تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۰۲ - به بزم شیخ و برهمن نشستنی دارد
به بزم شیخ و برهمن نشستنی دارد
بساط مردم نادیده دیدنی دارد
غنیمت است که زنجیر سر بسر گوش است
سخن نگفتن مجنون شنیدنی دارد
ستمگران تغافل منش چه می دانند
که صیدم از نرمیدن رمیدنی دارد
دلم بهار شکست است تا شد از تو درست
پذیره ای که چه رنگین تپیدنی دارد
اسیر چاره راحت ز غیر می جوید
دلش خوش است که چون دوست دشمنی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۰۴ - دلم ز دانه ناکشته دامنی دارد
دلم ز دانه ناکشته دامنی دارد
در این بهار که هر خوشه خرمنی دارد
حجاب دردسر یار می کشد ستم است
گل بهار تماشا نچیدنی دارد
مباد حوصله گلستان غبار شود
دلم ذخیره غافل شکفتنی دارد
نصیحتی ز صبا گوش کرده ام که مپرس
نگفتنی است حدیثی که گفتنی دارد
دل اسیر شود گوش هوش اگر داند
که هر ادای نگفتن شنفتنی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۲۸ - کسی که در دل خود از نیاز می گذرد
کسی که در دل خود از نیاز می گذرد
ز خاطر که به عمر دراز می گذرد
هلاک توبه پشیمان دلی که هر ساعت
گذشته از سر بیداد و باز می گذرد
اجل که جوهر شمشیر ناز می داند
چرا به خاک شهیدان به ناز می گذرد
نگه ز کعبه و بتخانه باج می گیرد
به این غرور چه الفت نواز می گذرد
یگانه گوهر دریای خاک خواهد شد
دلی که از سر افشای راز می گذرد
غبار هستی محمود می رود بر باد
اگر نسیم به زلف ایاز می گذرد
بهار گریه الفت طراز می آید
خزان ناله وحشت گداز می گذرد
ادب ز آینه هستیم غبار انگیخت
ز خاطر که به این ترکتاز می گذرد
اسیر صلح نخواهد که جنگجو باشی
دگر به عمر تغافل نواز می گذرد؟
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۳۵ - دلی کجاست که سامان عیش ما گیرد
دلی کجاست که سامان عیش ما گیرد
گلاب خون ز گل سایه هما گیرد
شکست توبه ما صبح عید گلزار است
هوا ز سایه گل دست در حنا گیرد
غبار فتنه هوا را کند گریبان چاک
اگر نه دل سر زنجیر آه ما گیرد
عدم شکاف قفس گردد از خراش نفس
اگر شکار تو را خواب مدعا گیرد
خجل شدم ز دل دوست دشمنان زنهار
دگر کسی ز چه رو جانب شما گیرد
به یک تپیدن از این دام می توان جستن
اگر نه خار جفا دامن وفا گیرد
هنوز شیوه بیگانگی نمی داند
هزار نکته به یک حرف آشنا گیرد
در این چمن سر وکارم به سرو خود رایی است
که جلوه در گل و نظاره در حیا گیرد
عبیر پیرهن بوی گل به باد رود
غبار کشته نازت اگر هوا گیرد
اسیر خواب پریشان دل مکن تعبیر
مباد خاطرش از شیوه جفا گیرد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۴۱ - دل رمیده به صد آب و تاب می سوزد
دل رمیده به صد آب و تاب می سوزد
گهی ز صبر و گه از اضطراب می سوزد
به خوابم آمد و پنهان زد آتشی به دلم
چراغ بخت اسیران به خواب می سوزد
نهفته در بغل موج عکس روی تو را
دلم به ساده دلیهای آب می سوزد
اگر جمال تو مشاطه بهار شود
ز رشک سایه گل آفتاب می سوزد
سیاه بختی زاهد نگر به بزم شراب
که در بهشت چو اهل عذاب می سوزد
ز شعله گرمی بی اختیار می بیند
دلم بر آتش رشک کباب می سوزد
نوای مرغ چمن گر شود کلام اسیر
گل از خجالت نظمش کتاب می سوزد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۴۷ - گریختم که به گرد ره تو کس نرسد
گریختم که به گرد ره تو کس نرسد
گداختم که به آیینه ات نفس نرسد
به غنچه از گل همراهی صبا چه رسید؟
کسی به کام دل از سعی هیچ کس نرسد
بهار سوختگی را طراوت دگر است
اگر چه گل چمن آرا بود به خس نرسد
به شاهراه وفا نام شکوه کس نشنید
چه شد که ناله به درد دل جرس نرسد
اگر چه صحن گلستان طلسم آب و هواست
به گرد گوشه بی توشه قفس نرسد
سپند اشک به آتش فشان به گلشن دل
که آفتی به ثمرهای پیشرس نرسد
اسیر جذبه عشق از هوا مدار طمع
که فیض بال هما از پر مگس نرسد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۴۸ - گذشته ایم ز سر تا به نقش پا چه رسد
