تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۰۸ - بیا، که عشق برافراخت سنجق سلطان
بیا، که عشق برافراخت سنجق سلطان
بیا، که شهر شد ایمن ز حیله شیطان
هزار شهر بگردیدم از فلک بفلک
بغیر حضرت السان نیافتم همه دان
هزار عاشق صادق بدند احمد را
ولیک کمتر افتد چو بوذر و سلمان
مگر بتوبه و تقوی طریقتی بروی
وگر نه راه نیابی بکوچه سلطان
دلم چو گم شود از کوی یار واطلبید
دگر مجوی دلم را ز روضه رضوان
ز عزت و عظمت خود بهیچ پروا نیست
ترا، چنانکه تویی، بر جمال خود نگران
چو قاسمی ز غمت خوشدل و سبکبارست
خدای رحم کند بر دل سبک باران
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۲۹ - مقررست و معین بحجت و برهان
مقررست و معین بحجت و برهان
که: غیر دوست کسی نیست در مکین و مکان
هزار بار بگفتم، هزار بار هزار
که: قدر خود بشناس، ای خلاصه دوران
نخست منزلت «الله » گوی و خوش می باش
بگو به منزل ثانی که: «علم القرآن »
بجان دوست، که یک قصه را مسلم دار
محمدست امین و خداست دار امان
بدان ز مشرب عرفان حیات مگو جان یابی
که عین آب حیاتست مشرب عرفان
دگر ز عقل حکایت مگو در این مجلس
هزار عقل بیک جو بمجلس مستان
بیا بگوش دل عاشقانه خوش بشنو:
که شوق و شورش عشقست در زمین و زمان
بقدر عشق بود جاه، هر کجا باشد
چه جای حشمت جمشید و ملکت خاقان؟
بآشکار و نهان قاسمی گوید
که: عشق دوست بورزید آشکار و نهان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۳۰ - میان باطن جانی و جان تویی، ای جان
میان باطن جانی و جان تویی، ای جان
همه تویی، بهمه حال، آشکار و نهان
مرا که دل بخرابات می کشد چه کنم؟
حدیث توبه و تقوی، بیان امن و امان؟
فلان، که معدن فضلست و مقتدای بشر
چو ذوق عشق ندارد، نگویمش انسان
که گفت پیر جعل را که: قاید راهست؟
نه قایدست ولی هست رهزن پنهان
تو دیده باز گشا، تا جمال جان بینی
که نیست خالی ازو هیچ ذره از اعیان
بجذبه دو جهان طی کند بیک ساعت
بطور عشق رسیدست سیر موسی جان
چه حکمتست درین قصه؟ کس نمی داند
تو در میان حجابی و عالمی نگران
نقاب را بگشا و فغان مستان بین
خوشست وقت تجلی خروش سرمستان
بگو که: قاسم بیچاره کلب کوچه ماست
چه کم شود که ز جودت گدا شود سلطان؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۰۳ - بجان تو، که خمارم بغایت، ای چلبی
بجان تو، که خمارم بغایت، ای چلبی
بریز باده حمرا بشیشه حلبی
چو مست جام «اناالحق » شوم، چنانکه مپرس
هم از تو در تو گریزم ز شرم بی ادبی
همیشه حسن سبب را بجان خریدارم
بدان سبب که تو، ای جان، مسبب سببی
اگر بعشق شوی آشنا عیان بینی
هزار شیوه شیرین، هزار بوالعجبی
مگو حبیب عجم را که: غافل از عربیست
زبان او عجم آمد، روان او عربی
هزار درد درون داشتم، چو رو بنمود
«فزال لی تعبی » و «و زاد لی طربی »
نسب حقیقت عشقست، اگر خبر داری
مگو بمجلس مستان فسانه نسبی
چو آفتاب برقصیم و مست و خوش حالیم
برو، تو ناصح، ازین جا، که عقده ذنبی
نیاز قاسم بیچاره از کرم بپذیر
«حبیبی، انت رجایی و انت منقلبی »
