تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۶۴ - طریق عشق سپردن طریق بوالعجبیست
طریق عشق سپردن طریق بوالعجبیست
نشان عشق نجستن نشان بی طلبیست
مگو که: عشق حرامست در طریقت شرع
که مست باده عشق اند اگر ولی و نبیست
شراب ما همه از خم لامکان آمد
چه جای کاسه چینی و شیشه حلبیست؟
ز موج عشق برقصیم و فاش می گوییم :
خوشست شورش مستان، اگرچه بی ادبیست
بیا بمجلس رندان و حال ما بنگر
که جام ما ز می کوثر است، نه عنبیست
مگو که: معنی قرآن حبیب از که گرفت؟
زبان او عجم آمد، روان او عربیست
طراوت دل و جان جلوهای مجنونست
نشان بی طلبی ها نشان بی طربیست
تو طالب چلبی شو، که مقصد اقصیست
که فیض روح مقدس ز حضرت چلبیست
ببین که: قاسم بیدل ز دست رفت تمام
بدان که ساقی جانها نبی مطلبیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۷۴ - میان مجلس رندان حدیث فردا نیست
میان مجلس رندان حدیث فردا نیست
بیار باده، که حال زمانه پیدا نیست
مگر بمجلس ما محتسب نیاز آرد
که ناز را نخرند از کسی که زیبا نیست
دگر ز عقل حکایت بعاشقان منویس
برات عقل بدیوان عشق مجرا نیست
بیار باده، که بنیاد عمر بر بادست
بدرد درد بسازیم، اگر مصفا نیست
نگاهدار ادب در طریق عشق و مترس
اگرچه دوست غیورست، بی محابا نیست
اسیر لذت تن مانده ای وگرنه ترا
چه عیشهاست که در ملک جان مهیا نیست؟
ز طعن مردم بیگانه، قاسمی، چه خبر؟
ترا که از غم جانان بخویش پروا نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۷۵ - بیا، بیا، که مرا با تو نسبت جا نیست
بیا، بیا، که مرا با تو نسبت جا نیست
بیا، بیا، که مرا با تو راز پنهانیست
بحق آن نفسی کز تو زنده شد دل من
که هر دمی که زدم بی تو صید پشیمانیست
بدور حسن تو ایمان بکفر نزدیکست
ز کفر زلف تو یک موی تا مسلمانیست
بیاد دوست دلت گر نه مست و مسرورست
دلش مگوی، که دل نیست خیبر ثانیست
میان گلشن وصلش ز شام تا سحر
نفیر بانگ «اناالحق » صفیر سبحانیست
ز غایبان بگریز و بحاضران پیوند
که جان اهل سعادت بصفوت ارزانیست
عجب مدار که قاسم سخن ز صورت گفت
میان جلوه صورت جمال روحانیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۸۷ - شکی نماند که جز دوست در جهان کس نیست
شکی نماند که جز دوست در جهان کس نیست
معینست که پیدا و در نهان کس نیست
هزار بار گواهی دهند ملک و ملک
که غیر دوست درین عرض کن فکان کس نیست
بغیر دلبر ما، کآفتاب اعیانست
دگر بهر دو جهان مخفی و عیان کس نیست
اگر ز راه خدا اندکی خبر داری
معینست که جز دوست در میان کس نیست
بدیدهای عیان دیده است دیده دل
که غیر دوست درین ملک جاودان کس نیست
مسافران طریقت، که راه حق رفتند
نشان دهند که جز ذات بی نشان کس نیست
جهانیان همه دانسته اند و قاسم هم
که غیر یار گرامی درین جهان کس نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۹۳ - بپیش مردم نادیده این سخن شینیست
بپیش مردم نادیده این سخن شینیست
که غیر دلبر ما در جهان دگر شی نیست
خیال باطل از آنست در دماغ فقیه
که در مزاج دلش بوی نشأئه می نیست
هزار مجنون در حی عشق نعره زنان
