تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۴۳ - دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشاید
دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشاید
گر کاندر دل یاری ست از اغیار نگشاید
رو، ای باد و تماشا دیگران را بر بسوی گل
که ما را غنچه پر خون است، در گلزار نگشاید
چه طالع دارم این کز آسمان یک کاروان غم
که آید بر زمین، جز بر دل من بار نگشاید
مرا در کار خود کند است دندان، زان ترش ابرو
بدین دندان که من دارم گره از کار نگشاید
اسیر کفر گیسوی صنم چون برهمن باید
که گر رگهای او بگسلد گره زنار نگشاید
زند بسیار لاف زهد و تقوی پارسا، لیکن
همان بهتر که چشم خود در آن رخسار نگشاید
به جرم عشق اگر کافر کنندم خلق گو، می کن
مرا باری زیان هرگز به استغفار نگشاید
چه ساعت بود آن کاندر رخ او سرخ شد چشمم
که جز خون هر دمی زین دیده بیدار نگشاید
دل خود با در و دیوار خالی می کند خسرو
بمیرد گر غم خود با در و دیوار نگشاید
گر کاندر دل یاری ست از اغیار نگشاید
رو، ای باد و تماشا دیگران را بر بسوی گل
که ما را غنچه پر خون است، در گلزار نگشاید
چه طالع دارم این کز آسمان یک کاروان غم
که آید بر زمین، جز بر دل من بار نگشاید
مرا در کار خود کند است دندان، زان ترش ابرو
بدین دندان که من دارم گره از کار نگشاید
اسیر کفر گیسوی صنم چون برهمن باید
که گر رگهای او بگسلد گره زنار نگشاید
زند بسیار لاف زهد و تقوی پارسا، لیکن
همان بهتر که چشم خود در آن رخسار نگشاید
به جرم عشق اگر کافر کنندم خلق گو، می کن
مرا باری زیان هرگز به استغفار نگشاید
چه ساعت بود آن کاندر رخ او سرخ شد چشمم
که جز خون هر دمی زین دیده بیدار نگشاید
دل خود با در و دیوار خالی می کند خسرو
بمیرد گر غم خود با در و دیوار نگشاید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۴۶ - تو کز سوزم نه ای واقف، دلت بر من نمی سوزد
تو کز سوزم نه ای واقف، دلت بر من نمی سوزد
مرا آنجا که جان سوزد، ترا دامن نمی سوزد
ز غیرت سوختم، جانا، چو در غیرم زدی آتش
تو آتش می زنی در غیر و غیر از من نمی سوزد
رخت کز دانه فلفل نهاده خال بر عارض
کدامین روز کان یک دانه صد خرمن نمی سوزد
نسازد دوست جز با دوست تا سوزد دل دشمن
تو چندین دوست می سوزی که کس دشمن نمی سوزد
مزن بی گریه، خسرو، دم، اگر از عشق می لافی
که مردم از چراغ دیده بی روغن نمی سوزد
مرا آنجا که جان سوزد، ترا دامن نمی سوزد
ز غیرت سوختم، جانا، چو در غیرم زدی آتش
تو آتش می زنی در غیر و غیر از من نمی سوزد
رخت کز دانه فلفل نهاده خال بر عارض
کدامین روز کان یک دانه صد خرمن نمی سوزد
نسازد دوست جز با دوست تا سوزد دل دشمن
تو چندین دوست می سوزی که کس دشمن نمی سوزد
مزن بی گریه، خسرو، دم، اگر از عشق می لافی
که مردم از چراغ دیده بی روغن نمی سوزد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۵۶ - هوایی در سرم افتاده، جانم خاک خواهد شد
هوایی در سرم افتاده، جانم خاک خواهد شد
