تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۸ - دارم از دست تو شب تا صبح با چشمی پر آب
دارم از دست تو شب تا صبح با چشمی پر آب
ناله همدم، باده خون، مطرب فغان، راحت عذاب
روز بر من چار چیز از عشق می‌آرد هجوم
صبح محنت، ظهر ماتم، عصر غم، شام اضطراب
چار چیز از چابر عضوم برده‌ای از یک نگاه
صبر از دل، هوش از سر، جان ز تن، از دیده خواب
عشق در بحری مرا افکند ای یاران که هست
ناخدا دل، آب خون، لنگر نفس، کشتی حباب
همچو زلفش از پریشان‌خاطری‌ها داده‌ام
دل به سودا، سر به زانو، رخ به آتش، تن به تاب
عاشقی قصاب بر طفلی که می‌داند هنوز
ظلم راحت، دوست دشمن، نیک بد، کشتن ثواب
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۴۱ - بس ‌که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده است
بس ‌که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده است
وسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است
تا تو با این آب و رنگ آهنگ گلشن کرده‌ای
گل ز شرم عارضت از آب و رنگ افتاده است
عطر سنبل بلبلان را گرم افغان کرده است
تار زلفت تا گلستان را به چنگ افتاده است
یک دل مجروح با چندین غم او چون کند
میهمان بسیار و ما را خانه تنگ افتاده است
کی توان زین بحر کام از هر صدف حاصل نمود
گوهر مقصود در کام نهنگ افتاده است
چون دل پرخونم از آسیب گردون نشکند
من که دائم شیشه‌ام در راه سنگ افتاده است
از غبار کینه پیدا نیست در دل عکس دوست
حیف کاین آیینه بی‌حاصل به زنگ افتاده است
تا قیامت زنده در گور است مانند نگین
هر که در دنیا به قید نام و ننگ افتاده است
کرد تا عزم رخش قصاب اثر از دل نشد
می‌توان دانست در قید فرنگ افتاده است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۴۲ - برده دل از من پری‌رویی نمی‌گویم که کیست
برده دل از من پری‌رویی نمی‌گویم که کیست
شوخ چشمی طفل بدخویی نمی‌گویم که کیست
داده از زهر آب، بی رحمی، فرنگی زاده‌ای
بهر قتلم تیغ ابرویی نمی‌گویم که کیست
همچو خال گوشه چشمش دلم افتاده است
در قفای طرفه آهویی نمی گویم که کیست
تا به صبح امشب دماغم را پریشان کرده بود
عطر زلف عنبرین بویی نمی‌گویم که کیست
دارد آن سبز ملیح کافر بیدادگر
کنج لعلش خال هندویی نمی‌گویم که کیست
عاقبت قصاب قربان خواهدت کردن کسی
عید قربان در سر کویی نمی‌گویم که کیست
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۴۳ - دیده خون‌بار ما چون گشت گریان مفت ماست
دیده خون‌بار ما چون گشت گریان مفت ماست
دانه‌ای افشانده در خاکیم باران مفت ماست
نشکفد تا غنچه در گلزار نتوان برد فیض
هرکه چون گل پاره می‌سازد گریبان مفت ماست
نیست نفعی جز ضرر در آشنایی‌های خلق
رو ز ما هرچند گردانند یاران مفت ماست
ما که تن دادیم در صحرا دگر معموره چیست
گر شود آفاق سرتاسر بیابان مفت ماست
تیغ برکش تا گلو از آب گوهر تر کنیم
چون صدف لب‌تشنه در بحریم تا جان مفت ماست
می‌شود روشن قفس را خانه از روزن مدام
زخم دل چون بیشتر باشد نمایان مفت ماست
می‌توان قصاب کردن خویش را قربان دوست
در تمام سال روز عید قربان مفت ماست
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۴۴ - عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس است
عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس است
بردی از حد ناز ای بی‌رحم استغنا بس است
ز انتظار ضربت تیغ تو مردن تا به کی
چند ای قاتل کنی امروز را فردا بس است
دیگری را در میان زنّار ای بدخود مبند
چون مرا کردی در این بتخانه پابرجا بس است
