تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۵۶ - کدام صبح که سرمشق انتظارم نیست
کدام صبح که سرمشق انتظارم نیست
کدام شب که سر گریه در کنارم نیست
ز بیزبانی خود شکر بر زبان دارم
که سهو شکوه در اوراق روزگارم نیست
ز ابر سایه برگ خزان سرشته گلم
شکفتگی است که در خاطر بهارم نیست
شکفتگی نپذیرد اگر غبار شوم
ز سخت رویی دل عقده ای به کارم نیست
دلم به یاد تو سرگرم شعله آرایی
کدام شب که چراغان انتظارم نیست
مرا در آتش افسردگی گداخته اند
شراب صندل(و) درد سر خمارم نیست
به گوش حلقه زنجیر راز می گویم
اسیر بر دل دیوانه اعتبارم نیست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۵۷ - به دور چشم توام التجا به دوران نیست
به دور چشم توام التجا به دوران نیست
نگاه گرم کم از خاتم سلیمان نیست
فریب خورده دام نگاه می داند
که زیر تیغ تغافل نشستن آسان نیست
ز گرد راه تو روشن کنم سواد نظر
غبار بینشم از سرمه صفاهان نیست
مرا که یاد رخ دوست گلشن نظر است
هجوم گریه کم از جوش عندلیبان نیست
جنون پرستم و آشفتگی بهار من است
دماغم از گل باغ کسی پریشان نیست
ندیده روی خریدار گفتگوی اسیر
در آن دیار که خیل کسادی ارزان نیست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۶۳ - فلک ز کام من سفله کیش عار نداشت
فلک ز کام من سفله کیش عار نداشت
دلم دماغ سرانجام اعتبار نداشت
به کوه و دشت جنون سوده گشت پای طلب
به بیزبانی من عشق خاکسار نداشت
بهار عنبر خاکستر شهید وفا
به گرمخونی پروانه یک شرار نداشت
نماند رنگ به خونم ز مشق دام و قفس
شکارگاه محبت چو من شکار نداشت
شتاب بوی گل و اضطراب برق نگاه
سبک عنانی شوقم گه بهار نداشت
فلک شد آبله پای سوده ره دل
ولی چه سود که پیش تو اعتبار نداشت
شب از خیال تو محشر به خواب می دیدم
کسی به پرسش عمر گذشته کار نداشت
گل نزاکت از این شوختر نمی باشد
زمین وعده گهش تاب انتظار نداشت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۶۴ - رواج ساختگی های روزگار نداشت
رواج ساختگی های روزگار نداشت
زر شکسته دل بیش از این عیار نداشت
غبار سوخته ما به لاله زار گریخت
تحمل نفس سرد روزگار نداشت
وجود عرض سپه دید در مصاف عدم
به سرگذشتگی شوق یک سوار نداشت
در آن زمانه مدار و معاشم از دل بود
که روزگار معاش و فلک مدار نداشت
گداز ساختگی های روزگارم سوخت
ز روی گرم و خنک جلوه شرار نداشت
دلم به ملک وجود آبروی مشرب ریخت
یک آشنای موافق در این دیار نداشت
گل همیشه بهار است آمد اقبال
ز صد نگار یکی حسن روزگار نداشت
خزان ساختگی پرچمن فروشی کرد
به دلخراشی مهر فسرده خار نداشت
زمانه دفتر ایام را اگر می دید
گرفته گوشه تر از فرد افتخار نداشت
بهار خانه به دوشی چه خنده ها که نکرد
به شوخ چشمی مجنون گلی به بار نداشت
خرابی از گل صدبرگ باج می گیرد
هوای گوشه ویرانه را بهار نداشت
به صبر بیکس مطلب شکار خنده چرا
کسی چو شکر خداوند کردگار نداشت
مپرس باعث کام دل اسیر مپرس
نداشت روی توقع نکرده کار نداشت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۷۸ - فلک برات که بر شهپر هما ننوشت
فلک برات که بر شهپر هما ننوشت
که نسخه ای ز غبار مزار ما ننوشت