جهانی در سر آن غمزه بیباک خواهد شد
تو می زن غمزه تامن می خورم خوش خوش به جان پیکان
چه غم دارد ترا، گر سینه من چاک خواهد شد
مبین زین سو که جانم از خیال مهره چشمت
چو گنجشکی کزو بر خورده در تاباک خواهد شد
بسوزم خویش را از جور بخت، ولی ترسم
که آتش سوخته از ننگ این این خاشاک خواهد شد
خدایا، زو نپرسی و مرا سوزی به جای او
که کشته عالمی، زان نرگس چالاک خواهد شد
روید، ای دوستان هر گه که می باید بر آن کویش
که این جان خاک این کویست، اینجا خاک خواهد شد
زهی شادی، گر او اید که بیند حال من، لیکن
من این شادی نمی خواهم که او غمناک خواهد شد
خیال خط تو همراه من بس باشد آن وقتی
که نام من ز لوح زندگانی پاک خواهد شد
ازان لب تلخ می گویی، بترس از مردن خسرو
که هر زهری که آید از لبش تریاک خواهد شد
جهانی در سر آن غمزه بیباک خواهد شد
تو می زن غمزه تامن می خورم خوش خوش به جان پیکان
چه غم دارد ترا، گر سینه من چاک خواهد شد
مبین زین سو که جانم از خیال مهره چشمت
چو گنجشکی کزو بر خورده در تاباک خواهد شد
بسوزم خویش را از جور بخت، ولی ترسم
که آتش سوخته از ننگ این این خاشاک خواهد شد
خدایا، زو نپرسی و مرا سوزی به جای او
که کشته عالمی، زان نرگس چالاک خواهد شد
روید، ای دوستان هر گه که می باید بر آن کویش
که این جان خاک این کویست، اینجا خاک خواهد شد
زهی شادی، گر او اید که بیند حال من، لیکن
من این شادی نمی خواهم که او غمناک خواهد شد
خیال خط تو همراه من بس باشد آن وقتی
که نام من ز لوح زندگانی پاک خواهد شد
ازان لب تلخ می گویی، بترس از مردن خسرو
که هر زهری که آید از لبش تریاک خواهد شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۶۴ - به ره جولان که دی سلطان من زد
به ره جولان که دی سلطان من زد
سنان در سینه ویران من زد
خوشم کاندر پیش می رفتم، اسپش
لگد بر جان بی سامان من زد
نکردم ایستادی، گریه، هر چند
دوید و دست در دامان من زد
چه گریه است این که دل رست و جگر نیز
به هر خاکی که این باران من زد
چراغ وصل من نفروخت، هر چند
که عشق آتش به خان و مان من زد
دلم ویران شد و دزد خیالش
درین ویرانه راه جان من زد
غلام اوست خسرو، گر کشد زار
نباید طعنه بر سلطان من زد
سنان در سینه ویران من زد
خوشم کاندر پیش می رفتم، اسپش
لگد بر جان بی سامان من زد
نکردم ایستادی، گریه، هر چند
دوید و دست در دامان من زد
چه گریه است این که دل رست و جگر نیز
به هر خاکی که این باران من زد
چراغ وصل من نفروخت، هر چند
که عشق آتش به خان و مان من زد
دلم ویران شد و دزد خیالش
درین ویرانه راه جان من زد
غلام اوست خسرو، گر کشد زار
نباید طعنه بر سلطان من زد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۰ - بیا، جانا، رضای من نگهدار
بیا، جانا، رضای من نگهدار
دمی حق وفای من نگهدار
رضایت بردن دل بود، دانم
تو هم لختی رضای من نگهدار
همه بر دیگران قسمت مکن غم
ازان چیزی برای من نگهدار
مرا عشقت بلا شد، دیگران را
خدایا، از بلای من نگهدار
لبت ناگفته بوسیدم، خطا رفت
