تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - عنان کار نه دردست مصلحت بین است
عنان کار نه دردست مصلحت بین است
عنان بدست قضاده که مصلحت این است
به سر حسن تو ای مه نمیرسد همه کس
رخ تو آینه دیده خدا بین است
ز عارضت مژه خون فشان چه گل چیند
که ای چمن چو منش صدهزار گلچین است
بجان دوست که بهر تو دشمن خویشم
کمال دوستی و حد دشمنی این است
از آن دهان که بتنگ از حدیث تلخ آید؟
که تلخ گفتن او به ز جان شیرین است
نگاهدار دل ایشیخ دین پرست از عشق
که عشق روی بتان آفت دل و دین است
سگ در تو ز روز نخست شد اهلی
مرانش از در خود کاشنای دیرین است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۷ - اگر ز کین کشی ام غم ز خشم و کینم نیست
اگر ز کین کشی ام غم ز خشم و کینم نیست
زرشک غیر مسوزم که تاب اینم نیست
یکی به کفر خوش است و یکی به دین شادست
من از خیال تو پروای کفر و دینم نیست
نشان پای سگان تو گلستان من است
بغیر ازین زدو عالم گلی زمینم نیست
کدام شب که نه دست دعاست بر فلکم
کدام روز که بر خاک ره جبینم نیست
بغیر ناله چو مجنون نماند همنفسم
بجز سگان درت هیچ همنشینم نیست
ز طوف کوی تو پروای جنتم نبود
ز دیدن تو نظر سوی حور عینم نیست
نظر به گنج زر از گریه کی کنم اهلی
کدام گنج که در کنج آستینم نیست
آیینه است دوست گرت رشک غیر ازوست
در غیر او مبین که نبیند بغیر دوست
ای شهسوار حسن تو چو گان ز زلف ساز
کافتاده در ره از سرما صد هزار گوست
در قبضه مراد تو باشد اگر مرا
یک مشت استخوان چو کمان است زیر پوست
گاهی نگه کنی بمن ای آروزی جان
لیکن نه آن نگه که مرا از تو آرزوست
مژگان خون چکان من است این بگرد چشم
یا سرخ بید هر طرفی بر کنار جوست
اهلی غزال مشک فشانی است کلک تو
کز نافه های او همه آفاق مشکبوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۳ - مجاورم چو سگان بهر پارس در کویت
مجاورم چو سگان بهر پارس در کویت
فرشته را نگذارم که بگذرد سویت
چه جای آنکه به بیگانه بینمت همدم
که جان خویش نخواهم که بشنود بویت
بدود آه جهانی سیه کنم هر شب
که بر کسی نفتد پرتو مه رویت
گشاد زلف تو صد دل بیک گره که گشود
گره گشای دل ماست سنبل مویت
چرا ز تلخی خوی تو جان من رنجد
که نوشداروی جان است تلخی خویت
بگوی با خط سبزت که کی رواست چو خضر
که می تو نوشی و ما خون دل ز پهلویت
ز شوق، چشم تو اهلی، رمیده از مردم
که مونس دل مجنون بس است آهویت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۴ - چو خط به کشتنم آورد لعل خندانت
چو خط به کشتنم آورد لعل خندانت
بکش وگرنه کند بخت من پشیمانت
گمان برند که یوسف ز چه برون آمد
چو ماه چهره برآرد سر از گریبانت
تو کعبه دل و جانی و عید مشتاقان
زهر کنار بود صد هزار قربانت
زناز سرو بلند تو من عجب دارم
که دست کوته عاشق رسد بدامانت
ز گریه دامن ما مفلسان شود پر در
چو درج در بگشاید دهان خندانت
گرم بهجر کشی ور بوصل زنده کنی
از آن چه سود ترا و ازین چه نقصانت
ز حسن خط تو شاید که سر برون آرد
هزار یوسف مصر از چه زنخدانت
سگ در تو بامید آن بود اهلی
که خاک راه شود زیر پای دربانت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - تو باغ حسنی و صد عندلیب زار تراست
