تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶ - کاش بیرون فتد از سینه دل زار مرا
کاش بیرون فتد از سینه دل زار مرا
کشت نالیدن این مرغ گرفتار مرا
بی‌بقا شادی وصل تو و دانم که ز پی
آرد این خنده کم گریه بسیار مرا
چه شد ار داد به‌صدرنگ گل آن گلبن ناز
که ازو نیست بجز دامن پرخار مرا
منم از رونق جنس هنر آفت زده‌ای
که زد آتش بدکان گرمی بازار مرا
گومبر جانب گلشن قفسم را صیاد
بس بود ناله‌ای از حسرت گلزار مرا
نرود تیرگی از بخت بکوشش گو باد
روز روشن دگر آنرا و شب تار مرا
آنکه آخر بصد افسانه بخوابم میکرد
ساخت از خواب عدم بهر چه بیدار مرا
گو طبیبم نکند چاره مریض عشقم
که دل‌خسته بود خوش تن بیمار مرا
نیست گویائیم از خویش چو طوطی مشتاق
این سخنهاست از آن آینه رخسار مرا
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷ - ما حریف غم و پیمانه کشی پیشه ما
ما حریف غم و پیمانه کشی پیشه ما
دیده ما قدح ما دل ما شیشه ما
چه از آن مه عوض مهر بجز کین طلبم
که جفا پیشه او گشت و وفا پیشه ما
مادر این بادیه آن خار بن تشنه لبیم
که رهین نمی از خاک نشد ریشه ما
مشکل عشق به فکرت نشود طی ورنه
رخنه در سنگ کند ناخن اندیشه ما
چه ضرور است به سنگی رسد از ما زخمی
باش گو سست‌تر از ناخن ما تیشه ما
مستی ما بود از خون دل آن روز مباد
که تنک‌مایه از این باده شود شیشه ما
منع ما چد کنی این همه مشتاق که هست
عشق بازی فن ما باده کشی پیشه ما
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۳ - جان بقید تنم از کوی کسی افتاده است
جان بقید تنم از کوی کسی افتاده است
بلبلی از چمنی در قفسی افتاده است
باید افغان ز جفای تو و افغان کز ضعف
کار ما خسته دلان با نفسی افتاده است
زان بکوی عدمم خوش که جز آن کوی کجاست
که نه آنجا بکسی کار کسی افتاده است
فصل گل شد چه بمرغی گذرد آه که او
بی پروبال بکنج قفسی افتاده است
سوز دم رشگ درین بادیه هرجا بینم
آتشی جسته و در جان خسی افتاده است
محمل ناز که زین‌دشت گذشته است که باز
دل بدنبال صدای جرسی افتاده است
آمدم سوی تو اکنون نکنم چون فریاد
که گذارم بر فیاد رسی افتاده است
هر کسم دید بدنبال نگاهت بیخود
گفت مستی بقفای عسسی افتاده است
نه همین خفته ز بیداد تو در خون مشتاق
کشته تیغ تو در خاک بسی افتاده است
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۰ - آنکه درمان دل خسته عالم با اوست
آنکه درمان دل خسته عالم با اوست
رفت و داغم بجگر ماند که مرهم با اوست
نه بزرگیست به دولت که سلیمان نشود
دیو هرچند که روزی دو سه خاتم با اوست
چون مسیح آنکه کند زنده جهان را بدمی
غیر تیغ تو دگر کیست که این دم با اوست
خواهد ارخون من آن دلبر ترسا بچه ریخت
نیست با کم که دم عیسی مریم با اوست
نبود از داغ جفایش گله‌ام زین داغم
که بداغم نمک افشاند و مرهم با اوست
ز آن سپاهی بچه فریاد که آن نرگس شوخ
کز نگاهی شکند قلب دو عالم با اوست
چه حذر میکند از آتش دوزخ مشتاق
روز محشر اگر این دیده پر نم با اوست
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۹ - تا ژ گل نام و ز گلزار نشان خواهد بود
تا ژ گل نام و ز گلزار نشان خواهد بود
کار مرغان چمن آه و فغان خواهد بود
ناید از پرده برون راز جهانست آن راز
که نهان بود و نهانست و نهان خواهد بود
رمضان میکده را بست در و مفتاحش
هم هلال شب عید رمضان خواهد بود
باده خور عصه جان و غم تن چند خوری
عنقریب است که نه این و نه آن خواهد بود
هست چشم ترم آن چشمه که از خون جگر
تا قیامت ز جفای تو روان خواهد بود
داده‌ام تن بجفایت ولی از جور توام
چه‌قدر تاب و چه مقدار توان خواهد بود
باغبان رنجه مکن خاطر بلبل فرداست
