تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۹۰ - روز اول چون حباب از هم‌نشینی‌های موج
روز اول چون حباب از هم‌نشینی‌های موج
خانه ما را بنا کردند در بالای موج
سربلندی چیست راضی شو به پستی چون خزف
تا نیفتی همچو خس دائم به دست و پای موج
قلزم عشق است ود پایان به اندک سرکشی
جامه از زنجیر می برّند بر پهنای موج
تا بود جان در تلاطم دل خطر دارد ز خویش
در محیط عشق جای من بود یا جای موج
هر چه با دل کرد چین ابروی دلدار کرد
کشتی‌ام قصاب طوفانی شد از دریای موج
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۹۱ - خط چو سر زد عارض دلدار می‌یابد فرح
خط چو سر زد عارض دلدار می‌یابد فرح
سبزه چون پیدا شود گلزار می‌یابد فرح
بی ‌کدورت نیست با اغیار دیدن یار را
بیشتر دل از گل بی‌خار می‌یابد فرح
رو دهد چون اختلاطی اهل را بی فیض نیست
خال چون موزون فتد رخسار می‌یابد فرح
هست پنهان پرتو انوار در دل‌های شب
زان تجلی دیده بیدار می‌یابد فرح
دیده‌ام قصاب کی بیند ز گرد توتیا
آن‌قدر کز خاک پای یار می‌یابد فرح
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۹۲ - رفت شب تا پرده از رخسار بگشاید صباح
رفت شب تا پرده از رخسار بگشاید صباح
بر رخ بلبل در گلزار بگشاید صباح
سر دهد تا پرده شب حق و باطل را به هم
عقده را از سبحه و زنار بگشاید صباح
زنگ شب را مهر بردارد ز مرآت سپهر
پرده شرم از رخ اسرار بگشاید صباح
در مکافاتش دو در بر روی می‌بندد فلک
بر رخ هرکس دری یک ‌بار بگشاید صباح
می‌دهد در یک نفس ایام بر باد فنا
غنچه‌ای را چون به صد آزار بگشاید صباح
غنچه از خجلت نیارد از گریبان سر برون
در چمن بند قبا چون یار بگشاید صباح
می‌نشیند تا به شب قصاب در خون جگر
چون نظر بر تارک دلدار بگشاید صباح
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۹۸ - کی تواند هر طبیبی چاره هجران کند
کی تواند هر طبیبی چاره هجران کند
مشکل افتاده است کار دل خدا آسان کند
کی توانیم از خجالت کرد سر بالا مگر
ابر رحمت شستشوی ما گنهکاران کند
در زمین داریم چون زاشگ ندامت دانه‌ای
بر نمی‌داریم روی از خاک تا باران کند
از سرم باری گران بر دوش خویش افکنده‌اند
ای خوش آن مردی که خود را از سبکباران کند
اهل عشرت جمله مدهوش‌اند در مجلس مگر
چشم ساقی نشئه‌ای در کار می‌خواران کند
ما پریشان ‌خفتگان را خواب غفلت برده است
بوی زلفی کو که ما را هم ز بیداران کند
می‌کند سنگین‌دلان را حرص روزی بی‌قرار
آسیا را جستجوی رزق سرگردان کند
بی فروغ عشق نتوان کرد دامان پر ز اشگ
شمع روشن می‌شود تا دیده را گریان کند
جان‌سپاری گر هوس داری ز قصاب ای نگار
امر کن تا آنکه قربان تو گردد آن کند
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - بوی عود و بید در مجمر مشخص می‌شود
بوی عود و بید در مجمر مشخص می‌شود
حق و باطل در صف محشر مشخص می‌شود
من ز لعل یار گویم خضر ز آب زندگی
این تفاوت در لب کوثر مشخص می‌شود
دعوی یاران اطلس‌پوش و رند شال‌پوش
در حضور حضرت داور مشخص می‌شود
می‌توان روشن‌دلان را آزمودن در لباس
گرمی آتش ز خاکستر مشخص می‌شود
ناوک مژگانش از جانم کش و نظاره کن
خوبی فولاد از جوهر مشخص می‌شود
عاقبت یکرنگی ما با محبان دگر
در رکاب حیدر صفدر مشخص می‌شود
غم مخور قصاب فردا در صراط المستقیم
هرچه هست از مظهرِ مظهر مشخص می‌شود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - هر دم از شوق تو چشم اشگبارم گل کند
هر دم از شوق تو چشم اشگبارم گل کند
خار مژگان در کنار جویبارم گل کند
وقت آن شد کز هجوم ناقبولی‌های خویش
