تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲۰ - از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید
از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید
وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می‌آید
هر نی کمر خدمت در پیش تو می‌بندد
شکر به غلامی حلوای تو می‌آید
هر نور که آید او از نور تو زاید او
می‌مژده دهد یعنی فردای تو می‌آید
گل خواجهٔ سوسن شد آرایش گلٰشن شد
زیرا که از آن خنده‌ی رعنای تو می‌آید
هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم
اندر سرم از شش سو سودای تو می‌آید
چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی
در گوش من آن جا هم هیهای تو می‌آید
اندر دل آوازی پر شورش و غمازی
آن ناله چنین دانم کز نای تو می‌آید
روز است شبم از تو خشک است لبم از تو
غم نیست اگر خشک است دریای تو می‌آید
زیر فلک اطلس هشیار نماند کس
زیرا که ز پیش و پس می‌های تو می‌آید
از جور تو اندیشم جور آید در پیشم
بینم که چنان تلخی از رای تو می‌آید
شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش
جان تازه کند زیرا صحرای تو می‌آید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲۱ - در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید؟
در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید؟
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید
در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را می‌کوبد و می‌ساید
گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که درین حضرت جز ذره نمی‌شاید
در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران‌جانی انگشت همی‌خاید
چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید
ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید
جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید
تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲۲ - جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید
جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید
از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید؟
هر جا که نهی پایی از خاک بروید سر
وز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید؟
روزی که بپرد جان از لذت بوی تو
جان داند و جان داند کز دوست چه می‌بوید
یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر
صد نوحه برآرد سر هر موی همی‌موید
من خانه تهی کردم کز رخت تو پر دارم
می‌کاهم تا عشقت افزاید و افزوید
جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزی
بی‌پای چو کشتی‌ها در بحر ‌همی‌پوید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲۳ - عاشق شده‌یی ای دل سودات مبارک باد
عاشق شده‌یی ای دل سودات مبارک باد
از جا و مکان رستی آن‌جات مبارک باد
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد
ای پیش رو مردی امروز تو بر خوردی
ای زاهد فردایی فردات مبارک باد
کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد
حلوا شده‌یی کلی حلوات مبارک باد
در خانقه سینه غوغاست فقیران را
ای سینهٔ بی‌کینه غوغات مبارک باد
این دیدهٔ دل دیده اشکی بد و دریا شد
دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد
ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد
ای طالب بالایی بالات مبارک باد
ای جان پسندیده جوییده و کوشیده
پرهات بروییده پرهات مبارک باد
خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی
کالای عجب بردی کالات مبارک باد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲۴ - هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبد
هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبد
خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد
آن را که بخنداند خوش دست برافشاند
وان را که بترساند دندان به دعا کوبد
مست است از آن باده با قامت خم داده
این چرخ برین بالا ناقوس صلا کوبد
این عشق که مست آمد در باغ الست آمد
کانگور وجودم را در جهد و عنا کوبد
گر عشق نه مستستی یا باده پرستستی
در باغ چرا آید انگور چرا کوبد؟
تو پای همی‌کوبی وانگور نمی‌بینی
کین صوفی جان تو در معصره‌ها کوبد
گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدم
چون باغ تو را باشد انگور که را کوبد؟
هم خرقهٔ ایوبی زان پای همی‌کوبی
هر کو شنود ارکض او پای وفا کوبد
از زمزمهٔ یوسف یعقوب به رقص آمد
وان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد
ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن خوبید
باشد که سعادت پا در پای شما کوبد
این عشق چو باران است ما برگ و گیا ای جان
باشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبد
پا کوفت خلیل الله در آتش نمرودی
تا حلق ذبیح الله بر تیغ بلا کوبد
پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابی
با طایر معراجی تا فوق هوا کوبد
خاموش کن و بی‌لب خوش طال بقا می‌زن
می‌ترس که چشم بد بر طال بقا کوبد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲۵ - گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
گیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد؟
گر نیز بپوشد رو ور نیز ببرد بو
از خنبش روحانی صد گونه گوا دارد
آن مه چو گریزانه آید سپس خانه
لیکن دل دیوانه صد گونه دغا دارد
غم گر چه بود دشمن گوید سر او با من
با مرغ دلم گوید کو دام کجا دارد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲۶ - هر کاتش من دارد او خرقه ز من دارد
هر کاتش من دارد او خرقه ز من دارد
زخمی چو حسین استش جامی چو حسن دارد
نفس ارچه که زاهد شد او راست نخواهد شد
ور راستی‌یی خواهی آن سرو چمن دارد
جانی‌ست تو را ساده نقش تو از آن زاده
در سادهٔ جان بنگر کان ساده چه تن دارد
آیینهٔ جان را بین هم ساده و هم نقشین
هر دم بت نو سازد گویی که شمن دارد
گه جانب دل باشد گه در غم گل باشد
مانندهٔ آن مردی کز حرص دو زن دارد
کی شاد شود آن شه کز جان نبود آگه؟
کی ناز کند مرده کز شعر کفن دارد؟
می‌خاید چون اشتر یعنی که دهانم پر
