تعداد ۱۰۲۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - چند ای سرشکِ خون دم از پاکیِّ گوهر می زنی
چند ای سرشکِ خون دم از پاکیِّ گوهر می زنی
بر چهرهٔ زردم اگر نقشی زنی زر می زنی
هر لحظه لافی می زنی ای گل ز خوبی با رخش
بنگرنکو باری که تو خود را کجا بر می زنی
دل می برند از عاشقان خوبان و تو جان و دلی
تو دیگری ز آن خویش را برجای دیگر می زنی
گه گه اگر سنگی زنی بر ساغر دُردی کشان
نبود عجب زآن رو که تو پیوسته ساغر می زنی
شیرین لبان پا می کشند از تو خیالی بیشتر
هرچند از غم چون مگس تو دست بر سر می زنی
بر چهرهٔ زردم اگر نقشی زنی زر می زنی
هر لحظه لافی می زنی ای گل ز خوبی با رخش
بنگرنکو باری که تو خود را کجا بر می زنی
دل می برند از عاشقان خوبان و تو جان و دلی
تو دیگری ز آن خویش را برجای دیگر می زنی
گه گه اگر سنگی زنی بر ساغر دُردی کشان
نبود عجب زآن رو که تو پیوسته ساغر می زنی
شیرین لبان پا می کشند از تو خیالی بیشتر
هرچند از غم چون مگس تو دست بر سر می زنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴ - وقت صبوحست ای پسر برخیز و در ده جام را
وقت صبوحست ای پسر برخیز و در ده جام را
تا فرصتی داری بدست از کف مده هنگام را
خیز ایغلام و رقص کن چون صوفیان اندر سماع
مطرب بزن چنگی بدف ساقی بیاور جام را
در دفتر زهد و ریا از آب می آتش فکن
تا پختگی حاصل شود این زاهدان خام را
زآن آب آذرگون بده کامد نسیم آذری
باد صبا بر بلبلان از گل ببر پیغام را
زاهد بنه سبحه زکف زنار بر بند از شعف
نفریبد از این دانه کس بردار از ره دام را
نام نکو در کیش ما ننگست بهر عاشقان
خیزو ببر مژده زما آنشیخ نیکو نام را
چشمانش و آن ابروان دانی چه باشد فی المثل
گر دیده تیغی چون بکف ترکان خون آشام را
امشب شب وصلست هان نوبت مزن ای نوبتی
مرغ سحر گو بر مکش آواز نافرجام را
آغاز این شب نیک شد آوخ سحر نزدیک شد
یا رب که چون آغاز ما نیکو کنی انجام را
خاصان بزم عشق را از شنعت عامی چه غم
هر کس ببزم خاص شد پروا ندارد عام را
گیرد دو عالمرا فرو آشفته کفر زلف او
این کافران از جادوئی رونق برند اسلام را
تا فرصتی داری بدست از کف مده هنگام را
خیز ایغلام و رقص کن چون صوفیان اندر سماع
مطرب بزن چنگی بدف ساقی بیاور جام را
در دفتر زهد و ریا از آب می آتش فکن
تا پختگی حاصل شود این زاهدان خام را
زآن آب آذرگون بده کامد نسیم آذری
باد صبا بر بلبلان از گل ببر پیغام را
زاهد بنه سبحه زکف زنار بر بند از شعف
نفریبد از این دانه کس بردار از ره دام را
نام نکو در کیش ما ننگست بهر عاشقان
خیزو ببر مژده زما آنشیخ نیکو نام را
چشمانش و آن ابروان دانی چه باشد فی المثل
گر دیده تیغی چون بکف ترکان خون آشام را
امشب شب وصلست هان نوبت مزن ای نوبتی
مرغ سحر گو بر مکش آواز نافرجام را
آغاز این شب نیک شد آوخ سحر نزدیک شد
یا رب که چون آغاز ما نیکو کنی انجام را
خاصان بزم عشق را از شنعت عامی چه غم
هر کس ببزم خاص شد پروا ندارد عام را
گیرد دو عالمرا فرو آشفته کفر زلف او
این کافران از جادوئی رونق برند اسلام را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸ - خواهم که درهم بشکنم این طاق مینا فام را
خواهم که درهم بشکنم این طاق مینا فام را
زین چار طبع مختلف بر جا نمانم نام را
گم شده ره میخانه ام از دست شد پیمانه ام
دستی بگیر ای نوجوان این پیردرد آشام را
سگ از ره مهر و وفا هم صحبت اصحاب شد
لابد سگ نفس و هوا رسوا کند بلعام را
بلبل بباد صبحدم گفته حدیث از بیش و کم
گل گوش داده تا صبا حالی کند پیغام را
عمرت بچل گر میرسد چون در فراقش میرود
عاشق زعمر خویشتن گو مشمر این ایام را
شد پرنیانی بسترم چون نوک خار و نشترم
تا غیر هم آغوش شد یار حریر اندام را
جانان جان قوت روان روشن از او چشم جهان
رامش گزین دلها از آن کز دل ببرد آرام را
شاید که درویش سرا از فقر آید در غنا
برخوان یغما زد صلا سلطان چو خاص و عام را
زاهد زعشق و عاشقی فراروش هارب بود
بر آتش سودای تو پائی نباشد خام را
آشفته مستوری مکن از می کشان دوری مکن
ساقی بیاد مرتضی در دور افکن جام را
زین چار طبع مختلف بر جا نمانم نام را
گم شده ره میخانه ام از دست شد پیمانه ام
