تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۶۵ - مسکین دلم به کوی غمت تا گذار کرد
مسکین دلم به کوی غمت تا گذار کرد
بسیار با خیال رخت کارزار کرد
تا دیده دید ماه جمال تو هر شبی
از دست جور عشق تو دستم نگار کرد
تا با گل رخ تو گرفتست انس دل
بس ناله در فراق رخت چون هزار کرد
حور و قصور بر دل ما عرضه کرده اند
از آن میانه کوی تو را اختیار کرد
از شدّت فراق تو ای نور دیده ام
در دیده بین که روی جهان لاله زار کرد
نگشود هیچ کار من از انتظار دوست
چون خاک راه دوست مرا خاکسار کرد
لاف از وفا و عهد تو بسیار می زنم
پیش رقیب باز مرا شرمسار کرد
بسیار با خیال رخت کارزار کرد
تا دیده دید ماه جمال تو هر شبی
از دست جور عشق تو دستم نگار کرد
تا با گل رخ تو گرفتست انس دل
بس ناله در فراق رخت چون هزار کرد
حور و قصور بر دل ما عرضه کرده اند
از آن میانه کوی تو را اختیار کرد
از شدّت فراق تو ای نور دیده ام
در دیده بین که روی جهان لاله زار کرد
نگشود هیچ کار من از انتظار دوست
چون خاک راه دوست مرا خاکسار کرد
لاف از وفا و عهد تو بسیار می زنم
پیش رقیب باز مرا شرمسار کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۸۴ - یک دم نگار ما نظری سوی ما نکرد
یک دم نگار ما نظری سوی ما نکرد
رحمی به حال زار من مبتلا نکرد
گفتم وفا کند به غلط با من آن صنم
برگشت از وفا و به غیر از جفا نکرد
شرمش نیامد از من دل خسته ی حزین
گویم که آن چه بود که آن بی وفا نکرد
سلطان حسن بود از آن رو وفا نداشت
از روی مرحمت نظری بر گدا نکرد
بگذشت در چمن بر ما سرو راستی
از روی مردمی گذری سوی ما نکرد
کردیم جان و دل به تو ایثار در جهان
همچون جهان مباش که با کس وفا نکرد
چون حلقه بر درش همه دم سرزنش کشیم
یک شب به ما نگار در وصل وا نکرد
رحمی به حال زار من مبتلا نکرد
گفتم وفا کند به غلط با من آن صنم
برگشت از وفا و به غیر از جفا نکرد
شرمش نیامد از من دل خسته ی حزین
گویم که آن چه بود که آن بی وفا نکرد
سلطان حسن بود از آن رو وفا نداشت
از روی مرحمت نظری بر گدا نکرد
بگذشت در چمن بر ما سرو راستی
از روی مردمی گذری سوی ما نکرد
کردیم جان و دل به تو ایثار در جهان
همچون جهان مباش که با کس وفا نکرد
چون حلقه بر درش همه دم سرزنش کشیم
یک شب به ما نگار در وصل وا نکرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۸۵ - دلبر به هر چه گفت به قولش وفا نکرد
دلبر به هر چه گفت به قولش وفا نکرد
با این دل رمیده به غیر از جفا نکرد
بیچاره دل به درد غمش شد اسیر و او
از لطف خویش درد دلم را دوا نکرد
عهدی ببست با من بیچاره پیش ازین
دل برد آن نگار و به عهدش وفا نکرد
دل برد و تن به دست بلای فراق داد
آن بی حفاظ با من مسکین چه ها نکرد
دایم به خاک کوی وفایش نشسته ام
بگذشت آن نگار و نظر بر گدا نکرد
گفتا مراد تو بدهم تنگ دل مشو
لیکن مرادم از لب لعلش روا نکرد
با آنکه جز جفا ننمودی به حال من
دانی که در جهانی چو جهان کس وفا نکرد
با این دل رمیده به غیر از جفا نکرد
بیچاره دل به درد غمش شد اسیر و او
از لطف خویش درد دلم را دوا نکرد
عهدی ببست با من بیچاره پیش ازین
دل برد آن نگار و به عهدش وفا نکرد
دل برد و تن به دست بلای فراق داد
آن بی حفاظ با من مسکین چه ها نکرد