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۱۸ - وصال یار به صد جان بخر، اگر نخری
وصال یار به صد جان بخر، اگر نخری
یقین که از غم هجران دوست جان نبری
به بانگ الله اکبر نمی شوی بیدار
که پیش زمره عشاق گنگ و کور و کری
بیا، برای افاضت، بیا، برای کرم
که بسته را تو کلیدی و علم را تو دری
تو راست لطف و کرم، هم به اول و آخر
ز لطف چاره من بر، که شاه چاره بری
نظر به روی تو داریم و روز و شب شادیم
به حال ما نظری کن، که صاحب نظری
سرم به ملک دو عالم ز فخر درگذرد
اگر به گوشه چشمی به سوی ما نگری
دلم ببردی و دینم، نه مهر ماند و نه کین
به پیش قاسم مسکین حریف جمله بری
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۲۲ - حکایتی دو سه دارم، بشرط دستوری
حکایتی دو سه دارم، بشرط دستوری
ز حد گذشت بغایت زمان مهجوری
چو آفتاب جهانتاب ظاهرست حبیب
حجاب مایه جهلست و پایه کوری
بیا بمجلس مستان، سجود کن، بستان
شراب ناب «اناالحق » ز جام منصوری
اگر ز جام محبت بجرعه ای برسی
هزار قیصر و خاقان، هزار فغفوری
ترا ز لذت مستی و عاشقی چه خبر؟
که در حقیقت معنی ازین سخن دوری
اگر مقرب شاهی، کجاست طلعت شاه؟
ولی مقرب حق نیستی، که مزدوری
ز حق نصیب نداری ولیک خوشحالی
که در میان خلایق بزهد مشهوری
شراب ناب محبت حیات جان بخشد
بوصف راست نیاید حدیث موفوری
ز قاسمی بشنو: مست باش، یا مستور
که هر دو راست نیایند: مست و مستوری
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۲۳ - ز حد گذشت حکایت ز قصه دوری
ز حد گذشت حکایت ز قصه دوری
بشرح راست نیاید حدیث مهجوری
بیار، ساقی، ازان باده ای که در جامست
که جان ما بلب آمد ز رنج مخموری
طهارت دو جهان را اگر بدست آری
چو درد عشق نداری، هنوز مغروری
بغیر عشق خدا هرکه راه می جوید
کمال علت او از کریست، یا کوری
بگو بشیخ که: بسیار ازین قبول ملاف
که ترک فرصت وقتست طوق مشهوری
اگر تو جرعه ای از جام جم بدست آری
هزار قیصر و خاقان، هزار فغفوری
شراب کهنه چو خوردی، بگو ز سر قدم
که نیک دور بود شان مست و مستوری
بجان مستان، کین یک سخن ز من بستان :
غلام شاه عرب شو، اگرچه طیفوری
بقاسمی دو سه جام از کرم عطا فرمای
شراب ناب «اناالحق » ز جام منصوری
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۲۶ - میسرت نشود عاشقی و مستوری
میسرت نشود عاشقی و مستوری
بوصل راه نیابی، بوصف مغروری
اگرچه قبله شهری، ازین حدیث ملاف
که این سخن ز تو دورست و تو ازین دوری
بعشق راه نیابی، بگنج و مال و منال
اگر بگنج فریدون و جاه فغفوری
چو آفتاب رخ یار در جهان پیداست
ولیک سد عظیمست علت کوری
رسید نعمت و عشرت، رسید دولت و جاه
که: میخورید عزیزان ولی بدستوری
مرا بقرب جناب تو آشنایی ده
بجان دوست، که آشفته ام ز مهجوری
بیار ساقی جانها، که قاسمی تشنه است
شراب ناب «انا الحق » ز جام منصوری
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۲۷ - نه مست جام خدایی، نه مرد مستوری
نه مست جام خدایی، نه مرد مستوری
نه مخبری و نه مستخبری، عجب کوری!