دستی بگیر ای نوجوان این پیردرد آشام را
سگ از ره مهر و وفا هم صحبت اصحاب شد
لابد سگ نفس و هوا رسوا کند بلعام را
بلبل بباد صبحدم گفته حدیث از بیش و کم
گل گوش داده تا صبا حالی کند پیغام را
عمرت بچل گر میرسد چون در فراقش میرود
عاشق زعمر خویشتن گو مشمر این ایام را
شد پرنیانی بسترم چون نوک خار و نشترم
تا غیر هم آغوش شد یار حریر اندام را
جانان جان قوت روان روشن از او چشم جهان
رامش گزین دلها از آن کز دل ببرد آرام را
شاید که درویش سرا از فقر آید در غنا
برخوان یغما زد صلا سلطان چو خاص و عام را
زاهد زعشق و عاشقی فراروش هارب بود
بر آتش سودای تو پائی نباشد خام را
آشفته مستوری مکن از می کشان دوری مکن
ساقی بیاد مرتضی در دور افکن جام را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵ - چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب را
چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب را
زلفت پریشان میکند جمعیت احباب را
گفتم دل سودائیم دارد دوا بگشود لب
گفتا نه بینی در شکر پرورده ام عناب را
می نغنود شب تا سحر چشمم زهجرت ای پسر
کی خواب آید در نظر افتاده در غرقاب را
زلفت بهر جامی کشد دل در هوایش میرود
ناچار ماهی می رود تا می کشد قلاب را
آبی که اسکندر نخورد چندان کش از پی دستبرد
من جسته ام در آن دهان آن گوهر نایاب را
شب بر سر کوی تو من گویم زهر بابی سخن
شاید که با صد مکر و فن خواب آورم بواب را
در حقه نافش اگر گمشد دلم عیبم مکن
هم نوح کشتی بشکند بیند گر این گرداب را
من در آن چاه ذقن افتاده ام ایسیمتن
کزدام تو نبود گریز ایشوخ شیخ وشاب را
آشفته از آن تار مو در بزم تا کی گفتگو
آخر پریشان میکنی جمعیت اصحاب را
زلفت پریشان میکند جمعیت احباب را
گفتم دل سودائیم دارد دوا بگشود لب
گفتا نه بینی در شکر پرورده ام عناب را
می نغنود شب تا سحر چشمم زهجرت ای پسر
کی خواب آید در نظر افتاده در غرقاب را
زلفت بهر جامی کشد دل در هوایش میرود
ناچار ماهی می رود تا می کشد قلاب را
آبی که اسکندر نخورد چندان کش از پی دستبرد
من جسته ام در آن دهان آن گوهر نایاب را
شب بر سر کوی تو من گویم زهر بابی سخن
شاید که با صد مکر و فن خواب آورم بواب را
در حقه نافش اگر گمشد دلم عیبم مکن
هم نوح کشتی بشکند بیند گر این گرداب را
من در آن چاه ذقن افتاده ام ایسیمتن
کزدام تو نبود گریز ایشوخ شیخ وشاب را
آشفته از آن تار مو در بزم تا کی گفتگو
آخر پریشان میکنی جمعیت اصحاب را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹ - ای از شکنج زلف تو برپای دل زنجیرها
ای از شکنج زلف تو برپای دل زنجیرها
بگسسته تار طره ات عقد همه تدبیرها
در پیشه ی عشق اررسی بینی عجایبها بسی
کانجا بصید شیرها آموخته نخجیرها
زاهد بنه سبحه زکف زنار بر بند از شعف
کاین سبحه صد دانه شد دام همه تزویرها
جام می بیغش بکش تا قلب تو صافی شود
کز خاک پاک میکده شد مایه اکسیرها
ساقی زیک خم دادمی دیوانه و فرزانه را
یک باده و از نشه ی اش پیدا شده تغییرها
هم نرم شد سنگین دلش هم غیر رفت از محفلش
آری زآه نیمشب آید چنین تأثیرها
پیکان بجای استخوان اندر بدن دارم نهان
از بس از آن ابرو کمان در سینه دارم تیرها
چشمت چو ترکان ختن خونخوار و مست وراهزن
زابرو بقصد جان من دارد بکف شمشیرها
زنجیر اگر عاقل کند دیوانه را ای عاقلان
آشفته شد دیوانه تر از حلقه زنجیرها
بگسسته تار طره ات عقد همه تدبیرها
در پیشه ی عشق اررسی بینی عجایبها بسی
کانجا بصید شیرها آموخته نخجیرها
زاهد بنه سبحه زکف زنار بر بند از شعف
کاین سبحه صد دانه شد دام همه تزویرها
جام می بیغش بکش تا قلب تو صافی شود
کز خاک پاک میکده شد مایه اکسیرها
ساقی زیک خم دادمی دیوانه و فرزانه را
یک باده و از نشه ی اش پیدا شده تغییرها
هم نرم شد سنگین دلش هم غیر رفت از محفلش
آری زآه نیمشب آید چنین تأثیرها
پیکان بجای استخوان اندر بدن دارم نهان
از بس از آن ابرو کمان در سینه دارم تیرها
چشمت چو ترکان ختن خونخوار و مست وراهزن
زابرو بقصد جان من دارد بکف شمشیرها
زنجیر اگر عاقل کند دیوانه را ای عاقلان
آشفته شد دیوانه تر از حلقه زنجیرها
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰ - مطرب برقص آورده ی آن لعبت طناز را