که هرکه کشته لیلی ما نشد حی نیست
بدور حسن رخش جمله جهان مستند
ولی چو ما قدح هیچ کس پیاپی نیست
تو دیده باز گشا، تاجمال جان بینی
مگو که: کیست وصالش؟ ولی بگو: کی نیست؟
جهان پرست ازین آفتاب عالم تاب
بجز وجود تو دیگر درین میان فی نیست
ز زهد لاف نزد جان قاسمی هرگز
که مرد ره نزند لاف آنچه در وی نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۹۸ - ز بحر عشق تو هر قطره ای چو دریاییست
ز بحر عشق تو هر قطره ای چو دریاییست
بکوی وصل تو هر پشه ای چو عنقاییست
هزار دیده کنم وام، اگر توانم کرد
که در جمال تو هر دیده را تماشاییست
دل مرا بهوای تو ذوق سربازیست
مقررست که در هر دلی تمناییست
بهیچ رو نبرم ره بکوی آزادی
مرا که هر سر مویی اسیر سوداییست
مگر بگوشه چشمی نظر بمستان کرد
میان شهر بهر گوشه شور و غوغاییست
سخن بلند شد، اکنون بلند می گویم
که: خاطرم بهوای بلند بالاییست
بلند بالا یعنی رفیع قدر جلیل
چنین شناسد هرجا که عقل داناییست
چو لفظ اسم شنیدی پی مسما شو
که قول مردم شوریده دل معماییست
بگو بقاسم: در کوی عشق جا کردی
نگاه دار ادب را، که بس عجب جاییست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۲۵ - دریغ باشد ازین چار سوی کون و فساد
دریغ باشد ازین چار سوی کون و فساد
برون رویم، نبرده متاع خود بمراد
تو شاهد دو جهانی، اگر شوی واقف
ز حسن خویش نگر هم بحسن استعداد
وقوف نیست کسی را ز نقد هر دو جهان
مگر که عرضه کند نقد خویش برنقاد
درین دیار چه آموختی زدانش دل؟
درین مدار چه اندوختی برای رشاد؟
مرید باش، کزین جا رسید هر که رسید
زآستان ارادت بر آسمان مراد
بیا و ترک هوس کن بعاشقان پیوند
اگر چه راه مخوفست،هر چه باداباد!
همیشه حال دل قاسمی چنین بودست
بدرد او متنعم، بعشق او دلشاد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۲۶ - سفر گزیدم ازین آستان کون و فساد
سفر گزیدم ازین آستان کون و فساد
بر آسمان معالی، سفر مبارک باد!
مبارکی چه بود؟آنکه یار پیش آید
بشیوهای ملاحت، برای حسن رشاد
رشاد چیست؟ حذر کردن از موانع اصل
وصال چیست؟رسیدن بر آستان مراد
بجست و جوی تو بودیم در جهان فنا
بآرزوی تو رفتیم، هر چه باداباد!
مده بدست هواها عنان نفس نفیس
که تا شود ز تو راضی دل صلاح وسداد
اگر بکشف حقایق رسی،یقین می دان
که بر زمین حقیقت نهاده ای بنیاد
یقین که جان ودل قاسمی کتاب خداست
زهی صحایف روشن! زهی بیاض و سواد!
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۲۸ - هزار شکر که سلطان عشق جان را داد
هزار شکر که سلطان عشق جان را داد
هزار مجد و معالی، هزار حسن و رشاد
به پیش وصل تو از هجر دادها کردم
هزار شکر که سلطان وصل دادم داد
هوای وصل تو جانبخش و دلنواز آمد
که باشد آنکه نباشد به مهر رویت شاد؟
هزار سال من این ره به سر بپیمودم
که تا رسید مرا سر بر آستان مراد
بحسن ولطف وامانی دهر غره مشو
که خانه ایست منقش، ولیک بی بنیاد
مورز وصف تانی وکاوکاوی کن
که گنجهاست درین عرصه خراب آباد
بداد قاسم بیچاره جان شیرین را
بآرزوی وصال تو، هر چه باداباد!