که نه گلبن نه گل از جور خزان خواهد بود
کشت پیرانه سر از جورم و تا روز جزا
در دلم حسرت آن تازه جوان خواهد بود
گفت آوردیم از کین بسر مهر منال
چون ننالم که همانست و همان خواهد بود
تا در آماجگه سینه دلم دارد جای
هدف ناوک آن سخت کمان خواهد بود
نه همین ذکر تو دارد بلب اکنون مشتاق
تا ابد نام تواش ورد زبان خواهد بود
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - دوش در طرف چمن بلبلی افغان میکرد
دوش در طرف چمن بلبلی افغان میکرد
ناله در حلقه مرغان خوش‌الحان میکرد
بود در وصل ندانم ز چه رو می‌نالید
غالبا همچو من اندیشه هجران میکرد
کشتیم را که رهانید تو کل زین بحر
غرق میشد اگر اندیشه طوفان میکرد
سرنوشتش ز ازل بود که در چاه افتد
ورنه یوسف حذر از حیله اخوان میکرد
تشنه زخم خدنگ تو ام ایکاش مرا
در گلو قطره‌ای از چشمه پیکان میکرد
دردمی دردکش میکده را می‌شد صاف
هرچه میگفت گرش پیر مغان آن میکرد
جذبه کعبه بود خاصه مردان خدا
ورنه هر سست قدم قطع بیابان میکرد
بود اگر مست می‌شوق حرم شکوه چرا
کعبه رو از ستم خار مغیلان میکرد
نرسد گل چو بمرغان چمن لشکر دی
کاش می‌آمد و تاراج گلستان میکرد
زیر خط لعل تو میجست مپندار که خضر
در سیاهی طلب چشمه حیوان میکرد
قابل گنج محبت دل مشتاق نبود
ورنه این خانه ز سیل مژه ویران میکرد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - لب شیرین تو شیرین‌تر از آن ساخته‌اند
لب شیرین تو شیرین‌تر از آن ساخته‌اند
که توان گفتنش از شیره جان ساخته‌اند
کرده‌اند از غمت آنان جگرم خون ایگل
که ترا لاله رخ و غنچه دهان ساخته‌اند
نتوانم که کنم قطع نظر از دو لبت
کاین دو را قوت دل و قوت جان ساخته‌اند
اهل دل از دو جهان نام و نشانت طلبند
ورنه با گوشه دل از دو جهان ساخته‌اند
بی‌تو میسوزم و میسازم و هرگز عشاق
نه چنین سوخته‌اند و نه چنان ساخته‌اند
تا در آن بوسه نگنجد دهن تنگ ترا
تنگ تر از دل ما تنگدلان ساخته‌اند
زین چمن چون گل رعناست چه فیضت مشتان
که بهار تو هم آغوش خزان ساخته‌اند
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - نه ز آب و گلت ای نخل جوان ساخته‌اند
نه ز آب و گلت ای نخل جوان ساخته‌اند
که سراپای تو از روح روان ساخته‌اند
بر لب چشمه چشمم به تفرج به نشین
کآب این چشمه برای تو روان ساخته‌اند
من کجا صبر کجا بی‌تو که درد و غم هجر
دل و جانم تهی از تاب و توان ساخته‌اند
پیرم وز این طلبم وصل جوانان کین قوم
داده یک بوسه و صد پیر جوان ساخته‌اند
غمزه‌ات رهزن خلقست چه طفلی که ترا
آفت جان دل پیر و جوان ساخته‌اند
بگذر از کعبه و بتخانه که در وادی عشق
این دو را سنگ ره راهروان ساخته‌اند
من و میخانه که صدمرتبه اهلش مشتاق
گشته‌ام پیر و بجامیم جوان ساخته‌اند
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - در چمن مرغ چمن ناله چو بنیاد کند
در چمن مرغ چمن ناله چو بنیاد کند
کاش از حال اسیران قفس یاد کند
در قفس ناله گرمم که چو برق آتش زد
نتوانست اثر در دل صیاد کند
گو مکن هرگزم او گر نکند یاد مباد
که ز یاد آوری غیر مرا یاد کند
زان بنالیم برت کین اثر ناله ماست
که دلت سخت‌تر از بیضه فولاد کند
آید از کوی توام یاد بگلشن چه عجب
ناله‌ام گر شنود بلبل و فریاد کند
خوبغم گیر که ساز طرب و برگ نشاط
اینقدر نیست جهان را که دلی شاد کند
بخرابی جهان ساخته‌ام کآب و گلشن
اینقدر نیست که ویرانه‌ای آباد کند
حشن و عشقند دو سلطان که بآباد و خراب
این همه دادکند آن همه بیدادکند
عقل با عشق محالست برآید آری
پنجه موم چه با پنجه فولاد کند
خوشتر از ذوق اسیری چه بود کو صیاد
نه دهد آبم و نه دانه نه آزاد کند
نکند میل اگر خاطر خسرو بشکر
