تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۸۳ - ای دل ار یار منی با دگران کارت چیست
ای دل ار یار منی با دگران کارت چیست
مرو از خانه برون کوچه وبازارت چیست
همنشینی به سر زلف بتان تا کی وچند
به پریشانی خود این همه اصرارت چیست
جا چو اندر خم آن طره مشکین داری
وصف چین و ختن وتبت وتاتارت چیست
عشق آن دلبر ترسا اگرت نیست به سر
سوی بتخانه روی بهر چه زنارت چیست
چون بهزخم من از احسان نگذاری مرهم
نمک ازبهر چه می پاشی وآزارت چیست
می نهی بر سر دوشم غمی از نوهر دم
بس گران آمده بارم ز توسربارت چیست
دردها داری وپوشیده ز من می داری
ور نه شب تا به سحر یا رب هموارت چیست
زعفران را نه مگر خاصیت خنده بود
چو به چهرم نگری گریه بسیارت چیست
اگر از وصل رخ دوست بلند اقبالی
می کنی ناله چرا شکوه ز دلدارت چیست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۸۶ - روزگاری است که هیچم خبری از دل نیست
روزگاری است که هیچم خبری از دل نیست
به کسی کار دل اینگونه چو من مشکل نیست
باشد از حال من آنغرقه به دریا آگه
که امیدی دگر اندر دلش از ساحل نیست
گفتم ای دوست کیم وصل میسر گردد
گفت آن لحظه که جانهم به میان حائل نیست
گفتم از عشق تو دادم سر وجان و دل ودین
گفت آسوده نشین رنج تو بی حاصل نیست
به فدای سر دلبر دل ودین لایق نه
به نثار ره جانان سرو جان قابل نیست
خلق گویند که درعشق تو من مجنونم
خود بر آنم که به عهد تو کسی عاقل نیست
گر چه در مجمع عشاق بلند اقبالم
لیک چون من کسی از عشق پریشان دل نیست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۸۸ - عاشق روی تو صاحب نظری نیست که نیست
عاشق روی تو صاحب نظری نیست که نیست
خاک درگاه توکحل بصری نیست که نیست
نه همی جلوه کند حسن تو در دیده من
جلوه گر حسن تو درخشک وتری نیست که نیست
نه من دل شده تنها ز غمت خون جگرم
خون ز عشق رخت اندر جگری نیست که نیست
نه همی من به رهت خاک نشین هستم وبس
صد چومن خسته به هر رهگذری نیست که نیست
دل آشفته رنجور من از زلف ورخت
شام در آه و فغان تا سحری نیست که نیست
خود ندانم ملکی یا پری و حور ولی
هستم آگه که غلامت بشری نیست که نیست
کاروان مشک ز چین از چه به شیراز آرد
درخم طره تومشک تری نیست که نیست
گاهی از حال من خون شده دل گیر سراغ
ناگه آگه شوی از من اثری نیست که نیست
با رقیبان منشین باده مخور بوسه مده
که برما ز تودایم خبری نیست که نیست
پیش تو بی هنر و پست بلند اقبال است
ورنه اورا به حقیقت هنری نیست که نیست
پادشه کرده مگر طبع مرا مخزن خود
که در او هر چه بخوانی گهر نیست که نیست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۹۲ - چنگم از زلف به دل آن بت دلبر زد ورفت
چنگم از زلف به دل آن بت دلبر زد ورفت
بود شهبازی وخود رابه کبوتر زد و رفت
آن مه چارده آیا ز کجا کردطلوع
که ز رخ طعنه به خورشیدمنور زد ورفت
که بدآن ترک وچه کین داشت که ناگه ز کمین
جست و برخسته دلم ازمژه خنجر زد ورفت
این همان کافر خونخوار بود کز ابرو
به دل پیر و جوان تیغ مکرر زد ورفت
به برم آمد و بنشست ومیش دادم وخورد
مست گردید ومرا سنگ به ساغر زد و رفت