مطرب به رقص آورده ی آن لعبت طناز را
گو زهره بشکن در فلک از رشک امشب ساز را
در بزم اگر تو شاهدی زاهد گذارد زاهدی
آری برقص از بیخودی صوفی شاهد باز را
بینند گر آهو بچین از تیر صیدش می کنند
در چین و موی اوببین آهوی تیرانداز را
من عاشق آن مهوشم مفتون موی دلکشم
عاشق که رسوا میشود پنهان ندارد راز را
آمد به باغ آن گل بدن با نغمه صوت حسن
ای گل تو بگریز از چمن بلبل مکش آواز را
بر تربتم روزی بیا از عشق برگو ماجرا
بشنو زهر بندم جدا چون نی همین آواز را
چون شهد ریزد در آن دو لب آشفته نبود بس عجب
خواند اگر کان شکر کس بعد از این شیراز را
دارد عجایبها بسی این عشق سحر انگیز ما
صعوه بجنگل میدرد در دشت او شهباز را
من صید پر بشکسته ام در دام عشقت خسته ام
چون بند برپا بسته ام امکان کجا پرواز را
در عشقت ای پیمان گسل از گریه کی گردم کسل
شب تا سحر با خون دل بیرون کنم غماز را
ای شهسوار لافتی در دام نفسم مبتلا
بر دفع سحر مفتری بگشا کف اعجاز را
گو زهره بشکن در فلک از رشک امشب ساز را
در بزم اگر تو شاهدی زاهد گذارد زاهدی
آری برقص از بیخودی صوفی شاهد باز را
بینند گر آهو بچین از تیر صیدش می کنند
در چین و موی اوببین آهوی تیرانداز را
من عاشق آن مهوشم مفتون موی دلکشم
عاشق که رسوا میشود پنهان ندارد راز را
آمد به باغ آن گل بدن با نغمه صوت حسن
ای گل تو بگریز از چمن بلبل مکش آواز را
بر تربتم روزی بیا از عشق برگو ماجرا
بشنو زهر بندم جدا چون نی همین آواز را
چون شهد ریزد در آن دو لب آشفته نبود بس عجب
خواند اگر کان شکر کس بعد از این شیراز را
دارد عجایبها بسی این عشق سحر انگیز ما
صعوه بجنگل میدرد در دشت او شهباز را
من صید پر بشکسته ام در دام عشقت خسته ام
چون بند برپا بسته ام امکان کجا پرواز را
در عشقت ای پیمان گسل از گریه کی گردم کسل
شب تا سحر با خون دل بیرون کنم غماز را
ای شهسوار لافتی در دام نفسم مبتلا
بر دفع سحر مفتری بگشا کف اعجاز را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۳ - دل گمشد و معشوق دل من در سراغ او در طلب
دل گمشد و معشوق دل من در سراغ او در طلب
گاهی به حی گه بادیه گه در عجمم گه در عرب
دل داشت رنگ خون ولی معشوق دل را چون کنم
نه رنگ دارد نه نشان نه نام دارد نه نسب
سنبل نروید از سمن زنار کی بندد شمن
خور سرزند در غالیه مه دیده مشکین سلب
سنگین دلست و سیم تن از ارغوان دارد بدن
شیرین دهان پیمان شکن جان از دهان او به لب
هم از نمک ریزد شکر در لعل او لؤلؤتر
تیرش به جانها کارگر دلها از او در تاب و تب
باریک مو تاریک دل روشن روان پیمان گسل
مهر و مهند از وی خجل هم در حسب هم در نسب
دل آتش مجمر بود معشوق دل عنبر بود
دودش عیان بر سر بود در بزم سوزد روز و شب
آشفته دل معدوم شد معشوق دل مفهوم شد
معلوم شد معلوم شد حیدر بود هان بی ادب
گاهی به حی گه بادیه گه در عجمم گه در عرب
دل داشت رنگ خون ولی معشوق دل را چون کنم
نه رنگ دارد نه نشان نه نام دارد نه نسب
سنبل نروید از سمن زنار کی بندد شمن
خور سرزند در غالیه مه دیده مشکین سلب
سنگین دلست و سیم تن از ارغوان دارد بدن
شیرین دهان پیمان شکن جان از دهان او به لب
هم از نمک ریزد شکر در لعل او لؤلؤتر
تیرش به جانها کارگر دلها از او در تاب و تب
باریک مو تاریک دل روشن روان پیمان گسل
مهر و مهند از وی خجل هم در حسب هم در نسب
دل آتش مجمر بود معشوق دل عنبر بود
دودش عیان بر سر بود در بزم سوزد روز و شب
آشفته دل معدوم شد معشوق دل مفهوم شد
معلوم شد معلوم شد حیدر بود هان بی ادب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - تا چند آیم بر درت با عجز و لابه نیمشب
تا چند آیم بر درت با عجز و لابه نیمشب
بینم ترا با مدعی مست می و گرم طرب
تابم کجا با مهر تو من شبنم و خور چهر تو
تو آتشی و من نیم تو ماهتاب و من قصب
سندان دل و سیمین تنی در سیم داری آهنی
داری بخلد اهریمنی بس ساحری ای بوالعجب
بالات نخل بارور وز لب رطب آورده بر
وان غبغب چون سیم تر چون کوزه نخل رطب
باشد چو مویت مشک تر مشک ار کشد مه را بسر
تابد چو روی تو قمر گر مه کند عنبر سلب
در جمع خیل دلبران تو شاه و باقی چاکران
در دفتر جان پروران روی تو فرد منتخب