خاییدن بی‌لقمه تصدیع ذقن دارد
مردانه تو مجنون شو وندر لگن خون شو
گه ماده و گه نر نی کان شیوه زغن دارد
چون موسی رخ زردش توبه مکن از دردش
تا یار نعم گوید گر گفتن لن دارد
چون مست نعم گشتی بی‌غصه و غم گشتی
پس مست کجا داند کین چرخ سخن دارد؟
گر چشمه بود دلکش دارد دهنت را خوش
لیکن همه گوهرها دریای عدن دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲۷ - عاشق به سوی عاشق زنجیر همی‌درد
عاشق به سوی عاشق زنجیر همی‌درد
دیوانه همی‌گردد تدبیر همی‌درد
تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشق؟
کز آتش عشق او تقصیر همی‌درد
تا حال جوان چبود کان آتش بی‌علت
دراعهٔ تقوی را بر پیر همی‌درد
صد پردهٔ در پرده گر باشد در چشمی
ابروی کمان شکلش از تیر همی‌درد
مرغ دل هر عاشق کز بیضه برون آید
از چنگل تعجیلش تأخیر همی‌درد
این عالم چون قیر است پای همه بگرفته
چون آتش عشق آید این قیر همی‌درد
شمس الحق تبریزی هم خسرو و هم میر است
پیراهن هر صبری زان میر همی‌درد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲۸ - ای دوست شکر بهتر یا آن که شکر سازد؟
ای دوست شکر بهتر یا آن که شکر سازد؟
خوبی قمر بهتر یا آن که قمر سازد؟
ای باغ تویی خوش‌تر یا گلشن و گل در تو؟
یا آن که برآرد گل صد نرگس تر سازد؟
ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش
یا آن که به هر لحظه صد عقل و نظر سازد؟
ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی
چیزی‌ست که از آتش بر عشق کمر سازد
بی‌خود شدهٔ آنم سرگشته و حیرانم
گاهیم بسوزد پر گاهی سر و پر سازد
دریای دل از لطفش پر خسرو پر شیرین
وز قطرهٔ اندیشه صد گونه گهر سازد
آن جمله گهرها را اندر شکند در عشق
وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد
شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را
در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲۹ - عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد
عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد
ورنی مثل کودک تا کعب همی‌بازد
مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو
تا بر همه مه رویان می‌چربد و می‌نازد
عاشق چو منی باید کز مستی و بی‌خویشی
با خلق نپیوندد با خویش نپردازد
فارس چو تویی باید ای شاه سوار من
کز وهم و گمان زان سو می‌راند و می‌تازد
عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن
ای شاه که او خود را در عشق دراندازد
چون شاخ رز است این جان می‌کش به خودش می‌دان
چندان که کشش بیند سوی تو همی‌یازد
باری دل و جان من مست است در آن معدن
هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد
چون چنگ شوی از غم خم داده وآن گه او
در بر کشدت شیرین بی‌واسطه بنوازد
آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش
آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد
شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی
باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۰ - گر دیو و پری حارس با تیغ و سپر باشد
گر دیو و پری حارس با تیغ و سپر باشد
چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد
بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستت
بر شکل عصا آید وان مار دو سر باشد
وان غصه که می‌گویی آن چاره نکردم دی
هر چاره که پنداری آن نیز غرر باشد
خودکرده شمر آن را چه خیزد از آن سودا
اندر پی صد چون آن صد دام دگر باشد
آن چاره همی‌کردم آن مات نمی‌آمد
آن چارهٔ لنگت را آخر چه اثر باشد؟
از مات تو قوتی کن یاقوت شو او را تو
تا او تو شوی تو او این حصن و مفر باشد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۱ - نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
اومید همه جان‌ها از غیب رسید آمد
نومید مشو گرچه مریم بشد از دستت
کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پردهٔ مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو از مایدهٔ بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غرهٔ عید آمد
خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن
آن سکتهٔ حیرانی بر گفت مزید آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۲ - عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
برگیر و دهل می‌زن کان ماه پدید آمد
عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون
کان معتمد سدره از عرش مجید آمد
عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان
کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی
کان خوبی و زیبایی بی‌مثل و ندید آمد
زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش
تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد
عید آمد و ما بی‌او عیدیم بیا تا ما
بر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد
زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد
زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد
برخیز به میدان رو در حلقهٔ رندان رو
رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد
غم‌ها ش همه شادی بندش همه آزادی
یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد
من بندهٔ آن شرقم در نعمت آن غرقم
جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن
رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۳ - شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
وان سیم برم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمد
چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد
وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
امروز به از دینه ای مونس دیرینه
دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد
آن کس که همی‌جستم دی من به چراغ او را
امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر
زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین
وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سلیمانم کانگشتری‌ام دادی
وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم
