تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - تا در خم آن گیسو چین و شکن افتاده
تا در خم آن گیسو چین و شکن افتاده
بس بند و گره ز آن چین در کار من افتاده
در مسلک آزادی ما را نبود هادی
جز آنکه در این وادی خونین کفن افتاده
شادم که در این عالم از حرص بنی آدم
مسکین و غنی با هم اندر محن افتاده
زین شعله که پیدا نیست آنکس که نسوزد کیست
این شور قیامت چیست در مرد و زن افتاده
در عالم مسکینی جان داده بشیرینی
هر کشته که می بینی چون کوهکن افتاده
از وادی عشق ای دل جان برده کسی مشکل؟
زیرا که به هر منزل سرها ز تن افتاده
با ذوق سخنرانی گر نامه ما خوانی
در جای سخن دانی در از دهن افتاده
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - بی پرده برآمد مهر زین پرده مینائی
بی پرده برآمد مهر زین پرده مینائی
از پرده تو ای مه روی، بیرون ز چه میائی
بر یاد شهید عشق، جامی زن و کامی جو
گر ساده در آغوشی، ور باده به مینائی
ای دل به سر زلفش، دستی زده ای زین روی
هم رشته به بازوئی، هم سلسله در پائی
پیش نظر عاقل، چیزی نبود خوشتر
از مسلک مجنونی، وز شیوه شیدائی
فردای قیامت را، در چشم نمی آرد
دیده است چو من مجنون، هر کس شب تنهائی
با فقر و فنا خو کن، زین عالم دون بگذر
بنگر چه شد اسکندر، با آن همه دارائی
چون فرخی بیدل، کی شد به سخن مشهور
بلبل بنوا خوانی، طوطی بشکر خوائی
فرخی یزدی : دیگر سروده‌ها
شماره ۲۱ - پرد ز افق بر چرخ فواره خون هر روز
پرد ز افق بر چرخ فواره خون هر روز
تا غوطه زند خورشید از خون خیابانی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۷۰ - از زلف خودم بویی بر دست صبا بفرست
از زلف خودم بویی بر دست صبا بفرست
کشتی به جفا ما را بویی ز وفا بفرست
چون روز و شبم ساکن در کوی غمت جانا
از کوی وصال خود هم بخش گدا بفرست
جانا چو زکات حسن بر مستحقست واجب
من مستحقم باری بی روی و ریا بفرست
گفتم به وصال خود دریاب دمی ما را
گفتا که جهان و جان زودم به نوا بفرست
رنجور غم عشقم هستی تو طبیب دل
در درد گرفتارم دریاب و دوا بفرست
چون خیل خیال تو آورد شبیخونی
بردند به یغما جان از وصل صفا بفرست
گفتا به جهان ما را سودای کسی در سر
چون نیست برو عاشق از دور دعا بفرست
گفتم اگرم باشد رخصت که دهم جان را
در پای تو گفتا نه بنشین تو ثنا بفرست
ای دل هوس وصلش داری نشود ممکن
مرغ دل سرگردان از روی هوا بفرست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۹۶ - ای مردمک دیده تا کی کنی این بیداد
ای مردمک دیده تا کی کنی این بیداد
خون جگرم ریزی از دیده که شرمت باد
هجران تو جانم را آورد به لب باری
وز دولت وصل تو یک لحظه نگشتم شاد
شیرین لب تو هرگز کی داد شبی کامم
وز حسرت روی تو جان داد چنین فرهاد
آن روز که می بستی بر عهد و وفا بندی
با من خردم می گفت عهدیست نه بر بنیاد
دادم بده از وصلت ای دوست شبی آخر
ورنی بر دادارم از جور تو خواهم داد
دریاب دل ما را ورنه دو جهان باری
از دست جفای تو بر باد نخواهم داد
هستت دل چون پولاد رحمی نبود در وی
تا چند زنم آخر فریاد ز تو فریاد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۱۹ - تا چند کنم جانا از دست غمت فریاد
تا چند کنم جانا از دست غمت فریاد
زین بیش نمی آرم من طاقت این بیداد
من با غم هجرانت تا کی گذرانم روز
شاید که کنی یک شب از وصل خودم دلشاد
دیدم قد رعنایت گشتم ز میان جان
من بنده آن قامت هستی تو چو سرو آزاد
