تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۳۴ - از صبوری لاف زد خون دل ناشا دریز
از صبوری لاف زد خون دل ناشا دریز
خار در آرامگاه صبر بی بنیاد ریز
من نخواهم رفت ازین در آتشم در زن بسوز
وز برای امتحان خاکسترم بر باد ریز
مرد دوری نیستی ای دل چو من بسمل شوم
خویشتن را خون کن و در دامن صیاد ریز
مست عشقم لطف را از قهر نتوانم شناخت
خواه جرمم بخش و خواهی ناوک بیداد ریز
ای صبا گر میتوانی پای خسرو نازک است
خار راه عشق را در دیده فرهاد ریز
خار در آرامگاه صبر بی بنیاد ریز
من نخواهم رفت ازین در آتشم در زن بسوز
وز برای امتحان خاکسترم بر باد ریز
مرد دوری نیستی ای دل چو من بسمل شوم
خویشتن را خون کن و در دامن صیاد ریز
مست عشقم لطف را از قهر نتوانم شناخت
خواه جرمم بخش و خواهی ناوک بیداد ریز
ای صبا گر میتوانی پای خسرو نازک است
خار راه عشق را در دیده فرهاد ریز
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۰ - یاد آن روزی که یاری چون تو در برداشتم
یاد آن روزی که یاری چون تو در برداشتم
در نظر خورشید و در کف مشک و عنبر داشتم
ساغر می داشتی در کف به جای تیغ کین
من لب خندان به جای دیده ی ترداشتم
ای که می سوزی دلم دانم که سوزد دامنت
زآن که نگرفتم به دستی کان زدل برداشتم
ناصحا تا چند گویی صبر کن دور از رخش
از برای کی نگه می داشتم گر داشتم
دیدم اندر خواب دامانش بدست خویشتن
از شعف بیدار گشتم دست بر سرداشتم
در نظر خورشید و در کف مشک و عنبر داشتم
ساغر می داشتی در کف به جای تیغ کین
من لب خندان به جای دیده ی ترداشتم
ای که می سوزی دلم دانم که سوزد دامنت
زآن که نگرفتم به دستی کان زدل برداشتم
ناصحا تا چند گویی صبر کن دور از رخش
از برای کی نگه می داشتم گر داشتم
دیدم اندر خواب دامانش بدست خویشتن
از شعف بیدار گشتم دست بر سرداشتم
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۲ - باورم آید اگر گوید جفا کمتر کنم
باورم آید اگر گوید جفا کمتر کنم
ساده لوحم هرچه میگویند من باور کنم
شمع سان خاکستر خود ریختم بر سر چرا
خویش را ممنون گلخن بهر خاکستر کنم
سر نهم بر خاک کوی او ازین پس چون نماند
قدرتی کان خاک را برگیرم و بر سر کنم
بس که لذت یافتم از خارخار عشق او
خار بر سر نهم چون تکیه بر بستر کنم
دوستان گویند فکر دلبر دیگر مکن
کو دل دیگر که فکر دلبر دیگر کنم
ساده لوحم هرچه میگویند من باور کنم
شمع سان خاکستر خود ریختم بر سر چرا
خویش را ممنون گلخن بهر خاکستر کنم
سر نهم بر خاک کوی او ازین پس چون نماند
قدرتی کان خاک را برگیرم و بر سر کنم
بس که لذت یافتم از خارخار عشق او
خار بر سر نهم چون تکیه بر بستر کنم
دوستان گویند فکر دلبر دیگر مکن
کو دل دیگر که فکر دلبر دیگر کنم
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۳ - بر سر کوی تو روزی چند جا می خواستیم
بر سر کوی تو روزی چند جا می خواستیم
از فلک یک حاجت خود را روا می خواستیم
باد بیرون می برد از گلستان گل را مگر
شد نصیب گلستان آن گل که ما می خواستیم
دیر می آرد به مشتاقان نسیم پیرهن
قاصدی چابک تر از باد صبا می خواستیم
در قیامت هم ستم بر ما شهیدان کرده اند