ازین خرابه غفلت برون خرام، ای دل
یقین بدان بحقیقت که بیت معموری
غدیر گفت بدریا: نه عاشق و مستی
بگو: همیشه چرا در فغان و در شوری؟
تو طالب در مکنون و آن گهر با تست
چو در میان وصالی چراست مهجوری؟
شراب و شاهد و شمع اندرون خانه تست
ازان چه بهره بری با کری و با کوری؟
بگو بصوفی رسمی: مرقص و نعره مزن
که مست جام هوایی، نه جام منصوری
هزار نفخه صورست در جهان هر دم
اگر نه مرده دلی پس چرا درین گوری؟
طریق رسم رها کن، بدان که: ممکن نیست
که شاهباز توان شد ببال عصفوری
بیا، ساقی، از آن می که راحت جانست
بجان رسید روانم ز رنج مخموری
اگر بچشم حقیقت جمال خود بینی
سرت بلند، که هم ناظری و منظوری
بگو ز قاسمی این یک سخن بواعظ شهر
که: راه حق نتوان شد بوصف مغروری
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۲۹ - اگر ز مصر جهانی و گر ز تبریزی
اگر ز مصر جهانی و گر ز تبریزی
ز پیر راه بدان قصه شکرریزی
تو پیر خانقهی، لیک غافلی از راه
ز من مپرس: چه ارزم؟ همان که میورزی
مجردان طریقت روان فدا کردند
تو نام مرگ شنیدی چو بید میلرزی
بعاقبت بدر مرگ بایدت رفتن
اگر تو خسرو چینی و شاه پرویزی
ببنده گفت فقیهی: هزار سال بمان
جواب دادم و گفتم: هزار سال بزی
تو پیشوای جهانی و این نمیدانی
بزعم خویش تو شیخی و لیک دهلیزی
بیا، بصحبت قاسم حدیث دوست شنو
تو قدر گنج چه دانی؟ که حبه ای ارزی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۳۳ - دلا، ز باده و خم خانه که میپرسی؟
دلا، ز باده و خم خانه که میپرسی؟
ز چشم و غمزه مستانه که میپرسی؟
هزار خانه برانداخت عشق عالم سوز
درین خرابه تو از خانه که میپرسی؟
گذشت نوبت کیخسرو و فریدون شد
درین دیار تو افسانه که میپرسی؟
تو جان جمله جهانی و شاه موجودات
بجان تو که ز جانانه که میپرسی؟
هزار بحر پر از موج درناب خوشاب
گدای تست، ز دردانه که میپرسی؟
تراست رتبت «سبحانی اعظم الشانی »
ز جعد گیسو و از شانه که میپرسی؟
گذشت قصر جلالت ز سقف عرش مجید
زهی کمال! ز کاشانه که میپرسی؟
تو شمع جانی و جان جهان چو پروانه
درین میانه ز پروانه که میپرسی؟
بپیش قاسم بیدل، که بحر جرعه اوست
ز جام باده و پیمانه که میپرسی؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۴۴ - سؤال میکنم، ار هست رخصت سخنی
سؤال میکنم، ار هست رخصت سخنی
که: چون تو تازه گلی کی رسد به همچو منی؟
مبالغه است و دریغست و حیف می آید
که همچو جان تو جانی اسیر حبس تنی
هزار جان مقدس فدای راه تو باد!
که پیش بنده بیایی چو روح در بدنی
قسم بذات شریف تو میخورم که: نبود
چو دوست سرو خرامان بجانب چمنی
هزار فتنه و آشوب دیده ام پیدا
بزیر زلف تو پنهان میان هر شکنی
سر از بزرگی و دولت ز آسمان بگذشت
چو یافتم بسر کوی یار خود وطنی
بکوی زهد رسیدم، نبود آنجا عشق
ولیک زاهد خود بین بسان اهرمنی
هزار شهر بگردیدم و ندانستم
مثال رنگ رخ او سهیل در یمنی
مرا که سیل تو بربود تا ابد برساند
به فیض فضل تو، فارغ ز گور و از کفنی
بوصل دوست رسیدم، چها که من دیدم!
درین مقام نماند حدیث ما و منی
بیا و قاسم بیچاره، جان و دل در باز
به پیش چهره زیبا و طلعت حسنی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۵۵ - تو مرهم دل ریشی و راحت جانی
تو مرهم دل ریشی و راحت جانی
دوای درد دل بیدلان نکو دانی
کمال حسن ترا گر بصد زبان گویم
بحسن و لطف و ملاحت هزار چندانی
در آن زمان که براندازی از جمال نقاب
نصیب جان و خرد حیرتست و حیرانی
بگوش جمله جهان ذکر خویشتن شنوی
بصد هزار زبان مدح خویشتن خوانی
تبسم تو دلم را بسوخت و گریان ساخت
ترا طراوت بادا! که نار خندانی
توان شنید، اگر عاشقی، بگوش روان
میان مجلس رندان خروش سبحانی
هزار جان و دل قاسمی فدای تو باد!
که شمع مجلس انسی و نور اعیانی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۶۰ - صلای کافری و غارت مسلمانی
صلای کافری و غارت مسلمانی
در آن زمان که ز رخ زلف را برافشانی
بدام زلف تو افتاده است این دل من
گذشت عمر عزیزم درین پریشانی
فغان و نعره برآید ز عالم و آدم
اگر تو سلسله عشق را بجنبانی
اگر ز مشرب عذبی ز جان و دل بشنو
صدای بانگ «اناالحق » صفیر «سبحانی »
کنون که وقت رحیلست دل بحق بسپار
که میر طبل فرو کوفت کوس سلطانی
اگر تو مرده نه ای، روبروی جانان آر
که زنده دل شوی از جلوهای ربانی
ز قاسمی نفسی گر قبول خواهی کرد
بهیچ حال نرنجی و هم نرنجانی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۶۱ - فداک عقلی و روحی، که راحت جانی
فداک عقلی و روحی، که راحت جانی
مرا بدرد سپاری و عین درمانی
ز پا فتاده ام، از دست رفته، دستم گیر
نگویمت: بچه غایت، چنانکه می دانی
شکیب نیست مرا از تو یک زمان، ای دوست
که شمع مجلس انسی و نور اعیانی
مقررست و معین که: هیچ نتوان یافت
طریق راه خدا را بفکر شیطانی
علی الدوام بگوش دلم رسد ز درون
صفیر بانگ «اناالحق » خروش «سبحانی »!