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۷ - ز ذوق عالم عرفان کجا خبر دارد
ز ذوق عالم عرفان کجا خبر دارد
کسی که همت درون،فکرمختصردارد؟
کسی بوصف نکو راه یابد اندر دل
اگر بحسن و لطافت رخ قمر دارد
بگو بواعظ ما: دین خود نگه می دار
بشرط آنکه دلت زین متاع اگر دارد
بهیچ حال بجز دوست سر فرو نارد
دلی که از صفت عاشقی خبر دارد
مگوزحسن ولطافت بپیش خواجه خطیب
که غیر عالم تو عالمی دگر دارد
کمر نبنددهرگز بچست و چالاکی
کسی که باغم او دست در کمر دارد
بحسن دلبر ما کیست در جهان،قاسم؟
هزار شیوه شیرین چون شکر دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۹ - نقاره سحری قصه ای نهان دارد
نقاره سحری قصه ای نهان دارد
ولی بخود نه حکایت،نه داستان دارد
ولی چو چوبک عشقش رسید یعنی «قل »
بغلغل آید و صد شور و صد فغان دارد
بهر اصول که گیرد نقاره از مضراب
اصول را بهمان وصف بر زبان دارد
سخن ز مردم جاهل نگاه دار ولیک
بگو بگوش محقق،که جای آن دارد
بغیر عشق،که سرمایه سعادت تست
بهرچه فخر کنی،فخر رازیان دارد
بکوی عشق و مودت هزار جان بجویست
میا به کوچه ما،هرکه فکر جان دارد
دلم رسید بعشقت بدولت جاوید
ز عشق تا به ابد شکر جاودان دارد
یقین که عین حیاتست و نور اعیانست
که چشم باطن او سرمه عیان دارد
بقاسمی نظری کن ز روی لطف و کرم
که در هوای تو رویی بر آستان دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۲ - بپیش اهل سیادت سعادتی دارد
بپیش اهل سیادت سعادتی دارد
دلی که از همه عالم فراغتی دارد
سعادتی دگر اینست کز سلامت دل
بدین عشق و مودت ارادتی دارد
سعادتی که از این برترست و نیکوتر:
که با وقوف درین ره شهادتی دارد
درین طریقه روایت تمام نیست ولیک
مگر معین روایت درایتی دارد
چو مست جام شدی مست مستدام شوی
که جان بشیوه عشق استدامتی دارد
تو سر آیت حسنش طلب کن از ذرات
که سر آیت حسنش سرایتی دارد
چو نام دوست شنید از جهان و جان برخاست
ز شوق دوست،اگر جان بدایتی دارد
کسی که عاشق صادق بود چو پروانه
میان آتش دل وجد و حالتی دارد
مدام قاسم بیچاره در همه احوال
بوصف روی تو روشن حکایتی دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۰ - چو عکس مشرق صبح ازل هویدا شد
چو عکس مشرق صبح ازل هویدا شد
جمال دوست ز ذرات کون پیدا شد
همیشه خم شراب ازل مصفا بود
ولی بجان و دل ما رسید،اصفا شد
در خزانه رحمت بقفل حکمت بود
زمان دولت ما رسید،دروا شد
بجز در آینه جان ما نکرد ظهور
جمال عشق، که هم اسم و هم مسما شد
جهان ز پرتو روی حبیب روشن گشت
بجان دوست،که آن روشنی هم از ما شد
حدیث دوست ببازار کاینات رسید
قیامتی که نهان بود، آشکارا شد
هزار جان مقدس فدای شاه عرب
که عیش قاسمی از عشق او مهنا شد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۶۷ - نه از خطاست که در ابروی تو چین باشد
نه از خطاست که در ابروی تو چین باشد
تو نازنینی و ناز تو نازنین نباشد
قیامتست برآن رخ نقاب زلف،اما
نقاب چون بگشایی قیامت این باشد
بنفشه گر بلطفت شه ریاحینست
بپیش سنبل زلف توخوشه چین باشد
دوای درد مرا مصلحت نمی بینی
مگر که مصلحت کارمن درین باشد
ز شوق روی تو صوفی روان بر افشاند
بجای دست اگرش جان در آستین باشد
مقیم گوشه خلوت کجا توانم بود؟
مرا که چشم تو از گوشه در کمین باشد
بهرچه کرد نظر قاسمی جمال تو دید
چنین بود نظری کز سر یقین باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۹۰ - دمید صبح سعادت،که یار باز آمد
دمید صبح سعادت،که یار باز آمد
هزار شکر که آن غمگسار باز آمد
دلم،که برسر کوی تو راه یافت دمی
باختیار شد و بخت یار باز آمد
خرد،ز جور و جفای تو،از سر کویت
بخشم رفت ولی شرمسار باز آمد
