لیک
می‌کند خاطرنشانش در نقاب افروختن
ما چو خم از باده لبریز و همان بر حال خویش
تنگ ظرفان و به یک جام شراب افروختن
بی مه روی تو باشد کار ما شب تا به روز
از هجوم اشک، مژگان چون شهاب افروختن
بی مه روی تو باشد کار ما شب تا به روز
از هجوم اشک، مژگان چون شهاب افروختن
یافتی در بزم وصلش راه، قدسی زیبدت
آتش غیرت به جان شیخ و شاب افروختن
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - چرخ چون کشتی رود بر روی آب از چشم من
چرخ چون کشتی رود بر روی آب از چشم من
خانه ناموس طوفان شد خراب از چشم من
بس که از دیدار خود محروم می‌خواهد مرا
بگذرد شبها خیالش در نقاب از چشم من
شعله خون آلوده آید از دل اخگر برون
گر به روی آتش افشانند آب از چشم من
گر نه سودای گل روی تو می‌پختم، چرا
دوش می‌آمد به جای خون، گلاب از چشم من؟
روز و شب روی تو دارم در نظر، نبود عجب
گر که جای اشک ریزد آفتاب از چشم من
دیده پرخون برون آید به جای گل ز شاخ
گر به گلشن قطره افشاند سحاب از چشم من
گریه‌ام شد مانع نظّاره، روز وصل هم
تا به کی نظّاره باشد در عذاب از چشم من؟
گر کنم قدسی در آتش جای با این اشک گرم
شعله گردد در دل اخگر کباب از چشم من
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۲۰ - من نمی‌گویم به چشمم نه قدم، یا بر زمین
من نمی‌گویم به چشمم نه قدم، یا بر زمین
چشم من فرش است هرجا می‌نهی پا بر زمین
کشتی چشم تر من بود با دریا قدر
اشک زور آورد، آمد پشت دریا بر زمین
زیر پای عاشقان باشد زمین و آسمان
عشق را یک پای بر عرش است و یک پا بر زمین
جای برگردون بود افتادگان عشق را
من هم از افتادگان عشقم، اما بر زمین
عمرها شد کشتی من با نکویان آشناست
دل ز دست هر یکی افتاده صد جا بر زمین
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - می‌شود هر دم پریشان زلف بر رخسار او
می‌شود هر دم پریشان زلف بر رخسار او
کز پریشان خاطری یادش دهد هر تار او
از بیابان محبت سرسری مگذر چو باد
کز گریبان گل دمد، دامن چو گیرد خار او
بر سر کویش مسیحا تن به بیماری دهد
تا کند چون ناتوانان تکیه بر دیوار او
باغ امید مرا ترسم نماند میوه‌ای
ناامیدی چند سازد رخنه در دیوار او؟
خشت خشت خانه گل را صبا بر باد داد
با وجود آنکه عمری بود خود معمار او
در میان خنده، چشم گل ز شبنم شد پر آب
صبحدم چون کرد بلبل ناله‌ای در کار او
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - فتنه‌ای هر لحظه برمی‌خیزد از مژگان تو
فتنه‌ای هر لحظه برمی‌خیزد از مژگان تو
آسمان از فتنه معزول است در دوران تو
من که می‌گردم ز دور، آسوده نگذارد مرا
حال چشمت چیست یا رب پهلوی مژگان تو
کی گرفتار غمت فارغ بود، در خاک هم
بگسلد پیوند جان و نگسلد پیمان تو
دست من باد از گریبان پاره کردن بی‌نصیب
گر شود کوته به صد شمشیر از دامان تو
بی تو شبها سیر دلهای پریشان می‌کند
جز خیالت کس ندارد طاقت حرمان تو
چون نسوزد استخوان من، که خون افتاده است
در میان دیده و دل بر سر پیکان تو
رشک بر نظّاره میزان برم در کار عشق
