تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۵ - خوش آن شبم که ز روی تو ماهتابی بود
خوش آن شبم که ز روی تو ماهتابی بود
امید صبح وصالم به آفتابی بود
خوش آن زمان که به روی تو برگشادم چشم
خوش آن دمی که به وصلت مرا شتابی بود
جمال روی تو را من نشان نیارم داد
چه جای این مگر آن خود خیال و خوابی بود
به راه بادیه ی شوق و کعبه مقصود
زلال وصل تو جستیم و خود سرابی بود
طبیب درد مرا دید و شرح حال نگفت
عزیز من چه شد آخر تو را جوابی بود
بریخت خون دلم گفتمش وبالت نیست
بگفت خون چنین ریختن ثوابی بود
به سرزنش همه یاران محرمم گویند
جهان همیشه تو را رونقی و آبی بود
چه شد که دل به غم روزگار بنهادی
جواب داد که آن موسم شبابی بود
امید صبح وصالم به آفتابی بود
خوش آن زمان که به روی تو برگشادم چشم
خوش آن دمی که به وصلت مرا شتابی بود
جمال روی تو را من نشان نیارم داد
چه جای این مگر آن خود خیال و خوابی بود
به راه بادیه ی شوق و کعبه مقصود
زلال وصل تو جستیم و خود سرابی بود
طبیب درد مرا دید و شرح حال نگفت
عزیز من چه شد آخر تو را جوابی بود
بریخت خون دلم گفتمش وبالت نیست
بگفت خون چنین ریختن ثوابی بود
به سرزنش همه یاران محرمم گویند
جهان همیشه تو را رونقی و آبی بود
چه شد که دل به غم روزگار بنهادی
جواب داد که آن موسم شبابی بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۹ - گرم چه داعیه ی عشق آن نگار نبود
گرم چه داعیه ی عشق آن نگار نبود
به گرد کوی وصالش مرا گذار نبود
کناره کردم از آن آستان ز بیم رقیب
به اختیار خودم گرچه بخت یار نبود
ز غیب دامن وصلش فتاد در دستم
ولی چه سود دریغا که پایدار نبود
به باغ عیش گل آرزو همی چیدم
به کام خویش زمانی که بیم خار نبود
به بوستان وصالش نوای مرغ دلم
ز شوق آن رخ چون گل کم از هزار نبود
به هر چمن که رسیدم گلی طلب کردم
به رنگ رویش و در هیچ لاله زار نبود
هزار سحر که بنمود نرگس رعنا
یکی به شیوه ی آن چشم پر خمار نبود
هزار ناله بکردم ز درد و یک سر موی
به هیچ در دل سنگین آن نگار نبود
هزار شربت زهر از غم جهان خوردم
ولی به تلخی اندوه هجر یار نبود
به گرد کوی وصالش مرا گذار نبود
کناره کردم از آن آستان ز بیم رقیب
به اختیار خودم گرچه بخت یار نبود
ز غیب دامن وصلش فتاد در دستم
ولی چه سود دریغا که پایدار نبود
به باغ عیش گل آرزو همی چیدم
به کام خویش زمانی که بیم خار نبود
به بوستان وصالش نوای مرغ دلم
ز شوق آن رخ چون گل کم از هزار نبود
به هر چمن که رسیدم گلی طلب کردم
به رنگ رویش و در هیچ لاله زار نبود
هزار سحر که بنمود نرگس رعنا
یکی به شیوه ی آن چشم پر خمار نبود
هزار ناله بکردم ز درد و یک سر موی
به هیچ در دل سنگین آن نگار نبود
هزار شربت زهر از غم جهان خوردم
ولی به تلخی اندوه هجر یار نبود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۰ - ز ابر بر رخ ماهم نقاب خوش نبود
ز ابر بر رخ ماهم نقاب خوش نبود
ز دیده بر رخ جانم شراب خوش نبود
تو تا به چند جگر خوردنت بود عادت
مخور که از جگر ما کباب خوش نبود
مپوش روی چو خورشید خویشتن به نقاب
که با رخ چو خورت ماهتاب خوش نبود
رخت گلست و خوی عارض تو همچو گلاب
به روی چون گل تو جز گلاب خوش نبود
لب تو شکّر شیرین جفا مگو بر من
که تلخ گفتن ار آن لب جواب خوش نبود
طبیب درد منی نوش خواهم از لب تو
به صبر کرده ملوث جواب خوش نبود