دایم به خاک کوی وفایش نشسته ام
بگذشت آن نگار و نظر بر گدا نکرد
گفتا مراد تو بدهم تنگ دل مشو
لیکن مرادم از لب لعلش روا نکرد
با آنکه جز جفا ننمودی به حال من
دانی که در جهانی چو جهان کس وفا نکرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۸۶ - یا رب فلک برین دل مسکین چه ها نکرد
یا رب فلک برین دل مسکین چه ها نکرد
یک لحظه با مزاج خودم آشنا نکرد
دایم ستم بود هنر و جور پیشه اش
روزی به سهو با من مسکین وفا نکرد
بس خون دل ز دیده فروریختم ز غم
هرگز زمانه رحم بدین مبتلا نکرد
بر هر که مهر بسته شد از مهر روی دوست
ننشست تا مرا به ضرورت جدا نکرد
بسیار داد کام دلِ تنگ هرکسی
یک لحظه کام این دل محزون روا نکرد
هردم هزار درد به جان و دلم نهاد
وز لطف خوی یک سر مویش دوا نکرد
بگذشت چون هزار نگار آن نگار من
چشمی ز روی لطف برین بینوا نکرد
شاهان شوند ملتفت حال هر گدا
آخر نظر به سوی غریبان چرا نکرد
هرچند جان به راه وفا داده ام ولی
آن بی وفا نگار به غیر از جفا نکرد
یک لحظه با مزاج خودم آشنا نکرد
دایم ستم بود هنر و جور پیشه اش
روزی به سهو با من مسکین وفا نکرد
بس خون دل ز دیده فروریختم ز غم
هرگز زمانه رحم بدین مبتلا نکرد
بر هر که مهر بسته شد از مهر روی دوست
ننشست تا مرا به ضرورت جدا نکرد
بسیار داد کام دلِ تنگ هرکسی
یک لحظه کام این دل محزون روا نکرد
هردم هزار درد به جان و دلم نهاد
وز لطف خوی یک سر مویش دوا نکرد
بگذشت چون هزار نگار آن نگار من
چشمی ز روی لطف برین بینوا نکرد
شاهان شوند ملتفت حال هر گدا
آخر نظر به سوی غریبان چرا نکرد
هرچند جان به راه وفا داده ام ولی
آن بی وفا نگار به غیر از جفا نکرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۸۷ - دلدار رفت و کام دل ما روا نکرد
دلدار رفت و کام دل ما روا نکرد
دردم به دل رسید و دلم را دوا نکرد
برکند یکسره دل نامهربان ز ما
فکری به هیچ حال ز روز جزا نکرد
ما را میان خون دل و دیده غرقه دید
رحمی بدین غریب ز بهر خدا نکرد
بسیار امید داد مرا بر وفای خویش
لیکن ز صد امید یکی را وفا نکرد
کوس جفا و جور بزد در دیار جان
بر عاشقان خویش دل و دین رها نکرد
کردیم جان به ناوک دلدوز او اسیر
احسنت و راستی که یکی را خطا نکرد
یک ذره در وجود من خسته دل نماند
کاندر زمان عشق تو میل هوا نکرد
ننشست مدّعی ز تکاپوی در جهان
تا عاقبت مراد دل از ما جدا نکرد
یک پیرهن ز وصل نپوشید بیش جان
کاندر غم فراق رخ او قبا نکرد
ای دل ز دوست جمله جهان کام یافتند
لیکن به حال زار تو غیر از جفا نکرد
دردم به دل رسید و دلم را دوا نکرد
برکند یکسره دل نامهربان ز ما
فکری به هیچ حال ز روز جزا نکرد
ما را میان خون دل و دیده غرقه دید
رحمی بدین غریب ز بهر خدا نکرد
بسیار امید داد مرا بر وفای خویش
لیکن ز صد امید یکی را وفا نکرد
کوس جفا و جور بزد در دیار جان
بر عاشقان خویش دل و دین رها نکرد
کردیم جان به ناوک دلدوز او اسیر
احسنت و راستی که یکی را خطا نکرد
یک ذره در وجود من خسته دل نماند
کاندر زمان عشق تو میل هوا نکرد
ننشست مدّعی ز تکاپوی در جهان
تا عاقبت مراد دل از ما جدا نکرد
یک پیرهن ز وصل نپوشید بیش جان
کاندر غم فراق رخ او قبا نکرد
ای دل ز دوست جمله جهان کام یافتند