چه نامه ها که نوشت از غبار و داد به باد
دلی که خون شد و یک حرف آشنا ننوشت
بهانه جوییت از امتحان غبار انگیخت
دلم به سوی تو مکتوب مدعا ننوشت
رسید قاصد و یک عمر انتظار به جاست
جواب نامه ما را مگر به ما ننوشت
وفای هرزه پشیمان برد که رشکم سوخت
چه دید آینه از روی او که وا ننوشت؟
به یک کرشمه جهان را سواد خوان کردی
چها که خامه غیرت به خاک ما ننوشت
اسیر آنکه فغان باغ دلگشای تو کرد
به سینه ام رقم ناله رسا ننوشت
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - نگشته مست تو هرگز به هیچ در محتاج
نگشته مست تو هرگز به هیچ در محتاج
مباد چشم و دل ما به یکدگر محتاج
غبار اگر شده دیوانه خاطرش جمع است
چرا ز خشکی دریا شود گهر محتاج
صفای سینه عاشق گل همیشه بهار
ز خشکسال نگردیده چشم تر محتاج
نکرده ایم سؤالی دگر تو می دانی
مباد چشم و دل ما به بحر و بر محتاج
هنر رسیده به جایی که دست ما نرسد
نشسته ایم به امید این هنر محتاج
چه شکر یک مژه بر هم زدن تواند کرد
که نیست صید محبت به بال و پر محتاج
نهال بیخبر نوبهار گشت اسیر
نشد ریاض محبت به برگ و بر محتاج
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۱۵ - که گفته سنگ دلت کفه محبت باد
که گفته سنگ دلت کفه محبت باد
دعای کیست که صبرم رمیده طاقت باد
مرا به عاشق دیوانه رحم می آید
غریب کیست دلش آشنای طاقت باد
در آتش دل الفت ندیده خویشم
که آرمیدگیش صید دام وحشت باد
هزار رنگ شکفتند میکشان ساقی
گل همیشه بهار تو ابر رحمت باد
بهار آمده رنگین تر از نگار اسیر
به عزم توبه شکستن رسیده فرصت باد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۲۰ - غمی که درد نیفزود ننگ سلسله باد
غمی که درد نیفزود ننگ سلسله باد
لبی که شکر نفرسود ساغر گله باد
ز آشنایی صیاد در شکنجه دام
دل رمیده عاشق شکار آبله باد
هجوم گریه ما گرد ما به جا نگذاشت
غبار خاطر یاران غبار قافله باد
نگاه گرم تحمل گداز و شوق رسا
دلی که خون نشود خونبهای حوصله باد
اسیر عشق کجا اختلاط عشق کجا
جنون در آتش انجام این معامله باد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۲۴ - گلاب خون و عبیر غبار می طلبد
گلاب خون و عبیر غبار می طلبد
چه قرض کهنه ز ما آن سوار می طلبد
زبان نفهمی ترک نگاه گرم از دل
شراب شعله کباب شرار می طلبد
به خون حسرت جاویدکشتنم بس نیست
که خونبهای من از روزگار می طلبد
شود چو نکهت گل بال گرم پروازم
صبا گر از چمن آید که یار می طلبد
ز راه وعده نزاکت کشیدنم بس نیست
که دل تپیدن من انتظار می طلبد
شدیم محرم و گشتیم راز دار و همان
نگاه شرم به بزم تو بار می طلبد
فسرده خاطری آه گزنده ای دارد
که نار شعله از او زینهار می طلبد
گرفته ایم به راهی ز گریه سامانی
که آب بیشتر از انتظار می طلبد
مسافر است مروت ز کوی یار اسیر
دل شکسته ز ما یادگار می طلبد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۴۰ - دل شکسته درستی پذیر می گردد
دل شکسته درستی پذیر می گردد
ز پا فتادگیم دستگیر می گردد
که دیده مشت غباری به آن زمینگیری
عبیر پیرهن چرخ پیر می گردد
ضعیف نالی از آن بیشتر نمی باشد
خموشی از دم سردم صفیر می گردد
چه مدعا چقدر باب انتظار است این