بخرام میان باغ تا قامت تو بیند
افتد ز قدم در دم هم طوبی و هم شمشاد
درآتش هجرانت ای دوست خبر داری
کاین خانه ی صبر من برکند غم از بنیاد
حال دل مسکینم آخر که تواند گفت
ای نور دو چشم من در گوش تو غیر از باد
فریاد جهان سوزم افتاده به کوه و دشت
تا سوز غم عشقت در هر دو جهان افتاد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۲۹ - این باغ جهان بنگر تا باز چه بار آرد
این باغ جهان بنگر تا باز چه بار آرد
تا بخت که را دیگر زین جمله به کار آرد
تا باز که می نوشد از جان شب هستی
تا باز که را صبحی در رنج خمار آرد
تا پای که اندازد در دام بلا دوران
تا دست که را دیگر در نقش و نگار آرد
تا نغمه ی داودی در گوش که اندازد
تا جان که را دیگر در ناله ی زار آرد
تا چند عزیزان را در خاک نشاند باز
تا چند ضعیفان را دیگر به شمار آرد
تا باغ امید که از لاله به بار آید
تا گلبن بخت که یکسر همه خار آرد
از تخت بقا تا چند کس را فکند در چَهْ
تا اختر بخت که دیگر به گداز آرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۰۶ - ای دیده ی نم دیده بی روی تو خون ریزد
ای دیده ی نم دیده بی روی تو خون ریزد
طوفان ز غم عشقت هر لحظه برانگیزد
هر باد که برخیزد در صبحدم از کویش
مهر رخ آن مه را با خاک من آمیزد
هر حلقه که بگشایی از زلف پریشانت
بینی تو بسی دلها کز حلقه درآویزد
با لطف گل سوری در گلشن جان افروز
چون روی تو را بیند در حال فرو ریزد
طالع نکند یاری کاو در بر ما آید
بیچاره دل حیران با بخت چه بستیزد
چون نقد دل خود را در خاک درت گم کرد
خاک سر هر کویی از بهر چه می بیزد
در کوی وفاداری شد جان جهان ساکن
گر سر برود او را از کوی تو نگریزد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۰۷ - آن غمزه فتّانت از خواب چو برخیزد
آن غمزه فتّانت از خواب چو برخیزد
دانم که ز هر گوشه صد فتنه برانگیزد
بر خاک درش دایم چون معتکفیم از جان
آخر ز چه رو جانان خون دل ما ریزد
بر خاک من مسکین چون درگذری ای دوست
گردیم چو برخیزد در دامنش آویزد
جان گم شده از دستم بر خاک سر کویش
دل خاک سر هر کو بی فایده می بیزد
چون نیست تو را میلی با غم زدگان چتوان
بیچاره دل محزون با بخت چه بستیزد
آن سلسله ی مشکین بر پای دل ما نه
کز زلف چو زنجیرت دیوانه نپرهیزد
آن کس که غم عشقت از جان و جهان جوید
از تیغ نیندیشد وز تیر نه بگریزد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۷ - خوش باشد ار آن دلبر جانانه ی ما باشد
خوش باشد ار آن دلبر جانانه ی ما باشد
در بحر غم عشقش دردانه ما باشد
بر رغم بداندیشان آخر چه شود کز لطف
آن جان جهان یک شب در خانه ما باشد
شادی نبود ما را جز با شب وصل تو
گویی که غم عشقش همخانه ما باشد
بیگانه شدم از خویش تا با تو شدم پیوند
زآن رو که بجز عشقت بیگانه ما باشد
شاید که ز جور تو ای نور دو چشم ما
اندر سر هر کویی افسانه ی ما باشد
ای باد صبا مویی بگشای بیاور تا
تاری ز سر زلفش در شانه ما باشد
گر هر دو جهان بخشند ما را به نظر ناید
ای دوست سر کویت کاشانه ما باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸۹ - هر دل که نه پردردست آن دل به چه کار آید
هر دل که نه پردردست آن دل به چه کار آید
وآنکس که نشد عاشق خود چون به شمار آید
مسکین دل تنگ من مشکن به ستم یارا
زنهار نگه دارش روزیت به کار آید
روزی اگر از دستم آید که به پاش افتم
یارب چه شبی باشد آن شب که نگار آید