لیکن به حال زار تو غیر از جفا نکرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۸۸ - دلبر برفت و بر دل تنگم نظر نکرد
دلبر برفت و بر دل تنگم نظر نکرد
وز آه سوزناک جهانی حذر نکرد
بگرفت اشک ما دو جهان سر به سر ولی
آن بی وفا ز لطف سوی ما گذر نکرد
آهم گذشت و بر فلک هفتمین رسید
وز هیچ نوع در دل سختش اثر نکرد
دانی که دیده ی من مهجور مستمند
بی روی آن نگار نظر در قمر نکرد
دادم به باد عمر عزیز و به عمر خویش
یک بوسه ام نداد که خون در جگر نکرد
دل با وجود آن لب شیرین همچو قند
هیچ التفات باز به سوی شکر نکرد
مسکین دل ضعیف جفادیده در جهان
جز بندگی یار گناهی دگر نکرد
وز آه سوزناک جهانی حذر نکرد
بگرفت اشک ما دو جهان سر به سر ولی
آن بی وفا ز لطف سوی ما گذر نکرد
آهم گذشت و بر فلک هفتمین رسید
وز هیچ نوع در دل سختش اثر نکرد
دانی که دیده ی من مهجور مستمند
بی روی آن نگار نظر در قمر نکرد
دادم به باد عمر عزیز و به عمر خویش
یک بوسه ام نداد که خون در جگر نکرد
دل با وجود آن لب شیرین همچو قند
هیچ التفات باز به سوی شکر نکرد
مسکین دل ضعیف جفادیده در جهان
جز بندگی یار گناهی دگر نکرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۰۹ - درد مرا مگر ز طبیبم دوا رسد
درد مرا مگر ز طبیبم دوا رسد
فریاد خستگان بلا هم خدا رسد
آن جور و خواریی که تو کردی به جان من
گر برکشم ز سینه خروشی مرا رسد
عشّاق روی خوب تو بسیار در جهان
وصلت کجا و من به کجا کی به ما رسد
حال من گدای ستمدیده حزین
روزی مگر به سمع تو ای پادشا رسد
ما خاکی ییم بر سر خاک رهش ولی
سلطان کجا به غور دل هر گدا رسد
گر سر کشد ز ما قد سرو چمن چه باک
با قامت تو سرکشی او را چرا رسد
آری اگر به طرف چمن بگذری چو باد
پابوس قد دلکش تو سرو را رسد
زآن چشم پر ز فتنه و آن زلف پر ز شور
حال خراب زار جهان تا کجا رسد
گر آشناست حاضر و بیگانه یار نیست
هم عاقبت به غور دل آشنا رسد
فریاد خستگان بلا هم خدا رسد
آن جور و خواریی که تو کردی به جان من
گر برکشم ز سینه خروشی مرا رسد
عشّاق روی خوب تو بسیار در جهان
وصلت کجا و من به کجا کی به ما رسد
حال من گدای ستمدیده حزین
روزی مگر به سمع تو ای پادشا رسد
ما خاکی ییم بر سر خاک رهش ولی
سلطان کجا به غور دل هر گدا رسد
گر سر کشد ز ما قد سرو چمن چه باک
با قامت تو سرکشی او را چرا رسد
آری اگر به طرف چمن بگذری چو باد
پابوس قد دلکش تو سرو را رسد
زآن چشم پر ز فتنه و آن زلف پر ز شور
حال خراب زار جهان تا کجا رسد
گر آشناست حاضر و بیگانه یار نیست
هم عاقبت به غور دل آشنا رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۸ - فکرم به منتهای جمالت نمی رسد
فکرم به منتهای جمالت نمی رسد
دست امید من به وصالت نمی رسد
همچون سکندر ار به جهان در طلب دوم
جز حسرتم ز آب زلالت نمی رسد
جان می دهم به بوی وصال تو و هنوز
اندیشه ام به خیل خیالت نمی رسد
فریاد بی دلان ز غمت بر فلک رسید
بر خاطر شریف ملالت نمی رسد
قدّت نهال روضه خلدست و مشکل آن
دست ضعیف دل به نهالت نمی رسد
مرغ دلم هوای سر کوی او گرفت
بیچاره گشت و در پر و بالت نمی رسد
اخلاص ما به روی و ریا نیست با رخت
زان روی چشم در خط و خالت نمی رسد
هر چند ماه نو که به عیدند شاد از او
لیکن به ابروی چو هلالت نمی رسد