دیگری را در گرفتاری شریک ما مکن
مدعا گر شهرت حسن است یک رسوا بس است
خنجر دیگر برای قتل من در کار نیست
تیغ ابروی تو بر جان من شیدا بس است
چشم بر خُم‌خانه گردون ندارم در خمار
بهر درد سر مرا دُرد تو در مینا بس است
بحر بی‌پایان ما را نیست امید کنار
دست و پا تا چند ای قصاب در دریا بس است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۴۵ - از لبش گفتار و گفتار از دهن نازک‌تر است
از لبش گفتار و گفتار از دهن نازک‌تر است
گرچه لعلش نازک است اما سخن نازک‌تر است
می‌شود مدهوش عطرش هر نفس دل چون کنم
وصف خالش را که از مشک ختن نازک‌تر است
گر شود از شیشه شبنم جراحت دور نیست
پشت پای او که از برگ سمن نازک‌تر است
از نگاه من غبارآلود می‌گردد دلش
خاطرش در زیر چندین پیرهن نازک‌تر است
مستمع را در نظر الفاظ نازک خوش نماست
پیش ما قصاب معنی از سخن نازک‌تر است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۴۷ - خاک رخسارش که دل در پیچ و تاب انداخته است
خاک رخسارش که دل در پیچ و تاب انداخته است
صد چو من شوریده را در اضطراب انداخته است
هندوی آتش‌پرستی کافر عاشق‌کشی
کرده عریان خویش را بر آفتاب انداخته است
عارضش آورده از خط گرده‌ای بر روی کار
از نو آشوبی به دل‌های خراب انداخته است
خال لب را کاتب تقدیر در تحریر صنع
نقطه‌ای بر روی خط انتخاب انداخته است
از لب و دندان او کردم سؤال آهسته گفت
عقد مروارید ساقی در شراب انداخته است
نیست اصلا رحم در دل گلرخان دهر را
بی‌سبب قصاب خود را در عذاب انداخته است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۴۸ - چرخ از آن روزی که سرگردانی خود دیده است
چرخ از آن روزی که سرگردانی خود دیده است
راستی با دشمن و با دوست کین ورزیده است
پیش چشم اهل استغنا دو روزی بیش نیست
دستگاهی را که نه افلاک بر خود چیده است
سربلندی‌ها در آواز سبکباری بود
نیست بیجا سرو اگر بر خویشتن بالیده است
تا به روز حشر در زندان اسیر بند باد
گردنی کز طوق فرمان تو سر پیچیده است
گر چکد از پنجه مژگان ز حسرت دور نیست
پیش رخسار تو دل چون موم آتش دیده است
خوار چون مینای خالی در نظرها می‌شود
هرکه در بزم محبت یک‌نفس خندیده است
در رهش قصاب بر هر جانبی کردم نگاه
بسملی دیدم که پا تا سر به خون غلطیده است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۴۹ - آخر آن وحشی نگه بر دل ره تدبیر بست
آخر آن وحشی نگه بر دل ره تدبیر بست
ای شوم قربان این آهو که ره بر شیر بست
زد به جانم ناوکی یعنی که مطلب حاصل است
نامه ما را جواب آن جنگجو بر تیر بست
حلقه هر تار مویش مطلبی سازد روا
زلف او در عدل چون نوشیروان زنجیر بست
می‌شود از بس پشیمان زود آن بدخو دلم
شد پر از خون تا به قتلم در میان شمشیر بست
تیغ ابرویش ندانستم که زهرآلود بود
یافتم آن دم که خونم بر زمین چون شیر بست
خواستم قصاب بر زلفش شبیخونی زنم
خواب غفلت بر دو چشمم رایت شبگیر بست
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۵۰ - چرخ مینا رنگ هر زهری که در پیمانه ریخت
چرخ مینا رنگ هر زهری که در پیمانه ریخت
عشق او آورد و در کام من دیوانه ریخت
ریخت مرغ روح بی‌اندازه بر بالای هم
خط و خال او به هر جایی که دام و دانه ریخت
بس خرابی کرد چشمش با دل ما می‌توان
از غبار خاطر ما رنگ صد ویرانه ریخت
می‌تواند کرد باز از یک نگاهم جان به تن
چشم جادویی که خونم را به صد افسانه ریخت
فکر عاشق کن که بعد از سوختن سودی نداد
این قدر اشگی که شمع از ماتم پروانه ریخت
خال کنج لب به قصد مرغ دل گیراتر است
دانه را صیاد ما بر دام استادانه ریخت
