تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : مفردات
شماره ۱۵ - ز خال پشت لب او تحیری دارم
ز خال پشت لب او تحیری دارم
که این سپند در آتش چرا نمی سوزد
سعیدا : مفردات
شماره ۲۰ - به جان رسیده و از دل برون چو تیر شدی
به جان رسیده و از دل برون چو تیر شدی
مرا ز غم چو کمان کرده گوشه گیر شدی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۵ - طلوع پرتو ی حسنست در جهان، اما
طلوع پرتو ی حسنست در جهان، اما
خلاف مذهب و دین چیست معنی اسما
به جان تو که هزاران هزار فرسنگست
ز شهر عالم صورت به ملک «اوادنا»
جهان پرست ازین آفتاب عالم تاب
کجاست طلعت خورشید و چشم نابینا؟
ز شوق مستی عشق تو کف زنان گویم:
«تنن تنن، تنن تن، تلا تلا تللا»
خطا ز فعل خدا نیست، راه جهل مرو
ز چین ابروی خود اوفتاده ای به خطا
«یحبهم » ز خدا آمد، ای فقیه، مرنج
خلاف مذهب حق نیست، عشق بازی ما
به یمن دولت وصل تو قاسمی وارست
ز فکر سایه ی طوبی و جنت الماوا
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۱ - بسوخت آتش عشق تو زهد و تقوی را
بسوخت آتش عشق تو زهد و تقوی را
بباد داد ورقهای درس و فتوی را
ز عاصفات خدا بحر قهر موجی زد
نهنگ عشق فرو برد طور موسی را
غرامتست نظر بر مهوسی که ندید
میان جلوه صورت جمال معنی را
بغیر دیده مجنون کسی نیاورد تاب
اشعه لمعات جمال لیلی را
نسیمی از سر زلفت وزید در عالم
هوای خلد برین داد داردنیی را
سواد زلف ز رخسار بر فشان و بگو:
«بماهتاب چه حاجت شب تجلی را؟»
بلای عشق بدعوی قدم کمان کردست
که داشتم بهمه عمر این تمنی را
اگر چه زار و نزارم، ولی بدولت عشق
کسی چو من نکشید این کمان دعوی را
به پیش قاسمی از زهد رندی اولی تر
به کاهلی نتوان کرد ترک اولی را
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۲ - هزار بار نمک ریخت بر جراحت ما
هزار بار نمک ریخت بر جراحت ما
بشیوهای ملاحت، زهی ملاحت ما!
ز دست جور جهان دل خلاص گشت تمام
ز سعیها که غمش کرد در حمایت ما
هزار تیغ جفا از تو بر جگر خوردیم
خلل پذیر نشد ذره ای ارادت ما
بیا، که با تو چو آب حیات شیرینست
هزار تیغ ستم گر شود حوالت ما
اگر سؤال کند: آفت دل و دین کیست؟
بچشم مست تو باشد همه اشارت ما
تویی که شاهد جانی باول و آخر
همین بود نفس آخرین شهادت ما
چو سر حسن تو شد کشف جان قاسم گفت
که: فاش شد بجهان قصه ارادت ما
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۳ - بآفتاب جمالت، که نور دیده ماست
بآفتاب جمالت، که نور دیده ماست
که آفتاب جمالت ز ذرها پیداست
میان باغ جهان از زلال وصل حبیب
نهال جان مرا صد هزار نشو و نماست
فراغتست دل از فکر جنت و دوزخ
مرا که جانب جانان هزار عشق و هواست
اگر جهان همه دشمن شوند و طعنه زنند
بهیچ رو نخورم غم که دوست جانب ماست
مزن تو سنک بجامم،که اوست در پس جام
بدان که منزل جانان سراچه دل ماست
چه جای جام و صراحی؟ که در طریقت عشق
کمینه جرعه رندان دیر ما دریاست
هزار تیغ جفا از تو بر جگر خوردم
مرا که هر سر مویی هزار حسن وفاست
بجان تو، که ز اغیار دل مبرا کن
بدو سپار دلت را که مالک دلهاست
بپیش قاسم بیدل قیامتست این عشق
بلا و مرگ و مصیبت فذلک منهاست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۷۱ - ز درد عشق اگر جان غریق بحر بلاست