دست امید من به وصالت نمی رسد
همچون سکندر ار به جهان در طلب دوم
جز حسرتم ز آب زلالت نمی رسد
جان می دهم به بوی وصال تو و هنوز
اندیشه ام به خیل خیالت نمی رسد
فریاد بی دلان ز غمت بر فلک رسید
بر خاطر شریف ملالت نمی رسد
قدّت نهال روضه خلدست و مشکل آن
دست ضعیف دل به نهالت نمی رسد
مرغ دلم هوای سر کوی او گرفت
بیچاره گشت و در پر و بالت نمی رسد
اخلاص ما به روی و ریا نیست با رخت
زان روی چشم در خط و خالت نمی رسد
هر چند ماه نو که به عیدند شاد از او
لیکن به ابروی چو هلالت نمی رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۹ - فریاد کاین طبیب به دردم نمی رسد
فریاد کاین طبیب به دردم نمی رسد
دستم به دور وصل تو هر دم نمی رسد
مجروح شد دلم به سر نیش اشتیاق
مشکل که از وصال تو مرهم نمی رسد
راضی شدم به نکهت زلفین دلکشت
فریاد و الغیاث که آن هم نمی رسد
دلدار اگرچه همدم یاران محرمست
ما را به غیر غم ز تو همدم نمی رسد
نیش فراق روی تو دانی که هر نفس
بر جان خستگانت ز صد کم نمی رسد
جرّاح هجر روی تو بس نیش می زند
بر دل ولی چه سود که بر دم نمی رسد
چندانکه دیده بر در شادی نهاده ام
بس حلقه بر در دلم از غم نمی رسد
دستم به دور وصل تو هر دم نمی رسد
مجروح شد دلم به سر نیش اشتیاق
مشکل که از وصال تو مرهم نمی رسد
راضی شدم به نکهت زلفین دلکشت
فریاد و الغیاث که آن هم نمی رسد
دلدار اگرچه همدم یاران محرمست
ما را به غیر غم ز تو همدم نمی رسد
نیش فراق روی تو دانی که هر نفس
بر جان خستگانت ز صد کم نمی رسد
جرّاح هجر روی تو بس نیش می زند
بر دل ولی چه سود که بر دم نمی رسد
چندانکه دیده بر در شادی نهاده ام
بس حلقه بر در دلم از غم نمی رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۰ - دردم ز وصل دوست به درمان نمی رسد
دردم ز وصل دوست به درمان نمی رسد
واین تیره روز هجر به پایان نمی رسد
جانم به لب رسید ز دست جفای خلق
واین طرفه تر که شرح به جانان نمی رسد
یک لحظه نگذرد که دل خسته مرا
صد تیر از فراق تو بر جان نمی رسد
ما جان نهاده ایم به راه غمت ولیک
ما را گناه چیست چو فرمان نمی رسد
عید رخم نمای که این لاشه ی ضعیف
از درد دوری تو به قربان نمی رسد
یک دم نمی رسد که دلم را هزار بار
صد تیغ غم ز جور رقیبان نمی رسد
او حاکمست و عادل و من بنده ی ضعیف
آخر چرا به غور ضعیفان نمی رسد
درد و غمست کار جهان سربه سر تمام
لیکن به محنت شب هجران نمی رسد
تا کی جهان به جان رسد از خار جور خلق
یارب دمی به وصل گلستان نمی رسد
واین تیره روز هجر به پایان نمی رسد
جانم به لب رسید ز دست جفای خلق
واین طرفه تر که شرح به جانان نمی رسد
یک لحظه نگذرد که دل خسته مرا
صد تیر از فراق تو بر جان نمی رسد
ما جان نهاده ایم به راه غمت ولیک
ما را گناه چیست چو فرمان نمی رسد
عید رخم نمای که این لاشه ی ضعیف
از درد دوری تو به قربان نمی رسد
یک دم نمی رسد که دلم را هزار بار
صد تیغ غم ز جور رقیبان نمی رسد
او حاکمست و عادل و من بنده ی ضعیف
آخر چرا به غور ضعیفان نمی رسد
درد و غمست کار جهان سربه سر تمام
لیکن به محنت شب هجران نمی رسد
تا کی جهان به جان رسد از خار جور خلق
یارب دمی به وصل گلستان نمی رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۱ - دردم نهاد بر دل و درمان نمی رسد