من خود نبینم پیش تو چون نوش نوشم نیش تو
قربان منم در کیش تو بر من چه می آری غضب
زلف تو هندو ای پسر هندو کشد گر خور ببر
خالت بود زنگی اگر زنگی ز مه دارد نسب
من خود گدا تو محتشم ای خاک کویت جام جم
در منزلت شاه عجم در مرتبت میر عرب
تو بوتراب ای پادشه خصمت بود خاک سیه
بس فرق باشد در شبه از مصطفی تا بولهب
آشفته خواهد چون غبار آرد بکوی گو گذار
برخیز و اسبابش بیار ای آفرینش را سبب
یا رب آمن روعتی یا صاحبی فی غربتی
یا مونسی فی وحشتی یا راحتی عند التعب
بینم ترا با مدعی مست می و گرم طرب
تابم کجا با مهر تو من شبنم و خور چهر تو
تو آتشی و من نیم تو ماهتاب و من قصب
سندان دل و سیمین تنی در سیم داری آهنی
داری بخلد اهریمنی بس ساحری ای بوالعجب
بالات نخل بارور وز لب رطب آورده بر
وان غبغب چون سیم تر چون کوزه نخل رطب
باشد چو مویت مشک تر مشک ار کشد مه را بسر
تابد چو روی تو قمر گر مه کند عنبر سلب
در جمع خیل دلبران تو شاه و باقی چاکران
در دفتر جان پروران روی تو فرد منتخب
من خود نبینم پیش تو چون نوش نوشم نیش تو
قربان منم در کیش تو بر من چه می آری غضب
زلف تو هندو ای پسر هندو کشد گر خور ببر
خالت بود زنگی اگر زنگی ز مه دارد نسب
من خود گدا تو محتشم ای خاک کویت جام جم
در منزلت شاه عجم در مرتبت میر عرب
تو بوتراب ای پادشه خصمت بود خاک سیه
بس فرق باشد در شبه از مصطفی تا بولهب
آشفته خواهد چون غبار آرد بکوی گو گذار
برخیز و اسبابش بیار ای آفرینش را سبب
یا رب آمن روعتی یا صاحبی فی غربتی
یا مونسی فی وحشتی یا راحتی عند التعب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۸ - آن کیست تا بر گوش جان پیغام جانان آورد
آن کیست تا بر گوش جان پیغام جانان آورد
پیغام بلقیس از سبا سوی سلیمان آورد
تا جان سوی جانان شود تن پای تا سر جان شود
مشتی غبار از ره برد صد روح و ریحان آورد
نالد غریبانه دلم از بی طبیبی روز و شب
تا دردمند عشق را لعل که درمان آورد
راز درون بنهفته به اسرار دل ناگفته به
شاید طبیبی رحمتی بر درد پنهان آورد
در بوستان با دوستان مشغول عیش و عشرتم
آن کیست تا گلزار من سوی گلستان آورد
ای گلشن معنی بیا تا رونق از گلشن رود
بر قالب افسرده ام دیدار تو جان آورد
گلزار روحانی توئی این باغ و گل صورت بود
کی با بهشت جاودان کس نام بستان آورد
با سحر چشم مست تو کس دم زند از دین و دل
با کفر زلفین کجت کس نام ایمان آورد
کو هدهد شهر سبا یعنی طبیب من صبا
آشفته را یک نکهت از ملک سلیمان آورد
الحان پنهان پرورد جز عشق کس اندر جهان
کاو بلبلان شیدا کند مطرب غزلخوان آورد
کلک سخن پرداز من شرم آیدش از حضرتت
تا زیره در کرمان برد لؤلؤ بعمان آورد
در بارگاه شوکتت ای شیر حق باریم نه
گو تا ثنا گو پارسی رخ سوی سلمان آورد
پیغام بلقیس از سبا سوی سلیمان آورد
تا جان سوی جانان شود تن پای تا سر جان شود
مشتی غبار از ره برد صد روح و ریحان آورد
نالد غریبانه دلم از بی طبیبی روز و شب
تا دردمند عشق را لعل که درمان آورد
راز درون بنهفته به اسرار دل ناگفته به
شاید طبیبی رحمتی بر درد پنهان آورد
در بوستان با دوستان مشغول عیش و عشرتم
آن کیست تا گلزار من سوی گلستان آورد
ای گلشن معنی بیا تا رونق از گلشن رود
بر قالب افسرده ام دیدار تو جان آورد
گلزار روحانی توئی این باغ و گل صورت بود
کی با بهشت جاودان کس نام بستان آورد
با سحر چشم مست تو کس دم زند از دین و دل
با کفر زلفین کجت کس نام ایمان آورد
کو هدهد شهر سبا یعنی طبیب من صبا
آشفته را یک نکهت از ملک سلیمان آورد
الحان پنهان پرورد جز عشق کس اندر جهان
کاو بلبلان شیدا کند مطرب غزلخوان آورد
کلک سخن پرداز من شرم آیدش از حضرتت
تا زیره در کرمان برد لؤلؤ بعمان آورد
در بارگاه شوکتت ای شیر حق باریم نه
گو تا ثنا گو پارسی رخ سوی سلمان آورد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۹ - با اینکه چشمانت بدل خنجر بسی بشکسته اند
با اینکه چشمانت بدل خنجر بسی بشکسته اند
عقد خم زلفین تو دلها بهم پیوسته اند
گر نه گشاد ملک دل اندر نظر دارند باز
خوبان باین تنگی چرا یارب کمر را بسته اند
با آهوی چشمت بگو تعویذی از خط برنهند
یک خیل ترک تیرزن پهلوی او بنشسته اند