این که یک چشمش بود محو و دگر حیران تو
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۲۹ - عاشقی، بر بستر آسودگی پهلو منه
عاشقی، بر بستر آسودگی پهلو منه
تکیه زن بر شعله در گلخن، به گلشن رو منه
زهر اگر بر لب نهی، چون می بنوش و دم مزن
تیغ اگر بر سر نهی، سر بر سر زانو منه
بر میان زنار جز از زلف ترسایان مبند
طوق بر گردن به غیر از حلقه گیسو منه
کی خبر دارد ز ذوق عاشقی آن کس که گفت
دل به پیچ و تاب زلف و عشوه ابرو منه
عشق اگر خواهی دلا خون خور نهان و دم مزن
همچو قدسی داستانی بر سر هر کو منه
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۳۰ - شاد باش ای دل که خود را خوب رسوا کرده‌ای
شاد باش ای دل که خود را خوب رسوا کرده‌ای
چون نکونامی بلایی را ز سر وا کرده‌ای
هرکه را بینم کشش سوی تو دارد خاطرش
آفتابی، در دل هر ذره‌ای جا کردی
شکر احسان تو چون آرم به جا ای غم، که تو
خون دل عمری برای من مهیا کرده‌ای
دست در دامان هجر یار داری ای اجل
خوش مددکاری برای خویش پیدا کرده‌ای
وای بر آیندگان روزگار ای آسمان
گر کنی با دیگران هم نچه با ما کرده‌ای
در غمش لاف صبوری می‌زنی ای دل، برو
دیده‌ام خود را و ما را هر دو رسوا کرده‌ای
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۳۲ - کشته‌ای اول به نازم، باز خندان کرده‌ای
کشته‌ای اول به نازم، باز خندان کرده‌ای
می‌توان دانست کز قتلم پشیمان گشته‌ای
من طلبکار توام با چشم در دیر و حرم
تو مرا در سینه همچون روح پنهان گشته‌ای
بعد ایامب که پیشش یافتی راه سخن
عرض حال خویش کن ای دل، چه حیران گشته‌ای؟
مرهم الماس ای دل بسته‌ای بر زخم خویش
کرده‌ای با درد خو، فارغ ز درمان گشته‌ای
از قبول عشق، قدسی کس مبادا بی‌نصیب
نیست جای غم که رد کفر و ایمان گشته‌ای
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۳۳ - یار بی‌پروا و ما را آرزوی دل بسی
یار بی‌پروا و ما را آرزوی دل بسی
کار خواهد بود با یاری چنین، مشکل بسی
جان من! دلسوزی پروانه طرز دیگرست
گرچه باشد شمع را جوینده در محفل بسی
کوته اندیشیم ما و کعبه مقصود دور
سوده شد پای امید و راه تا منزل بسی
گریه دیر آمد به یادم، اشک ازان شد بی‌اثر
کی دهد حاصل، چو ماند تخم زیر گل بسی
هرگز از راه حرمجویان کسی خاری نچید
راه طی کردم به مژگان از پی محمل بسی
باده غم گرچه با ما کرد تلخیها به بزم
وقت ساقی خوش، کزو دیدیم روی دل بسی
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۴۳ - گر چو شمع آتش برآید از گریبان کسی
گر چو شمع آتش برآید از گریبان کسی
به که باشد گردنش بی طوق فرمان کسی
معذرت خواهم، ندانم، یا کنم دعوای خون
گر رسد روز جزا دستم به دامان کسی
کو جنون تا پنجه‌ام قید گریبان بگسلد؟
پیرهن تا کی بود چون غنچه زندان کسی؟
ابر را نشنیده‌ام هرگز ببارد خون، مگر
بر گرفتند آستین از چشم گریان کسی؟
آتش جانسوز، می‌دانم کسی غیر تو نیست
بهر آن سوزم چو بینم داغ بر جان کسی
از حریفان بیشتر بر روی ساقی واله است
از قدح ترسم، نباشد چشم گریان کسی!