دردم نهاد بر دل و درمان نمی رسد
واین روزگار تلخ به پایان نمی رسد
موری ضعیفم و شده ام پایمال هجر
حالم مگر به گوش سلیمان نمی رسد
هر روز چرخ درد به دردم فزود و آه
کاین آه سوزناک به کیوان نمی رسد
دل خود ز دست هجر عزیزان فگار بود
وین نیش بین که جز به رگ جان نمی رسد
یک دم نمی زنم که به جانم ز روزگار
دردی دگر ز هجر عزیزان نمی رسد
فریاد و آه و ناله و زاری من چه سود
کاین تیره روز هجر به پایان نمی رسد
واین روزگار تلخ به پایان نمی رسد
موری ضعیفم و شده ام پایمال هجر
حالم مگر به گوش سلیمان نمی رسد
هر روز چرخ درد به دردم فزود و آه
کاین آه سوزناک به کیوان نمی رسد
دل خود ز دست هجر عزیزان فگار بود
وین نیش بین که جز به رگ جان نمی رسد
یک دم نمی زنم که به جانم ز روزگار
دردی دگر ز هجر عزیزان نمی رسد
فریاد و آه و ناله و زاری من چه سود
کاین تیره روز هجر به پایان نمی رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۲ - از بحر غم دلم به کرانه نمی رسد
از بحر غم دلم به کرانه نمی رسد
کشتی وصل ما به میانه نمی رسد
چندانکه آه می زنم از تیغ جور تو
آن تیر آه ما به نشانه نمی رسد
چون زلف دلبران دل سرگشته ام ز غم
آشفته شد چنانکه به شانه نمی رسد
بسیار محنتی به جهان دیده ام ولی
هیچم به درد جور زمانه نمی رسد
یار مرا بسیست چو ما یار در جهان
ما را خیال یار یگانه نمی رسد
چشمم به راه بود که جانان رسد به ما
در گوش جان به غیر فسانه نمی رسد
جانا چو عهد ما بشکستی به دست جور
بر ما تو را گرفت و بهانه نمی رسد
یک دم نمی رود ز غم تو که بر دلم
از آتش فراق زبانه نمی رسد
گفتم به وصل خویش مرا دستگیر باش
گفتا وصال ما به جهان نه نمی رسد
کشتی وصل ما به میانه نمی رسد
چندانکه آه می زنم از تیغ جور تو
آن تیر آه ما به نشانه نمی رسد
چون زلف دلبران دل سرگشته ام ز غم
آشفته شد چنانکه به شانه نمی رسد
بسیار محنتی به جهان دیده ام ولی
هیچم به درد جور زمانه نمی رسد
یار مرا بسیست چو ما یار در جهان
ما را خیال یار یگانه نمی رسد
چشمم به راه بود که جانان رسد به ما
در گوش جان به غیر فسانه نمی رسد
جانا چو عهد ما بشکستی به دست جور
بر ما تو را گرفت و بهانه نمی رسد
یک دم نمی رود ز غم تو که بر دلم
از آتش فراق زبانه نمی رسد
گفتم به وصل خویش مرا دستگیر باش
گفتا وصال ما به جهان نه نمی رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۳ - دارم امید وصل و به جایی نمی رسد
دارم امید وصل و به جایی نمی رسد
واین درد بی دوا به دوایی نمی رسد
از پای بوس وصل تو دوریم چاره نیست
ما را که دست جز به دعایی نمی رسد
قدّش بلای ما و ز بالاش بر دلم
یک دم نمی رود که بلایی نمی رسد
هر شب ز شوق همچو جرس ناله می کنم
وز خیل دوست بانگ درایی نمی رسد
یک لحظه نیست کاین دل شوریده مرا
از جور روزگار جفایی نمی رسد
بر درگه فراق گدایان عشق را
از خوان وصل دوست صلایی نمی رسد
مشنو سخن ز قول مخالف که راست نیست
عشّاق را که از تو نوایی نمی رسد
ما دولت وصال تو داریم آرزو
وین آرزو به بی سر و پایی نمی رسد
گفتم وصال روی تو خواهم جواب گفت
سلطانی جهان به گدایی نمی رسد
ما از در امید وصالت کجا بریم
زین در کسی که رفت به جایی نمی رسد
واین درد بی دوا به دوایی نمی رسد