گذشته ایم ز سر تا به نقش پا چه رسد
بریده ایم ز دل تا به مدعا چه رسد
به هر که بود نصیبی ز هر چه داشت رسید
ستمگران همه چشمیم کز شما چه رسد
تو مست باده نازی کجا خبر داری
که از خمار تغافل به جان ما چه رسد
به این دل از چو تویی شکوه می توان کردن
ز خون خویش گذشتم به خونبها چه رسد
ز ناخدا گرهی وانشد به بحر و سفر
بیا اسیر ببینیم کز خدا رسد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۵۲ - کسی که داغ جنونش طراز سر باشد
کسی که داغ جنونش طراز سر باشد
به هر کجا که رود نور در نظر باشد
ز خاکساری آن مرغ گل کند پرواز
که سایه قفسش نقش بال و پر باشد
به جان رشک خدایا که قاصد ما را
جواب نامه فراموشی خبر باشد
خبر ز یار گرفتن کجا اسیر کجا
همین بس است که از خویش بیخبر باشد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - جنون فسرده دلم را طبیب خواهد شد
جنون فسرده دلم را طبیب خواهد شد
در این بهار صبا عندلیب خواهد شد
ز چشم مست تو دیدیم کافرستانی
که سینه بتکده و دل صلیب خواهد شد
وفا صبور تخلص دل اضطراب لقب
چها میان قرار و شکیب خواهد شد
شود اگر همه مرهم کبود کاغذ چرخ
چه زخمها که به حسرت نصیب خواهد شد
گرفتم اینکه شود مهربان زمانه اسیر
کدام زخم دلم را طبیب خواهد شد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۵۹ - دمی که از نگهت سرمه ستم نکشد
دمی که از نگهت سرمه ستم نکشد
عجب که آینه چون گل جبین به هم نکشد
فدای بیکسی کعبه گرفتاری
که صید منت خونگرمی حرم نکشد
ز اختلاط پریشان عیش در قفس است
دلم که ناز سبکروحی الم نکشد
به جستجوی تو ممنون شوق خویشتنم
که ننگ تهمت همراهی قدم نکشد
به برگ شعله نوشتیم گفتگوی اسیر
که از طراوت نامش سفینه نم نکشد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۶۲ - ز آسمان محبت چه وحی نازل شد
ز آسمان محبت چه وحی نازل شد
که یاد لاله و گل سنگ شیشه ی دل شد
چمن ز حسن که اعجاز رنگ و بو آموخت
که برگ لاله و گل فرد سحر باطل شد
هزار مرحله حسرت هزار قافله رشک
سزای خانه به دوشی که صید منزل شد
سر حباب به فتراک موج دریا بست
سفینه ای که خطر بار صید ساحل شد؟
غبارم از چمن و ابر باج می گیرد
مگو که خاک شدم کار گریه مشکل شد
نسیم از پر پروانه می کند پرواز
در این بهار مگر گل چراغ محفل شد
چه حرزها ننوشتم به خون سربازی
که دست و تیغ تو در گردنم حمایل شد
چراغ اهل نظر برق یک تجلی بود
دلیل قافله گردید و شمع محفل شد
اسیر بسکه ز آوارگی به کام رسید
غبار تربت مجنون دلیل محمل شد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۳۷ - دلم زیاد نگاهت به شود می آید
دلم زیاد نگاهت به شود می آید
چراغ خلوتم از بزم طور می آید
وداع هستی خود می کنم قرارم نیست
همین بس است که دیدم ز دور می آید
غبار راه قناعت که پیک اهل دل است
ز پایتخت سلیمان مور می آید
گذشت مدت عمرم به عجز و غافل از این
که خاکساری عشق از غرور می آید
به سویم از دل آواره نامه ای دارد
نگاه قاصدم از راه دور می آید
شراب از غم لعلش اسیر بسکه گداخت
به بزم باده کشان بی حضور می آید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۴۶ - ندیدنی است بساط جهان قدم بردار
ندیدنی است بساط جهان قدم بردار
نوشتنی است حدیث جنون قلم بردار
چه تحفه بهتر از این می بری که بنماید
برای زندگی آیینه عدم بردار
قدم به معرکه دل نهادن آسان نیست
چو شعله یک تنه هم تیغ و هم علم بردار
گل همیشه بهار است سینه صافیها
ز دور ساغر ما نسخه ارم بردار
بهار گلشن شهرت نشان زنده دلی است
بنوش باده و عبرت ز جام جم بردار
سواد دفتر بینش به سعی نیست اسیر
هزار نسخه باطل ز روی هم بردار
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۱ - به نام گریه من فال می زند زنجیر
به نام گریه من فال می زند زنجیر