در آتشم ز غم رویت ای پری پیکر
چنانچه در دهنم بی تو آب خوش نبود
به دیده گفتم خوابت حرام باد امشب
که با خیال رخ دوست خواب خوش نبود
جهان ز آب روان می شود چنین معمور
کنار آب چو باشد سراب خوش نبود
ز دیده بر رخ جانم شراب خوش نبود
تو تا به چند جگر خوردنت بود عادت
مخور که از جگر ما کباب خوش نبود
مپوش روی چو خورشید خویشتن به نقاب
که با رخ چو خورت ماهتاب خوش نبود
رخت گلست و خوی عارض تو همچو گلاب
به روی چون گل تو جز گلاب خوش نبود
لب تو شکّر شیرین جفا مگو بر من
که تلخ گفتن ار آن لب جواب خوش نبود
طبیب درد منی نوش خواهم از لب تو
به صبر کرده ملوث جواب خوش نبود
در آتشم ز غم رویت ای پری پیکر
چنانچه در دهنم بی تو آب خوش نبود
به دیده گفتم خوابت حرام باد امشب
که با خیال رخ دوست خواب خوش نبود
جهان ز آب روان می شود چنین معمور
کنار آب چو باشد سراب خوش نبود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۴ - گمان مبر که دلم از سر وفا برود
گمان مبر که دلم از سر وفا برود
وگر ز دوست به این خسته دل جفا برود
بجز صبا ره رفتن به کوی دوست که راست
مگر برای دل خسته ام صبا برود
زمین ببوسد و از من بگویدش جانا
روا مدار که چندین جفا به ما برود
مریض عشق توأم چون طبیب درد منی
چرا ز پیش تو رنجور بی دوا برود
ز حد گذشت جفا بر من ضعیف حزین
به دور حسن تو بر ما جفا چرا برود
به جان دوست که جانم برای دوست نکوست
دگر چه روز بود کان به مرحبا برود
به هر مقام که آنجا زکات حسن دهند
بهر طریق که باشد دوان گدا برود
چو بنده ی قد سروت شدم ز جان مپسند
که از جفات به آزادگان خطا برود
بگو که ترک خطایی چشمت ای دلبر
به چین زلف زند و ز ره خطا برود
اگر تو روی نمایی به بی دلان جهان
ببین که بر سر بیچارگان چه ها برود
وگر ز دوست به این خسته دل جفا برود
بجز صبا ره رفتن به کوی دوست که راست
مگر برای دل خسته ام صبا برود
زمین ببوسد و از من بگویدش جانا
روا مدار که چندین جفا به ما برود
مریض عشق توأم چون طبیب درد منی
چرا ز پیش تو رنجور بی دوا برود
ز حد گذشت جفا بر من ضعیف حزین
به دور حسن تو بر ما جفا چرا برود
به جان دوست که جانم برای دوست نکوست
دگر چه روز بود کان به مرحبا برود
به هر مقام که آنجا زکات حسن دهند
بهر طریق که باشد دوان گدا برود
چو بنده ی قد سروت شدم ز جان مپسند
که از جفات به آزادگان خطا برود
بگو که ترک خطایی چشمت ای دلبر
به چین زلف زند و ز ره خطا برود
اگر تو روی نمایی به بی دلان جهان
ببین که بر سر بیچارگان چه ها برود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۶ - امید بود که یار از سر وفا نرود
امید بود که یار از سر وفا نرود
به جان خسته دلان بیش ازین جفا نرود
اگرچه لعل لبت خون ما نهان می ریخت
ز چشم مست تو باید که بر ملا نرود
دلم برفت به یغمای آن دو چشم و دو زلف
چو مست و کافر و بی دین بود چرا نرود
چنین که زلف تو بر روی چون مه آشفتست
نسیم مشک تتاری بگو کجا نرود
گمان نبود دلم کاو وفا کند با من
عزیز من نظر دوستان خطا نرود
سلام من که رساند بدان نگار شبی
چو در حریم وصالش بجز صبا نرود
صبا زمین ادب را ببوس و خدمت کن
بجز دعات بگو بر زبان ما نرود
مریض عشق تو شد در جهان دلم باری
یقین طبیب دل من که بی دوا نرود
اگر به لطف نوازی دل حزین مرا
گدا ز درگه لطف تو پادشا نرود
به جان خسته دلان بیش ازین جفا نرود
