تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵ - عشق بازیست کنون با رخ تو پیشه ی ما
عشق بازیست کنون با رخ تو پیشه ی ما
از سر لطف نگارا بکن اندیشه ی ما
رهروان ره عشقیم و بیابان فراق
از لب لعل خدا را تو بده توشه ی ما
ماه شب گرد من آن جان جهان پیمایم
بانگ در داد که زنهار مچین خوشه ی ما
سرو جانی تو بیا بر سر و جانم بنشین
چون سراییست یقین خوش بود این گوشه ی ما
گلبن وصل تو با شحنه ی هجران می گفت
لطف فرما و مکن از دو جهان ریشه ی ما
گفتم اندیشه وصلی بکن آخر گفتا
باز گردد ز حیا شیر نر از بیشه ی ما
باشدم سرو صفت راست ثبات قدمی
دلبرا در دو جهان نیست جز این پیشه ی ما
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۶ - دلبر سنگ دل شوخ جفاپیشه ی ما
دلبر سنگ دل شوخ جفاپیشه ی ما
نگذرد بر دل سنگین تو اندیشه ی ما
شب هجرانت درازست و چو زلفت تاریک
ننهادی بجز از خون جگر توشه ی ما
بیخ مهر رخ ما گرچه ز دل برکندی
جز وفای بت مه رو نبود پیشه ی ما
خرمن ماه رخش را مترصّد بودم
بانگ زد لعل لبش گفت مچین خوشه ی ما
قامت سرو بلندش به تفاخر می گفت
در دل ماء معین است همه ریشه ی ما
خونم از مردمک دیده روانست به جوی
رحمتت نیست تو بر خون جگر گوشه ی ما
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲ - صنما سنگ دلا سرو قدا مه رویا
صنما سنگ دلا سرو قدا مه رویا
دلبرا حور وشا لاله رخا گل بویا
شیوه از چشم تو آموخت مگر نرگس مست
روشنی از تو ربودست مه و خور گویا
مشک در نافه ی آهوی ختن پندارم
به نسیم سر زلف تو مگر شد بویا
همچو سرو ار بخرامی بر ما نیست عجب
گر شدم دیده ی جان در غم رویت دریا
گوهر پاک تو تا گشت ز چشمم پنهان
شده در بحر غم عشق جهانی جویا
تو گلی تازه به بستان ملاحت باری
بلبل طبع جهان بر گل رویت گویا
بس خرابست مرا کار به هجران رخت
ز شب وصل توان کرد جهان را احیا
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳ - بیش از این سر ز من بی دل و بیهوش متاب
بیش از این سر ز من بی دل و بیهوش متاب
بی دلی را ز ره لطف و کرامت دریاب
خواب در دیده ی بی خواب خوشم می آید
به خیالی که توان دید خیال تو به خواب
مردم دیده ی ما غرقه به آب غم تست
چند گیرد غم عشقت سر مردم در آب
گر شبی خیل خیال تو بود مهمانم
رهر دم از دیده شراب آرم و از سینه کباب
گفتم از روی محّبت که زمانی بنشین
مرو ای نور دو چشمم چو سر زلف به تاب
گل نو دیدم و گفتم که مگر عارض تست
حمل بر آب کند تشنه ی بیچاره سراب
دلبرا گر لب لعلت به لب جام نهی
از حیا آب شود پیش لبت لعل مذاب
گل، رخ خوب تو را دید و فرو ریخت ز شرم
راست ماننده ی کتّان ز فروغ مهتاب
چشم جادوی تو دیدم دلم از دست برفت
آه از آن نرگس مستت که جهان کرد خراب
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷ - چون مرا هر دو جهان از توبه کامست امشب
چون مرا هر دو جهان از توبه کامست امشب
پای مرغ شب وصل تو به دامست امشب
گر کنم سر به فدای شب وصلت چه شود
چون دلم را سر زلف تو مقامست امشب
گرچه آن ماه تمامم ز لبش کام نداد
هر قدر لطف که فرمود تمامست امشب
خواب در دیده ما نیست نگارا شب وصل
که مرا با رخ تو خواب حرامست امشب
به یکی بوسه دل خسته ی ما را بنواز
چون تو سرمستی و انعام تو عامست امشب
دارم از دولت تو مطرب و ساقی و ندیم
لب جوی و رخ دلدار مدامست امشب
دلبرا سنگ فراقت به دلم باز مزن
چون دل خسته ی محنت زده جامست امشب
گفتمش مدّت عمریست که تا سوخته ام
در غمت، گفت که اندیشه ی خامست امشب
گفتمش تا به کی این صبر که تلخم شد کام