مکش، وین یک خطای من نگهدار
هر آبی کان فرو می ریزی از چشم
برای آشنای من نگهدار
صبوری با غمش می گفت در دل
که من رفتم، تو جای من نگهدار
بده بوی خیالت را امانت
که این بهر گدای من نگهدار
مرو ترسان به کوی دوست، خسرو
توکل کن، خدای من نگهدار
دمی حق وفای من نگهدار
رضایت بردن دل بود، دانم
تو هم لختی رضای من نگهدار
همه بر دیگران قسمت مکن غم
ازان چیزی برای من نگهدار
مرا عشقت بلا شد، دیگران را
خدایا، از بلای من نگهدار
لبت ناگفته بوسیدم، خطا رفت
مکش، وین یک خطای من نگهدار
هر آبی کان فرو می ریزی از چشم
برای آشنای من نگهدار
صبوری با غمش می گفت در دل
که من رفتم، تو جای من نگهدار
بده بوی خیالت را امانت
که این بهر گدای من نگهدار
مرو ترسان به کوی دوست، خسرو
توکل کن، خدای من نگهدار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۱ - نگارا، چشم رحمت سوی من دار
نگارا، چشم رحمت سوی من دار
عنایت بر تن چون موی من دار
مده، ای پارسا، بیهوده بندم
دلی، گر می توانی،سوی من دار
دو تا شد بازویم زیر سر، آخر
دمی سر در خم بازوی من دار
جفا کم کن، ولی گر خواهدت دل
نمی گویم که شرم از روی من دار
هنوزم چند خواهی سوخت، ای چرخ؟
بکش یا دوست را پهلوی من دار
دلم کز دست هجران خود شد، ای اشک
ببر در پیش آن بدخوی من دار
مکن بیچاره خسرو را فراموش
زبان گه گه به گفت و گوی من دار
عنایت بر تن چون موی من دار
مده، ای پارسا، بیهوده بندم
دلی، گر می توانی،سوی من دار
دو تا شد بازویم زیر سر، آخر
دمی سر در خم بازوی من دار
جفا کم کن، ولی گر خواهدت دل
نمی گویم که شرم از روی من دار
هنوزم چند خواهی سوخت، ای چرخ؟
بکش یا دوست را پهلوی من دار
دلم کز دست هجران خود شد، ای اشک
ببر در پیش آن بدخوی من دار
مکن بیچاره خسرو را فراموش
زبان گه گه به گفت و گوی من دار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۲ - مسلمانان، گرفتارم گرفتار
مسلمانان، گرفتارم گرفتار
وزین جال دل افگارم گرفتار
نظر بر نیکوان چندان نهادم
که شد ناگه دل زارم گرفتار
چو خود کردم نظر در روی خوبان
بدین محنت سزاوارم گرفتار
کمند گیسو افگنده ست و کرده
یکی خونریز عیارم گرفتار
گسستن را ندارم طاقت ار چه
ز موی او به یک تارم گرفتار
شبم را حال کی داند که هرگز
به روز من نشد یارم گرفتار
برو از دیده خسرو که بادا
به آب چشم بیدارم گرفتار
وزین جال دل افگارم گرفتار
نظر بر نیکوان چندان نهادم
که شد ناگه دل زارم گرفتار
چو خود کردم نظر در روی خوبان
بدین محنت سزاوارم گرفتار
کمند گیسو افگنده ست و کرده
یکی خونریز عیارم گرفتار
گسستن را ندارم طاقت ار چه
ز موی او به یک تارم گرفتار
شبم را حال کی داند که هرگز
به روز من نشد یارم گرفتار
برو از دیده خسرو که بادا
به آب چشم بیدارم گرفتار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۳ - چنان چشمی ز رویم دور می دار
چنان چشمی ز رویم دور می دار
چنینم خسته و رنجور می دار
همی کن باد رعنایی زیادت
چراغ عاشقان بی نور می دار