بسته بشیخ و برهمن زلفت همانا رشته ای
کاین سبحه و زنار را از یکدیگر بگسسته اند
با اینکه در لعل لبان داری دوای خستگان
بر گو چرا چشمان تو بیمار و زار و خسته اند
این بت پرستان بعد از این سجده به تو آرند چون
در هر کجا باشد بتی از شرم تو بشکسته اند
آشفته جز لیلا دگردر خود نه بیند جلوه گر
آنان که از قید هوا مجنون صفت وارسته اند
منت زآب دیدگان دارم بسی اندر جهان
کز دل بجز مهر علی هر نقش دیگر شسته اند
عقد خم زلفین تو دلها بهم پیوسته اند
گر نه گشاد ملک دل اندر نظر دارند باز
خوبان باین تنگی چرا یارب کمر را بسته اند
با آهوی چشمت بگو تعویذی از خط برنهند
یک خیل ترک تیرزن پهلوی او بنشسته اند
بسته بشیخ و برهمن زلفت همانا رشته ای
کاین سبحه و زنار را از یکدیگر بگسسته اند
با اینکه در لعل لبان داری دوای خستگان
بر گو چرا چشمان تو بیمار و زار و خسته اند
این بت پرستان بعد از این سجده به تو آرند چون
در هر کجا باشد بتی از شرم تو بشکسته اند
آشفته جز لیلا دگردر خود نه بیند جلوه گر
آنان که از قید هوا مجنون صفت وارسته اند
منت زآب دیدگان دارم بسی اندر جهان
کز دل بجز مهر علی هر نقش دیگر شسته اند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۸ - با قامت تو باغبان سرو صنوبر برکند
با قامت تو باغبان سرو صنوبر برکند
با عارضت حور جنان از خویش زیور برکند
ترک کمان کرده بزه پوشیده از خطت زره
تا جوشن اندر داوری از طوس نوذر برکند
اختر شناس ار اختری با تو نماید هم سری
با گز لک غیرت چو خور او چشم اختر برکند
ای ماه و خور هندوی تو جانها اسیر موی تو
در صولجان دل گوی تو کی شوقت از سر برکند
بنمای چشم و زلفکان بر باغبان در بوستان
تا ضیمران بیرون کند وز ریشه عبهر برکند
آن طاق ابرو را ملک تا بر سما برد از سمک
نقاش قدرت از فلک نقش دو پیکر برکند
کی عقل داند جای تو کانجا که ساید پای تو
رفرف بماند از تک و جبریل شهپر برکند
آشفته را کو سایه ای از آفتاب محشری
گر خیمه رحمت نبی از صحن محشر برکند
با عارضت حور جنان از خویش زیور برکند
ترک کمان کرده بزه پوشیده از خطت زره
تا جوشن اندر داوری از طوس نوذر برکند
اختر شناس ار اختری با تو نماید هم سری
با گز لک غیرت چو خور او چشم اختر برکند
ای ماه و خور هندوی تو جانها اسیر موی تو
در صولجان دل گوی تو کی شوقت از سر برکند
بنمای چشم و زلفکان بر باغبان در بوستان
تا ضیمران بیرون کند وز ریشه عبهر برکند
آن طاق ابرو را ملک تا بر سما برد از سمک
نقاش قدرت از فلک نقش دو پیکر برکند
کی عقل داند جای تو کانجا که ساید پای تو
رفرف بماند از تک و جبریل شهپر برکند
آشفته را کو سایه ای از آفتاب محشری
گر خیمه رحمت نبی از صحن محشر برکند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۷ - از مردم چشم تو دل زلفت بیغما میبرد
از مردم چشم تو دل زلفت بیغما میبرد
جان دستمزد آن دزد را کز دزد کالا میبرد
ترکی که از ملک دلم طاقت بیغما میبرد
ترک نگاهش یک تنه یغما زتن ها میبرد
از غمزه غارتگرش یرغو بسلطان میبرم
بیباک بین کز چابکی دل بیمحابا میبرد
گفتم بخالش کی سیه بگریز از این آتشکده
گفتا در آتش جایگه هندو بعمدا میبرد
زلفش شکن اندر شکن چشمش بقصد جان من
این جادو و آن راهزن یا میکشد یا میبرد
دل گبر و وی زردشت او ایمان من در مشت او
خون دلم انگشت او از بهر حنا میبرد
آن ترک آذربایجان افروختم آذربایجان
باد صبا خاکسترم اینک بصحرا میبرد
آن نرگس خمار او و آن زلف چون زنار او
گاهی بدیرم میکشد گه در کلیسا میبرد
شاید که تا آشفته را جان وارهد از این بلا
بر دامن زلف بتان دست تولا میبرد
جان دستمزد آن دزد را کز دزد کالا میبرد
ترکی که از ملک دلم طاقت بیغما میبرد
ترک نگاهش یک تنه یغما زتن ها میبرد
از غمزه غارتگرش یرغو بسلطان میبرم
بیباک بین کز چابکی دل بیمحابا میبرد
گفتم بخالش کی سیه بگریز از این آتشکده
گفتا در آتش جایگه هندو بعمدا میبرد
زلفش شکن اندر شکن چشمش بقصد جان من
این جادو و آن راهزن یا میکشد یا میبرد
دل گبر و وی زردشت او ایمان من در مشت او
خون دلم انگشت او از بهر حنا میبرد
آن ترک آذربایجان افروختم آذربایجان
باد صبا خاکسترم اینک بصحرا میبرد
آن نرگس خمار او و آن زلف چون زنار او
گاهی بدیرم میکشد گه در کلیسا میبرد