بس که روی دل شیرین سوی فرهاد کند
دارم این چشم از آن چشم که گاهی مشتاق
بنگاهی دل غمدیده من شاد کند
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - سازوبرگ طرب از ساغر و مینا نشود
سازوبرگ طرب از ساغر و مینا نشود
شاهدی تا نبود عیش مهیا نشود
بی‌تو از سیل سرشکی که به مژگان دارم
نیست در عهد من آنشهر که صحرا نشود
بسکه از جوش دلم اشگ بخود مینالد
نیست در چشم من آنقطره که دریا نشود
دل روشن رسدش از در و دیوار شکست
صرفه سنگ در آنست که مینا نشود
منکه در خون کشدم ناخن بیمت چون تیغ
به که از رشته کارم گرهی وا نشود
از من گم شده جوئی چه نشان در ره عشق
هرکه گم گشت درین بادیه پیدا نشود
مگذر از خاک در پیر خرابات کجاست
کشد آن کور که این سرمه و بینا نشود
عزم رفتن نکنم هرگز از آنکو مشتاق
که مرا پاس وفا سلسله پا نشود
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - گفتی او راست وفاپیشه بلی گر می‌بود
گفتی او راست وفاپیشه بلی گر می‌بود
اندکی ایدل ازین حال تو بهتر می‌بود
با من اکنون که بمهر است مرا حال این است
وه چه میکردم اگر یار ستمگر می‌بود
گفتی ار چاره هجران‌طلبی باش صبور
چاره صبر است بلی کاش میسر می‌بود
چاره هجر که آنهم نکند می‌کردم
غیر مردن اگرم چاره دیگر می‌بود
میگذشت آه چه بر جان خلایق مشتاق
روز حشر ار به شب هجر برابر می‌بود
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - می دو چشم تو ندانم ز چه پیمانه زدند
می دو چشم تو ندانم ز چه پیمانه زدند
که ره دین و دل عاقل و دیوانه زدند
توئی آنشمع که هر شام ملایک تا صبح
در هوای تو پروبال چو پروانه زدند
کشم از دیر چسان پا که در آن مغبچگان
ره دین و دلم از جلوه مستانه زدند
خسرو ملک جنونم بر من مجنون کیست
کاول این قرعه بنام من دیوانه زدند
سوخت جامی ز می عشقم و پیداست که چیست
حال آنان که از این می دوسه پیمانه زدند
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - گر همین خون مرا یار خورد نوشش باد
گر همین خون مرا یار خورد نوشش باد
ور نه اندیشه بیداد فراموشش باد
شد شب تار اگر روز من از شام خطش
روز روشن شبم از صبح بناگوشش باد
کرده از جلوه بسی پیرهن صبر قبا
جان فدای روش سرو قبا پوشش باد
بر سر این دست که هر شب ز فراقش دارم
شبی امید که تا صبح در آغوشش باد
چه شود مست و کند میل که خونم نو شد
خون من در قدح لعل قدح نوشش باد
گفتمش گوش بافسانه اغیار مده
گوهر پند من امید که در گوشش باد
مدعی کیست که از شهد لبش گیرد کام
نیشها در جگر از حسرت آن نوشش باد
صد سخن نرگس گویاش بمن دارد نیز
سخنی قسمتم از غنچه خاموشش باد
در قدح دوش می از خون دلم کرد و بخورد
سرخوش امشب که الهی ز می دوشش باد
گرچه با من سخن از ناز نگوید مشتاق
طرف حرف لبم با لب خاموشش باد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - از دم باد صبا بوی کسی می‌آید
از دم باد صبا بوی کسی می‌آید
من و فریاد که فریادرسی می‌آید
خیزد از ما چه درین دام که بی‌یاری عشق
کی ز سیمرغ تلاش مگسی می‌آید
کار عشاق تو در عشق همین سوختنست
چه در آتش دگر از مشت خسی می‌آید
نیست در طالع مرغ دل ما آزادی
هر نفس ناله آواز قفسی می‌آید
در رهت بی‌خبر از حال دلم لیک بگوش
ناله زاریم از باز پسی می‌آید
در هوای شکرت به که پرافشان نشویم
کی ترا رحم بحال مگسی می‌آید
خسته عشقم و خواموش نگردم ز فغان
میکنم ناله ز من تا نفسی می‌آید
آورد یاری اشگم چه به کویت گوئی
که به بحر از مدد سیل خسی می‌آید
مخور از بخت سیه غم که ز دور مه و مهر
شب بسی میرود و روز بسی می‌آید
در ره عشق کسی نشنود آواز کسی
گاهی از دور صدای جرسی می‌آید
عشق آن شاهسواریست که بی‌تحریکش