اگرچه لعل لبت خون ما نهان می ریخت
ز چشم مست تو باید که بر ملا نرود
دلم برفت به یغمای آن دو چشم و دو زلف
چو مست و کافر و بی دین بود چرا نرود
چنین که زلف تو بر روی چون مه آشفتست
نسیم مشک تتاری بگو کجا نرود
گمان نبود دلم کاو وفا کند با من
عزیز من نظر دوستان خطا نرود
سلام من که رساند بدان نگار شبی
چو در حریم وصالش بجز صبا نرود
صبا زمین ادب را ببوس و خدمت کن
بجز دعات بگو بر زبان ما نرود
مریض عشق تو شد در جهان دلم باری
یقین طبیب دل من که بی دوا نرود
اگر به لطف نوازی دل حزین مرا
گدا ز درگه لطف تو پادشا نرود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۴ - به ذات پاک خداوند و عزّت معبود
به ذات پاک خداوند و عزّت معبود
که نیستم به جهان غیر وصل او مقصود
گرم به تیغ زنی ور دلم بیازاری
ز جان و دل سر طاعت نهاده ام به سجود
تویی که از من و حال منت فراغت هست
منم که با همه جوری ز تو شدم خشنود
زلال وصل تو گفتم نشاند آتش دل
ولی نشاند بر آتش مرا به عادت عود
دلم بر آتش مهر رخ تو خود را سوخت
چنان که تا به فلک از زمین برآمد دود
کسی که وصل تواش دست می دهد او راست
میان زمره ی عشّاق طالع مسعود
به عشق روی تو جان دادنم روا باشد
که هست عاقبت کار عاشقان محمود
که نیستم به جهان غیر وصل او مقصود
گرم به تیغ زنی ور دلم بیازاری
ز جان و دل سر طاعت نهاده ام به سجود
تویی که از من و حال منت فراغت هست
منم که با همه جوری ز تو شدم خشنود
زلال وصل تو گفتم نشاند آتش دل
ولی نشاند بر آتش مرا به عادت عود
دلم بر آتش مهر رخ تو خود را سوخت
چنان که تا به فلک از زمین برآمد دود
کسی که وصل تواش دست می دهد او راست
میان زمره ی عشّاق طالع مسعود
به عشق روی تو جان دادنم روا باشد
که هست عاقبت کار عاشقان محمود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۷ - نسیم صبح مگر از دیار ما آید
نسیم صبح مگر از دیار ما آید
که بوی نکهت زلف نگار ما آید
خبر ز دوست چه داری بگو نسیم صبا
مگر قرار دل بی قرار ما آید
به زیر خاک بساطش چو خاک پست شدم
که خاک مقدم او افتخار ما آید
عجب ز بخت من و طالع ضعیف منست
اگر به روز غمت بخت یار ما آید
کناره کرد ز ما بخت مدّتی چه شود
اگر ز روی صفا در کنار ما آید
گر آید او سوی دلخستگان خود روزی
فتوح روز و شب روزگار ما آید
ز کار شد دل و دستم نگار من نگرفت
کدام روز نگارم به کار ما آید
میان معرکه او کسی نیارد شد
دمی که آن بت چابک سوار ما آید
میان حلقه عشّاق رفتم و گفتم
جهان چرا چه سبب در شمار ما آید
ز جور خار میازار دل که هم روزی
ز خار گل دمد و نوبهار ما آید
که بوی نکهت زلف نگار ما آید
خبر ز دوست چه داری بگو نسیم صبا
مگر قرار دل بی قرار ما آید
به زیر خاک بساطش چو خاک پست شدم
که خاک مقدم او افتخار ما آید
عجب ز بخت من و طالع ضعیف منست
اگر به روز غمت بخت یار ما آید
کناره کرد ز ما بخت مدّتی چه شود
اگر ز روی صفا در کنار ما آید
گر آید او سوی دلخستگان خود روزی
فتوح روز و شب روزگار ما آید
ز کار شد دل و دستم نگار من نگرفت
کدام روز نگارم به کار ما آید
میان معرکه او کسی نیارد شد
دمی که آن بت چابک سوار ما آید
میان حلقه عشّاق رفتم و گفتم
جهان چرا چه سبب در شمار ما آید
ز جور خار میازار دل که هم روزی
ز خار گل دمد و نوبهار ما آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۸ - مرا چو دامن وصلت شبی به دست آید