گفتم به دل محزون خونست تو را روزی
زنهار تحمّل کن جوری که ز یار آید
نومید مشو ای دل شاید که نشاید بود
کاین اختر بخت من روزی به گذار آید
گفتم تو جهان داری گفتا به ولا ولله
آخر تو بپرس از وی از ماش چه عار آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴۰ - بر ما گذر ار آرد در دیده کنم جایش
بر ما گذر ار آرد در دیده کنم جایش
جان در تن ما آید از قد دلارایش
ایثار قدوم او جز جان چه بود ما را
تا همچو درم ریزم بر قامت و بالایش
جانانم اگر روزی در باغ گذار آرد
صد سرو خجل گردد از قد دلارایش
گل گر رخ او بیند در دست فرو ریزد
سرو ار قد او بیند پیچیده شود پایش
جستم گل خوش بویی در باغ مرا گفتند
گل در عرق شرمست از عارض زیبایش
گفتم به چمن سروی چون قامت او باشد
گفتا نبود در باغ یک سرو به همتایش
جانست مرا لعلش در ما چه زنی آتش
با دست سر زلفش زنهار مپیمایش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۸۳ - من با خط و خال او تا آنکه ببستم دل
من با خط و خال او تا آنکه ببستم دل
آن دلبر هر جایی چون زلف شکستم دل
برخاست به جور ما آن چشم سیه سرخوش
در زلف سیه کارش فی الحال ببستم دل
از خوردن غم جانا آمد به دهانم جان
بنوازم ازین باز آر تا چند به دستم دل
جان برخی روی او کردیم و به خار هجر
آن یار جفاپیشه آخر به چه خستم دل
من نیستی خود را در عشق تو می دانم
از غصّه نمی دانم ای دوست که هستم دل
جستم شب وصلش را لیکن نشدم روزی
یک لحظه وصال او از دست نجستم دل
گفتم بدهم دل را بر کار جهان باری
وآن شوخ به یک شیوه بربود ز دستم دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۱۵ - از درد منال ای دل چون نیست تو را درمان
از درد منال ای دل چون نیست تو را درمان
هر درد بود در دل درد تو بود بر جان
هستی تو طبیب دل با کس نتوانم گفت
تو جانی و جان از دل چون درد کند پنهان
یا چاره دردم کن از وصل شبی جانا
یا دست به خونم کن و ز درد مرا برهان
هر چند بود مشکل دردی که دوایش نیست
این درد من مسکین پیش تو بود آسان
سامان نبود ما را از مایه سودایی
آن سر که در او سود است خود چون بودش سامان
آمد ز صبا بویی از گلشن جان باری
چون جنّت فردوس است امروز سرابستان
بسیار مخور غصّه چون عمر نمی ماند
داد طرب و شادی ای دل ز جهان بستان
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۴۲ - ای دیده نمی شاید بی دوست جهان دیدن
ای دیده نمی شاید بی دوست جهان دیدن
بی روی دلارایش عالم نتوان دیدن
بازآی که بازآید در دیده مرا نوری
چون روی ترا بینم در صورت جان دیدن
هم دیده شود روشن هم روح بیفزاید
در سرو نظر کردن در آب روان دیدن
تا کی به کنار آید آن سرو گل اندامم
در عشق بسی گنجد خود را به میان دیدن
هرکس که به دریا زد روزی قدمی داند
کاو را نبود ممکن از سود و زیان دیدن
در باغ چه خوش باشد صبحی و نوای چنگ
از گل چمنی رنگین با سرو چمان دیدن
گفتم مرو از پیشم چون عمر و دمی بنشین
زان رو که نمی شاید مرگی به عیان دیدن
گفتم بود آن روزی کاو را بتوانم دید
گفتا به رخ خورشید از دور توان دیدن
چون برگذری روزی گر رستم دستانت
بیند بتواند باز در دست عنان دیدن
ای دل به چه در بندی در عالم جانبازان
طیران هوا می کن در بند جهان دیدن
در کوی وفاداری تن در ده و دم درکش
زنهار مگردان روی از تیر و سنان دیدن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۹۰ - بگشای در رحمت بر روی من مسکین