برون شد پای مستوران ز دامن
تو دلها می بر و مستور می دار
دلم را سوختی از دوری خویش
دلم می سوز و خود را دور می دار
کسی کاحوال من بیند، دهد پند
که بر خود عقل را دستور می دار
من از جان بشنوم پندتو، ای دوست
ولیکن عاشقم، معذور می دار
نگارا، چون غلام تست خسرو
به چشم رحمتش منظور می دار
چنینم خسته و رنجور می دار
همی کن باد رعنایی زیادت
چراغ عاشقان بی نور می دار
برون شد پای مستوران ز دامن
تو دلها می بر و مستور می دار
دلم را سوختی از دوری خویش
دلم می سوز و خود را دور می دار
کسی کاحوال من بیند، دهد پند
که بر خود عقل را دستور می دار
من از جان بشنوم پندتو، ای دوست
ولیکن عاشقم، معذور می دار
نگارا، چون غلام تست خسرو
به چشم رحمتش منظور می دار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۱۵ - فزون شد عشق جانان روز تا روز
فزون شد عشق جانان روز تا روز
کجا زین پس شب ما و کجا روز
ز بیهوشی ندانم روز و شب را
شبم گویی یکی گشته ست با روز
دل است این، هیچ پیدا نیست، با خون
شب است این، هیچ پیدا نیست، یا روز؟
چه خفتی؟ خیز، ای مرغ سحر خیز
ترا روزی همی باید، مرا روز
مگو، جانا، که روزی بر تو آیم
ندارد چون شب اندوه ما روز
تو خوش خفته به خواب ناز تا صبح
مرا بیدار باید بود تا روز
چه عیش است این که خسرو را به هجرت
شود هر شب به زاری و دعا روز
کجا زین پس شب ما و کجا روز
ز بیهوشی ندانم روز و شب را
شبم گویی یکی گشته ست با روز
دل است این، هیچ پیدا نیست، با خون
شب است این، هیچ پیدا نیست، یا روز؟
چه خفتی؟ خیز، ای مرغ سحر خیز
ترا روزی همی باید، مرا روز
مگو، جانا، که روزی بر تو آیم
ندارد چون شب اندوه ما روز
تو خوش خفته به خواب ناز تا صبح
مرا بیدار باید بود تا روز
چه عیش است این که خسرو را به هجرت
شود هر شب به زاری و دعا روز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۱۶ - ز من چو دل ربودی رفت جان نیز
ز من چو دل ربودی رفت جان نیز
که در دل داشت شوقت این و آن نیز
ز یاقوت لبت ما را طمعهاست
کز او زنده ست جان و هم روان نیز
رقیبت را مده دشنام ازان لب
که دل را سخت می آید، روان نیز
سر پا بوس تو تنها نه دل راست
که مشتاق است جان ناتوان نیز
دلی بودم، شد آن پابند زلفت
نمی یابم ازو نام و نشان نیز
تعالی الله چه تنگ است آن دهانت؟
که فکر آنجا نمی گنجد، گمان نیز
غمت، خسرو چه گوید آشکارا
که نتوان گفت راز تو نهان نیز
که در دل داشت شوقت این و آن نیز
ز یاقوت لبت ما را طمعهاست
کز او زنده ست جان و هم روان نیز
رقیبت را مده دشنام ازان لب
که دل را سخت می آید، روان نیز
سر پا بوس تو تنها نه دل راست
که مشتاق است جان ناتوان نیز
دلی بودم، شد آن پابند زلفت
نمی یابم ازو نام و نشان نیز
تعالی الله چه تنگ است آن دهانت؟
که فکر آنجا نمی گنجد، گمان نیز
غمت، خسرو چه گوید آشکارا
که نتوان گفت راز تو نهان نیز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۱۷ - گشادی چشم خواب آلود را باز
گشادی چشم خواب آلود را باز
در فتنه به عالم کرده ای باز