غمزه بدمست او زخم نمایان زد به دل
خون ما قصاب آخر بر در میخانه ریخت
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۵۱ - کوکبم شد تار و سالم خشگ و ماهم پاک سوخت
کوکبم شد تار و سالم خشگ و ماهم پاک سوخت
آنچه با من بود از بخت سیاهم پاک سوخت
دامن افلاک را یکباره کرد آهم خراب
منزل آرامم از اشگ نگاهم پاک سوخت
در گلستان محبت خورد بر پا تا سرم
برق رخساری که این مشت گیاهم پاک سوخت
خواستم قصاب شرح دوری روز فراق
پیش او گویم زبان عذرخواهم پاک سوخت
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۵۲ - از قدت امروز گلشن را صفای دیگر است
از قدت امروز گلشن را صفای دیگر است
سرو موزون تو را نشو و نمای دیگر است
گرچه می‌بخشد حیات جاودانی آب خضر
لیک آب تیغ نازت را بقای دیگر است
نه به کنعان می‌کنم او را برابر نه به مصر
یوسف پر قیمت ما را بهای دیگر است
زود بر گل می‌نشیند لنگر از امداد خلق
کشتی امید ما را ناخدای دیگر است
نه به روز وصل می‌سازم نه با شام فراق
می‌توان دانست دل را مدّعای دیگر است
در دریار غم‌نصیبان نوشدارو باب نیست
زخم مژگان ‌خورده دل‌ها را دوای دیگر است
کشته تیغ دگر قصاب گشتن شرط نیست
مسلخ او بهر قربانگاه جای دیگر است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۵۴ - رفته‌رفته رفتم از یادت ببین احوال چیست
رفته‌رفته رفتم از یادت ببین احوال چیست
دور گشتم تا کنم شادت ببین احوال چیست
داده‌ام تا دل به بیدادت ببین احوال چیست
هیچ‌گه نگذشتم از یادت ببین احوال چیست
شرط دلداری و رسم مهر و حق دوستی
حب دنیا برد از یادت ببین احوال چیست
من گرفتم صیدگاه توست عالم عاقبت
می‌کشد در دام صیادت ببین احوال چیست
هر چه هست از صنع نقاش است چشمی باز کن
تا بدانی چیست ایجادت ببین احوال چیست
تیغ کین بگذار از کف کاین دل بی‌کینه‌ام
زخم‌ها دارد ز بیدادت ببین احوال چیست
عاقبت قصاب ظلم خصم و جور روزگار
از وطن برکند بنیادت ببین احوال چیست
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۶۰ - ای خوش آن عالم که در وی راه پای غم نداشت
ای خوش آن عالم که در وی راه پای غم نداشت
نقش‌ها برداشت اما صورت خاتم نداشت
حسن را چندین هزار آیینه پیش رخ نبود
عکس جان گر در تن نامحرم و محرم نداشت
بود کوتاه از گریبان روان دست اجل
چشم احیا هیچ‌کس از عیسی مریم نداشت
دست و تیغ غمزه بر قتل کسی بالا نرفت
زخم چشم راحت از هم‌خوابی مرهم نداشت
چید بزمی ساقی دوران که در گیتی نبود
ریخت بر خاک وجود آبی که جام‌جم نداشت
هر دلی را شد به قصد دوستی وصلی نصیب
این ترازو ذره‌ای در وزن بیش و کم نداشت
تا توانی پی به معنی برد، ظاهربین مباش
کانچه در خاطر سلیمان داشت در خاتم نداشت
جامه احرام را قصاب تر کردم ز اشگ
داشت آن آبی که چشمم چشمه زمزم نداشت
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۶۱ - می‌کنم طوفی نمی‌دانم که طوف کوی کیست
می‌کنم طوفی نمی‌دانم که طوف کوی کیست
هست محرابی نمی‌دانم خم ابروی کیست
شهسواری گردنم را در کمند آورده است
می‌کشد هرسو نمی‌دانم سر گیسوی کیست
شعله‌ای در جان نهان دارم ز حسن سرکشی
حیرتی دارم که این آتش ز عکس روی کیست
نیست یک دل کز خدنگ غمزه خون‌آلود نیست
این کمان ناز حیرانم که در بازوی کیست
بوی مشگی زین گلستان بر مشامم می‌رسد
باز باد آشفته‌ساز زلف عنبربوی کیست
هم ز مجنون می‌گریزد هم ز لیلی می‌رمد
من نمی‌دانم که آن وحشی‌نگه آهوی کیست
سوختی قصاب عمری شد، ندانستی چه سود
کاین همه گرمی ز تاب قهر آتش‌خوی کیست