مرا چو دامن وصلت شبی به دست آید
و یا ز زلف تو تاری گرم به شست آید
ز لعل تو بر بایم به حیله بوسی چند
اگرچه غمزه خونریر یار مست آید
هرآنکه چشم تو را دید و آن لب میگون
یقین شدم که از آن باده می پرست آید
به ناز اگر بخرامی دمی سوی بستان
به پیش قامت تو سرو ناز پست آید
به رغم سرو چمن دلبرا ز جا برخیز
که با وجود قدت سرو در نشست آید
به کارگاه خیال از تو می کشم نقشی
مگر حریر وصالم شبی به دست آید
به روی من بگشا از جهان دری یا رب
مباد آنکه در وصل او به بست آید
و یا ز زلف تو تاری گرم به شست آید
ز لعل تو بر بایم به حیله بوسی چند
اگرچه غمزه خونریر یار مست آید
هرآنکه چشم تو را دید و آن لب میگون
یقین شدم که از آن باده می پرست آید
به ناز اگر بخرامی دمی سوی بستان
به پیش قامت تو سرو ناز پست آید
به رغم سرو چمن دلبرا ز جا برخیز
که با وجود قدت سرو در نشست آید
به کارگاه خیال از تو می کشم نقشی
مگر حریر وصالم شبی به دست آید
به روی من بگشا از جهان دری یا رب
مباد آنکه در وصل او به بست آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۰ - نه دلبری که دلم زو دمی بیاساید
نه دلبری که دلم زو دمی بیاساید
نه همدمی که به دردم دمی به کار آید
نه دوستی که بپرسد ز حال زارم را
نه محرمی که بگویم چنانچه می باید
به غیر مردم چشمم که در غم هجران
به زجر خون دلم را ز دیده پالاید
بگو که با که توان گفت حال زارم را
به غیر باد که از کوی دوست می آید
بگفتمش که تویی محرم دل عشّاق
اگر خبر کنی او را ز حال ما شاید
بگو به تیغ ستم بیش ازین مریزم خون
کرا نمی کند این خون که دست آلاید
چو بر مراد جهان نیست کار ما ای دل
نه آنچنان که تو خواهی چنانچه می باید
نه همدمی که به دردم دمی به کار آید
نه دوستی که بپرسد ز حال زارم را
نه محرمی که بگویم چنانچه می باید
به غیر مردم چشمم که در غم هجران
به زجر خون دلم را ز دیده پالاید
بگو که با که توان گفت حال زارم را
به غیر باد که از کوی دوست می آید
بگفتمش که تویی محرم دل عشّاق
اگر خبر کنی او را ز حال ما شاید
بگو به تیغ ستم بیش ازین مریزم خون
کرا نمی کند این خون که دست آلاید
چو بر مراد جهان نیست کار ما ای دل
نه آنچنان که تو خواهی چنانچه می باید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۷ - نگار من ز منش گرچه عار می آید
نگار من ز منش گرچه عار می آید
مرا به عشق رخش افتخار می آید
چگونه شرح توان داد از غم هجران
چه جورها به من از روزگار می آید
امید بود مرا کز دلم غمی ببرد
بسی غمم به دل از غمگسار می آید
بیا که در غم هجر تو جان شیرینم
به لب مرا ز غم انتظار می آید
بسی دلست به فتراک شوق بر بسته
مگر که دلبر ما از شکار می آید
..... که از پیش او حذر اولیست
دلا که آن بت چابک سوار می آید
به دست باش دلا امشب از سر یاری
که بویی از سر زلف نگار می آید
اگر جهان همه گلزار می شود باری
به دست دل ز فراق تو خار می آید
اگرنه عشق تو باشد مرا چه نام نهند
جهان ز نام تو با اعتبار می آید
مرا به عشق رخش افتخار می آید
چگونه شرح توان داد از غم هجران
چه جورها به من از روزگار می آید
امید بود مرا کز دلم غمی ببرد
بسی غمم به دل از غمگسار می آید
بیا که در غم هجر تو جان شیرینم
به لب مرا ز غم انتظار می آید
بسی دلست به فتراک شوق بر بسته
مگر که دلبر ما از شکار می آید