کام دل ده که مرا نوبت کامست امشب
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹ - جان اگر هست یقین درخورت ای آب حیات
جان اگر هست یقین درخورت ای آب حیات
ای دو صد جان و جهان باد فدای کف پات
دل ز ما بردی و جان نیز طلب می داری
گر کنی میل بدین خیر چه به زین درجات
گر گرفتار شب ظلمت هجران شده ام
نیست بر صبح وصال توأم امّید نجات
بیش از اینم به جفا از بر خود دور مکن
که مرا هست بسی با تو ره از چند جهات
گر دهی از لب شیرین خودم بوسی چند
چه شود حسن رخ خوب تو را هست زکات
بر سر ما قدمی نه ز سر لطف دمی
زآنکه نقصان نبود سرو سمن بوی ز مات
با طبیب دل پر درد بگفتم حالم
گفت جز وصل دلارام نیابیم دوات
گفتمش شربت نوشی بنویسم به لبت
گفت آخر چه کنم چون نه به دستست دوات
گر کنی میل سوی ما به نثار قدمت
سر و زر را چه محل هر دو جهان باد فدات
در شب عید رخت هر دو جهان کرده فدا
همه شب نعره زنانیم به کوه عرفات
گر گریبان وصال تو بیاریم به کف
ندهم دامنت از دست به روز عرصات
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۸ - بر منت ای دل و دین این همه بیداد چراست
بر منت ای دل و دین این همه بیداد چراست
و این همه جور و جفا راست بگو تا ز چه خاست
دل من خواست که تا شرح غمت عرضه دهد
چه کنم با که بگویم مگر این کار صباست
تا کند حال دلم عرضه بدان سنگین دل
سخنی گوید چون قامت و بالای تو راست
راست پرسی ز من خسته روان در بستان
مثل آن قامت زیباش دگر سرو نخاست
چون مه چاردهم روی تو را دید ز غم
شرمش آمد ز رخ خوب تو زان روی بکاست
نسبت روی تو با ماه فلک می کردم
چون بدیدم به حقیقت ز کجا تا به کجاست
شب روی بی سر و پایی به جهان سرگشته
نسبتش با تو نشاید که کنند این نه رواست
خواب در دیده ی بی خواب نیاید ما را
تا ز دیدار تو ای دوست به ناکام جداست
دل ببردی و نکردی به وفا میل چرا
ای بسا پیرهن جان که ز هجر تو قباست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴ - سرو در باغ به بالای تو می ماند راست
سرو در باغ به بالای تو می ماند راست
مه ده دچار ز شرم رخ تو در کم و کاست
آفتاب از رخ زیبای تو خجلت زده است
زآنکه او روشنی از روی توأش باید خواست
در چمن چون بخرامید قد رعنایت
راستی سرو روان پیش قدت برپا خاست
در لب جوی سهی سرو قدش در لرزست
چون بدیدیم نگارا ز کجا تا به کجاست
گرچه شمشاد نمودار قدت بود ولیک
شیوه ی قدّ دلارای تو دیدم رعناست
دل منه بر گل خوش بوی تو در باغ جهان
که جهان نیز چو گل یکسره بی مهر و وفاست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۶ - ز هوای سر زلف تو دلم پر سوداست
ز هوای سر زلف تو دلم پر سوداست
وز خیال رخ تو دیده ی جان خون پیماست
هوس وصل تو دارد دل سرگشته ی من
سر در این سر شود ای دوست که اندیشه ی ماست
زلفت از باد هوا زود پریشان گردد
سر سبک دارد از آن روی چنین بی سر و پاست
خار هجر تو دل خسته ی ما بخراشید
گل روی تو نبینیم، چنین ظلم رواست
همچو رخسار تو نشکفت گلی در بستان
در چمن چون قد زیبات کجا سروی خاست
ور بود نیز نه چون قامت رعنات بود
من بگویم سخنی چون قد و بالای تو راست
نسبت روی تو با ماه چنین می کردم
نیک دیدیم نگارا ز کجا تا به کجاست
نظرم بر مه و خورشید نیفتاد دگر
تا سواد رخت از دیده ی غمدیده جداست
خواری و جور و جفا بر من مسکین تا چند
مکن ای جان عزیزم مکن این عین خطاست
من مسکین دو جهان در سر و کارت کردم
آخر این جور و جفا بر من بیچاره چراست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۷ - هر که را نیست ز جانان خبری بی خبر است