گفتم ای مه بنشین باده بنوش از سر ناز
دست بر زلف وهمی پای به عنبر زد و رفت
آب برد از شکر و ریخت به روز شکر آب
از شکر خنده ز بس طعنه به شکر زد ورفت
گر نبرده است لب او زشکر شیرینی
مگس از پیش شکر پس ز چه بر سر زد و رفت
رفت تا از برم آن قوت روان قوت جان
مرغ روح از قفس تنگ تنم پر زد ورفت
گفتم ای دوست ز عشقت که بلنداقبال است
گفت آن کس که زدست غم من در زد ورفت
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۹۳ - دوشم آن ترک پریچهره به بر آمد ورفت
دوشم آن ترک پریچهره به بر آمد ورفت
تندوآهسته تر از باد سحر آمد ورفت
زیست نمود دمی تاکه ببینم رخ او
چون خیالی که درآید به نظر آمد ورفت
رفت واز رفتنش از دیده خون افشانم
سیل خوناب جگر تا به کمر آمد ورفت
وه که خوب آمد وبد رفت چه خون ها که مرا
از غم دوری رویش به جگر آمد ورفت
وعده می داد که ماند به برم تا به سحر
چه خطا دید که چون راهگذار آمدورفت
بت من همچو قمر بود ولی کلبه من
نه فلک بود که مانند قمر آمد ورفت
گفتم او رابنشین پیش بلند اقبالت
گفت منعمر توام عمر به سر آمدو رفت
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۲۷ - دلبر آن نیستکه رخسار چوماهی دارد
دلبر آن نیستکه رخسار چوماهی دارد
یا به رخسار چومه زلف سیاهی دارد
نیز عاشق نبود هر که بودخونین دل
یا به رخ اشک و ز سوز جگر آهی دارد
صاف وشفاف نه هر دانه که شد باشد در
نیست غواص هر آنکس که شناهی دارد
نتوان گفت که مرد است و یا عالم علم
هر که عمامه به سر یا که کلاهی دارد
می شود پادشه آنکس که بود رای خدای
پادشاهی نکند هرکه سپاهی دارد
دلبر آن است که دل در بر اودارد جای
و او به دل های همه لطفی وراهی دارد
می توان گفت چومن نیز بلنداقبال است
بر در دوست هر آنکس که پناهی دارد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۳۲ - دانی ای مه که زهجرت چه به من می گذرد
دانی ای مه که زهجرت چه به من می گذرد
گذرد آنچه ز دی مه به چمن می گذرد
آنچه بر زیبق و زر می گذرد از آتش
به دلم از غم توسیم بدن می گذرد
به یمن گر گذر آری ز عقیق لب تو
خون حسرت به دل کان یمن می گذرد
گذر آرد به سر زلف تو چون باد صبا
می ندانی که چه بر مشک ختن می گذرد
باغبان قد توگر بیند وبویت شنود
در پیت افتد واز سرو و سمن میگذرد
به کلیسای نصارا اگر آری گذری
از بت وبتکده بالله شمن می گذرد
چشد از شربت لعل تو اگر طفل رضیع
لب به پستان نگذارد ز لبن می گذرد
به زیارت گذری گر به سر اهل قبور
از پیت مرده همی پاره کفن می گذرد
شکر وشهد ویا شعر بلند اقبال است
وصف لعل توچواو را به دهن می گذرد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۴۰ - رخنه ها از مژه آن ترک در ایمانم کرد
رخنه ها از مژه آن ترک در ایمانم کرد
چه بگویم که چه کاری به دل و جانم کرد
عزم کرده است همانا که کندتعمیرم
ورنه از ریشه سبب چیست که ویرانم کرد
نه من از گردش ایام پریشان شده ام
که پریشانی زلف تو پریشانم کرد
یوسف از دست تومیکرد شکایت که مرا
گاه در چاه و گهی خسته زندانم کرد
هستم ازعشق تو سرباز ولی همت عشق
یاور حال دل من شد وسلطانم کرد
بهجهان نام ونشان هیچ نبود از من زار