به دور ماه رویت زلف شبرو
پریشان کاری اکنون کرد آغاز
خط سبزت، اگر نه خضر وقت است
چرا شد با لب جان بخش دمساز؟
به بستان گر روی، در سجده آید
به پیش قامتت سرو سرافراز
ربودی دل ز من، وانگه سپردی
به دست طره دلدوز غماز
چه جای جان که بر دل می زند تیر؟
چو گردد ترک چشمت ناوک انداز
اگر ندهی به عمری کام خسرو
روا باشد، به غیر او مپرداز
در فتنه به عالم کرده ای باز
به دور ماه رویت زلف شبرو
پریشان کاری اکنون کرد آغاز
خط سبزت، اگر نه خضر وقت است
چرا شد با لب جان بخش دمساز؟
به بستان گر روی، در سجده آید
به پیش قامتت سرو سرافراز
ربودی دل ز من، وانگه سپردی
به دست طره دلدوز غماز
چه جای جان که بر دل می زند تیر؟
چو گردد ترک چشمت ناوک انداز
اگر ندهی به عمری کام خسرو
روا باشد، به غیر او مپرداز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۲ - تعالی الله، چه دولت داشتم دوش
تعالی الله، چه دولت داشتم دوش
که بود آن بخت بیدارم در آغوش
چو در گرد سر خود گشتنم داد
ز شادی پای خود کردم فراموش
دران چشمی که نی خفته نه بیدار
نه بیهش بودم از بودن نه باهوش
خوش آن حالت که گاه گفتن راز
دهانم بود نزدیک بناگوش
چه سودا می پزی، ای جان شیرین؟
مگس خفته چه بیند شربت نوش؟
دو سه بار، ای خیال یار، با من
بگو خوابی که دیده ستم شب دوش
سیه پوشیده رخسارش کنون، چشم!
زیم من هم به حق آن سیه پوش
گویم حال خود با کس که قصاب
به قصد گردن است و گشته خاموش
فغان خسروست از سوزش دل
بنالد دیگ چون زآتش کند جوش
که بود آن بخت بیدارم در آغوش
چو در گرد سر خود گشتنم داد
ز شادی پای خود کردم فراموش
دران چشمی که نی خفته نه بیدار
نه بیهش بودم از بودن نه باهوش
خوش آن حالت که گاه گفتن راز
دهانم بود نزدیک بناگوش
چه سودا می پزی، ای جان شیرین؟
مگس خفته چه بیند شربت نوش؟
دو سه بار، ای خیال یار، با من
بگو خوابی که دیده ستم شب دوش
سیه پوشیده رخسارش کنون، چشم!
زیم من هم به حق آن سیه پوش
گویم حال خود با کس که قصاب
به قصد گردن است و گشته خاموش
فغان خسروست از سوزش دل
بنالد دیگ چون زآتش کند جوش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۳ - مرا کاری ست مشکل با دل خویش
مرا کاری ست مشکل با دل خویش
که گفتن می نیارم مشکل خویش
خیالت داند و چشم من و غم
که هر شب در چه کارم با دل خویش؟
ز واپس ماندگان یادی کن آخر
چه رانی تند، جانا، محمل خویش؟
مرا در اولین منزل ره افتاد
ترا خوش باد راه و منزل خویش
نه من زان گونه در دریا فتادم
که آید کشتنم در ساحل خویش
چه فرصتها که گم کردم درین راه؟
ز بخت خوابناک غافل خویش
کم از جولانی آخر در ره ما؟
چه خسرو خاک کرد آب و گل خویش
که گفتن می نیارم مشکل خویش
خیالت داند و چشم من و غم
که هر شب در چه کارم با دل خویش؟
ز واپس ماندگان یادی کن آخر
چه رانی تند، جانا، محمل خویش؟
مرا در اولین منزل ره افتاد
ترا خوش باد راه و منزل خویش
نه من زان گونه در دریا فتادم
که آید کشتنم در ساحل خویش
چه فرصتها که گم کردم درین راه؟