بگشای در رحمت بر روی من مسکین
بردار ز لطف خود غم را ز دل غمگین
غمگین دل بیچاره بی کس شد و سرگردان
تا چند چنین باشی سرگشته دمی بنشین
بنشین ز هوس تا کی در گرد جهان گردی
فارغ شو ازین معنی وین عرصه دمی برچین
بر چین سر زلفش پر چین شده این دلها
چون بلبل شوریده بر روی گل رنگین
رنگین چو گل رویش نشکفت به بستانها
چون صورت زیبایش هرگز نبود در چین
در چین شده ابرویش با ما ز چه رو باشد
از روی خطا چشمش افتاده به ما چندین
چندین چه کنی یارا این جور و جفا بر ما
تا چند توان کردن این اسب جفا را زین
در زین قدش چندین ای شاه جهان آرای
رخ بر رخ جانم نه من با تو ندارم کین
کین از چه سبب داری با این دل شوریده
پیوسته مرا داری سرگشته تو چون فرزین
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۹۶ - ای دل به سر کویش رو گر هوسی داری
ای دل به سر کویش رو گر هوسی داری
جان در قدمش انداز گر خود نفسی داری
یا کام دلم از لب یک لحظه بده جانا
یا جان بستان از من تو بنده بسی داری
در پای شهید عشق چون کشته شوم آخر
دریاب دل ما را گر دست رسی داری
من بلبل بستانم محزون نه روا باشد
پر بسته مرا تا کی اندر قفسی داری
حرفی ز فراق تو کردیم بیان دانی
ای نور دو چشمم گر در خانه کسی داری
ای خاطر تو گوهر دریای محیطی تو
در گرد جهان می گرد باری ز خسی داری
خال لب شیرینت دانی به چه می ماند
گویی شکرستان را شحنه مگسی داری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۱۵ - بس دولت فیروزست در پای تو سربازی
بس دولت فیروزست در پای تو سربازی
گر دست دهد ما را به زین نبود بازی
گر کشته شوم جانا بر خاک درت شاید
باشد به غلط روزی بر ما نظر اندازی
قلب من دلداده نقد سر کویت شد
در بوته ی هجرانش زنهار که مگدازی
هجران تو چون کوهست بیچاره منم چون کاه
ای کاه تو با کوهی تا چند کنی بازی
گفتم که هوای تو گیرم خردم می گفت
گنجشک کجا داند صید چو تو شهبازی
ای باد صبا رازی از من بر جانان بر
بشتاب ز روی لطف چون محرم این رازی
ای دوست بگو تا کی در خاک کشی دل را
تا چند سمند غم بر جان جهان تازی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۵۵ - تا چند مرا جانا از غمزه برنجانی
تا چند مرا جانا از غمزه برنجانی
حسن خود و عشق ما گویا که نمی دانی
از غمزه کافرکیش دل برد و به جانم زد
از تیر جفا زخمی اینست مسلمانی
دل دادم و بد کردم بنگر به رخ زردم
وآنگاه بسی خوردم از کرده پشیمانی
چون زلف دل آویزت هستیم پریشان حال
تا چند کشم آخر زین نوع پریشانی
دانی که بجز کویت من قبله نمی دانم
لیکن تو به از من بس داری و تو می دانی
دردی ز فراق تو دارم به دل غمگین
گویند طبیبانم ای دوست تو درمانی
جانی تو جدا از تن گویند عزیزانم
بیچاره جهان بشنو تو زنده بی جانی
با خیل خیال تو هر شب به فغان گویم
ای نور دو چشم من آخر به که می مانی
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۷ - دارم نظری با گل کو روی ترا ماند
دارم نظری با گل کو روی ترا ماند
با ماه نوم عشقی است کابروی ترا ماند
مهریست بخورشیدم کو همچو رخت باشد
آشفته ام از سنبل کو موی ترا ماند
بالاله از آنم خوش کو رنگ تو یادآرد
از نکهت گل مستم کو بوی ترا ماند
بر نرگس این گلشن زان رو نگرانم من
کو چشم سیه مست جادوی ترا ماند
با سر و روانم یار پیوسته در این گلزار
کو قامت رعنا و دلجوی ترا ماند
گشتی بطبیب خویش چون گرم عتاب خشم
در آتش از آن سوزد کو خوی ترا ماند