التفات تو چنین میر جهانبانم کرد
گفتی ازچیست چنین شهره بلنداقبال است
عشق روی تو چنین شهره دورانم کرد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۴۹ - زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد
زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد
که مشوش بود آنکس که درآتش باشد
بر دلم نقش گرفته است خیال رخ دوست
منزل اوست دلم خواست منقش باشد
شاه شطرنج غم عشق تو تا شد دل من
مات در پیش رخت آمده درکش باشد
مبتلا شد به بلا گر دل ما خوشحالیم
عاشق روی تو باید که بلاکش باشد
چشمت از راست کشد طره ات از چپ به میان
بر سر خته دلم این چه کشاکش باشد
ترسم از اینکه ببرند سر زلف تورا
بسکه در کشور شه رهزن وسرکش باشد
خواستم چاره درد دل خود را ز طبیب
گفت بوس از لب یار و می بی غش باشد
خویش راخودکشم و خوشدلم از کشتن خویش
دلت از قتل بلنداقبال ار خوش باشد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۵۳ - قدم از ابرویت آخر چو کمان خواهدشد
قدم از ابرویت آخر چو کمان خواهدشد
در ازل هرچه مقدر شده آن خواهد شد
به سر کوی خود ای دوست مرا راهی ده
که هر آنکس رسد آنجا به امان خواهد شد
کشی ار شانه به گیسو به ره باد صبا
خاک شیراز همه عنبر وبان خواهد شد
از دولب قیمت یک بوسه کنی گر صدجان
برتو زاین داد وستد باز زیان خواهد شد
گر دهی گوش که تا با توبگویم غم دل
برتن من سر هر موی زبان خواهد شد
دلم ازعشق تو پر درد وبه من گفت طبیب
که دوائی بخور ار نه خفقان خواهدشد
رخم از درد تو شد زرد و مرا گفت که زود
روعلاجی بکن ار نه یرقان خواهد شد
چشمم از بس به رخم ریخت همی خون دلم
راز پنهان من زار عیان خواهدشد
ساقیا می بخور امروز ومخور غم که کسی
با خبر نیست ز فردا که چه سان خواهدشد
باده گر این بود ومستی اگر این که مراست
شیخ هم بین که به میخانه روان خواهد شد
چون من از عشق هر آنکس که بلنداقبال است
چوبه پیری برسد باز جوان خواهد شد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۶۲ - به وطن یار سفرکرده ما خوب آمد
به وطن یار سفرکرده ما خوب آمد
یوسفی بودکه اندر بر یعقوب آمد
عاشقان درطرب آئید که معشوق رسید
طالبان در طلب آئید که مطلوب آمد
بس که دل بر سر دل ریخت همی در قدمش
در سرگشته ما سخت لگدکوب آمد
هجر تونوح صفت کرد به پا طوفانی
دل ما بود که درصبر چو ایوب آمد
سرو را با قد تو می نتوان نسبت داد
سیم ساقی چو تو و ساق وی از چوب آمد
می توان خواند ز شاهان بلند اقبالش
هر که درخیل گدایان تومحسوب آمد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۶۶ - ساقیا خیز وده از باده به من جامی چند
ساقیا خیز وده از باده به من جامی چند
کن مرا هست وز خود بی خبر ایامی چند
زاهدان منع من از عشق رخ دوست کنند
من دل سوخته در آتشم ازخامی چند
به من دلشده ای پادشه کشورحسن
بده از لعل شکر بار خود انعامی چند
دلم از ریدن چشم ولبت آرام گرفت
همچواطفال که از شکر وبادامی چنند
مرحمت کن لب شیرین به تبسم بگشای
سخنی گوهمه گر هست به دشنامی چند
مرغ دل رفت پی دانه خال لب تو
ناگه افتاد ز گیسوی تودر دامی چند
می توان گفت نکوبخت و بلنداقبال است