ز بخت خوابناک غافل خویش
کم از جولانی آخر در ره ما؟
چه خسرو خاک کرد آب و گل خویش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۴ - دل من برد، نتوان یافت بازش
دل من برد، نتوان یافت بازش
که دستی نیست بر زلف درازش
شدم در کندن جان نیم کشته
ز چشم نیم مست و نیم نازش
به من بخشید اجلهای خود، ای خلق
که میرم هر زمان در پیش بازش
چرا محمود از غیرت نمیرد؟
که میرد دیگر پیش ایازش
به کار دوست جان هم نیست محرم
که با بیگانه نتوان گفت رازش
رها کن تا کف پایت ببوسم
پس آنگه شویم از اشک نیازش
شبی خواهم به بالینت شوم شمع
تو در خواب خوش و من در گدازش
دلم افتاد در چوگان زلفش
به بازی گوی دیوانه مسازش
جفاها می کنی بر من، مکن شرم
که شد شرمنده، خسرو زان نوازش
که دستی نیست بر زلف درازش
شدم در کندن جان نیم کشته
ز چشم نیم مست و نیم نازش
به من بخشید اجلهای خود، ای خلق
که میرم هر زمان در پیش بازش
چرا محمود از غیرت نمیرد؟
که میرد دیگر پیش ایازش
به کار دوست جان هم نیست محرم
که با بیگانه نتوان گفت رازش
رها کن تا کف پایت ببوسم
پس آنگه شویم از اشک نیازش
شبی خواهم به بالینت شوم شمع
تو در خواب خوش و من در گدازش
دلم افتاد در چوگان زلفش
به بازی گوی دیوانه مسازش
جفاها می کنی بر من، مکن شرم
که شد شرمنده، خسرو زان نوازش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۵ - دل من چون شود دور از وثاقش
دل من چون شود دور از وثاقش
که ماند آویخته ز ابروی طاقش
عجب سیاره ای دارد دل من
که می سوزد جهانی ز احتراقش
هزارم دیده باید گاه جولانش
که بندم فرش در راه براقش
مکن ضایع، طبیبا، مرهم خویش
که خوش می سوزم از داغ فراقش
گزیده شد دلم از جان که جانش
سگ دیوانه شد در اشتیاقش
کجا با چون تو سیمین ساق ماند
درخت گل که پر خار است ساقش
جفاهای ترا گردان کند چرخ
نرنجی جان خسرو از نفاقش
که ماند آویخته ز ابروی طاقش
عجب سیاره ای دارد دل من
که می سوزد جهانی ز احتراقش
هزارم دیده باید گاه جولانش
که بندم فرش در راه براقش
مکن ضایع، طبیبا، مرهم خویش
که خوش می سوزم از داغ فراقش
گزیده شد دلم از جان که جانش
سگ دیوانه شد در اشتیاقش
کجا با چون تو سیمین ساق ماند
درخت گل که پر خار است ساقش
جفاهای ترا گردان کند چرخ
نرنجی جان خسرو از نفاقش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۶ - اگر چه پرسش من نیست رایش
اگر چه پرسش من نیست رایش
رها کن تا بمیرم زیر پایش
زمین را بهره زان پا و سرم دور
به غیرت هر دم از خاک سرایش
سر ما در کمند و شه به جولان
چه غم می دارد از مشتی گدایش!
چو از ما رفت، یاران، جان بی شرم
بدار ار می توانی داشت جایش
ترا خون ریز عاشق نیست حاجت
که هجران نیک می داند سزایش
شراب شوق کز جنت دلم خورد
گوارا باد آن نقل بلایش
تو کش یارا که خواهد مرد بی تو
که خسرو کرد خود را آزمایش
رها کن تا بمیرم زیر پایش
زمین را بهره زان پا و سرم دور
به غیرت هر دم از خاک سرایش
سر ما در کمند و شه به جولان
چه غم می دارد از مشتی گدایش!