شاید که تا آشفته را جان وارهد از این بلا
بر دامن زلف بتان دست تولا میبرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - سودای زلف آن پری ما را بصحرا میکشد
سودای زلف آن پری ما را بصحرا میکشد
ناچار درد عاشقی آخر بسودا میکشد
شد مردم چشمم بخون از شوق رویت غوطه ور
غواص از شوق گهر خود را بدریا میکشد
کی باشد از صوفی عجب در حالت و جد و طرب
گر پا بعقبی میزند دامن زدنیا میکشد
هر کس به نیل عاشقی زد جامه پرهیز را
تسبیح مسلم میبرد زنار ترسا میکشد
در کعبه کوی تو من هر روزه قربان میشوم
حاجی اگر قربان بحج در روز اضحی میکشد
مانی اگر بار دگر صورتگری عنوان کند
چون نقش روی دلکشت کی نقش زیبا میکشد
چشمش چو ناوک میزند آن لعل مرهم مینهد
زلفش زعاشق پروری بار دل ما میکشد
آن چشم مست راهزن ترک دل عاشق کند
کی ترک یغما دست را از خون یغما میکشد
سازد اگر با پاسبا یا حیله ورزد با سگان
ناچار مجنون خویش را در کوی لیلا میکشد
هر رهروی در میکده آشفته وار آموخت ره
رخت از حرم بیرون برد پا از کلیسا میکشد
میخانه شیر خدا خورشید اوج انما
کانجا بخاکش مهر و مه خود را چو حربا میکشد
ناچار درد عاشقی آخر بسودا میکشد
شد مردم چشمم بخون از شوق رویت غوطه ور
غواص از شوق گهر خود را بدریا میکشد
کی باشد از صوفی عجب در حالت و جد و طرب
گر پا بعقبی میزند دامن زدنیا میکشد
هر کس به نیل عاشقی زد جامه پرهیز را
تسبیح مسلم میبرد زنار ترسا میکشد
در کعبه کوی تو من هر روزه قربان میشوم
حاجی اگر قربان بحج در روز اضحی میکشد
مانی اگر بار دگر صورتگری عنوان کند
چون نقش روی دلکشت کی نقش زیبا میکشد
چشمش چو ناوک میزند آن لعل مرهم مینهد
زلفش زعاشق پروری بار دل ما میکشد
آن چشم مست راهزن ترک دل عاشق کند
کی ترک یغما دست را از خون یغما میکشد
سازد اگر با پاسبا یا حیله ورزد با سگان
ناچار مجنون خویش را در کوی لیلا میکشد
هر رهروی در میکده آشفته وار آموخت ره
رخت از حرم بیرون برد پا از کلیسا میکشد
میخانه شیر خدا خورشید اوج انما
کانجا بخاکش مهر و مه خود را چو حربا میکشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۸ - عید است مطرب را بگو چنگی به مزمر برکشد
عید است مطرب را بگو چنگی به مزمر برکشد
تا زهره در بزم فلک از وجد معجر برکشد
ساقی صلا زد محتسب می در قدح کن برملا
صوفی شکسته توبه و خواهد که ساغر برکشد
زاهد که بودی زرد رو میدیدمش در جستجو
گویا طبیبش گفته کاو زآن راح احمر برکشد
هل من مزید صوفیان از بزم شد بر آسمان
هر کو کشیده ساغری خواهد مکرر برکشد
چون آفتاب او میکشد پرده ز عارض بر فلک
چون هندوان خور بر جبین خط مزعفر برکشد
چون نوبت پیر مغان گویند بر بام حرم
نبود عجب واعظ که می بر فوق منبر برکشد
آن می فروش بزم دل آن ماورای آب و گل
آنکو فلک را متصل گردن به چنبر برکشد
آن شهسوار لافتی آن تاجدار هل اتی
کز دست قدرت در و غادر را ز خیبر برکشد
چون دست او شد دست حق نبود عجب کز معجزه
در مشرق از مغرب اگر خورشید خاور برکشد
تا زهره در بزم فلک از وجد معجر برکشد
ساقی صلا زد محتسب می در قدح کن برملا
صوفی شکسته توبه و خواهد که ساغر برکشد
زاهد که بودی زرد رو میدیدمش در جستجو
گویا طبیبش گفته کاو زآن راح احمر برکشد
هل من مزید صوفیان از بزم شد بر آسمان
هر کو کشیده ساغری خواهد مکرر برکشد
چون آفتاب او میکشد پرده ز عارض بر فلک
چون هندوان خور بر جبین خط مزعفر برکشد
چون نوبت پیر مغان گویند بر بام حرم
نبود عجب واعظ که می بر فوق منبر برکشد
آن می فروش بزم دل آن ماورای آب و گل
آنکو فلک را متصل گردن به چنبر برکشد
آن شهسوار لافتی آن تاجدار هل اتی
کز دست قدرت در و غادر را ز خیبر برکشد
چون دست او شد دست حق نبود عجب کز معجزه
در مشرق از مغرب اگر خورشید خاور برکشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۹ - این دیده باشی هندوئی کز مهر و مه بستر کند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۷ - رفته صبا پیرامنش کاز خواب بیدارش کند
رفته صبا پیرامنش کاز خواب بیدارش کند
وز گل کند پیراهنش ترسم که آزارش کند
سوزد کلیم از طور اگر خاکش دم از ارنی زند
کو چشم مستی کز نگه یک غمزه در کارش کند