قطره‌های خون ز خجلت در کنارم گل کند
نخل عصیان در ضمیرم ریشه محکم کرده است
وای بر روزی کزین گلبن بهارم گل کند
بس که در پای دلم بشکسته خار آرزو
سبزه می‌ترسم به طرف جویبارم گل کند
غنچه پیکان ز هر عضو تنم بنمود روی
وقت آن آمد که دیگر لاله‌زارم گل کند
بعد مرگ از حسرت آن تیر مژگان دور نیست
خار خار آرزو گر بر مزارم گل کند
ریختم قصاب خاری را که در راه کسان
سخت می‌ترسم که آخر در کنارم گل کند
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - در حدیث لعلش آتش از زبانم می‌چکد
در حدیث لعلش آتش از زبانم می‌چکد
چون برم نام لبش شهد از لبانم می‌چکد
این‌قدر من آرزو دارم که گر بفشاریم
اشگ حسرت همچو مغز از استخوانم می‌چکد
حاصل کشت مرادم غیر داغ از ژاله نیست
بس به جای آب خون از آسمانم می‌چکد
از نگاه چشم مست کیست کامشب تا به صبح
زهر چون شبنم به روی گلستانم می‌چکد
از کمان غمزه ترکی در این گلشن‌سرا
غنچه چون پیکان ز چشم باغبانم می‌چکد
بسته‌ام دل بر پری‌رویی کز اینجا تا به مصر
بوی یوسف از غبار کاروانم می‌چکد
در رهش قصاب من آن گوسفند لاغرم
کاب چشم گرگ از چوب شبانم می‌چکد
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - عاقبت کوی تو ما را مسکن دل می‌شود
عاقبت کوی تو ما را مسکن دل می‌شود
هرکجا پا ماند از رفتار منزل می‌شود
عشق را می‌دار در خاطر که می‌افتد به دام
مرغ زیرک چون ز یاد لانه غافل می‌شود
آنچه می‌کارد اگر نیک است یا بد عاقبت
حاصل دهقان همان در وقت حاصل می‌شود
مست عشقم زلف را بردار از پای دلم
در کجا دیوانه از زنجیر عاقل می‌شود
می‌رود از دست او سررشته آسودگی
هرکه چون قصاب بر روی تو مایل می‌شود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - گاه آبادم نماید گاه ویرانم کند
گاه آبادم نماید گاه ویرانم کند
چرخ سرگردان نمی‌دانم چه با جانم کند
طعمه مور ضعیف‌ام عاقبت در زیر خاک
گر به روی تخت هم‌دوش سلیمانم کند
گاه بر صدرم نشاند گاه اندازد به خاک
گاه حیرانم گذارد گاه قربانم کند
خرقه و سجاده بر من سدّ راه وحدت است
کو جنونی کز لباس شید عریانم کند
از تغافل‌های چشمت در خمار افتاده‌ام
با نگاهت گو که باز از ناز مستانم کند
کارم از حد رفت کو شوخی که بنماید به من
گوشه چشمی که چون آیینه حیرانم کند
مادر ایام ای قصاب دائم می‌دهد
خون به جای شیر چون خواهد که مهمانم کند
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - عشق آن روزی که با دل‌ها نمک را تازه کرد
عشق آن روزی که با دل‌ها نمک را تازه کرد
شورش دیوانه با صحرا نمک را تازه کرد
ابر تا برداشت نم، از دیده من خون گریست
این سزای آنکه با دریا نمک را تازه کرد
باز تن همچون کباب در نمک خوابیده شد
دل چو با آن آتشین‌سیما نمک را تازه کرد
همچو خط گردید بر گرد لبش بی‌اختیار
هرکه به آن لعل شکّرخا نمک را تازه کرد
پاره خواهم ساخت از شور جنون زنجیرها
زلفش امشب با من شیدا نمک را تازه کرد
روی در بهبود زخم ناوکش آورده بود
غمزه آمد با جراحت‌ها نمک را تازه کرد
شورش و آشوب شب‌های جدایی گرم شد
حسن او قصاب تا با ما نمک را تازه کرد
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - از دل اول، باده مهر کارها را می‌برد
از دل اول، باده مهر کارها را می‌برد
بعد از آن از چهره گلگون صفا را می‌برد
می‌کند گستاخ با هم عاشق و معشوق را
پای می چون در میان آمد حیا را می‌برد
در میان پاکبازان باده چون پیدا شود
لذت دشنام و تأثیر دعا را می‌برد
عالم آب آنچه معموره است می‌سازد خراب
سیل چون طغیان نماید خانه‌ها را می‌برد
گر تو ما را دوست داری بگذر از جام شراب