از پای بوس وصل تو دوریم چاره نیست
ما را که دست جز به دعایی نمی رسد
قدّش بلای ما و ز بالاش بر دلم
یک دم نمی رود که بلایی نمی رسد
هر شب ز شوق همچو جرس ناله می کنم
وز خیل دوست بانگ درایی نمی رسد
یک لحظه نیست کاین دل شوریده مرا
از جور روزگار جفایی نمی رسد
بر درگه فراق گدایان عشق را
از خوان وصل دوست صلایی نمی رسد
مشنو سخن ز قول مخالف که راست نیست
عشّاق را که از تو نوایی نمی رسد
ما دولت وصال تو داریم آرزو
وین آرزو به بی سر و پایی نمی رسد
گفتم وصال روی تو خواهم جواب گفت
سلطانی جهان به گدایی نمی رسد
ما از در امید وصالت کجا بریم
زین در کسی که رفت به جایی نمی رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۶ - چون روز عمر من به فراق تو شام شد
چون روز عمر من به فراق تو شام شد
در آرزوی روی تو عمرم تمام شد
خون دلم چو بر تو حلالست دلبرا
آخر چرا وصال تو بر ما حرام شد
رحمی به حال زار من خسته دل بکن
کز دست رفت و در پی ماه تمام شد
دیگ هوای زلف تو می پخت در دماغ
مسکین دلم که در سر سودای خام شد
مرغ دلم که کرد به کوی غمت هوا
شست دو زلف یار بدید و به دام شد
زین پیش طبع توسن ما بود بدلگام
واکنون به زخم قمچی ایام رام شد
هرچند در فراق تو حالم خراب بود
با وصل دوست کار جهان با نظام شد
در آرزوی روی تو عمرم تمام شد
خون دلم چو بر تو حلالست دلبرا
آخر چرا وصال تو بر ما حرام شد
رحمی به حال زار من خسته دل بکن
کز دست رفت و در پی ماه تمام شد
دیگ هوای زلف تو می پخت در دماغ
مسکین دلم که در سر سودای خام شد
مرغ دلم که کرد به کوی غمت هوا
شست دو زلف یار بدید و به دام شد
زین پیش طبع توسن ما بود بدلگام
واکنون به زخم قمچی ایام رام شد
هرچند در فراق تو حالم خراب بود
با وصل دوست کار جهان با نظام شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۱ - آنان که مهر روی چو ماه تو دیده اند
آنان که مهر روی چو ماه تو دیده اند
مهرت به جان و دل ز جهانی خریده اند
فرهادوار عاشق و زارند خسروان
تا یک حدیث از آن لب شیرین شنیده اند
نیل محبّت تو چو دانی که از ازل
ای نور دیده بر رخ جانها کشیده اند
از ما جدا مشو که دل طالبان دوست
عشق رخ تو از همه عالم گزیده اند
از راه مردمی همه آیند مردمان
کاندر هوای روی تو ای نور دیده اند
اندر هوای کعبه ی وصل تو عاشقان
جان داده اند و راه بیابان گزیده اند
آنان که رو به قبله ی امّید داشتند
هم عاقبت به کعبه ی وصلش رسیده اند
باد صبا نمود که سرو چمن تمام
از شرم قامتت به قیامش خمیده اند
آنان که عاقلان جهانند بی ریا
بر خاک آستانت چو ماهی طپیده اند
مهرت به جان و دل ز جهانی خریده اند
فرهادوار عاشق و زارند خسروان
تا یک حدیث از آن لب شیرین شنیده اند
نیل محبّت تو چو دانی که از ازل
ای نور دیده بر رخ جانها کشیده اند
از ما جدا مشو که دل طالبان دوست
عشق رخ تو از همه عالم گزیده اند
از راه مردمی همه آیند مردمان
کاندر هوای روی تو ای نور دیده اند
اندر هوای کعبه ی وصل تو عاشقان
جان داده اند و راه بیابان گزیده اند
آنان که رو به قبله ی امّید داشتند
هم عاقبت به کعبه ی وصلش رسیده اند
باد صبا نمود که سرو چمن تمام
از شرم قامتت به قیامش خمیده اند
آنان که عاقلان جهانند بی ریا