ز درد عشق اگر جان غریق بحر بلاست
هزار شکر که دل در مقام صبر و رضاست
حریف بزم قلندر کسی تواند بود
که در طریق محبت ز جان و دل برخاست
میان مجلس مستان ز پا وسر بگذر
که آن مقام خراباتیان بی سر و پاست
مؤذنان حقیقت بلند میگویند
که: آستان خرابات عشق قبله ماست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۸۹ - شفای جان مرا چیست کز من آزردست
شفای جان مرا چیست کز من آزردست
کنون که خون دلم ریخت، جان و دل بر دست
فغان من همه زآنست کآن حبیب قلوب
هزار پرده درید و هنوز در پردست
بگو به فاضل عالی جناب، مفتی شهر
چه سود لقلقهای زبان؟ چو دل مردست
عظم مست و خرابم، ندانم ای ساقی
که جام باده ی من جنس صاف یا دردست؟
ز ابر علم تقلید برف میبارد
از آن سبب نفس زاهدان چنین سردست
به جان و دل نفسش را قبول باید کرد
کسی که در ره تحقیق گرم و دل سردست
بساز، قاسم بیچاره، با جفای حبیب
که جان و دل ببلاهای عشق پروردست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۹۸ - یحبهم و یحبونه چه اقرارست؟
یحبهم و یحبونه چه اقرارست؟
بزیر پرده مگر خویش را خریدارست؟
دو عاشقند و دو معشوق در مکین و مکان
ولی تصور اغیار محض پندارست
هزار جان گرامی بیک کرشمه خرند
میان عاشق و معشوق این چه بازارست؟
هزا جان و دل و دین برای یک غمزه
بداد عاشق مسکین، که بس خریدارست
مدام چون بسر تست شاه را سوگند
چنین شریف سری را چه جای دستارست؟
خطاست این که: فلانی چنین روایت کرد
بیا بدیده بینا، که وقت دیدارست؟
مرید جمله ذرات کاینات شود
دلی که جلوه خورشید را طلب کارست
بجان دوست، کزین راست تر حدیثی نیست
که هرکه عشق نورزید نقش دیوارست
برون ز حد و صفت قاسمی جمال تو دید
جمال روی ترا جلوهای بسیارست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۰۶ - بهر کجا که رسد عشق شاه محترمست
بهر کجا که رسد عشق شاه محترمست
صفات عشق تو گفتن نشانه کرمست
مرو بپیش، که ترسم که باز گردانند
که علت حدثان نفی معنی قدمست
بدان که: جان تهی همچو جسم بی جانست
نخواهمش بکف آرم، اگرچه جام جمست
رقیب خواست که آزار من کند ز حسد
حبیب گفت: مرنجان، که آهوی حرمست
ندای دوست بجانها نمیرسد دایم
ندای او نشنیدن نشانه صممست
میان صومعه دیدیم طاعتست و نماز
بکوی عشق رسیدیم عاشقان همه مست
شراب عشق بمی خوارگان مجلس ده
حدیث زاهد خودبین مگو، که کم ز کمست
رقیب واقعه عشق را نمی داند
بپیش مردم عارف رقیب کالعدمست
قلم برندی قاسم زدند روز ازل
همه حکایت دل مقتضای آن رقمست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۰۸ - غم تو بر دل و بر جان امیر و محتشمست
غم تو بر دل و بر جان امیر و محتشمست
بنام گفتمش: این غم ولی نه غم، نعمست
زد رد درد تو مستیم و فاش میگوییم
که: پیش جرعه رندان چه جای جمست؟
رقم برندی ما زد قلم بروز ازل
چه جای زهد و ورع؟ چون رقم از آن قلمست
بنقد فرصت امروز را مده از دست
که حال و قصه فردا هنوز در عدمست
دو روزه مهلت ایام را غنیمت دان
بیاد دوست بسر بر، که وقت مغتنمست
دگر ز حادث و محدث بوصف عشق مگوی
که عشق لمعه خورشید مشرق قدمست
چو یک نفس نزند کز تو خون نمیگرید
بیا، بپرس ز قاسم، دمی، که در چه دمست؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۲۱ - بگوش سرو چه گفتی؟ که پای کوبانست