در ره عشق هر آنکس که زند گامی چند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۶۷ - ساقیا کن کرم از باده به من جامی چند
ساقیا کن کرم از باده به من جامی چند
تا به مستی گذردعمر من ایامی چند
ناصحان منع کنندم که مده دل به کسی
چه بگویم من دلسوخته با خامی چند
به سؤالم لب شیرین به تبسم بگشای
گوجوابی همه گرهست به دشنامی چند
مرغ دل رفت پی دانه خال رخ تو
شد گرفتار به گیسوی تو در دامی چند
هر طرف دلبری افتاده پی صید دلم
چه کند یک دل مجروح ودلارامی چند
به نثار قدمش جان ودلم آریم نه سیم
گر نسیم سحر آرد ز تو پیغامی چند
گفتم ازدولت و حشمت که بلند اقبال است
گفت هر کس به ره عشق زندگامی چند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۷۰ - ترک من مست چوشد طرف کله بر شکند
ترک من مست چوشد طرف کله بر شکند
ساقیا کن حذر آن وقت که ساغر شکند
ساتکین وقدح وبلبله وشیشه وجام
همه را بر سر هم ریزد ویکسر شکند
دلبران دل شکنندآن بت کافر گه دل
گاه پهلو وگهی سینه وگه سر شکند
چنگ در زلف خودازخشم زند از پی جنگ
رونق از مشک برد قیمت عنبر شکند
خنجر از قهر کشد بر در و دیوار زند
بارها کشته چنان کرده که خنجر شکند
همه بر پای وی افتید که این هم سر ما
بر سر مطرب اگر بربط ومزمر شکند
به بلنداقبال آن شوخ شکر لب آموخت
که ز شیرین سخنی رونق شکر شکند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۸۵ - اگر از نقطه موهوم نشان خواهدبود
اگر از نقطه موهوم نشان خواهدبود
به گمانم رسد آن تنگ دهان خواهدبود
رفت دل در بر دلدار و شداسوده زغم
آری آن کو رسد آنجا به امان خواهد بود
تاکند سرو قدی جا به کنارم شب وروز
دامنم جوی و در او اشک روان خواهد بود
باغبان زود به رویم درگلشن بگشا
که چو بر هم بزنی مژه خزان خواهدبود
بوئی آرد ز سر زلف توگر بادصبا
به نثار رهش از ما دل وجان خواهدبود
سوزداز پرتو رخسار تو دل در بر من
حال دل ریش رخت ماه وکتان خواهد بود
گر نوازی بنواز ار بگدازی بگداز
کانچه میل تو بودمیل من آن خواهد بود
تو به من عهد ببستی و شکستی لیکن
عهدمن با توهمان است و همان خواهدبود
شب شعبان چوخوری باده چنان خور که به صبح
همه گویند که عید رمضان خواهد بود
از چه باشد حسدت ای که به فردا جسدت
خاک زیر لگد کوزه گران خواهد بود
یار درپرده واز دیده نهان است ولی
چشم بینا اگرت هست عیان خواهد بود
بخت بیدار اگر یار بلنداقبال است
هجر دلدار نصیب دگران خواهدبود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۸۷ - من پی دلبر واو را بر دل منزل بود
من پی دلبر واو را بر دل منزل بود
دل بیهوش مرا بین چه عجب غافل بود
تحفه ای از دل وجان در برجانان بردم
لیک مقبول نیفتاد که ناقابل بود
«شربتی از لب لعلش نچشیدیم آخر»
کوشش ما ودل ما همه بیحاصل بود
آخر اندر خم زلف توبه زنجیر افتاد
دل که دیوانه شد از عشق رخت عاقل بود
بی گنه طره طرار تواندر بند است
ترک مستت دل مسکین مرا قاتل بود
دل به دل دارد اگر راه چرا پس دل من
مایل مهر ودل تو به جفا مایل بود
زاهد شهر که می داد ز می توبه به ما
کار او بود ریا وعلمش باطل بود
دوش دیدیم به میخانه به پای خم می