صلای شوخی اطفال می زند زنجیر
هوای گرم جنون خون به جوش می آرد
ز ناله ام رگ قیفال می زند زنجیر
ز بر قتازی دیوانگی غبار شدم
هنوز بر اثرم بال می زند زنجیر
غرور حسن جنون از کسی نمی آید
قلم به حرف خط و خال می زند زنجیر
جنون ز راز دلم اینقدر خبردار است
که دم ز نامه اعمال می زند زنجیر
ز نسبتی که به آن طره می رساند اسیر
چه لافها که ز اقبال می زند زنجیر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۸۲ - قرار بخش دل تنگ یاد آن گل بس
قرار بخش دل تنگ یاد آن گل بس
سواد سایه گل آشیان بلبل بس
ز صد نگاه ندانسته نیستم خرسند
مرا ترحم دانسته تغافل بس
مخوان فسانه تسبیح و قصه زنار
حدیث مجلس ما سرگذشت کاکل بس
شهید عشق تو از یک نگاه خرسند است
نگاه گرم گلی خونبهای بلبل بس
ز وصف حسن تو شیرازه یافت نظم اسیر
برای مصرع بلبل سفینه گل بس
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۸۵ - نکرده دست تهی اهل دیده را قلاش
نکرده دست تهی اهل دیده را قلاش
به رنگ آیینه از نور می کنند معاش
نسب به ساغر جم می رساند آینه ام
ز ساده لوحی من راز عالمی شد فاش
چه گل ز باغ جراحت کسی تواند چید
حذر کنید از این رازهای سینه خراش
برات روزی ما را به ما نوشته قضا
ز پاکی نظر خویش می کنیم معاش
گهر به قطره اشک آشنایی ای دارد
عجب که بحر نگردد ز گریه ام قلاش
ز نقش پای توام چون نسیم غالیه چین
به خاک راه توام چون غبار ناصیه پاش؟
ملامتم مکن ای دل که دوست می دارم
ورع پرستی پنهان و باده نوشی فاش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۸۷ - شکار آینه گردیده آه می رسدش
شکار آینه گردیده آه می رسدش
پری کشیده به دام نگاه می رسدش
چه طعنه ها که به خورشید می تواند زد
شکسته از مژه طرف کلاه می رسدش
سپند طاقت سیماب دستگاه مرا
چهار چشم تغافل پناه می رسدش
شکسته آینه زنگ بسته ای دارم
که دعوی نسب مهر و ماه می رسدش
نظاره در چمن آرزو چه کم دارد
چو گل شکستن طرف کلاه می رسدش
گداختیم و مروت خجل نمی گردد
ز دعوی که قسم بر گواه می رسدش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۱۸ - لبت به سهو نوازد گرم به یک دشنام
لبت به سهو نوازد گرم به یک دشنام
به من ز سستی طالع نمی رسد پیغام
ز دوست شکوه ندارم چه شد که عمر گذشت
وفای ما بقرار و جفای او بدوام
به جلوه آمدی و سوختم مبارک باد
مرا خزان حجاب و تو را بهار خرام
در بهشت به رویم گشاده پنداری
گهی که داده ندانسته ام جواب سلام
چنان تغافل صیاد کرده خاموشم
که ناله ام نشنیده است گوش حلقه دام
کناره جوست ز من مهر یار و خرسندم
که نیکنام گریزد ز صحبت بد نام
رهش به کلبه تاریک ما نمی افتد
طلوع صبح نبود است در قلمرو شام
اسیر سلسله دام عشق می داند
که دور از او به من خسته زندگی است حرام
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۱۹ - به خون تپیده شکاری ز صیدگاه توام
به خون تپیده شکاری ز صیدگاه توام
به جان رسیده غباری ز خاک راه توام
به تیغ تغافل نمی توان کشتن
شهید پرسش مژگان عذرخواه توام
چه بخت اینکه گل گفتگو توام چید
همین بس است که در سایه نگاه توام
قلم نرفته به آشفته بهار وفا
به حشر نامه سفید از خط سیاه توام
اسیر باعث بیداد او نمی دانم
چه کرده ای تو که شرمنده گناه توام
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۳۶ - دلی به خاک ره انتظار می بندم
دلی به خاک ره انتظار می بندم
زگرد خویش چمن را نگار می بندم
هنوز نو سفر خواریم چه چاره کنم
به خویش تهمتی از اعتبار می بندم
به جان شیشه که دلبستگی نمی دانم
ز موج باده زبان خمار می بندم
بهار چون نشود نقشبند حیرانی
نگاه را ز نگاهی نگار می بندم
کلید باغ دل میکشان نسیم گل است
طلسم توبه به نام بهار می بندم
هزار آبله بر پای یک نفس دارم
زبانی از گله روزگار می بندم
سری که بود به نامش نثار کردم اسیر
دلی به حلقه فتراک یار می بندم