بر خاک آستانت چو ماهی طپیده اند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۲ - عشاق مهر روی تو از جان خریده اند
عشاق مهر روی تو از جان خریده اند
مهرتو را ز هر دو جهان برگزیده اند
تا آشنای کوی تو گشتند در جهان
حقّا که از محبّت عالم بریده اند
در شاه راه عشق تو مدهوش و عاششقند
خفتند با خیال تو و ز جان بریده اند
هر کس که سر نهاد به پای تو بی ریا
کردند سر فدا و رخت را ندیده اند
آنان که جان به مهر رخ دوست داده اند
خاک درش مقام رخ خویش دیده اند
یاران بی وفا که شکستند عهد ما
با این همه هنوز مرا نورِ دیده اند
ماییم سر نهاده به پایت روان و تو
چون سرو بوستان که ز ما سر کشیده اند
مهرتو را ز هر دو جهان برگزیده اند
تا آشنای کوی تو گشتند در جهان
حقّا که از محبّت عالم بریده اند
در شاه راه عشق تو مدهوش و عاششقند
خفتند با خیال تو و ز جان بریده اند
هر کس که سر نهاد به پای تو بی ریا
کردند سر فدا و رخت را ندیده اند
آنان که جان به مهر رخ دوست داده اند
خاک درش مقام رخ خویش دیده اند
یاران بی وفا که شکستند عهد ما
با این همه هنوز مرا نورِ دیده اند
ماییم سر نهاده به پایت روان و تو
چون سرو بوستان که ز ما سر کشیده اند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۹ - دلبر چه کرد با من مسکین مستمند
دلبر چه کرد با من مسکین مستمند
دل را ببرد از من و در پای غم فکند
تا پای بند شد دل من در دو زلف دوست
سودا گرفته است و نگیرد به هیچ پند
با چشم همچو نرگس و با قدّ همچو سرو
با روی همچو ماهش و گیسوی چون کمند
با ابروی چو طاق معنبر کشیده خوش
با زلف دلفریبش و با لعل همچو قند
در ما فکند آتش رخ را به درد هجر
وآنگه برفت و شاخ صبوری ز تن بکند
رحمی نکرد بر من و بر حال زار من
آخر جفا و جور نگوید که تا به چند
زین بیشتر ستم به من خسته دل مکن
کز خوبرو نکند کس جفا پسند
ای دل طمع مدار به عهد و وفای کس
کاندر زمانه یار وفادار خود کمند
چون دیده بر جمال تو افتادم از جهان
بر آتش رخ تو فتادیم چون سپند
دل را ببرد از من و در پای غم فکند
تا پای بند شد دل من در دو زلف دوست
سودا گرفته است و نگیرد به هیچ پند
با چشم همچو نرگس و با قدّ همچو سرو
با روی همچو ماهش و گیسوی چون کمند
با ابروی چو طاق معنبر کشیده خوش
با زلف دلفریبش و با لعل همچو قند
در ما فکند آتش رخ را به درد هجر
وآنگه برفت و شاخ صبوری ز تن بکند
رحمی نکرد بر من و بر حال زار من
آخر جفا و جور نگوید که تا به چند
زین بیشتر ستم به من خسته دل مکن
کز خوبرو نکند کس جفا پسند
ای دل طمع مدار به عهد و وفای کس
کاندر زمانه یار وفادار خود کمند
چون دیده بر جمال تو افتادم از جهان
بر آتش رخ تو فتادیم چون سپند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۲ - تا چند با دل من مسکین جفا کند
تا چند با دل من مسکین جفا کند
آن بی وفا نگار به ترک وفا کند
هست او طبیب این دل محزون ناتوان
واجب کند که درد دلم را دوا کند
کامم ز شربت شب هجران شدست تلخ
کامم چه باشد ار ز لب خود دوا کند
او پادشاه حسن و ملاحت از آن شدست
تا گوش و هوش و دیده به سوی گدا کند
آن سرو نازنین چه شود در میان باغ
گر پشت بر جفای خود و رو به ما کند
دل برد از دو دستم و در خون جان شدم
با دوستان بپرس چرا ماجرا کند
حال من غریب که گوید به پیش دوست