مست افتاده چه لایشعر ولایعقل بود
می شدم شهره عالم به بلنداقبالی
التفات تو به حال دلم ار شامل بود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۹۲ - روشنی کف موسی همه ازروی تو بود
روشنی کف موسی همه ازروی تو بود
تیرگی دل فرعون هم ازموی تو بود
دم عیسی که از او عظم رمیم احیا شد
رمزی از معجزه لعل سخنگوی تو بود
از بهشت آن همه تعریف که زاهد می کرد
چو رسیدیم همه وصف سر کوی تو شد
آن همه وصف که از کوثر وطوبی می گفت
چون بدیدیم لب وقامت دلجوی توبود
آن هلالی که عیان گشت و شدانگشت نما
قد خمیده چوکمان از خم گیسوی تو بود
ره نبردیم به سوی توزهر سوگر چه
شاهراهی به دوراهی همه را سوی توبود
کوه را کس نتواندکند ازجا دل من
که زجا کنده شد از قوت بازوی تو بود
این پریشانی حال دلم امروزی نیست
کز ازل بود پریشان وز گیسوی تو بود
نام کردند از آن روی بلند اقبالم
که چوزلفت سر من دوش به زانوی تو بود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۹۳ - دلم از موی توآشفته چنان است که بود
دلم از موی توآشفته چنان است که بود
عشق روی توهمان آفت جان است که بود
گر سراغ از دل گم گشته من میجوئی
همچنان گمشده بی نام ونشان است که بود
از قدخم شده ام گر خبری می خواهی
ز ابروان توهمان طور کمان است که بود
وگر ازچشم من وگریه اومی پرسی
همچنان رودی از این چشمه روان است که بود
گر توآن عهد که بستی بشکستی چودلم
عهد من با تودرست است و همان است که بود
عجب از آه دل ما که ندارد اثری
زآنکه میل دل دلدار بر آن است که بود
خر چوشد خسته و وامانده سبکبار شود
همچنان بار من خسته گران است که بود
می کشد زحمت بیهوده طبیبم به علاج
که مرا درد همان دردنهان است که بود
منگر بر دل زارم که بلند اقبال است
این همان خون جگر پست نوان است که بود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۱۶ - در دلم از تو پریچهره شکی می آید
در دلم از تو پریچهره شکی می آید
که پری می گذرد یا ملکی می آید
اشک من سیم شد وچهره مرا زر گردید
زآنکه زلفت به نظر چون محکی می آید
شکرین لعل توقنداست ز شیرینی لیک
بر دل خسته من چون نمکی می آید
مشتری طلعت وخورشید لقازهره جبین
به نظرماه رخ من فلکی می آید
وه که نازک بدنش بسکه بود نرم ولطیف
پرنیان در بر او چوقدکی می آید
احولانند دو بین خلق بلنداقبال است
که به چشمش همه آفاق یکی می آید
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۱۹ - پیش شیرین لب او وصف ز شکر نکنید
پیش شیرین لب او وصف ز شکر نکنید
وصف شکر به بر قند مکرر نکنید
دسترس هست اگر بر سر گیسوی نگار
هوس مشک تر وخواهش عنبر نکنید
رخ دلدار من ازحسن نداردهمتا
دیگر اورا به خدا بیهده زیور نکنید
تا دراوجلوه کند روی دلارای نگار
دل چون آینه را هیچ مکدر نکنید
دل که خلوتگه عیش است به دیوار ودرش
به جز از نقش رخ دوست مصورنکنید
ندهد یار سما را به بر خویش قرار
تاکه اشک ورخ خود را زر وگوهر نکنید
بردر دوست نشینید ونماییدطلب
طلب حاجت خود از در دیگر نکنید
دلبر آن است که دایم بردل دارد جای
نام هر کس که ره دل زده دلبر نکنید
با ملائک به فلک زهره شنیدم می گفت
به جز اشعار بلنداقبال از بر نکنید