به کام خویشم و نالم که دیر می گردد
بنای خانه الفت ز موم می سازد
اگر زمانه به کام اسیر می گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۴۳ - عبث فضولی عقلم وکیل می گردد
عبث فضولی عقلم وکیل می گردد
عزیز مصر جنون کی ذلیل می گردد
خلاف طبع کنند اهل دید آیینه وار
کریم از پی مرد بخیل می گردد
هوای شوق تو لب تشنگی گداخته است
شراب دشت جنون سلسبیل می گردد
هوای تنگ فضای خرابه دل ماست
تجردی که پر جبرئیل می گردد
سواد خوانی سودای طره ای دارم
بیاض گریه من رود نیل می گردد
نجابت گهر از چهره کسی پیداست
که در لباس گدایان اصیل می گردد
هجوم محکمه هیچ دعویان حشری است
که چرخ را سر از این قال و قیل می گردد
گذشته ایم ز دشتی که همچو نقش سراب
دلیل تشنه سراغ دلیل می گردد
مخور فریب تماشا که رفته رفته چو صبح
جمال شاهد دنیا جمیل می گردد
مباش غره که خیر کثیر را گاهی
خمیر مایه ز شر قلیل می گردد
ببین به غنچه و گل صبح و شام و جهل و کمال
گشاد کار تو را غم دلیل می گردد
اسیر هرکه توکل شعار ساخت لقب
جلال قدر ز لطف جلیل می گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۴۴ - ز شوخی مژه گر جام برنمی گردد
ز شوخی مژه گر جام برنمی گردد
شکار چشم تو ناکام برنمی گردد
ز دور باش تو قاصد نرفته برگردید
غنیمت است که پیغام بر نمی گردد
دل آمده است یه یادم نشان الفت کیست
رمیده تا نشود رام بر نمی گردد
به نا امیدی ما عمر جاودان بخشید
کسی زکوی تو ناکام بر نمی گردد
به غیر از اینکه ترحم کنی چه خواهی کرد
اسیر از تو به دشنام بر نمی گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۴۵ - چه کرده ام که دگر بدگمان نمی گردد
چه کرده ام که دگر بدگمان نمی گردد
ز پا درآمدم و سرگران نمی گردد
به یاد چشم که می می کشم چه می گویم
چه گفتگوست که دام زبان نمی گردد
حریف منت عمر دوباره نیست کسی
غنیمت است که پیری جوان نمی گردد
کدام لاله چه گل از چمن چه می خواهد
چرا دچار خود ای دوستان نمی گردد؟
گذشته است به خاکم بهار جلوه دوست
چه آرزو که به خاطر جوان نمی گردد
گمان آینه دارد به پاره پاره دل
ز گریه ام چقدر مهربان نمی گردد
به گریه ام چقدر ناز می فروشد اسیر
دلی که زخمی راز نهان نمی گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۵۲ - ز خون دل چه قدرها چمن حنا بندد
ز خون دل چه قدرها چمن حنا بندد
که دست نازکت از خون من حنا بندد
گداز رشک ز سیمای دل توان دیدن
به رنگ داغ که سوختن حنا بندد
ز شوق اینکه به لعل تو نسبتی دارد
پیاله همچو عقیق یمن حنا بندد
نمی گشایم اگر صبح عید می آید
شبی که دست مرا یار من حنا بندد
شفق دمید و چمن شد نگارخانه چین
ز عکس گل کف برگ سمن حنا بندد
چو لاله دیده من داغ رشک می سوزد
اگر ز رنگ گل آن سیمتن حنا بندد
رسیدن شب عید بهار نزدیک است
گل پیاله گر از دست من حنا بندد
حجاب روی کسی داده عیدی گلشن
که لاله از گل افروختن حنا بندد
گل همیشه بهارش خزان نمی بیند
چمن اسیر گر از اشک من حنا بندد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۵۴ - دلی نسیم به عید بهار می بندد
دلی نسیم به عید بهار می بندد
که پای خود به حنای غبار می بندد
جنون که هیچ ندارد به عقل ویرانی