بگوش سرو چه گفتی؟ که پای کوبانست
بگوش عقل چه گفتی، که مست و حیرانست
مرا مگوی که: آهسته باش و دم درکش
فغان من همه زان چشم مست فتانست
بیا بکوی خرابات عشق، تا بینی
ز شام تا بسحر نعرهای مستانست
دگر بما ز جفاهای یار قصه مگوی
که خلق او همه لطفست و عین احسانست
هنوز فکر سر و جان خویشتن داری
ز کوی عشق گذر کن، که جای شیرانست
بیا بمجلس عشاق بی نقاب، ای دوست
از آن که روی تو شمعست و عقل پروانست
چو مرگ هیچ کسی را امان نخواهد داد
خنک کسی که دلش با حریف و پیمانست
مرو بپیرو دیوان، که راه تاریکست
بیا، که عشق خدا خاتم سلیمانست
بخرقه خلق و روی زرد ما منگر
کمینه جرعه ما قلزمست و عمانست
ربود جان و دل عاشقان مسکین را
ترا که سرمه بچشمست و زلف در شانست
قلم برندی قاسم زدند روز ازل
بیا بگو: بقلم رفته را چه درمانست؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۲۶ - صبا چه گفت بگوش چمن که خندانست؟
صبا چه گفت بگوش چمن که خندانست؟
میان صحن گلستان خروش مستانست
چه حالتست سمن را که سرگران شده است؟
چه بود سرو سهی را که پای کوبانست؟
چه حالتست که نرگس پیاله می دارد؟
چه حکمتست که غنچه بشکل پیکانست؟
چه بود لاله سیراب را که سرمستست؟
بگو که زلف سمن از چه رو پریشانست؟
شراب حب ازل ریختند بر عالم
فروغ باده ز ذرات کون تابانست
بصورت دو جهان سر عشق ظاهر شد
کنون بر تبت انسان رسید، انسانست
چه باشد انسان؟ مجموعه اصول و فروع
چه باشد انسان؟ مقصود کان و ماکانست
چه باشد انسان؟ خم خانه می ازلست
چه باشد انسان؟ سلطان ملک عرفانست
چه باشد انسان؟ آیینه خدای نمای
چه باشد انسان؟ مرآة کفر و ایمانست
بیار، ساقی، از آن باده سبک روحان
که مرهم دل ریشست و راحت جانست
بگو بناصح: تا بیش ازین محال مگوی
که قاسمی بیهمه حال مست و حیرانست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۲۷ - فروغ نور رخت آفتاب تابانست
فروغ نور رخت آفتاب تابانست
ولی چه سود؟ که از چشم خلق پنهانست
دقیقه ایست درین عشق مست عالم سوز
در آن دقیقه نظر کن، که جای امعانست
اگرچه آتش نمرود آتشیست عظیم
بپیش چشم خلیل خدا گلستانست
دلی که دم زند از باد پای منصوری
ز پای دار نترسد، که مست عرفانست
کسی که روز سیاست ز سر ندارد باک
حلال باد شرابش، که مرد میدانست
مگر ز جام تو یک جرعه بر حریفان ریخت
که شام تا بسحر نعرهای مستانست
چراغ روی تو در حجرهای دیده من
حدیث روشنی شمع در شبستانست
ز غیر دوست حکایت نمی توان گفتن
چو ذکر دوست درآمد، چه جای افسانست؟
کمال عشق و هوایی که جان قاسم داشت
از آن صفت که شنیدی هزار چندانست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۳۱ - مرا هوای تو اندر میانه جانست
مرا هوای تو اندر میانه جانست
مگو حکایت سامان، چه جای سامانست؟
اگر ز جام تو جانم بجرعه ای برسد
هزار جور و ملامت کشیدن آسانست
سعادت سر کویت بوصف ناید راست
اگر بکوی تو سلمان رسد سلیمانست
اگر بچشم تو خارست، یا خسک، چه عجب؟
بپیش دیده عارف جهان گلستانست
اگر تو عاشق دانا دلی یقین می دان
که غیر عشق خدا جمله مکر و افسانست
شبی بخلوت عشاق خوش درآ و ببین
ز شام تا بسحر نعرهای مستانست
دلت بآتش غم سوخت، قاسمی، خوش باش