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۶۳ - یک نفس بی یاد جانان زندگانی مشکل است
یک نفس بی یاد جانان زندگانی مشکل است
بی حدیث لعل او شیرین بیانی مشکل است
غیر شرح عشق گنجایش ندارد زندگی
بی غمش در هر دو عالم زندگانی مشکل است
اهل دل بی شورش مطرب نیاید در سماع
بی تلاطم بحر را رقص روانی مشکل است
گفتمش ای دیده سودایی چنین کار تو نیست
بر فراز قلعه دل دیدبانی مشکل است
در کمینگاه است دشمن از پی تاراج دل
در هجوم خواب غفلت پاسبانی مشکل است
وصل ممکن نیست ای غافل چه می‌خواهی ز دهر
گشتن آگه از نشان بی نشانی مشکل است
تا تو از سر نگذری نتوان تو را سردار کرد
تا نبازی دل در این ره دلستانی مشکل است
رد مکن از گلّه قربانیان قصاب را
جان من بی سگ در این صحرا شبانی مشکل است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۶۴ - در کف عاشق به غیر برگ کاهی بیش نیست
در کف عاشق به غیر برگ کاهی بیش نیست
نه فلک پیشش نشان تیر آهی بیش نیست
چیست این طول امل فکری کن ای سست‌اعتقاد
بر سر آمد وعده آخر سال و ماهی بیش نیست
می‌رود از باد خوش‌تر ابلق لیل و نهار
روز و شب یک گردش چشم سیاهی بیش نیست
چند در هامون توان گردید ای حق‌ناشناس
تا به منزلگاه جانان مدّ آهی بیش نیست
آتش کین چند افروزی و خواهی سوختن
استخوان من که یک مشت گیاهی بیش نیست
در رهش قصاب چون بسمل ‌شدی تسلیم باش
دست و پا تا چند آخر قتلگاهی بیش نیست
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۷۳ - آتشین‌خو دلبری دارم که عالم زار او است
آتشین‌خو دلبری دارم که عالم زار او است
سرو خاکستر نشین با جلوه رفتار او است
شام عاشق مجمر گیسوی عنبربار او است
صبح صادق غنچه نشکفته گلزار او است
نیستم آگه ز سوز لاله در این گلستان
این‌قدر دانم که داغ از شعله دیدار او است
یک عزیز است آنکه بهر بیع نقد جان به کف
هرکجا یوسف‌نژادی هست در بازار او است
تر نمی‌سازد ز بحر زندگانی کام را
هرکه در این برّ چو مجنون تشنه دیدار او است
نسخه حاجت به کف نالان در این دارالشفا
صد فلاطون خفته در هر گوشه‌ای بیمار او است
وصل او باشد حیات و هجر او باشد ممات
گاه جان دادن، زمانی جان گرفتن کار او است
ز آفتاب گرم فردای قیامت فارغ است
هر که چون قصاب زیر سایه دیوار او است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۷۶ - آنکه همچون جان تنگت دست در آغوش داشت
آنکه همچون جان تنگت دست در آغوش داشت
چون صدف در بحر عشق آن تشنه‌لب خاموش داشت
در جهان بسیار گردیدیم و در هر گوشه‌ای
هرکه را دیدیم از آن مه حلقه‌ای در گوش داشت
با خیالش آنچه می‌گفتیم ما بودیم و دل
برملا شد عاقبت دیوار گویا گوش داشت
در درون سینه گم کردیم دل را عاقبت
نیک چون دیدیم آن را شوخ گلگون‌پوش داشت
از خمار هجر او مردیم ای یاران کجاست
گردش چشمی که ما را متصل مدهوش داشت
رو به هر جانب که تیرش رفت بیرون از کمان
چون نگه کردیم ما قصاب در آغوش داشت
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۷۸ - باد رنجور آن تنی کز درد او بیمار نیست
باد رنجور آن تنی کز درد او بیمار نیست
خاک بر چشمی که با یاد رخش بیدار نیست
بی‌نصیب آن دل که زخم از تیر مژگانی نخورد
وای بر مرگی که خود از حسرت دیدار نیست
تا نگردم کشته در کوی تو با چند آرزو
بر نمی‌گردم دگر این‌بار چون هر بار نیست
پا ز فرمان قضا بیرون نهادن مشکل است
هیچ‌کس را ره برون زین حلقه پرگار نیست
نغمه‌سنجان حقیقت مست حیرت خفته‌اند
در بساط عشق گویا هیچ‌کس هشیار نیست
گر گریزان نیستم از سنگ طبع ناکسان
در جهان قصاب ما را شیشه‌ای در بار نیست