میان جبه و دستار غیر عاشق نیست
حدیث «لیس » که «فی جبتی » همی خوانی
ز ذره باز نگویی که نور خورشیدی
حدیث چشمه نگویی که بحر عمانی
میان مرده دلان روز چند می بودم
ز دوست زنده شدم، «الحبیب احیانی »
یقین که قاسمی اندر رحیل همراهست
در آن زمان که بکوبند کوس سلطانی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۶۶ - تراست ناز، که سلطان حسن و تمکینی
تراست ناز، که سلطان حسن و تمکینی
مرا هزار نیاز و هزار مسکینی
چه آتشی تو؟ که دل را تمام سر تا پای
ز سوز تا نگدازی، ز پای ننشینی
مگر که مصلحت کار من درین دیدی؟
که هیچ مصلحت کار من نمی بینی
لبت چو در سخن آمد، بگاه لطف و بیان
گدای شیوه او شد شکر بشیرینی
سخن ز عقل نهان پیش عاشقان میرفت
بخنده گفت: «نعم،کلهم مجانینی »
مرا تو قبله دینی، بعاشقان برسان
که خیر باد! «لکم دینکم ولی دینی »!
دعای قاسم بیچاره از کرم بپذیر
بجان تو، که دعایی و جان آمینی
قاسم انوار : مراثی
شماره ۱ - سرور سینه من از فروغ روی تو بود
سرور سینه من از فروغ روی تو بود
ولی بسوخت بدرد تو جان غم فرسود
کجاست سرور رندان فقیر میر غیاث؟
کجاست عاشق حق، رند عاقبت محمود؟
بهر نفس که نمود او ز مهر روی بمن
چه گویم آنکه ازان رو مرا چه روی نمود؟
بهر سخن که همی گفتمی ز سر خدا
درین دیار مرا محرمی بجز تو نبود
کنون بجمله خراسان کسی نمی بینم
که پهلوی تو نشیند ببارگاه شهود
دریغ یار گرامی! دریغ عمر عزیز!
ز قاسمی بروانت سلام باد و درود
بقا بقای خدا باد و ملک خدا
چه حاصلست ازین پنج روزه معدود؟
گر آدمی بجهان صد هزار سود کند
ولی چو عاقبت الامر رفتنست چه سود؟
دو روزه عمر اگر صرف راه یار کنی
زهی سعادت جاوید و دولت مسعود!
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۲ - هزار شکر خدا را، که در جمیع امور
هزار شکر خدا را، که در جمیع امور
همیشه بر کرم اوست اعتماد مرا
هزار لطف و کرم میرسد بجان ز حبیب
بدین خوشم که : بدانست استناد مرا
بجای لطف و کرم گر ملامتی آید
خوشم که حادثه کردست اوستاد مرا
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۲۸ - جمال غرة عینی رایت فی سلمی
جمال غرة عینی رایت فی سلمی
فزاد بهجة قلبی و زال لی المی
رایت غرة وجه الحبیب، قلت: سلام
فقال لی : و علیک السلام، یابن عمی
قاسم انوار : ملمعات گیلکی
شماره ۵ - مرا که چشم تو از ناوک بلا بوزه
مرا که چشم تو از ناوک بلا بوزه
غریب و خسته و مهجور بی خطا بوزه
شنیده ام که: دوا دردرا کند چاره
چه چاره، چونکه من خسته را دوا بوزه؟
رقیب را چو سوئال از وصال او کردم
بلا بوزه، من دل خسته را بلا بوزه؟
مگر که چشم تو سودای کافری دارد
که ترک غمزه زن اولاد مصطفی بوزه
بگو که: بوز نما، تا بچند وعده دهی؟
امید نو زنم و نو و زین مرا بوزه
هزار جان بفدای تو قاسمی بر باد
بداد و درد تو او را بصد جفا بوزه