تو باغ حسنی و صد عندلیب زار تراست
منم که جز تو ندارم چومن هزار تراست
مدام خون خورم از حسرت دو نرگس تو
شراب من خورم و چشم پرخمارتر است
تو مست خنده شیرین چو خسرو از بختی
چه غم ز گریه فرهاد بیقرارتر است
اگرچه سوختم از عشق، باد خاکم برد
هنوز بر دل نازک زمن غبارتر است
چو روزگار جفا کیشت ای پسر پرورد
ننالم از تو اگر خوی روزگارتر است
وفا بتان جفا پیشه را نمی زیبد
تو جور کن بمن و باوفا چکارتر است
گرت بمهر خرد ور بجور بفروشد
درین معامله اهلی چه اختیارتر است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۷ - پری رخان که سرم خاک راه ایشانست
پری رخان که سرم خاک راه ایشانست
مرا دم از دو جهان یک نگاه ایشانست
شب فراق تو آن ظلم کرد بر عشاق
که تا بروز ابد روسیاه ایشانست
اگر ملول ز من آن دو چشم خونریزند
گناه من نبود این گناه ایشانست
مرا بدعوی خون، از بتان که باز خرد؟
که گر فرشته بود هم گواه ایشانست
بتان شهر اگر ملک دلبری دارند
بحسن، دلبر من پادشاه ایشانست
شب از فغان دل همسایگان کباب کنم
بلای من همه از دود آه ایشانست
پناه من نبود غیر نیکویان اهلی
نه من که هرکه بود در پناه ایشانست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۲ - نصیب ما نشد از وصل یار جز غم هیچ
نصیب ما نشد از وصل یار جز غم هیچ
بوعده یی ز دهانش خوشیم آنهم هیچ
بیا که تجربه کردیم و غیر دیدن تو
جراحت دل ما را نبود مرهم هیچ
ببوسه یی دل بیچاره یی بدست آور
کزان شکر که تو داری نمیشود کم هیچ
تو نوبهار دل و جان عاشقی بازآ
که در جهان نتوان یافت بی تو خرم هیچ
ز بزم ما شرف صحبت تو مقصودست
بهشت اگرنه مشرف بود به آدم هیچ
بیار باده بگو باد برد عالم را
که پیش همت اهلی است هردو عالم هیچ
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۲ - رسید یار و دلم بی قرار خواهد کرد
رسید یار و دلم بی قرار خواهد کرد
فغان که گریه مرا شرمسار خواهد کرد
باعتقاد قدم نه چو کوهکن در عشق
که اعتقاد تو در سنگ کار خواهد کرد
مگو که شمع بجمالت بپرده خواهد ماند
که حسن جوهر خود آشکار خواهد کرد
اگر وفای بتان را من اعتماد کنم
درین سخن که مرا اعتبار خواهد کرد
به تیرگی همه عمرم گذشت از آن امید
که برق وصل تو روزی گذار خواهد کرد؟
کسی که صید کمند وفا چو مجنون است
بعاقبت سگ لیلی شکار خواهد کرد
بزهد و توبه کی از دوست بگذرد اهلی
که گر فرشته شود ذکر یار خواهد کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - سفید موی و سیه نامه از گنه تا چند؟
سفید موی و سیه نامه از گنه تا چند؟
چو نامه روی سفید و درون سیه تاچند؟
چو شمع چند بسوزم بکنج غم بی تو
کسی بهر زه کند عمر خود تبه تا چند؟
جهان بدیدن دیدار دوست خوش باشد
وگرنه دیدن رخسار مهر و مه تا چند؟
تو ساقی دگران ما بدیده حسرت
هلاک یک نظر و مست یک نگه تا چند؟
برادران طریقت چرا نمی پرسند
که یوسف دل مسکین اسیر چه تا چند؟
دلا چو نشود آن بت فغان و زاری تو
ز شوق اینهمه فریاد و آه و وه تاچند؟
بگرد یار صبا هم نمی رسد اهلی
ترا دو دیده ز امید او بره تا چند؟
شادم که وجودم همه سیلاب عدم برد
کز کوی تو بنیاد بلا خانه غم برد
هرکو ستمی برد هم اندک فرجی یافت
مسکین دل من بود که تا بود ستم برد