کین خطا قصاب ننگ و نام ما را می‌برد
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - قوّتی نه در تن من نه توانی مانده بود
قوّتی نه در تن من نه توانی مانده بود
کافرم گر بی تو در جسمم روانی مانده بود
تا چو شاهین نظر کردی سفر از دیده‌ام
بی تو مژگانم تهی چون آشیانی مانده بود
تا به طوف مشهد از چشمم نهادی پا برون
جویبار دیده بی سرو روانی مانده بود
رو به هر منزل که می‌رفتی دل غم‌دیده‌ام
بر سر فرسنگ چون سنگ نشانی مانده بود
آرزویی بود کز شوق جمالت داشتم
بی وصالت در تنم گر نیم جانی مانده بود
بود بهر آنکه به گویم دعای دولتت
گر به کامم شام هجرانت زبانی مانده بود
در رهت منزل به منزل دیده پر حسرتم
هر قدم چون نقش پای کاروانی مانده بود
در رکابت بود صبر و عقل و هوش و جان و دل
پیکرم برجا چو مشت استخوانی مانده بود
بی تو ای خورشید عالم‌تاب آمد بر سرم
آنچه از روز جدایی داستانی مانده بود
صورت احوال قصاب از که می‌پرستی که چیست
بر سر راه فراقت ناتوانی مانده بود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - عمر چون بی آرزوی لعل جانان بگذرد
عمر چون بی آرزوی لعل جانان بگذرد
رهروی باشد که بی آب از بیابان بگذرد
آنکه خواهد طی نماید شاه‌راه عشق را
شرط آن باشد که اول گام از جان بگذرد
عشق روگردان ز تیر بی‌حد معشوق نیست
شهد پرقیمت شود چون از نیستان بگذرد
می‌تواند همچو اسکندر شود آیینه‌دار
خشک‌لب هرکس ز پیش آب حیوان بگذرد
دیده جای توست زین منظر قدم بیرون منه
سرو را کی دل برآید کز خیابان بگذرد
گر نه‌ای آگه ز دل‌ها بر کف آر آیینه را
غمزه را گو تا به خیل ناز از سان بگذرد
بس که گشتم ناتوان دارد نگه در دیده‌ام
آن‌قدر ضعفی که نتواند ز مژگان بگذرد
منع قصاب از تماشای جمال خود مکن
کی تواند بلبل از سیر گلستان بگذرد
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۳۶ - هرکجا آیینه رخسار او پیدا شود
هرکجا آیینه رخسار او پیدا شود
طوطی تصویر از شوق رخش گویا شود
دادن جان و گرفتن داغ او نقش من است
دیده کج‌بین اگر بگذارد این سودا شود
گفته بودی می‌کنم امشب تو را قربان خویش
این شب وصل است، می‌ترسم دگر فردا شود
مشکل بسیار در پیش ره است ای همرهان
کو غم او تا در این ره حل مشکل‌ها شود
بگذرد گر بر مزار کشتگان ناز خویش
لوح بر خاک شهیدانش ید بیضا شود
می‌توان از الفت دریادلان گشتن بزرگ
قطره باران چو بر دریا رسد دریا شود
سینه را خواهم ز پیش دل گذارم بر کنار
از قفس دیوار چون برداشتی صحرا شود
در گلستان چون نماید آن گل رخسار را
تا به رویش دیده نرگس واکند شهلا شود
گر به رویت بسته شد قصاب این در، باک نیست
سر بنه بر آستان دوست تا در واشود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - سوختم از هجر تا جانان به فریادم رسد
سوختم از هجر تا جانان به فریادم رسد
ساختم با درد تا درمان به فریادم رسد
ماهی‌ای از جور طوفان بر کنار افتاده‌ام
می‌طپم در خاک تا عمان به فریادم رسد
با دل صد چاک در دنبال محمل چون جرس
سر به زانو مانده‌ام کافغان به فریادم رسد
بلبل نالان راه گلستان گم کرده‌ام
کی بود کی غنچه خندان به فریادم رسد
می‌روم چون خاک از جا کنده پیشاپیش باد
تا کجا آن آتشین جولان به فریادم رسد
بهر مروارید رحمت زیر آبی چون صدف
می‌روم تا قطره نیسان به فریادم رسد
گردنم را در کمند آورده دهر کینه‌خواه
شهسوار عرصه میدان به فریادم رسد
چشم آن دارم که چون در حشر بردارم فغان
بی‌تأمل صاحب دیوان به فریادم رسد
همچو بسمل در برش قصاب را سر بر زمین
می‌زنم تا آنکه دارم جان به فریادم رسد