جان به ما دادند و ما جانانه را میخواستیم
دوری از حد رفت می ترسم که بعد از مرگ جان
گم کند گویی که ما انجاش جا می خواستیم
نیست ما را قوت گفتار ورنه وصل یار
با وجود ناامیدی از خدا می خواستیم
از سخندان لب فرو بندم که در ایران نماند
با سخن امروز یک کس آشنا می خواستیم
از فلک یک حاجت خود را روا می خواستیم
باد بیرون می برد از گلستان گل را مگر
شد نصیب گلستان آن گل که ما می خواستیم
دیر می آرد به مشتاقان نسیم پیرهن
قاصدی چابک تر از باد صبا می خواستیم
در قیامت هم ستم بر ما شهیدان کرده اند
جان به ما دادند و ما جانانه را میخواستیم
دوری از حد رفت می ترسم که بعد از مرگ جان
گم کند گویی که ما انجاش جا می خواستیم
نیست ما را قوت گفتار ورنه وصل یار
با وجود ناامیدی از خدا می خواستیم
از سخندان لب فرو بندم که در ایران نماند
با سخن امروز یک کس آشنا می خواستیم
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۴ - زهر چشم تندخویی گو که دل پرخون کنم
زهر چشم تندخویی گو که دل پرخون کنم
کامرانی بعد ازین بی منت گردون کنم
از برای درد دیگر خانه خالی می کنم
شادمانی نیست گر دردی ز دل بیرون کنم
بخت شد از ناله ام بیدار و تا خوابش برد
ساعتی افسانه خوانم ساعتی افسون کنم
رشک نگذارد که گویم پیش غیرحال خود
از حدیث درد او ترسم دلی را خون کنم
بیش ازین چشم جفا دارم از آن بت کاشکی
می توانستم محبت را ازین افزون کنم
کامرانی بعد ازین بی منت گردون کنم
از برای درد دیگر خانه خالی می کنم
شادمانی نیست گر دردی ز دل بیرون کنم
بخت شد از ناله ام بیدار و تا خوابش برد
ساعتی افسانه خوانم ساعتی افسون کنم
رشک نگذارد که گویم پیش غیرحال خود
از حدیث درد او ترسم دلی را خون کنم
بیش ازین چشم جفا دارم از آن بت کاشکی
می توانستم محبت را ازین افزون کنم
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۵ - مژده باد ای دل که باز آن شمع را پروانه ام
مژده باد ای دل که باز آن شمع را پروانه ام
کز نگاه آشنایش از خرد بیگانه ام
من شرارم دوری آتش نمی سازد مرا
تا ز آتش دور گشتم بافنا هم خانه ام
بی نصیبم از شراب وصل گویی چون حباب
سرنگون ایجاد شد روز ازل پیمانه ام
هر نفس با مرگ امیدی بسر می آورم
نگذرد یک دم که شیون نیست در ویرانه ام
آن زهر شمعی در آتش این زهر گل در خروش
ننگ عشاقند داغ بلبل و پروانه ام
کز نگاه آشنایش از خرد بیگانه ام
من شرارم دوری آتش نمی سازد مرا
تا ز آتش دور گشتم بافنا هم خانه ام
بی نصیبم از شراب وصل گویی چون حباب
سرنگون ایجاد شد روز ازل پیمانه ام
هر نفس با مرگ امیدی بسر می آورم
نگذرد یک دم که شیون نیست در ویرانه ام
آن زهر شمعی در آتش این زهر گل در خروش
ننگ عشاقند داغ بلبل و پروانه ام
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۶ - سرو من آمد به باغ ای سرو، سربازی مکن
سرو من آمد به باغ ای سرو، سربازی مکن
پیش سرو قامتش دیگر سرافرازی مکن
نیست دل در سینه ای جان چند کاوی سینه را
آتشت مُرد است، با خاکسترش بازی مکن
در گلویم شوگره ای گریه تا دم درکشم
تا توانی پرده پوشی گیر و غمازی مکن
ای که می سوزی مرا با ناله زارم بساز
با تو می سازیم ما با ما تو ناسازی مکن