روان ز بیم فراقت گریخت جانب وصل
چو پشه بود و چو شیر شکار باز آمد
پریر دیدم و گفتم:سلام، داد علیک
بخنده گفت که: آن سوکوار باز آمد
خرد بوادی عشقت سفر گزید،اما
عظیم تند شد و بردبار باز آمد
کسی که راه بوصل توبرد،درره عشق
چو صعوه رفت ولی چون هزار بازآمد
هزار شکر که ایام وصل خواهد بود
گذشت نوبت دی،چون بهار باز آمد
بجان توکه مده انتظار قاسم را
که این بلابسرم ز انتظار باز آمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۹۴ - چنانکه چشم تو در غمزه دلبری داند
چنانکه چشم تو در غمزه دلبری داند
سواد زلف سیاهت ستمگری داند
ز لطف نرگس مستت نشان تواند داد
دلی که سحر مبین در مبصری داند
بصد روان لبت،ای ماهروی،دشنامی
کجا فرو شد؟ اگر حرص مشتری داند
فدای چشم توصد جان و دل،که در شوخی
هزار شعبده از عین دلبری داند
ز سوز عشق چنانست دل، که سربازی
بپیش تیغ غمت کار سرسری داند
هزار دل برباید بطرفة العینی
چنانکه نرگس شوخ تو ساحری داند
حدیث وصف رخت همچو قاسمی گوید
بوجه احسن،اگر کس سخنوری داند
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۹۵ - مرا اگر تو ندانی حبیب می داند
مرا اگر تو ندانی حبیب می داند
دوای درد دلم را طبیب میداند
صفیر ما نشناسی،که زاهد خشکی
لسان فاخته کبک نجیب می داند
شراب عشق بر آشفتگان مجنون ریز
بر غم خواجه،که خود را لبیب میداند
مگو ز بوی گل و یاسمین بپیش جعل
که از لطافت گل عندلیب میداند
مگو ز بوی گلستان بپیش آن جعلی
که بوی حنظله را نشر طیب میداند
مرا بوعده وصلش حیات داد حبیب
که دوست نوبت مرگ رقیب میداند
همیشه وصل تو قاسم به جان و دل طلبد
که این دعا به اجابت قریب میداند
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۹۷ - در آن چمن که تو دیدی گلی ببار نماند
در آن چمن که تو دیدی گلی ببار نماند
خزان درآمد و سر سبزی بهار نماند
ز پای دار و سر تخت قصه کمتر گوی
که این کرامت و آن غصه پایدار نماند
ز مستعار جهان مست عار بود حکیم
ز مستعار چو بگذشت مست عار نماند
تو اختیار بجانان گذار و جان پرور
که بخت یار شد آنرا که اختیار نماند
چو باد حادثه تن را غبار خواهد کرد
خنک کسی که ازو بر دلی غبار نماند
حدیث شکر و شکایت کنیم در باقی
که رنگ لاله فرو ریخت،نوک خار نماند
قرار جان بوصال تو بود قاسم را
ولی چه سود؟ که آن نیز برقرار نماند
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۰۹ - بیمن دولت محبوب عاقبت محمود
بیمن دولت محبوب عاقبت محمود
در فسانه ببست و سر قرابه گشود
شراب ناب خداوند ذوالجلال کریم
هزار عقل ربود و هزار جان افزود
حدیث نو بشنو،جلوه های نو می بین
چو مدبران مرو اندر جهان کور و کبود
قدیدخواره مشو،گر قدید خوار شوی
زیان کنی و کسی را زیان ندارد سود
بیا بمجلس مستان،ببین چه حالاتست؟
زهی سماع اغانی!زهی شراب و دود!
پیاله گفت بساقی:من از صراحی به
که او رهین حجابست و من قرین شهود
نشان راه طلب انکسار و مسکینیست
بپیش جمله ذرات،در رکوع و سجود
هزار جان و دل قاسمی فدای تو باد
که کان بخت بلندی و طالع مسعود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۱۰ - تویی،که مرهم ریشی و غایت مقصود
تویی،که مرهم ریشی و غایت مقصود
جناب حضرت محبوب عاقبت محمود
مرا که طاقت هجران نمانده است،ای دوست
بیا که عمر عزیزست،میشود نابود
یقین که هیچ ندانست قدر عمر عزیز
کسی که در ره عشقت نکرد ترک وجود
مرا که خیل خیال تو یار غار آمد
بروز هیچ نیاسود و شب دمی نغنود
بیا بمجلس رندان عشق و خوش بشنو
هزار ناله بربط، هزار نغمه عود
شبی خیال رقیبم بخاطر آمد و عقل
خطاب کرد بجان :«بئس وارد المورود»
بیار، ساقی جان، باده مصفا را
بده بقاسم مسکین،برغم شیخ جحود