چو از ما رفت، یاران، جان بی شرم
بدار ار می توانی داشت جایش
ترا خون ریز عاشق نیست حاجت
که هجران نیک می داند سزایش
شراب شوق کز جنت دلم خورد
گوارا باد آن نقل بلایش
تو کش یارا که خواهد مرد بی تو
که خسرو کرد خود را آزمایش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۹۶ - به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانش
به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانش
سگ آن عزت کجا دارد که بنشانند بر خوانش؟
به بازوی من گردن زده کی باشد این دولت؟
که در گردن درآرم تنگ دستی چون گریبانش
ز دور انگشت می خایم، به حیلت، چون نمی یابم
ز بخت شور کانگشتی رسانم بر نمک دانش
چه طعنه بر گرفتاری که او مانده ست از یاری
همو می داند و جانش که تنها جسته بر جانش
سر و سامان چه خواهی، ای نکو خواه، اندرین فتنه
اسیری را که نی سرکار می آید نه سامانش
چو خوردم بی اجل تیرش دمی بگذارد کز گریه
بشویم خون غم پرورد خود از نوک مژگانش
غبار آلوده خون عاشقی با اوست سرگردان
هر آن ذره که بالا می رود از گرد یک رانش
ببوسی آستان کعبه، ای باد، ار رسی از ما
که ما گم گشتگان مردیم تشنه در بیابانش
شنیدن هوی خسرو گر نیارد، دارد معذورش
که بوی خون دل می آید از فریاد و افغانش
سگ آن عزت کجا دارد که بنشانند بر خوانش؟
به بازوی من گردن زده کی باشد این دولت؟
که در گردن درآرم تنگ دستی چون گریبانش
ز دور انگشت می خایم، به حیلت، چون نمی یابم
ز بخت شور کانگشتی رسانم بر نمک دانش
چه طعنه بر گرفتاری که او مانده ست از یاری
همو می داند و جانش که تنها جسته بر جانش
سر و سامان چه خواهی، ای نکو خواه، اندرین فتنه
اسیری را که نی سرکار می آید نه سامانش
چو خوردم بی اجل تیرش دمی بگذارد کز گریه
بشویم خون غم پرورد خود از نوک مژگانش
غبار آلوده خون عاشقی با اوست سرگردان
هر آن ذره که بالا می رود از گرد یک رانش
ببوسی آستان کعبه، ای باد، ار رسی از ما
که ما گم گشتگان مردیم تشنه در بیابانش
شنیدن هوی خسرو گر نیارد، دارد معذورش
که بوی خون دل می آید از فریاد و افغانش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۹۷ - خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونش
خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونش
تعالی الله مگر از آب حیوان ریخت بی چونش
مباد آن پای را دردی خرامان کرد، گو بگذر
تو می دانی که خاک است آن، ولی خونست معجونش
نثاری گر کند چشمم به پیشت پا مزن، جانا
که حاصل شد به صد خون جگر هر در مکنونش
متاع دل برون کردم ز دل، ای یار، ازان گیسو
مجنبان سلسله کز دل نیارم کرد بیرونش
بترسم از چنان روزی که باشم رفته از عالم
تعلق همچنان باقی به سوی زلف شبگونش
دروغ است این که کرد آلوده از خون جامه یوسف
که چون بر چشم یعقوب آمد آلوده شد از خونش
به وصف لیلی ار شرمنده ام در عاشقی، باری
بحمدالله که شرمنده نیم از روی مجنونش
فسون خوان را به صد زاری همی بوسم قدم، لیکن
چه چاره چون پری حاضر نمی گردد به افسونش؟
حسد می بردی، ای دشمن، ز عقل و دانش خسرو
بیا تا بر مراد خاطر خود بینی اکنونش
تعالی الله مگر از آب حیوان ریخت بی چونش
مباد آن پای را دردی خرامان کرد، گو بگذر
تو می دانی که خاک است آن، ولی خونست معجونش
نثاری گر کند چشمم به پیشت پا مزن، جانا
که حاصل شد به صد خون جگر هر در مکنونش
متاع دل برون کردم ز دل، ای یار، ازان گیسو
مجنبان سلسله کز دل نیارم کرد بیرونش
بترسم از چنان روزی که باشم رفته از عالم
تعلق همچنان باقی به سوی زلف شبگونش
دروغ است این که کرد آلوده از خون جامه یوسف
که چون بر چشم یعقوب آمد آلوده شد از خونش
به وصف لیلی ار شرمنده ام در عاشقی، باری
بحمدالله که شرمنده نیم از روی مجنونش