هر که را نیست ز جانان خبری بی خبر است
غیر یاد غم آن دوست همه دردسر است
دل که با یاد تو همراه نباشد چه کنم
نظری کن به دل خسته که جای نظر است
هیچ دانی که بد و نیک نماند بر جای
شکر ایزد که بد و نیک جهان در گذر است
گرچه چون تیر مرا دور فکندی از پیش
همچنان قصّه ی عشق توأم ای جان ز بر است
روی مه روی نگه دار تو از چشم حسود
کاین همه فتنه و آشوب ز دور قمر است
هر که بنهاد دل خسته به کاشانه ی دهر
عاقلش می نتوان گفت که بس بی بصر است
از جفاهای تو از دیده بباریدم اشک
تا به حدّی که به ما آب کنون تا کمر است
گر درآیی ز سر لطف به بیت الحزنم
به نثار قدمت جان جهان مختصر است
آنچه بر سر بگذشتم ز جهان تا گذرد
از که بینم که همه حکم قضا و قدر است
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۸ - هر زمان بار جهان بر دل ما بیشتر است
هر زمان بار جهان بر دل ما بیشتر است
وز سر تیغ فلک خاطر ما ریش تر است
گرچه دارم دل ریشی ز جفاهای فلک
هم رسد بر دلم آنجا که سری نیشتر است
با رقیب ار چه تواضع کنم و دل گرمی
دم به دم با من بیچاره بداندیش تر است
گرگ ناکام فلک گرفتد اندر رمه ای
ببرد میش کسی کز همه درویش تر است
هر که سر باخت به عشق رخ جانان به جهان
دادم انصاف که از ما قدمی پیشتر است
گرچه کمتر بودت مهر من ای دوست به دل
هوس وصل تو اندر دل ما بیشتر است
چون وفا در دل خویشان جفاپیشه نماند
عجب آنست که بیگانه کنون خویش تر است
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۰ - مانی قدرت او در دو جهان نقّاش است
مانی قدرت او در دو جهان نقّاش است
او به صورت گری نقش جهانی فاش است
طوطی طبع من خسته ز دریای وجود
به ثنای در توحید تو بس در پاش است
متنفّس نشود از در لطفش نومید
کمترین جانوری بر در او خفّاش است
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۰ - آن چه زلفست که از آتش دل در تابست
آن چه زلفست که از آتش دل در تابست
وآن چه چشمست که چون نرگس تو در خوابست
«آن نه زلفست و بنا گوش که روزست و شبست»
یا نه ای دوست که نیلوفر تر در آبست
آتشی از لب لعلم به دل و جان زده ای
با همه درد علاج دل ما عنّابست
در به روی من دلخسته مبند از سر لطف
که حدیثم به لب لعل تو در هر بابست
آن نه بالاست مگر قدّ صنوبر برخاست
کز بلایش دل مهجور پر از خونابست
عنبر زلف که بر آتش رخسار نهاد
زان سبب جان جهان در غم او پر تابست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۱ - دل مسکین مرا خار جفای تو بخست
دل مسکین مرا خار جفای تو بخست
راه خوابم به شب هجر خیال تو ببست
این همه جور و جفا کز تو به ما می آید
دل بیچاره ی ما عهد تو هرگز نشکست
گر سرم می رود از عشق نگردانم روی
چون بدارم ز سر زلف پریشان تو دست
گر سراپای وجودم تو بسوزی چون شمع
دست از دامنت ای دوست نخواهیم گسست
عشق روی تو نه امروز نهادیم به دل
در گلم مهر تو بسرشت هم از روز الست
لب جان بخش تو ای دوست نه پیدا نه نهان
غمزه ی جادوی شوخ تو نه مخمور نه مست
از سر جان و جهان یک سره جانم برخاست
تا دل غمزده ام با غم رویت بنشست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۰ - جز خیال رخ تو در دل ما ننشستست
جز خیال رخ تو در دل ما ننشستست
مهر از آن روی چو ماه تو دلم بگسستست
سرگذستیست مرا دوش که ای سرو سهی
جز خیال تو کسی بر سر ما نگذشتست
بی وفایی مکن ای دوست که هرگز چون تو
در جهان هیچ کسی عهد و وفا نشکستست
در هوای سر کوی تو دلم مسکینم
شاه بازیست مقید که پرش بربستست
در چمن گرچه به دسته گل رنگین بندند