تا چند جفا کز ستمت مرغ حرم هم
فریاد ز بیداد تو بر مرغ حرم برد
پنهان ز حسودان قدحی گرم کن ایشیخ
کز دست لییمان نتوان نام کرم برد
اهلی ز خیال دهنت هیچ عجب نیست
گر غنچه صفت سر بگریبان عدم برد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۹ - چو خستگان ز دردل گشاد می یابند
چو خستگان ز دردل گشاد می یابند
ز نا مرادی از این در مراد می یابند
ز باغ روی تو عشاق گل کجا چینند
همین بس است که بویی ز باد من یابند
ببین بگوشه چشمی که کشتگان غمت
بدین قدر دل خود از تو شاد می یابند
بتان شهر ببازار حسنت ای یوسف
متاع خوبی خود را کساد می یابند
ز سگ کم اند رقیبان بی ادب زان روی
که از سگان تو خود را زیاد می یابند
به کین اهلی از آن رو همیشه اند افلاک
که داغ مهر تواش در نهاد می یابند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۰ - بجای آب حیاتم شکر لبی دادند
بجای آب حیاتم شکر لبی دادند
حیات خضر بهر کس ز مشربی دادند
ز بت پرستی ام ای شیخ خود پرست مرنج
مرا چنانکه تویی نیز مذهبی دادند
هدایت است نه کسبی رموز عشق ارنه
هر آنکه هست دو روزش بمکتبی دادند
تو نیز عاشقی ای مدعی ولی فرق است
بسوختند مرا گر ترا تبی دادند
همان چراغ محبت که اهل دل را بود
بدست اهلی بد روز یک شبی دادند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۹ - تو آفتابی و شوق تو ناتوانم کرد
تو آفتابی و شوق تو ناتوانم کرد
نمیرسد بتو دستم چه میتوانم کرد
چه همت است ز جانبخشی فلک بر من
که چون تو آفت (جانرا) بلای جانم کرد
ز نرگس تو چگویم که تا سخن کردم
بعشوه کرد نگاهی که از زبانم کرد
ز شوق کعبه مقصود اینقدر رفتم
که خار باد بهاری در استخوانم کرد
اگرچه ریخت فلک خونم از سخن اهلی
خوشم که بر در او خاک آستانم کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۲ - شدم هلاک و ز من جز دریغ و درد نماند
شدم هلاک و ز من جز دریغ و درد نماند
بباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند
گذشت رقص کنان جان چو کرد از خود یار
بکوی او چه حریفان هرزه گرد نماند
کجا شد از می وصل تو سرخ رویی من
که در خمار غمم غیر روی زرد نماند
برفت گرمی بازار همدمی بر باد
چنانکه در دل من غیر آه سرد نماند
ربود در صف عشاق از آن زلیخا گوی
که در محبت یوسف ز هیچ مرد نماند
بیاد چشم و لبت مست شد چنان اهلی
که چون فرشته در او ذوق خواب و خورد نماند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۱ - فلک بدور تو طفلی که در وجود آورد
فلک بدور تو طفلی که در وجود آورد
کجا به مسجد و محراب سر فرود آورد
کسی که قبله گهش آن دو طاق ابرو شد
نهاد سر بزمین و ترا سجود آورد
دلم که کرد ز سودای عقل جمله زیان
زیان او همه از عشق رو بسود آورد
تو شاه حسنی و مهمان عاشق درویش
مرنج از آنکه می و نقل دیر و زود آورد
کباب کن دل و خونش تو می برغبت خور
که ناتوان تو در خانه آنچه بود آورد
فغان که مطرب مجلس ز نشتر مضراب
خراش در رگ و جان از خروش عود آورد
مرا چو صورت آیینه روی او اهلی
هزار بار عدم کرد و در وجود آورد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۶ - چو دل به وصل دهم جوریار نگذارد
چو دل به وصل دهم جوریار نگذارد
چو یار رحم کند روزگار نگذارد