..... که از پیش او حذر اولیست
دلا که آن بت چابک سوار می آید
به دست باش دلا امشب از سر یاری
که بویی از سر زلف نگار می آید
اگر جهان همه گلزار می شود باری
به دست دل ز فراق تو خار می آید
اگرنه عشق تو باشد مرا چه نام نهند
جهان ز نام تو با اعتبار می آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۸ - مگر صبا ز سر کوی یار می آید
مگر صبا ز سر کوی یار می آید
که بوی سنبل گیسوی یار می آید
مرا هوای جنون تازه می شود هردم
که یاد سلسله ی موی یار می آید
معطّرست دماغ دلم به باد سحر
از آن سبب که ازو بوی یار می آید
روا بود که نویسم ز خون دیده و دل
جواب نامه که از سوی یار می آید
مرا ز شیوه ی بادام و شکل پسته و گل
خیال چشم و لب و روی یار می آید
به ماه عید نظر گر کنم حرامم باد
مرا چو یاد ز ابروی یار می آید
شکایت از غم و جور و جفای دهرم نیست
مرا جفا همه از خوی یار می آید
دلم به تیغ جفایش بخست جان و جهان
خوش است از آنکه ز بازوی یار می آید
که بوی سنبل گیسوی یار می آید
مرا هوای جنون تازه می شود هردم
که یاد سلسله ی موی یار می آید
معطّرست دماغ دلم به باد سحر
از آن سبب که ازو بوی یار می آید
روا بود که نویسم ز خون دیده و دل
جواب نامه که از سوی یار می آید
مرا ز شیوه ی بادام و شکل پسته و گل
خیال چشم و لب و روی یار می آید
به ماه عید نظر گر کنم حرامم باد
مرا چو یاد ز ابروی یار می آید
شکایت از غم و جور و جفای دهرم نیست
مرا جفا همه از خوی یار می آید
دلم به تیغ جفایش بخست جان و جهان
خوش است از آنکه ز بازوی یار می آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۰ - به جز خیال توأم در نظر نمی آید
به جز خیال توأم در نظر نمی آید
دمیم بی رخ جانان به سر نمی آید
منم به خاک رهش معتکف به امّیدش
ولیک سرو روان در گذر نمی آید
پری صفت ز دو چشمم نهان شده عمریست
از آن جهت ز نگارم خبر نمی آید
ز درد عشق تو بیمار گشته ام جانا
به جز خیال توأم کس به سر نمی آید
به لعل آن لب شیرین چنان شوم مشتاق
که هیچ یاد مرا از شکر نمی آید
به جز نهال قد و قامتت که بس زیباست
عزیز من به خیال بشر نمی آید
بهشت بی رخ خوبت کجا برم تو بگو
به جان تو که به یادم دگر نمی آید
به بوستان وصالت چو آب دیده دهم
چرا درخت امیدم به بر نمی آید
ز انتظار تو جانش به لب رسید جهان
صبا تو راست بگو یار اگر نمی آید
دمیم بی رخ جانان به سر نمی آید
منم به خاک رهش معتکف به امّیدش
ولیک سرو روان در گذر نمی آید
پری صفت ز دو چشمم نهان شده عمریست
از آن جهت ز نگارم خبر نمی آید
ز درد عشق تو بیمار گشته ام جانا
به جز خیال توأم کس به سر نمی آید
به لعل آن لب شیرین چنان شوم مشتاق
که هیچ یاد مرا از شکر نمی آید
به جز نهال قد و قامتت که بس زیباست
عزیز من به خیال بشر نمی آید
بهشت بی رخ خوبت کجا برم تو بگو
به جان تو که به یادم دگر نمی آید
به بوستان وصالت چو آب دیده دهم
چرا درخت امیدم به بر نمی آید
ز انتظار تو جانش به لب رسید جهان
صبا تو راست بگو یار اگر نمی آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۳ - تو را به کون و مکان سر فرو نمی آید
تو را به کون و مکان سر فرو نمی آید
مرا دلی که صبوری از او نمی آید
اگر جهان همه حور بهشت خواهد بود
چه چاره چون به خیالم جز او نمی آید
وگر به روضه خلدم قصور عرضه کنند
به جان تو که به چشمم نکو نمی آید
شبی نمی گذرد بر من از غم هجران