در سرچشمه ی جان سرو قدش بررستست
بیش از این تیغ ستم هیچ مزن بر جانم
که دل خسته ام از تیر جفایت خستست
ناوک غمزه دگر بر دل رنجور مزن
که چو ابروت فغانم به فلک پیوستست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۸ - تا دلم با غم روی تو به شادی بنشست
تا دلم با غم روی تو به شادی بنشست
جان فدا کرد جهان وز همه عالم وراست
هیچ امیدم صنما بر شب هشیاری نیست
که شدم مست می عشق تو از روز الست
غمزه ات دوش چنین گفت که کامت بدهم
بخشش مست بود نیک ولی دست به دست
لطف تو بنده نوازست ولیکن کرمت
از چه رو بر من بیچاره در وصل ببست
تا به کی ناوک دلدوز زنی بر دل من
ای دل و دیده نگویی تو از این غمزه مست
تا تو برخاسته ای از سر عهدم صنما
گوییا مهر رخت در دل و جانم بنشست
گرچه بگسست مرا عهد و ز مهرم ببرید
رشته ی مهر وی از دل نتوانم بگسست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۵ - سر به سر کار جهان گر تو بدانی هیچست
سر به سر کار جهان گر تو بدانی هیچست
به همه کار جهان چون نگرانی هیچست
در دل تو اثر مهر و وفا می باید
ور نه ای دوست مرا یار زبانی هیچست
راز سربسته ی ما را مگشا پیش صبا
زآنکه چون باد صبا پرده درانی هیچست
نیک و بد پیش تو جانا همه یکسان گذرد
چون نکویی ز بدی باز ندانی هیچست
بنده باید که زجان بنده ی ما می باشد
ورنه پیش عقلا بنده ی نانی هیچست
عهد بستی که نگردی به سر از کوی وفا
دل ما گر تو کنون در غم جانی هیچست
به جهان دل منه ای عاقل اگر هش داری
که غم و شادی دوزان چو تو دانی هیچست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۶ - صبرم از روی تو ای دلبر فتّان تلخست
صبرم از روی تو ای دلبر فتّان تلخست
درد دوری تو ای دوست چو درمان تلخست
لب لعل تو چه گویم چو شکر شیرینست
طعم ایام فراق رخت ای جان تلخست
دست امّید دلم چون به گریبان نرسید
چکنم باز رها کردن دامان تلخست
ندهم پند حکیم از سر دانش زیراک
نشنوم پند تو در بند بتان کان تلخست
سخن راست بگو خواجه بدار از ما دست
راست گفتن چو تو دانی بر نادان تلخست
ای عزیزان چه کنم پیش جهان چون حنظل
صحبت ناخوش اغیار گرانجان تلخست
نوش داروی وصالش چو ندیدم ای دل
هیچ دانی که شراب شب هجران تلخست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۹ - تا مرا دیده بر آن زهره جبین افتادست
تا مرا دیده بر آن زهره جبین افتادست
دلم از دوری او سخت حزین افتادست
دیده ام حسن رخش دید و در او حیران شد
راستی بر همه آفاق گزین افتادست
بر من خسته دل آخر چه سبب بی جرمی
خشم کردست و بر ابروش به چین افتادست
کام دل هست جدا دایم از این بی سر و پا
عادت بخت من اینست و چنین افتادست
از لب لعل دهد شب همه شب کام رقیب
از چه رو با من بیچاره به کین افتادست
بوسه ای خواهم از او در عوضش جان خواهد
ای عزیزان چه کنم قصّه بدین افتادست
مهر تو چون رود آخر ز دل و جان جهان
عشق تو با دل من نقش نگین افتادست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۵۴ - غم عشق تو مرا باز به جان آوردست
غم عشق تو مرا باز به جان آوردست
خونم از دیده ی غمدیده روان آوردست
عمر بگذشت مرا در غم رویت به غلط
نشنیدیم که نامم به زبان آوردست
آن تو داری و تو دانی دل خلقی بردن
دل من میل لب لعل به آن آوردست
عشق بازی ز ازل بود مرا با رخ او
نه دل خسته ی ما این به جهان آوردست
خبرت نیست نگارا که دل و جان جهان
عشق بر قامت آن سرو روان آوردست
گرچه بر می ندهد سرو به بستان باری
قامت سرو تو باری ز روان آوردست
چشم فتّان پر آشوب تو جانا باری
فتنه ای بر سر هر پیر و جوان آوردست