که هرچه دوست کند حاکمست و سلطانست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۳۹ - بیار جان طلب کار را بحضرت دوست
بیار جان طلب کار را بحضرت دوست
ببین که با همه ذرات کون رو در روست
قلم برندی ما رفته است روز ازل
جزع چه سود کند؟ چون رقم چنین زد دوست
مرا ز خم تو یک جرعه ای تمام بود
بیار رطل محبت، چه جای جام و سبوست؟
بوصل ما چو رسیدی تو شاد و خرم باش
جهان و جان بعوض ده، که دولت نیکوست
رقیب گفت که: از یار می کنم شکوه
رقیب قصه غلط کرد، ماجری با اوست
ز پا فتاده ام، ای یار، یک نظر فرما
مرا ز جود تو، ای دوست، اینقدر مرجوست
بطعنه گفت که: قاسم ز عشق توبه کند
طریق توبه ز عاشق رسم نانیکوست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۴۴ - نمی توان خبری دادن از حقیقت دوست
نمی توان خبری دادن از حقیقت دوست
ولی ز روی حقیقت حقیقت همه اوست
بیا، که وصف جمال تو می رود، بشنو
بیا، که قصه صاحبدلان بوجه نکوست
با بروت نتوان کرد اشارتی، که مدام
ز ترک چشم تو ترسم، که مست و عربده جوست
کمینه جرعه رندان دیر ما دریاست
ز حد گذشت حکایت، چه جای جام و سبوست؟
جهان اگر همه لب گردد از کرامت وقت
نصیب جنس مقلد نباشد الا پوست
ز جور دشمن و طعن رقیب و سوز فراق
مرا که جامه بصد پاره شد چه جای رفوست؟
بوقت رفتن، قاسم، مگو دریغ و بگو
که: می رود بعلی رغم خصم، دوست بدوست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۵۱ - برون ز راه خدا راهرو نه در راهست
برون ز راه خدا راهرو نه در راهست
برین حدیث که گفتم خدای آگاهست
مگو: ز عشق فلان خوار و زار میگردد
مرا ز عشق جمالست و عزت و جاهست
پگه سلام فرستیم و صبح، بر یاری
که مونس دل درویش، گاه و بیگاهست
اگر هزار بلا بر دلم رسد در راه
چه غم؟ چه کم؟ که مرا یاد دوست همراهست
اگرچه زاهد خودبین هزار سجده کند
مباش غره، که در حال سجده روباهست
ز نور لمعه توحید در دل منکر
اگرچه نیست بظاهر، ولیک ضمنا هست
تجلیات تو بر قاسمی چو دایم شد
مدام شیوه جان ذکر دائم اللهست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۵۴ - مگو ز سختی این ره، چو دوست همراهست
مگو ز سختی این ره، چو دوست همراهست
مجوی حیله درین ره، که یار آگاهست
اگر تو جان و دلت را بیاد حق داری
همیشه جان و دلت در پناه اللهست
بگویمت سخنی، خوش بگوش جان بشنو:
مگو ز «لا و نسلم » که مانع راهست
اگر تو مرد یقینی ز عاشقان مگریز
بیا بصحبت شیران، چه جای روباهست؟
بکوی یار نظر کن، که تا عیان بینی
هزار سوخته افتاده بر گذرگاهست
بحال خسته دلان کی نظر کنی؟ ای دوست
ترا که زلف پریشان و روی چون ماهست
شراب پخته بخامان دل فسرده دهید
که قاسمی بهمه حال مست آن شاهست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۶۰ - براه پیر مغان رو، که راه سرمستیست
براه پیر مغان رو، که راه سرمستیست
خلاف پیر مغان ره مرو، که سرپستیست
مگو حکایت حس را و بگذر از محسوس
کسیکه سخره حس مانده است معتزلیست
دلا، تو جام مئی، لیک جام بحر آشام
که جام تو ز شراب خدای لب بلبیست
بنوش باده، که این باده از حجاز آمد
اگر بکاسه چینی و شیشه حلبیست
اگر ز حیدر صفدر کسی سؤال کند
بگو: برغم خوارج علی مستعلیست
ز قاسمی سخنی گر رود بصدر عقول
نگاه دار، که این رمز نکته نبویست