رستگاری در خموشی باشد ای مرغ چمن
نکته ای گفتم بفهم و نکته پردازی مکن
پیش سرو قامتش دیگر سرافرازی مکن
نیست دل در سینه ای جان چند کاوی سینه را
آتشت مُرد است، با خاکسترش بازی مکن
در گلویم شوگره ای گریه تا دم درکشم
تا توانی پرده پوشی گیر و غمازی مکن
ای که می سوزی مرا با ناله زارم بساز
با تو می سازیم ما با ما تو ناسازی مکن
رستگاری در خموشی باشد ای مرغ چمن
نکته ای گفتم بفهم و نکته پردازی مکن
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۷ - یا رضای دوست باید یا رضای خویشتن
یا رضای دوست باید یا رضای خویشتن
آشنای او نیاید آشنای خویشتن
آتشم بی سوختن چون زندگانی می کنم
تا نسوزم برنمی خیزم ز جای خویشتن
من سزای آتش وز دیده آبم برکنار
در کنار خود نمی بینم سزای خویشتن
گرنه در آینه خود را دیده زنجیر زلف
از چه رو می افکنی هردم به پای خویشتن
بی تو دل خون کردم و از دیده بیرون ریختم
عاقبت از دل گرفتم خون بهای خویشتن
گفتمش دردل و را گفت از خدا شرمی بدار
کس در آتش چون رود هردم به پای خویشتن
ای که میگویی چرا برخود نمی سوزد دلت
آتشم، آتش نمی سوزد برای خویشتن
آشنای او نیاید آشنای خویشتن
آتشم بی سوختن چون زندگانی می کنم
تا نسوزم برنمی خیزم ز جای خویشتن
من سزای آتش وز دیده آبم برکنار
در کنار خود نمی بینم سزای خویشتن
گرنه در آینه خود را دیده زنجیر زلف
از چه رو می افکنی هردم به پای خویشتن
بی تو دل خون کردم و از دیده بیرون ریختم
عاقبت از دل گرفتم خون بهای خویشتن
گفتمش دردل و را گفت از خدا شرمی بدار
کس در آتش چون رود هردم به پای خویشتن
ای که میگویی چرا برخود نمی سوزد دلت
آتشم، آتش نمی سوزد برای خویشتن
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۵۰ - من گرفتم آفتاب از چارسو آید برون
من گرفتم آفتاب از چارسو آید برون
روزکی گردد شب ماگرنه او آید برون
زرد رویی ها کشید از رویش امروز آفتاب
من نمیدانم که فردا با چه رو آید برون
بس که زلفش بر زبان می آورم نزدیک شد
کز زبانم چون زبان شانه مو آید برون
بوی زلفش را شنید از باد اینک برگ گل
با صبا از باغ بهر جستجو آید برون
گر تو را نقصی یست عاشق شو که کامل می شوی
گرچه بد باشد طلا زآتش نکو آید برون
می توانم ساخت با ناسازگاری های چرخ
کو کسی کز عهده آن تندخو آید برون
روزکی گردد شب ماگرنه او آید برون
زرد رویی ها کشید از رویش امروز آفتاب
من نمیدانم که فردا با چه رو آید برون
بس که زلفش بر زبان می آورم نزدیک شد
کز زبانم چون زبان شانه مو آید برون
بوی زلفش را شنید از باد اینک برگ گل
با صبا از باغ بهر جستجو آید برون
گر تو را نقصی یست عاشق شو که کامل می شوی
گرچه بد باشد طلا زآتش نکو آید برون
می توانم ساخت با ناسازگاری های چرخ
کو کسی کز عهده آن تندخو آید برون
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۵۲ - خرّم آن ساعت که نوسازد دلم پیمان تو
خرّم آن ساعت که نوسازد دلم پیمان تو
عالمی حیران من باشند و من حیران تو
یا مرو یا دل که خون کردی مبر تا شام غم
گریه سیری توانم کرد در هجران تو
گریه کردم عمرها بی منت لخت جگر
بس اگر سوزد درونم آب شد پیکان تو