که خون دیده به رویم فرو نمی آید
از این بلای دل و دیده جفاکش من
عجب که مردم چشمم برو نمی آید
به آب دیده توان دید خون چشمم را
به قطره قطره ی خون کاو فرو نمی آید
اگر جهان همه پر چشمه حیات شود
به غیر خون دل ما به جو نمی آید
مرا دلی که صبوری از او نمی آید
اگر جهان همه حور بهشت خواهد بود
چه چاره چون به خیالم جز او نمی آید
وگر به روضه خلدم قصور عرضه کنند
به جان تو که به چشمم نکو نمی آید
شبی نمی گذرد بر من از غم هجران
که خون دیده به رویم فرو نمی آید
از این بلای دل و دیده جفاکش من
عجب که مردم چشمم برو نمی آید
به آب دیده توان دید خون چشمم را
به قطره قطره ی خون کاو فرو نمی آید
اگر جهان همه پر چشمه حیات شود
به غیر خون دل ما به جو نمی آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۴ - اگر نقاب بت من ز چهره بگشاید
اگر نقاب بت من ز چهره بگشاید
بسا دلی که به شوخی به غمزه برباید
ز لوح خاطر من یاد دوست نتوان برد
ولی اگر بکند یاد ما دمی شاید
دلا به گردش و دور زمانه باید ساخت
نه آنچنان که بباید چنانکه می آید
صبا بیار ز زلف نگار ما بویی
که تا دماغ دل من از آن بیاساید
بدان نگار جفاجوی ما بگو تا کی
فراق خون دلم را ز دیده پالاید
چرا به خون من خسته دل کمر بستست
نیرزد آنکه دو دستش به خون بیالاید
هلال طاق دو ابروی او عظیم خوشست
چه حاجتست که آنرا به وسمه آراید
بسا دلی که به شوخی به غمزه برباید
ز لوح خاطر من یاد دوست نتوان برد
ولی اگر بکند یاد ما دمی شاید
دلا به گردش و دور زمانه باید ساخت
نه آنچنان که بباید چنانکه می آید
صبا بیار ز زلف نگار ما بویی
که تا دماغ دل من از آن بیاساید
بدان نگار جفاجوی ما بگو تا کی
فراق خون دلم را ز دیده پالاید
چرا به خون من خسته دل کمر بستست
نیرزد آنکه دو دستش به خون بیالاید
هلال طاق دو ابروی او عظیم خوشست
چه حاجتست که آنرا به وسمه آراید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۵ - مرا به صبحدمی گل به بار می باید
مرا به صبحدمی گل به بار می باید
به باغ دامن و دست نگار می باید
چو مست گشت دل از باده ی غم تو مرا
ز جام لعل تو دفع خمار می باید
اگرچه هست عنایت تو را به سوی رهی
ز طالعم مددی هم به کار می باید
شب فراق توأم جان به لب رسانیدست
به روز وصل توأم اختیار می باید
بپرس نام من خسته دل که در دو جهان
به دولت تو مرا اعتبار می باید
اگرچه روز چو عمر رقیب کوتاهست
مرا به وصل شبی پایدار می باید
اگرچه بر دل من هست بار هجر بسی
مرا به خلوت وصل تو بار می باید
به باغ دامن و دست نگار می باید
چو مست گشت دل از باده ی غم تو مرا
ز جام لعل تو دفع خمار می باید
اگرچه هست عنایت تو را به سوی رهی
ز طالعم مددی هم به کار می باید
شب فراق توأم جان به لب رسانیدست
به روز وصل توأم اختیار می باید
بپرس نام من خسته دل که در دو جهان
به دولت تو مرا اعتبار می باید
اگرچه روز چو عمر رقیب کوتاهست
مرا به وصل شبی پایدار می باید
اگرچه بر دل من هست بار هجر بسی
مرا به خلوت وصل تو بار می باید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۶ - چمن به صبحدمی چون به گل بیاراید
چمن به صبحدمی چون به گل بیاراید
دماغ جان من از بوی آن بیاساید
فروغ مهر نماند به چرخ میناگون
اگر نگار من از دور چهره بنماید
خم کمان دو ابروی دوست محرابیست
چه حاجتست که آن را به وسمه آراید