چشمت بگو تا ننگرد بر حال دل بهر خدا
ترسم که آزار دلم ناگاه بیمارش کند
یوسف فروش بی بصر نشناخته قدر پسر
اندر هوای مشت زر لابد ببازارش کند
عاشق خورد خون جگر هر روز در هجران او
هر شب شراب وصل را در جام اغیارش کند
آشفته جسمم جان شده جانم همه جانان شده
منصور انا الحق میزند تا کیست بردارش کند
آن کاو مقیم کعبه بد زاسلام میزد لافها
سجده به بت میآورد کز سبحه زنارش کند
رو بر در پیر مغان کاندر حریم لامکان
چون پا نهد حق در نهان دارای اسرارش کند
از باده مهر علی در جام دارم اندکی
گر ساقی دور از کرم این باده سرشارش کند
وز گل کند پیراهنش ترسم که آزارش کند
سوزد کلیم از طور اگر خاکش دم از ارنی زند
کو چشم مستی کز نگه یک غمزه در کارش کند
چشمت بگو تا ننگرد بر حال دل بهر خدا
ترسم که آزار دلم ناگاه بیمارش کند
یوسف فروش بی بصر نشناخته قدر پسر
اندر هوای مشت زر لابد ببازارش کند
عاشق خورد خون جگر هر روز در هجران او
هر شب شراب وصل را در جام اغیارش کند
آشفته جسمم جان شده جانم همه جانان شده
منصور انا الحق میزند تا کیست بردارش کند
آن کاو مقیم کعبه بد زاسلام میزد لافها
سجده به بت میآورد کز سبحه زنارش کند
رو بر در پیر مغان کاندر حریم لامکان
چون پا نهد حق در نهان دارای اسرارش کند
از باده مهر علی در جام دارم اندکی
گر ساقی دور از کرم این باده سرشارش کند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۹۸ - کی در بهاران دیده ای بلبل فرو بندد نفس
کی در بهاران دیده ای بلبل فرو بندد نفس
یا در میان کاروان بی غلغله ماند جرس
پائی به دامان میکشم، در دیده افغان میکشم
فریاد پنهان میکشم چون نیستم فریادرس
دیگر به یاد گلستان بیجا بود آه و فغان
صیاد اگر شد مهربان سازیم با کنج قفس
دارم فراغ از بال کشت من با تو ای حورا سرشت
ور بی تو باشم در بهشت، باشد به چشمم چون قفس
از قید هستی رسته ام وز زندگانی خسته ام
تا دل به عشقت بسته ام برکنده ام بیخ هوس
ای هوشمندان الحذر از راه عشق پُر خطر
وهم گمان را زین سفر فرسوده شد پای حرس
دین و خرد در باختم تا توشه ره ساختم
جانان جان بشناختم خود جان نخواهم زین سپس
از کعبه و دیرم مگو زنار و تسبیحم مجو
زین هر دو دارم بر تو رو، محرابم ابروی تو بس
گیتی مرا دشمن بود، دوران به قصد من بود
آشفته ات یک تن بود جز تو ندارد هیچکس
فرمانده کیهان توئی، شاهنشه دوران توئی
چون شحنه امکان توئی، پروا ندارم از عسس
ای صاحب عصر و زمان ای خضر راه گمرهان
من مانده دور از کاروان وین رهزنان از پیش و پس
یا در میان کاروان بی غلغله ماند جرس
پائی به دامان میکشم، در دیده افغان میکشم
فریاد پنهان میکشم چون نیستم فریادرس
دیگر به یاد گلستان بیجا بود آه و فغان
صیاد اگر شد مهربان سازیم با کنج قفس
دارم فراغ از بال کشت من با تو ای حورا سرشت
ور بی تو باشم در بهشت، باشد به چشمم چون قفس
از قید هستی رسته ام وز زندگانی خسته ام
تا دل به عشقت بسته ام برکنده ام بیخ هوس
ای هوشمندان الحذر از راه عشق پُر خطر
وهم گمان را زین سفر فرسوده شد پای حرس
دین و خرد در باختم تا توشه ره ساختم
جانان جان بشناختم خود جان نخواهم زین سپس
از کعبه و دیرم مگو زنار و تسبیحم مجو
زین هر دو دارم بر تو رو، محرابم ابروی تو بس
گیتی مرا دشمن بود، دوران به قصد من بود
آشفته ات یک تن بود جز تو ندارد هیچکس
فرمانده کیهان توئی، شاهنشه دوران توئی
چون شحنه امکان توئی، پروا ندارم از عسس
ای صاحب عصر و زمان ای خضر راه گمرهان
من مانده دور از کاروان وین رهزنان از پیش و پس
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۴ - ای مظهر جان آفرین جانی تو از سر تا قدم
ای مظهر جان آفرین جانی تو از سر تا قدم
هر جاو جودی شد عیان پیش وجودت شد عدم
ای آسمانت آستان گرد رهت کون و مکان
بر لوح کن بی امر تو کی کار فرماید قلم
گفتم بنخلی ماند او کز لب رطب افشاند او
کی نخل میآرد رطب ای باغبان سر تا قدم
پرده زعارض باز کن قتل جهان آغاز کن
بر مهر و بر مه ناز کن تو شاه مهر و مه خدم
لا تقتلوا صید الحرم گفته نبی محترم
تقصیر نبود لاجرم صیدار کشد صاحب حرم
او قصد اگر زحمت کند عاشق از او راحت کند
دشمن اگر رحمت کند بر دوستان باشد ستم
کم کن جرس این ولوله لیلی است چون در قافله