گر نگاهت رخنه در دل ها نماید دور نیست
سال ها هم خوانگی کرد است با مژگان تو
شکرلله دامنت نگرفت خاکم بعد مرگ
عاقبت گردی زمن ننشست بر دامان تو
عالمی حیران من باشند و من حیران تو
یا مرو یا دل که خون کردی مبر تا شام غم
گریه سیری توانم کرد در هجران تو
گریه کردم عمرها بی منت لخت جگر
بس اگر سوزد درونم آب شد پیکان تو
گر نگاهت رخنه در دل ها نماید دور نیست
سال ها هم خوانگی کرد است با مژگان تو
شکرلله دامنت نگرفت خاکم بعد مرگ
عاقبت گردی زمن ننشست بر دامان تو
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۵۴ - تا به گلشن رفته ای بلبل به فریاد آمده
تا به گلشن رفته ای بلبل به فریاد آمده
که آن که گل را بی وفایی می دهد یاد آمده
سرو را از بندگی سرو قدت آزاد کرد
در چمن زان رو خطابش سرو آزاد آمده
سلسله از بهر داد آویختندی پیش ازین
زلف او را سلسله از بهر بیداد آمده
می کشد عشق انتقام عاشق از هرکس که نیست
شاید این قصه ی پرویز و فرهاد آمده
مژده ی قتلم مگر آورده قاصد از برش
زآن که غمگین رفت از پیش من و شاد آمده
که آن که گل را بی وفایی می دهد یاد آمده
سرو را از بندگی سرو قدت آزاد کرد
در چمن زان رو خطابش سرو آزاد آمده
سلسله از بهر داد آویختندی پیش ازین
زلف او را سلسله از بهر بیداد آمده
می کشد عشق انتقام عاشق از هرکس که نیست
شاید این قصه ی پرویز و فرهاد آمده
مژده ی قتلم مگر آورده قاصد از برش
زآن که غمگین رفت از پیش من و شاد آمده
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۵۷ - گفتگویت می دهد یاد از عتاب تازه ای
گفتگویت می دهد یاد از عتاب تازه ای
یار گویا دیده بهرم باز خواب تازه ای
بر رخت بس بود از زلف پریشانت نقاب
از خط مشکین چرا بستی نقاب تازه ای
شب بود آبستن خورشید و خورشید رخت
باشد آبستن به شب مست آفتاب تازه ای
خون عشاق قدیم ارمی خوری دلشان بسوز
کین شراب تازه را باید کباب تازه ای
هم تروهم تازه است این شعر خواهم شاعری
کین زمین تازه را گوید جواب تازه ای
یار گویا دیده بهرم باز خواب تازه ای
بر رخت بس بود از زلف پریشانت نقاب
از خط مشکین چرا بستی نقاب تازه ای
شب بود آبستن خورشید و خورشید رخت
باشد آبستن به شب مست آفتاب تازه ای
خون عشاق قدیم ارمی خوری دلشان بسوز
کین شراب تازه را باید کباب تازه ای
هم تروهم تازه است این شعر خواهم شاعری
کین زمین تازه را گوید جواب تازه ای
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۵۸ - می خورم می از برای گریه مستانه ای
می خورم می از برای گریه مستانه ای
ورنه از مستی چه خط دارد چو من دیوانه ای
گر بود بیماری این حالی که دارد چشم یار
راحت آن باشد که بیماری بود در خانه ای
هر کجا حسنی بود عشقی یست از ما سرمپیچ
هست گل را بلبلی و شمع را پروانه ای
مستی ما را به می حاجت نباشد می کند
گردش چشم تو کار گردش پیمانه ای
گفتمش دل گفت در زلف حال خویش گفت
می شنیدم در شب از دیوانه یی افسانه ای
ورنه از مستی چه خط دارد چو من دیوانه ای
گر بود بیماری این حالی که دارد چشم یار
راحت آن باشد که بیماری بود در خانه ای
هر کجا حسنی بود عشقی یست از ما سرمپیچ
هست گل را بلبلی و شمع را پروانه ای