کنار من فلک از گریه زان کند جیحون
که آرزوی دلم در کنار نگذارد
تو غنچه لب چو شکفتی ز دست من رفتی
چو گل شکفت کس اورا بخار نگذارد
سموم هجر تو خواهد که تشنه لب میرم
مگر برحمت خود کردگار نگذارد
به بی قراری اهلی رقیب کرده قرار
ولی فلک همه بر یک قرار نگذارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۲ - چو شهسوار مرا رخ ز باده گلگون شد
چو شهسوار مرا رخ ز باده گلگون شد
عنان توسن عقلم ز دست بیرون شد
بیک نظاره دلم برد و مست خویشم کرد
چنانکه هیچ ندانم که حال دل چون شد
چو آن پری ز گل چهره برفکند نقاب
هزار همچو من از یک نظاره مجنون شد
ندانم از چمن کیست آنگل خندان
که همچو غنچه ز شوقش هزار دل خون شد
فغان که دمبدم آن نازپیشه چون مه نو
بحسن روز فزون ناز حسنش افزون شد
چه غم که سوخته جانی بباد شد خاکش
که همچو دره غبارش به چشم گردون شد
دلا، گدای نظر شو که زر پرست چو گنج
بخاک تیره فرو رفت اگرچه قارون شد
ز خار خار غم عشق ازین چمن اهلی
شهید نرگس مخمور و لعل میگون شد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۸ - به خاک مرده اگر برق عشق برگیرد
به خاک مرده اگر برق عشق برگیرد
چراغ مرده دگر زندگی ز سر گیرد
گذر به کوی تو چون آورم ز جور رقیب
که او سگی است که بر صید رهگذر گیرد
کسی که یک نظرت دید بی تو کی ماند
مگر که نقش جمال تو در نظر گیرد
چراغ بخت که روشن ندیده ام هرگز
بود که از دم گرم تو شمع درگیرد
چو برهمن حذرش نیست ز آتش دوزخ
کجا ز آتش خوی بتان حذر گیرد
مباش بی خبر از حال خود چنان اهلی
که در تو آتش آن شمع بی خبر گیرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۹ - نیاز من نخرد کس، که کس فقیر مباد
نیاز من نخرد کس، که کس فقیر مباد
بناز حسن فروشان کسی اسیر مباد
به نیم ذره نکرد اعتبارم آن خورشید
به چشم یار کسی اینچنین حقیر مباد
دو دیده بر سر دل شد چو پیر کنعانم
بلای عشق جوانان وبال پیر مباد
هلاک کرد مرا خشم و ناز آن بدخو
کسی خزاب بتان بهانه گیر مباد
علاج زخم دل خود چه میکنی اهلی
جراحت دل عاشق دوا پذیر مباد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۳ - فراخ دستی گل داد عیش و مستی داد
فراخ دستی گل داد عیش و مستی داد
شکست کار دل غنچه تنگدستی داد
بهم عنانی عقل از غم جهان که رهد؟
خوش آنکه در غم عالم عنان بمستی داد
مکش ز دار فنا سر ز پستی همت
که سر بلند نشد هرکه تن به پستی داد
فغان من چه عجب زان دهان که پیدا نیست
ز نیستی است فغان کس نزد ز هستی داد
خدا پرستی اهلی کنون چه سود دهد
که همچو بر همنان داد بت پرستی داد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۸ - گرفتم آنکه بشکل تو دیگری باشد
گرفتم آنکه بشکل تو دیگری باشد
کجا بشیوه ناز تو دلبری باشد
تو گر کنی ز شهیدان خویش روزی یاد
قیامتی شود و روز محشری باشد
بدور سرو صنوبر خرامت ای دلبر
دلی کجاست مگر در صنوبری باشد
اگر تو در خم چوگان سرآوری چون گوی
چرا دریغ کند هر کرا سری باشد
تو جمله جوهر جانی و در خزاین روح
گمان مبر که دگر چون تو جوهری باشد
نظر بکعبه و مسجد دل از در تو نکرد
که هرزه گرد بود گر بهر دری باشد
کنون که اهلی ما راست بیوفایی کار
نه کار او بود این کار دیگری باشد