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - خوب‌رویان چون سپاه غمزه را رو می‌دهند
خوب‌رویان چون سپاه غمزه را رو می‌دهند
منصب شمشیر داری را به ابرو می‌دهند
بس که خو دارند با سنگ جفا دیوانگان
شیشه دل را به دست طفل بدخو می‌دهند
دیده‌اند آنان که سودای سر زلف تو را
هر دو عالم در بهای یک سر مو می‌دهند
هست گیرا گرچه خال اما کمندانداز نیست
پیچ و تاب و سرکشی‌ها را به گیسو می‌دهند
بس که از راحت گریزانند مجروحان ناز
روز تا شب زخم شمشیر تو را بو می‌دهند
نقد دل را گر به خال او دهم منعم مکن
منعمان دائم زر خود را به هندو می‌دهند
از بزرگان خانه‌بردوشان به جایی می‌رسند
موج را دریادلان قصاب، پهلو می‌دهند
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - عشق‌بازان جمله گلچین گستان تواند
عشق‌بازان جمله گلچین گستان تواند
گل‌رخان خار سر دیوار بستان تواند
عاشقان بی‌دست و پایانند در درگاه تو
عارفان دریوزه‌گر بر خوان احسان تواند
ثابت و سیار گل چینند در ایوان تو
مهر و مه ته‌شمع فانوس شبستان تواند
شام‌ها را عکس خالت کرده عنبر در کنار
صبح‌ها دیوانه چاک گریبان تواند
خضرهای سبزه سرگردان در اطراف چمن
روز و شب در انتظار آب حیوان تواند
کوهساران در کمرها دامن خدمت زده
بحرها لب‌تشنگان ابر نیسان تواند
صوفیان از چار جانب روز و شب جویان تو
حاجیان از شش جهت لبّیک‌گویان تواند
گوسفندانند با قصاب جرگ عاشقان
روز و شب در انتظار عید قربان تواند
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - می‌کند هر دم به قصدم چرخ تقدیر دگر
می‌کند هر دم به قصدم چرخ تقدیر دگر
می‌رسد هر لحظه بر دل زین کمان تیر دگر
بر سپاه خاطر من روزگار کینه‌خواه
می‌زند هر دم ز بخت تیره شبگیر دگر
می‌خورم خود زخم هر ساعت ز چین ابرویی
می‌نشینم هر زمان در زیر شمشیر دگر
احتیاجم می‌کند هر دم به بدخواهی رجوع
می‌کند هر دم سپهرم طعمهٔ شیر دگر
می‌نماید هر زمانم نقس راه ظلمتی
می‌رود پایم فرو هر لحظه در قیر دگر
می‌شوم هر دم نشان تیر طعن ناکسی
می‌کند هر دم به قتلم دهر تدبیر دگر
چون ز خود بیرون روم قصاب کز هر تار نفس
هست در پای دلم هر لحظه زنجیر دگر
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - شد مرا تا دل ز عکسی روی آن جانانه پر
شد مرا تا دل ز عکسی روی آن جانانه پر
از تجلی گشت چون آیینه هر کاشانه پر
عطر خالش را نسیم آورد در صحرا به ما
آهوان را نافه پر گردید و ما را خانه پر
از شکست ای چرخ مینا‌رنگ پاس خود بدار
نیست قدری شیشه را چون گشت از دردانه پر
اهل شوق از یک گریبان سر برون آورده‌اند
این جهان چون خوشه گردیده است از یک‌دانه پر
بیش از اینم زالفت اغیار خون در دل مکن
پنجه را مگذار از زلف تو سازد شانه پر
داستان عشق بگرفتند و نامی دست ماست
گشت مطلب ناپدید از بس که شد افسانه پر
غیر حق را در حریم دل عبث جا داده‌ایم
نیست جای آشنا شد بس که از بیگانه پر
در بساط دهر قصاب آن تنک ظرفم که من
می‌رسد جانم به لب تا می‌شود پیمانه پر
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - عشق داد از درد او هر لحظه پیغام دگر
عشق داد از درد او هر لحظه پیغام دگر
عمر گر باقی ست می‌گیریم سرانجام دگر
تا سر زلف تو پرچین است ای صیاد دل
حاش لله گر بگیرم حلقه دام دگر
ای انیس جاودان من زبانم لال باد
غیر نامت گر برانم بر زبان نام دگر
چون توام دادی در اول ساقیا جامی چنان
آرزو دارم که گیرم از کفت جام دگر
صبح روشن گشت و ما را مطلبی حاصل نشد
با غمت امروز می‌سازیم تا شام دگر
روزها بگذشت بر قصاب و درددل نکرد
می‌گذارم شکوه آن را به ایام دگر