یقین که ماه ز شرم رخش شود بی نور
اگر نقاب ز خورشید روش بگشاید
اگر به تازی حسنش شود سوار دمی
عنان شوق ز دست زمانه برباید
جمال حسن تو در غایت کمال بود
ولی به روی نکو نیز هم وفا باید
منم چو آب نهاده مدام سر در پات
تو را چو سرو به ما سر فرو نمی آید
تویی ملول و من از جان و دل طلبکارت
ز روی لطف نگارا بگو چنین شاید
جفا نماید و رحمی نیامدش بر من
از این معاینه دل پشت دست می خاید
شب سیاه زمانه ز حور حامله است
به صبر کوش جهانا ببین چه می زاید
دماغ جان من از بوی آن بیاساید
فروغ مهر نماند به چرخ میناگون
اگر نگار من از دور چهره بنماید
خم کمان دو ابروی دوست محرابیست
چه حاجتست که آن را به وسمه آراید
یقین که ماه ز شرم رخش شود بی نور
اگر نقاب ز خورشید روش بگشاید
اگر به تازی حسنش شود سوار دمی
عنان شوق ز دست زمانه برباید
جمال حسن تو در غایت کمال بود
ولی به روی نکو نیز هم وفا باید
منم چو آب نهاده مدام سر در پات
تو را چو سرو به ما سر فرو نمی آید
تویی ملول و من از جان و دل طلبکارت
ز روی لطف نگارا بگو چنین شاید
جفا نماید و رحمی نیامدش بر من
از این معاینه دل پشت دست می خاید
شب سیاه زمانه ز حور حامله است
به صبر کوش جهانا ببین چه می زاید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۸ - گر آفتاب تجلیش روی بنماید
گر آفتاب تجلیش روی بنماید
دلا یقین که تو را کار بسته بگشاید
اگرچه هست بر آئینه صفا زنگار
به صیقل در توفیق زنگ بزداید
وگر چو زلف پریشانیم نباید دید
اگر به یک سر مو در عنایت افزاید
چه حاجتست مرا بر دری دگر رفتن
به حال بنده اگر التفات فرماید
اگر کند نظری بر جهان ز روی کرم
کلاه مهر ز فرق زمانه برباید
اگر نپروردم روزگار دون چه شود
مرا عنایت پروردگار می باید
مرا ز دوست بباید شب وصال ولی
به حسن دلبر من هیچ در نمی باید
شدیم معتکف خاک درگه جانان
ز چرخ سفله ببینیم تا چه می زاید
اگر امید توان داشت عفو در عقبی
اگر مراد جهانم نمی دهد شاید
دلا یقین که تو را کار بسته بگشاید
اگرچه هست بر آئینه صفا زنگار
به صیقل در توفیق زنگ بزداید
وگر چو زلف پریشانیم نباید دید
اگر به یک سر مو در عنایت افزاید
چه حاجتست مرا بر دری دگر رفتن
به حال بنده اگر التفات فرماید
اگر کند نظری بر جهان ز روی کرم
کلاه مهر ز فرق زمانه برباید
اگر نپروردم روزگار دون چه شود
مرا عنایت پروردگار می باید
مرا ز دوست بباید شب وصال ولی
به حسن دلبر من هیچ در نمی باید
شدیم معتکف خاک درگه جانان
ز چرخ سفله ببینیم تا چه می زاید
اگر امید توان داشت عفو در عقبی
اگر مراد جهانم نمی دهد شاید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۰ - مرا وصال رخت ای نگار می باید
مرا وصال رخت ای نگار می باید
اگر مراد دل ما نمی دهی شاید
نظر به روی تو کردن چو خوش بود تا روز
که عکس روی تو خواب از دو دیده برباید
ببست جان و دلم دیده در خیال رخت
مگر دری ز وصالت خدای بگشاید
ز لطف خویش بیاراست زیور حسنت
مشاطه کرمش آنچنان که می باید
به عشق روی چو ماهش صبور باش ای دل
ببین ز گردش ایام تا چه می زاید
دو دیده ی دل من از جهان خبر داری
که خون دیده ز هجران ز دیده پالاید
بساز ای دل بیچاره با مراد جهان
نه آنچنان که بیاید چنانکه می باید
اگر مراد دل ما نمی دهی شاید
نظر به روی تو کردن چو خوش بود تا روز
که عکس روی تو خواب از دو دیده برباید