فسون خوان را به صد زاری همی بوسم قدم، لیکن
چه چاره چون پری حاضر نمی گردد به افسونش؟
حسد می بردی، ای دشمن، ز عقل و دانش خسرو
بیا تا بر مراد خاطر خود بینی اکنونش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۹۸ - دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بد خویش
گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی
زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش
گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی
من از خود بی خبر، مشغول در نظاره رویش
به نرمی شانه کن در مویش، ای مشاطه کز دردش
رگ جان بگسلد ما را، مبادا بگسلد مویش
گذشته ست آن که مستم کردی از بویش، صبا، اکنون
خرابم هم به بوی خود که از من می زند بویش
رخی بر خاک می سایم کیم من تا قبول افتد
نماز ناروای من به محراب دو ابرویش
ازان ابروی کژ کو با کمان هندوان ماند
نزد جز تیر زهر آلود بر جان چشم هندویش
چه عیش است اینکه من این جا و جان من بر رعنا
دوان سرگشته همچون گرد بادی بر سر کویش
دل گم کرده می جستم میان خاک کوی او
به خنده گفت چون خسرو نخواهی یافت، می جویش
معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بد خویش
گهی کز در برون آید به عیاری و رعنایی
زهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش
گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستی
من از خود بی خبر، مشغول در نظاره رویش
به نرمی شانه کن در مویش، ای مشاطه کز دردش
رگ جان بگسلد ما را، مبادا بگسلد مویش
گذشته ست آن که مستم کردی از بویش، صبا، اکنون
خرابم هم به بوی خود که از من می زند بویش
رخی بر خاک می سایم کیم من تا قبول افتد
نماز ناروای من به محراب دو ابرویش
ازان ابروی کژ کو با کمان هندوان ماند
نزد جز تیر زهر آلود بر جان چشم هندویش
چه عیش است اینکه من این جا و جان من بر رعنا
دوان سرگشته همچون گرد بادی بر سر کویش
دل گم کرده می جستم میان خاک کوی او
به خنده گفت چون خسرو نخواهی یافت، می جویش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۰۱ - نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش
نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش
غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش
به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان
که داند تا کدامین سنگدل بوده ست استادش
اگر چه پاس دلها نازنین من نمی دارد
دعای عاشقان هر جا که باشد پاسبان بادش
فراموش کردی درد خود مرا از راه مظلومان
خدایا کج مکن مویی ز یاریهای بیدادش
مرا این آه بیهوده ست پیش آن دل سنگین
کزین آتش که من دارم نگردد گرم پولادش
رو، ای اشک و روان کن پیش یار لشکری جویی
که گرد آلوده خواهد بود آن سوری و شمشادش
دلم می شد به نظاره که باد افگند زلفش را
نیاید باز، ور خواهد که هم در ره شب افتادش
جفای روزگار و جور خوبان خسرو مسکین
شد آبستن ز غم، ای کاش که مادر نمی زادش
غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش
به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان
که داند تا کدامین سنگدل بوده ست استادش
اگر چه پاس دلها نازنین من نمی دارد
دعای عاشقان هر جا که باشد پاسبان بادش
فراموش کردی درد خود مرا از راه مظلومان
خدایا کج مکن مویی ز یاریهای بیدادش
مرا این آه بیهوده ست پیش آن دل سنگین
کزین آتش که من دارم نگردد گرم پولادش
رو، ای اشک و روان کن پیش یار لشکری جویی
که گرد آلوده خواهد بود آن سوری و شمشادش
دلم می شد به نظاره که باد افگند زلفش را
نیاید باز، ور خواهد که هم در ره شب افتادش
جفای روزگار و جور خوبان خسرو مسکین
شد آبستن ز غم، ای کاش که مادر نمی زادش