آری مگر که باد صبا این ادا کند
با دلبرم بگوی که بیگانه خو چراست
وقتست کاو نظر به سوی آشنا کند
آن بی وفا نگار به ترک وفا کند
هست او طبیب این دل محزون ناتوان
واجب کند که درد دلم را دوا کند
کامم ز شربت شب هجران شدست تلخ
کامم چه باشد ار ز لب خود دوا کند
او پادشاه حسن و ملاحت از آن شدست
تا گوش و هوش و دیده به سوی گدا کند
آن سرو نازنین چه شود در میان باغ
گر پشت بر جفای خود و رو به ما کند
دل برد از دو دستم و در خون جان شدم
با دوستان بپرس چرا ماجرا کند
حال من غریب که گوید به پیش دوست
آری مگر که باد صبا این ادا کند
با دلبرم بگوی که بیگانه خو چراست
وقتست کاو نظر به سوی آشنا کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۳ - باشد که درد ما به تفقّد دوا کند
باشد که درد ما به تفقّد دوا کند
کام دل ضعیف ز وصلش روا کند
آن سرو ناز رسته که در بوستان ماست
باشد که از کرم نظری سوی ما کند
مردم ندامتی ز خطا برده اند لیک
تا چند چشم مست تو چندین خطا کند
بادا جدا ز کام و دل و آرزوی جان
آنکس که یار ما ز بر ما جدا کند
بسیار وعده ای به وفا داد و بس عجب
بر عهد خویش دلبر ما گر وفا کند
گیرم وفا نکرد به قول خود آن نگار
چندین جفا بگو تو که بر ما چرا کند
بیگانه خوی از چه شدی دلبرا کسی
بیداد و جور این همه بر آشنا کند
ای محتشم تو سایه ز درویش برمگیر
تا هر نفس که در گذر آیی دعا کند
تا آفتاب روی تو تابید در جهان
دل رفت تا به سایه زلف تو جا کند
کام دل ضعیف ز وصلش روا کند
آن سرو ناز رسته که در بوستان ماست
باشد که از کرم نظری سوی ما کند
مردم ندامتی ز خطا برده اند لیک
تا چند چشم مست تو چندین خطا کند
بادا جدا ز کام و دل و آرزوی جان
آنکس که یار ما ز بر ما جدا کند
بسیار وعده ای به وفا داد و بس عجب
بر عهد خویش دلبر ما گر وفا کند
گیرم وفا نکرد به قول خود آن نگار
چندین جفا بگو تو که بر ما چرا کند
بیگانه خوی از چه شدی دلبرا کسی
بیداد و جور این همه بر آشنا کند
ای محتشم تو سایه ز درویش برمگیر
تا هر نفس که در گذر آیی دعا کند
تا آفتاب روی تو تابید در جهان
دل رفت تا به سایه زلف تو جا کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۵ - درد دل مرا چو اطبا دوا کنند
درد دل مرا چو اطبا دوا کنند
درمان درد ما لب لعل شما کنند
بیچارگان شوق که بینند روی او
این بس بود ز دور که او را دعا کنند
شاهان چو در گذار ببینند خسته ای
از روی مرحمت نظری بر گدا کنند
آنان که سکّه ی غم عشقش همی زنند
شاید که خاک را به نظر کیمیا کنند
خاک کف سمند ترا در دو چشم جان
صاحب دلان ز بهر دوا توتیا کنند
یارب چرا ز وصل ببستند در به ما
باشد که هم ز لطف، در بسته را وا کنند
کام دلم در آن لب چون نوش دلبرست
زآن لب مگر مراد جهانی روا کنند
درمان درد ما لب لعل شما کنند
بیچارگان شوق که بینند روی او
این بس بود ز دور که او را دعا کنند
شاهان چو در گذار ببینند خسته ای
از روی مرحمت نظری بر گدا کنند
آنان که سکّه ی غم عشقش همی زنند
شاید که خاک را به نظر کیمیا کنند
خاک کف سمند ترا در دو چشم جان
صاحب دلان ز بهر دوا توتیا کنند
یارب چرا ز وصل ببستند در به ما
باشد که هم ز لطف، در بسته را وا کنند
کام دلم در آن لب چون نوش دلبرست
زآن لب مگر مراد جهانی روا کنند