گر طی کند صد مرحله بر ساربانانش چه غم
از زلف عقده بر گسل بر دست اغیارش مهل
آشفته را بر جان و دل مپسند جانا این ستم
ای نور طور از نار تو عرش برین بازار تو
از آینه ی رخسار تو پیداست انوار قدم
تو شمع بزم وحدتی محفل فروز کثرتی
الحق مقام حیرتی ای حیدر صاحب کرم
هر جاو جودی شد عیان پیش وجودت شد عدم
ای آسمانت آستان گرد رهت کون و مکان
بر لوح کن بی امر تو کی کار فرماید قلم
گفتم بنخلی ماند او کز لب رطب افشاند او
کی نخل میآرد رطب ای باغبان سر تا قدم
پرده زعارض باز کن قتل جهان آغاز کن
بر مهر و بر مه ناز کن تو شاه مهر و مه خدم
لا تقتلوا صید الحرم گفته نبی محترم
تقصیر نبود لاجرم صیدار کشد صاحب حرم
او قصد اگر زحمت کند عاشق از او راحت کند
دشمن اگر رحمت کند بر دوستان باشد ستم
کم کن جرس این ولوله لیلی است چون در قافله
گر طی کند صد مرحله بر ساربانانش چه غم
از زلف عقده بر گسل بر دست اغیارش مهل
آشفته را بر جان و دل مپسند جانا این ستم
ای نور طور از نار تو عرش برین بازار تو
از آینه ی رخسار تو پیداست انوار قدم
تو شمع بزم وحدتی محفل فروز کثرتی
الحق مقام حیرتی ای حیدر صاحب کرم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۵ - ای ماهروی خرگهی ای صاحب تاج مهی
ای ماهروی خرگهی ای صاحب تاج مهی
تو باغ خوبی را بهی ما نیز هم بد نیستیم
گر میسراید بلبلی در باغ و بستان بر گلی
باید شنید ای گل ولی ما نیز هم بد نیستیم
بلبل کند غوغا و بس گر گل شود رعنا و بس
این واله آن زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم
شور تو در هر مجلسی نام تو ورد هر کسی
دارند سودایت بسی ما نیز هم بد نیستیم
مه کی خرامد در زمی حوری نژاد از آدمی
تو چشم جان را مردمی ما نیز هم بد نیستیم
در کاخ ناید سرو بن خورشید کی گوید سخن
کو سرو و مه دعوی کن ما نیز هم بد نیستیم
تو باغ خوبی را بهی ما نیز هم بد نیستیم
گر میسراید بلبلی در باغ و بستان بر گلی
باید شنید ای گل ولی ما نیز هم بد نیستیم
بلبل کند غوغا و بس گر گل شود رعنا و بس
این واله آن زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم
شور تو در هر مجلسی نام تو ورد هر کسی
دارند سودایت بسی ما نیز هم بد نیستیم
مه کی خرامد در زمی حوری نژاد از آدمی
تو چشم جان را مردمی ما نیز هم بد نیستیم
در کاخ ناید سرو بن خورشید کی گوید سخن
کو سرو و مه دعوی کن ما نیز هم بد نیستیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۵ - ای ماهروی خرگهی ای صاحب تاج مهی
ای ماهروی خرگهی ای صاحب تاج مهی
تو باغ خوبی را بهی ما نیز هم بد نیستیم
گر میسراید بلبلی در باغ و بستان بر گلی
باید شنید ای گل ولی ما نیز هم بد نیستیم
بلبل کند غوغا و بس گر گل شود رعنا و بس
این واله آن زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم
شور تو در هر مجلسی نام تو ورد هر کسی
دارند سودایت بسی ما نیز هم بد نیستیم
مه کی خرامد در زمی حوری نژاد از آدمی
تو چشم جان را مردمی ما نیز هم بد نیستیم
در کاخ ناید سرو بن خورشید کی گوید سخن
کو سرو و مه دعوی کن ما نیز هم بد نیستیم
در نیکوئی افسانه ای از آشنا بیگانه ای
چون شمع در هر خانه ما نیز هم بد نیستیم
ای غیرت شمع چگل ای ماورای آب و گل
ای آرزوی جان و دل ما نیز هم بد نیستیم
نوح است با تو گر قرین آدم بکویت ره نشین
آشفته ات مدحت گزین ما نیز هم بد نیستیم
تو باغ خوبی را بهی ما نیز هم بد نیستیم
گر میسراید بلبلی در باغ و بستان بر گلی
باید شنید ای گل ولی ما نیز هم بد نیستیم
بلبل کند غوغا و بس گر گل شود رعنا و بس
این واله آن زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم
شور تو در هر مجلسی نام تو ورد هر کسی
دارند سودایت بسی ما نیز هم بد نیستیم
مه کی خرامد در زمی حوری نژاد از آدمی
تو چشم جان را مردمی ما نیز هم بد نیستیم
در کاخ ناید سرو بن خورشید کی گوید سخن
کو سرو و مه دعوی کن ما نیز هم بد نیستیم
در نیکوئی افسانه ای از آشنا بیگانه ای
چون شمع در هر خانه ما نیز هم بد نیستیم
ای غیرت شمع چگل ای ماورای آب و گل
ای آرزوی جان و دل ما نیز هم بد نیستیم
نوح است با تو گر قرین آدم بکویت ره نشین
آشفته ات مدحت گزین ما نیز هم بد نیستیم