مستی ما را به می حاجت نباشد می کند
گردش چشم تو کار گردش پیمانه ای
گفتمش دل گفت در زلف حال خویش گفت
می شنیدم در شب از دیوانه یی افسانه ای
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۶۱ - آفت صد دودمانی آتش صدخرمنی
آفت صد دودمانی آتش صدخرمنی
ساده لوحی بین که گویم دشمن جان منی
بر مراد یار باید بود در اقلیم عشق
دشمنم با خویش چون دانم که با من دشمنی
ترسم این الفت که دارد با گریبان دست من
در قیامت نیز نگذارد که گیرم دامنی
زیب دیگر داد داغ تازه باغ سینه را
گاه باشد کز گلی رونق پذیرد گلشنی
های های گریه درد دوری از جانم ببرد
دل که دوری پر کند خالی نسازد شیونی
ساده لوحی بین که گویم دشمن جان منی
بر مراد یار باید بود در اقلیم عشق
دشمنم با خویش چون دانم که با من دشمنی
ترسم این الفت که دارد با گریبان دست من
در قیامت نیز نگذارد که گیرم دامنی
زیب دیگر داد داغ تازه باغ سینه را
گاه باشد کز گلی رونق پذیرد گلشنی
های های گریه درد دوری از جانم ببرد
دل که دوری پر کند خالی نسازد شیونی
ابوالحسن فراهانی : قطعات
شماره ۱ - ای خداوندی که پیر چرخ با چندین چراغ
ای خداوندی که پیر چرخ با چندین چراغ
خاک پایت را طلبکارست بهر توتیا
هست روشن نزد عقل دوربینت هرچه هست
آری آری از ازل غفلت قدر شد با قضا
گر بخواهد راست بینی های فکر صایبت
می برد از قامت گردون گردان انحنا
گر به صورت دیگری بر خویش بندد طرز تو
کی به معنی چون تو گردد ای کفت کان سخا
گرچه می گردد به صورت آسیا چون آسمان
آسمانی برنمی آید ز دست آسیا
ای ز تو رونق گرفته کار دولت همچنان
کز نصیر المله جدّت دین جدّم مرتضا
ماجرایی داشتم با عقل دوراندیش دوش
گرچه گستاخی ست اما گوش کن این ماجرا
گفتمش ای از تو روشن خانه ی دل را چراغ
گفتمش ای از تو حاصل عالم جان را ضیا
با وجود التجا یارب خدا کارم نساخت
آن که کار خلق می سازد بدون التجا
آن که هرگز جز وفای وعده از وی کس ندید
با وفاداران خلاف آن به فعل آرد چرا
یارب از کم طالعی های من است این گفت نه
گفتم از بسیاری شغل وی است این گفت لا
گفتمش پس چیست گفتا لطف عامش می کنند
وعده های خوب و خوبان را نمی باشد وفا
بیش ازین تصدیق نیکو نیست هنگام دعا
کز دعاگویان دعا خوشتر ز عرض مدعا
تا نباشد در زمانه از غم و شادی گریز
دوستت بیگانه ی غم با دو دشمن آشنا
در جهان باشی به عیش و خرّمی ضرب المثل
تا مثل باشد که یار بی کسان باشد خدا
مطلب دنیا و دینت باد حسب المدعا
خاک پایت را طلبکارست بهر توتیا
هست روشن نزد عقل دوربینت هرچه هست
آری آری از ازل غفلت قدر شد با قضا
گر بخواهد راست بینی های فکر صایبت
می برد از قامت گردون گردان انحنا
گر به صورت دیگری بر خویش بندد طرز تو
کی به معنی چون تو گردد ای کفت کان سخا
گرچه می گردد به صورت آسیا چون آسمان
آسمانی برنمی آید ز دست آسیا
ای ز تو رونق گرفته کار دولت همچنان
کز نصیر المله جدّت دین جدّم مرتضا
ماجرایی داشتم با عقل دوراندیش دوش
گرچه گستاخی ست اما گوش کن این ماجرا
گفتمش ای از تو روشن خانه ی دل را چراغ
گفتمش ای از تو حاصل عالم جان را ضیا
با وجود التجا یارب خدا کارم نساخت
آن که کار خلق می سازد بدون التجا