یا رب چه سعادت‌ها که زین سفرم آمد
وقت است که می نوشم تا برق زند هوشم
وقت است که برپرم چون بال و پرم آمد
وقت است که درتابم چون صبح درین عالم
وقت است که برغرم چون شیر نرم آمد
بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا
جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۴ - نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند
نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند
وز سوختگان ره گرمی و طلب بیند
گر سجده کنان آید در امن و امان آید
ور بی‌ادبی آرد سیلی و ادب بیند
حکمی که کند یزدان راضی بود و شادان
ور سر کشد از سلطان در حلق کنب بیند
گر درخور عشق آید خرم چو دمشق آید
ور دل ندهد دل را ویران چو حلب بیند
گوید چه سبب باشد آن خرم و این ویران
جان خضری باید تا جان سبب بیند
آمد شعبان عمدا از بهر برات ما
تا روزی و بی‌روزی از بخشش رب بیند
ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد
زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند
آمد قدح روزه بشکست قدح‌ها را
تا منکر این عشرت بی‌باده طرب بیند
سغراق معانی را بر معدهٔ خالی زن
معشوقهٔ خلوت را هم چشم عزب بیند
با غرهٔ دولت گو هم بگذرد این نوبت
چون بگذرد این نوبت هم نوبت تب بیند
نوبت بگذار و رو نوبت زن احمد شو
تا برف وجود تو خورشید عرب بیند
خامش کن و کمتر گو بسیار کسی گوید
کو جاه و هوا جوید تا نام و لقب بیند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۵ - مستان می ما را هم ساقی ما باید
مستان می ما را هم ساقی ما باید
با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گه
والله که کلاه از شه بستاند و برباید
پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم
تا شینم و می‌میرم کین چرخ چه می‌زاید
فرمای تو ساقی را آن شادی باقی را
تا باد نپیماید تا باده بپیماید
صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرم
نی غم خورد از ماتم نی دست بیالاید
چون شمع بسوزاند پروانهٔ مسکین را
چون جعد براندازد چون چهره بیاراید
پروانه چو بی‌جان شد جانیش دهد تشنه
وان جان چو آتش را زان رطل بفرماید
رطلی ز می باقی کز غایت راواقی
هر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید
ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزی
چندان که بیفزایی این باده بیفزاید
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۶ - گر چه نه به دریاییم دانه‌ی گهریم آخر
گر چه نه به دریاییم دانه‌ی گهریم آخر
ور چه نه به میدانیم در کر و فریم آخر
گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه
از دادن و نادادن بس بی‌خبریم آخر
ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی
گر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر
ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ما
باری ز شما خامان ما مست تریم آخر
لولی که زرش نبود مال پدرش نبود
دزدی نکند گوید پس ما چه خوریم آخر؟
ما لولی و شنگولی بی‌مکسب و مشغولی
جز مال مسلمانان مال که بریم آخر؟
زنبیل اگر بردیم خرماش درآگندیم
وز نیل اگر خوردیم هم نیشکریم آخر
گر شحنه بگیردمان آرد به چه و زندان
بر چاه زنخدانش آبی بچریم آخر
چاهش خوش و زندانش وان ساقی و مستانش
وان گفتن بی‌سیمان که سیم بریم آخر
می‌گوید جان با تن کی تن خمش و تن زن
لب بند و بصر بگشا صاحب نظریم آخر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۷ - یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر
یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر
در قلعه بی‌خویشی بگریز هلا زوتر
تا کی ز شب زنگی بر عقل بود تنگی؟
شاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر
گاو سیه شب را قربان سحر کردند
موذن پی این گوید کالله هو الاکبر
آورد برون گردون از زیر لگن شمعی
کز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر
خورشید گر از اول بیمارصفت باشد
هم از دل خود گردد در هر نفسی خوش تر
ای چشم که پردردی در سایه او بنشین
زنهار در این حالت در چهره او بنگر
آن واعظ روشن دل کو ذره به رقص آرد
بس نور که بفشاند او از سر این منبر
شاباش زهی نوری بر کوری هر کوری
کو روی نپوشاند زان پس که بر آرد سر
شمس الحق تبریزی در آینه صافت
گر غیر خدا بینم باشم بتر از کافر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۸ - ذاتت عسل است ای جان گفتت عسلی دیگر
ذاتت عسل است ای جان گفتت عسلی دیگر
ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر
از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان
وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر
مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا
مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر
با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد؟
ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر
هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود
در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر
ابلیس ز لطف تو اومید نمی‌برد
هر دم ز تو می‌تابد در وی عملی دیگر
فرعون ز فرعونی آمنت بجان گفته
بر خرقه جان دیده ز ایمان تگلی دیگر
خورشید وصال تو روزی به حمل آید
در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر
اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان
این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر
بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری
در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر
تا چند غزل‌ها را در صورت و حرف آری
بی صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۹ - جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر
جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر
من نیک سبک گشتم آن رطل گران زوتر
از باده بسی ساغر فربه کن هر لاغر
هر چند سبک دستی ای دست ازان زوتر
ای بر در و بام تو از لذت جام تو
جان‌ها به صبوح آیند من از همگان زوتر
سودای تو می‌آرد زان می که نه قی آرد
از سینه به چشم آید از نور عیان زوتر