در خرابه ندانم چکار می بندد
یکی است دوزخ کین و حصار صافدلی
چه می گشاید از اینها چکار می بندد
علاج کین سپهر است ترک طول امل
زبان خصم به افسون مار می بندد
اسیر در سر کوی تو می گشاید دل
دری به روی غم روزگار می بندد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۶۶ - بهار می رسد و برگ عیشها دارد
بهار می رسد و برگ عیشها دارد
هوا زسایه گل پای در حنا دارد
همین بلندی اقبال ما فضول نمود
در این دیار که صد بام یک هوا دارد
ستم ظریفی از این بیشتر نمی باشد
به غیر در شکر آب است و رو به ما دارد
شدم غبار و تسلی نمی شود از من
دل رمیده ندانم چه مدعا دارد
گریز پایی الفت نواز را نازم
چو دورگرد نگه پای آشنا دارد
زکعبه می رسم اما هنوز در طوفم
غبار وادی دل روی بر قفا دارد
اسیر غره الفت مشو که خوی کسی
اگر غبار شوی با تو کارها دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۷۵ - گل خیال که در آب و آتشم دارد
گل خیال که در آب و آتشم دارد
که یاد خنده غفلت مشوشم دارد
اگر غبار نگردم غبار خواهم شد
به دام شوخی جولان ابرشم دارد
شهید جلوه شمشیر گشتنم بس نیست
هلاک شوخی پرواز ترکشم دارد
عداوتم گل خجلت به بار می آرد
ز درد کینه دل پاک بی غشم دارد
ز کینه ام دل شمشیر آرمید و هنوز
خیال ابروی او درکشاکشم دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۸۰ - نگاه خونی و مژگان تیغزن دارد
نگاه خونی و مژگان تیغزن دارد
شهید او که چه ترکان صف شکن دارد
چنان شکار وفا گشته چشم غمازش
که سوی هر که نگه می کند به من دارد
به راز دار محبت چه احتیاج قسم
لبی که مهر خموشیت بر دهن دارد
نسیم زحمت بیجا مکش که یوسف من
تنش ز نکهت گل تار پیرهن دارد
دلم ز فیض خموشی زبان عالم بست
غنیمت است که دیوانه یک سخن دارد
اسیر چند ز بیگانه خوی من پرسی
کسی که روی گل و بوی یاسمن دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۹۶ - حباب با دل من آشنایی ای دارد
حباب با دل من آشنایی ای دارد
شکسته بند خطر مومیایی ای دارد
رهین منت پیر و جوان ز یکرنگی است
دلی که آینه خو شد گدایی ای دارد
خرابه کشتی و صحرا محیط و دل طوفان
جنون به عالم دل ناخدایی ای دارد
جنون ملال گداز خوشی است عاشق را
دیار دل نمکین روشنایی ای دارد
به نقص ما منگر بیش از این حریم دل است
که نارسا نگه اینجا رسایی ای دارد
خرابه دل من مسجد نماز من است
قضای ظاهریم خوش ادایی ای دارد
صفای آینه غیر است و جذبه نامحرم
اگر دلی به دلی آشنایی ای دارد
ز داغ بندگیت دل جدا نمی داند
اسیر عاجز اگر خودنمایی ای دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۹۹ - ز ابر جلوه مهتاب تازگی دارد
ز ابر جلوه مهتاب تازگی دارد
به زیر خرقه می ناب تازگی دارد
به بزم دل چه گل از دیده می توان چیدن
چراغ در شب مهتاب تازگی دارد
گزند نیست گر اندیشه گزندی نیست
سپند مجلس احباب تازگی دارد
ندید گوش گران غفلت آنکه می گوید
به چشم حلقه در خواب تازگی دارد
در آن دیار که بر دشمنان نمی خندند
ستم ظریفی احباب تازگی دارد
زحلقه حلقه زنجیر و قطره قطره اشک
بهار و شبنم و سیماب تازگی دارد
سبک عنانی اگر شرط ناخدا است اسیر
گران رکابی گرداب تازگی دارد