آن که هرگز جز وفای وعده از وی کس ندید
با وفاداران خلاف آن به فعل آرد چرا
یارب از کم طالعی های من است این گفت نه
گفتم از بسیاری شغل وی است این گفت لا
گفتمش پس چیست گفتا لطف عامش می کنند
وعده های خوب و خوبان را نمی باشد وفا
بیش ازین تصدیق نیکو نیست هنگام دعا
کز دعاگویان دعا خوشتر ز عرض مدعا
تا نباشد در زمانه از غم و شادی گریز
دوستت بیگانه ی غم با دو دشمن آشنا
در جهان باشی به عیش و خرّمی ضرب المثل
تا مثل باشد که یار بی کسان باشد خدا
مطلب دنیا و دینت باد حسب المدعا
ابوالحسن فراهانی : قطعات
شماره ۴ - سرور ارباب همت خسرو اهل هنر
سرور ارباب همت خسرو اهل هنر
ای به استقلال در ملک کرم مالک رقاب
با ضمیرت لاف می دانم نزد در حیرتم
کز چه معنی تیغ در گردن فکنداست آفتاب
با وجود جود عامت خواهش کام از فلک
بر کنار چشمه باشد خواهش آب از شراب
نکته های دلکشت چون نقطه های شین عرش
پابه فرق عیش می ساید به هنگام خطاب
دولت دارای دوران بر تو دارد اعتماد
چشم بد دور از رخ این دولت و این انتخاب
هست بی لفظ و عبارت نزد رایت جلوه گر
شاهد مقصود سایل چون عروس بی نقاب
گر بدر باشی سخایت گفته ام از من مرنج
ای سحا در بحر دستت بحر میان در اضطراب
این دلیری زان سبب کردم که هرجا دیده ام
سایلان را دیده ام غرق عرق از بس حجاب
برخلاف آن کنون ذات عدیم المثل تو
میکند احسان و میگردد ز شرم سایل آب
بی تکلف خود بده انصاف هرگز دیده ای
از کریمان جهان این رسم الا از سحاب
با دوستی های جودت بسکه دُرپاشی نمود
با در دستت اکنون بحر را همچون سحاب
ابر اگر بر حال دریا زار گرید دور نیست
طفل را دوری نباشد گریه از افلاس باب
گرز جودت مستحق ناله حقش دان برطرف
هر که را بینی شکایت می کند از بی حساب
وز هیولای عناصر ادعای وحدتی
کرده اند ارباب حکمت از برای انقلاب
گفته اند اول شود قلب هوا وانگه شود
از حرارت تا برودت آب آتش آتش آب
این سخن اصلی ندارد صاحب طبع سلیم
نه توسط بایدش کردن نه وحدت ارتکاب
عنفت آب آتش نمود و لطفت آتش آب کرد
من چنین دانسته ام والله اعلم بالصواب
کامیا با آستانت رنجه گشت از بوسه ام
بر امید پای بوس وزان نگشتم کامیاب
نور چشم عالمی اما چو چشم یار من
گاه مخموری و گاهی مستی و گاهی به خواب
اشک من حالم به طوفان داد و تو با گل رخان
در کنار آب و پنداری جهان را برده آب
همچو غنچک تیر گویا میزند بر سینه ام
یاد یار غنچکی در بزم آن عالیجناب
دوش اندر گوشه بیت الحزن تا صبح دم
با خیالت بودم از ترک ادب گرم عتاب
گفتمش در خانه کمتر می توان دیدن تو را
گفت ای فکرت خطا آخر چنین باشد صواب
گفتمش چون گفت خورشیدم من و در عرض حال
نیست الا ماهی اندر خانه خود آفتاب
گفتمش بهر چه در بزمت ندارم راه، گفت:
زانکه بزم ما بهشتست و تو از اهل عذاب
جز دعا دیگر چه می آید زمن چون طبع من
با همه حاضر جوابی ها فروماند از جواب
باد یارب روز عمرت از حساب افزون دگر
از حسابش چاره نبود باد تا یوم الحساب
ای به استقلال در ملک کرم مالک رقاب
با ضمیرت لاف می دانم نزد در حیرتم
کز چه معنی تیغ در گردن فکنداست آفتاب
با وجود جود عامت خواهش کام از فلک
بر کنار چشمه باشد خواهش آب از شراب
نکته های دلکشت چون نقطه های شین عرش