ببست جان و دلم دیده در خیال رخت
مگر دری ز وصالت خدای بگشاید
ز لطف خویش بیاراست زیور حسنت
مشاطه کرمش آنچنان که می باید
به عشق روی چو ماهش صبور باش ای دل
ببین ز گردش ایام تا چه می زاید
دو دیده ی دل من از جهان خبر داری
که خون دیده ز هجران ز دیده پالاید
بساز ای دل بیچاره با مراد جهان
نه آنچنان که بیاید چنانکه می باید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۳ - بیا غم از بر آن یار غمگسار رسید
بیا غم از بر آن یار غمگسار رسید
دعا بسی و ثناهای بی شمار رسید
به نامه کرد مشرف مرا نگار به لطف
جهان ز نامه و نامش به اعتبار رسید
از آن نوازش و الطاف بنده پرور او
چه خرّمی به دل تنگ سوگوار رسید
صبا ببر تو پیامی ز من به سوی نگار
که بس جفا به من خسته دل ز یار رسید
بیا و چاره ی درد دلم کن از سر لطف
که جان به لب ز غم رویت ای نگار رسید
گل وصال تو را خلق گل فشان کردند
مرا ز گلشن وصلت نصیب خار رسید
خبر به بلبل شوریده ده صبا زنهار
که وقت بانگ تو و ناله هزار رسید
جواب دادم و گفتم به گل بگو باری
که جان غمزده بر لب ز انتظار رسید
ز روزگار بگو تا که طرف بربندد
بسی ملال که ما را ز روزگار رسید
دعا بسی و ثناهای بی شمار رسید
به نامه کرد مشرف مرا نگار به لطف
جهان ز نامه و نامش به اعتبار رسید
از آن نوازش و الطاف بنده پرور او
چه خرّمی به دل تنگ سوگوار رسید
صبا ببر تو پیامی ز من به سوی نگار
که بس جفا به من خسته دل ز یار رسید
بیا و چاره ی درد دلم کن از سر لطف
که جان به لب ز غم رویت ای نگار رسید
گل وصال تو را خلق گل فشان کردند
مرا ز گلشن وصلت نصیب خار رسید
خبر به بلبل شوریده ده صبا زنهار
که وقت بانگ تو و ناله هزار رسید
جواب دادم و گفتم به گل بگو باری
که جان غمزده بر لب ز انتظار رسید
ز روزگار بگو تا که طرف بربندد
بسی ملال که ما را ز روزگار رسید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۳ - چه چاره چونکه دل از وی به کام دل نرسید
چه چاره چونکه دل از وی به کام دل نرسید
زلال لعل لب او به کام دل نچکید
به کام دل نرسیدم شبی به دولت وصل
ز درد روز فراق تو جان به لب برسید
منه تو بار گران بیش از این به شخص ضعیف
ستمگرا که از آن پشت طاقتم بخمید
به حال زار غریبی نزار رحمت کن
که جان بداد به هجران و روی دوست ندید
بکرد مرغ دلم در هوای جان پرواز
که تا شراب مودّت ز جام عشق چشید
دل ضعیف ستمدیده بلاکش من
بیا که از دو جهان مهر روی تو بگزید
بیا و کلبه احزان ما منوّر کن
ز حد گذشت میان من و تو گفت و شنید
چه شد چه بود که آن ماه روی مشکین بوی
به سان آهوی وحشی ز پیش ما برمید
نشان که داد چو من بنده در جهان یکدل
بتی ستمگر شوخ ای نگار چون تو که دید
زلال لعل لب او به کام دل نچکید
به کام دل نرسیدم شبی به دولت وصل
ز درد روز فراق تو جان به لب برسید
منه تو بار گران بیش از این به شخص ضعیف
ستمگرا که از آن پشت طاقتم بخمید
به حال زار غریبی نزار رحمت کن
که جان بداد به هجران و روی دوست ندید
بکرد مرغ دلم در هوای جان پرواز
که تا شراب مودّت ز جام عشق چشید
دل ضعیف ستمدیده بلاکش من
بیا که از دو جهان مهر روی تو بگزید
بیا و کلبه احزان ما منوّر کن
ز حد گذشت میان من و تو گفت و شنید
چه شد چه بود که آن ماه روی مشکین بوی
به سان آهوی وحشی ز پیش ما برمید
نشان که داد چو من بنده در جهان یکدل
بتی ستمگر شوخ ای نگار چون تو که دید