پابه فرق عیش می ساید به هنگام خطاب
دولت دارای دوران بر تو دارد اعتماد
چشم بد دور از رخ این دولت و این انتخاب
هست بی لفظ و عبارت نزد رایت جلوه گر
شاهد مقصود سایل چون عروس بی نقاب
گر بدر باشی سخایت گفته ام از من مرنج
ای سحا در بحر دستت بحر میان در اضطراب
این دلیری زان سبب کردم که هرجا دیده ام
سایلان را دیده ام غرق عرق از بس حجاب
برخلاف آن کنون ذات عدیم المثل تو
میکند احسان و میگردد ز شرم سایل آب
بی تکلف خود بده انصاف هرگز دیده ای
از کریمان جهان این رسم الا از سحاب
با دوستی های جودت بسکه دُرپاشی نمود
با در دستت اکنون بحر را همچون سحاب
ابر اگر بر حال دریا زار گرید دور نیست
طفل را دوری نباشد گریه از افلاس باب
گرز جودت مستحق ناله حقش دان برطرف
هر که را بینی شکایت می کند از بی حساب
وز هیولای عناصر ادعای وحدتی
کرده اند ارباب حکمت از برای انقلاب
گفته اند اول شود قلب هوا وانگه شود
از حرارت تا برودت آب آتش آتش آب
این سخن اصلی ندارد صاحب طبع سلیم
نه توسط بایدش کردن نه وحدت ارتکاب
عنفت آب آتش نمود و لطفت آتش آب کرد
من چنین دانسته ام والله اعلم بالصواب
کامیا با آستانت رنجه گشت از بوسه ام
بر امید پای بوس وزان نگشتم کامیاب
نور چشم عالمی اما چو چشم یار من
گاه مخموری و گاهی مستی و گاهی به خواب
اشک من حالم به طوفان داد و تو با گل رخان
در کنار آب و پنداری جهان را برده آب
همچو غنچک تیر گویا میزند بر سینه ام
یاد یار غنچکی در بزم آن عالیجناب
دوش اندر گوشه بیت الحزن تا صبح دم
با خیالت بودم از ترک ادب گرم عتاب
گفتمش در خانه کمتر می توان دیدن تو را
گفت ای فکرت خطا آخر چنین باشد صواب
گفتمش چون گفت خورشیدم من و در عرض حال
نیست الا ماهی اندر خانه خود آفتاب
گفتمش بهر چه در بزمت ندارم راه، گفت:
زانکه بزم ما بهشتست و تو از اهل عذاب
جز دعا دیگر چه می آید زمن چون طبع من
با همه حاضر جوابی ها فروماند از جواب
باد یارب روز عمرت از حساب افزون دگر
از حسابش چاره نبود باد تا یوم الحساب
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳ - غصه ی عالم نصیب جان ناشاد من است
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷ - من سیه بختم نه تنها چرخ با من دشمن است
من سیه بختم نه تنها چرخ با من دشمن است
تا تو را دیدم مرا هرموی بر تن دشمن است
آخر از بدگویی دشمن مرا خون ریختی
خود غلط بود این که می گفتند دشمن است
رشک دارد دشمنم با دشمنان خود به کین
زآن که دانم دوستی با هرکه با من دشمن ست
دوستم با داغ و با دل دشمنم هرگز ندید
آن که بهر گل دهد جان و به گلشن دشمن است
تا تو را دیدم مرا هرموی بر تن دشمن است
آخر از بدگویی دشمن مرا خون ریختی
خود غلط بود این که می گفتند دشمن است
رشک دارد دشمنم با دشمنان خود به کین
زآن که دانم دوستی با هرکه با من دشمن ست
دوستم با داغ و با دل دشمنم هرگز ندید
آن که بهر گل دهد جان و به گلشن دشمن است
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۰ - یک نظر دیدم و دل با نیش مژگان خوگرفت
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۳ - اگر نبیند سوی من ساقی چه سود ار می دهد