کی درین عرصه بجولان فرسی می‌آید
خوش دلم می‌طپد از شوق همانا مشتاق
پیکی امشب ز سر کوی کسی می‌آید
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - خواهد آورد خط و ترک جفا خواهد کرد
خواهد آورد خط و ترک جفا خواهد کرد
گر کند عمر وفا یار وفا خواهد کرد
خواهد از سرکشی آن گلبن ناز آید باز
رحم بر بلبل بی‌برگ‌ونوا خواهد کرد
خواهد از رشته کارم گره از لطف گشود
چاره عقده‌ام آن عقده‌گشا خواهد کرد
خواهد افتاد در اندیشه ناکامی من
کامهای دلم از لطف روا خواهد کرد
خواهد از رشته هجران شدنم عقده‌گشا
گرهی را که بکارم زده واخواهد کرد
خواهد آمد بسرم همچو قبا وز غیرت
جامه هستی اغیار قبا خواهد کرد
مهربانش بمن خسته خدا خواهد ساخت
گر ترحم نکند یار خدا خواهد کرد
ثمری گر ندهد آه فغان خواهد داد
اثری گر نکند ناله دعا خواهد کرد
خواهد از جاذبه عشق بمن مایل شد
رفت اگر از بر من رو بقفا خواهد کرد
گر پسندد که دهم جان ز غمش نیست غمی
هرکه این درد بمن داد دوا خواهد کرد
برنتابم ز درش روی که آخر مشتاق
شاه من رحم بر احوال گدا خواهد کرد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - بوسه‌ای دوش ز لعل تو براتم دادند
بوسه‌ای دوش ز لعل تو براتم دادند
مرده بودم ز غمت آب حیاتم دادند
کام تلخیست که بردم ز غمش در ته خاک
ثمری کاخر از آن شاخ نباتم دادند
تشنه در بادیه عشق به خون غلطیدم
چه شد از دیده تر شط فراتم دادند
پای‌بست توام از تن نکنم شکوه چه سود
گیرم از این قفس تنگ نجاتم دادند
برنخیزم شوم ار خاک نظر کن برهت
چه‌قدر صبر و چه مقدار ثباتم دادند
در سواد خط مشکین لب او پنهان داشت
چون خضر آنچه نشان در ظلماتم دادند
مفلس عشق ترا جز تو نباید چکنم
نقد کونین گرفتم بزکاتم دادند
رهبرم گشت ز هر رنگ به بی‌رنگی ذات
نشاء گرمی صدرنگ صفاتم دادند
خاک شو خاک که من بر سر آن کو مشتاق
چون شدم پست علو درجاتم دادند
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - مژده ای دل که شب فرقت یار آخر شد
مژده ای دل که شب فرقت یار آخر شد
روز تاریک سرآمد شب تار آخر شد
یار از غیر برید الفت و با ما پیوست
بود ربطی که میان گل و خار آخر شد
از دم سرد خزان آنچه بگلشن میرفت
عاقبت از نفس گرم بهار آخر شد
صندل دردسرم شد می وصلش صد شکر
محنت مستی و اندوه خمار آخر شد
گشت آئینه صفت خاک چمن عکس‌پذیر
که ز صیقل‌گری ابر غبار آخر شد
میرسد آنچه بما از ستم هجر گذشت
میکشد آنچه دل از فرقت یار آخر شد
از گل آن جور که بر بلبل مسکین میرفت
عاقبت از اثر ناله زار آخر شد
میکشد آن همه محنت که ز هجران مشتاق
یارش از مهر چو آمد بکنار آخر شد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - شام شد زلف سیاه تو بیارم آمد
شام شد زلف سیاه تو بیارم آمد
گشت طالع مه و ماه تو ببارم آمد
دوش در بادیه رم کرده غزالی میگشت
گردش چشم سیاه تو بیادم آمد
بر سر شاخ کله گوشه گل باد شکست
شکن طرف کلاه تو بیادم آمد
خنجر غرقه بخون در کف مستی دیدم
تیغ خونریز نگاه تو بیادم آمد
بخسی آتشی از جلوه برقی افتاد
حال خود بر سر راه تو بیادم آمد
تیری آمد بهدف تند ز شستی مشتاق
سرعت ناوک آه تو بیادم آمد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - نیست وقتی که مرا جان بر جانان نشود
نیست وقتی که مرا جان بر جانان نشود
چون شود در بر جانان ز دل و جان نشود
نه بزرگیست بدولت که همه عالم را
آرد ار زیر نگین دیو سلیمان نشود
گفتیم مرگ بود چاره هجران ترسم
جان سختی دهم و مشکلم آسان نشود
نبودش تنگ دل عشق شکفتن ورنه
غنچه‌ای نیست درین باغ که خندان نشود
گفت کامت ندهم تا ندهی جان ترسم
آخر از شومی بخت این شود و آن نشود
نیستی آب حیاتست بگوئید که خصر
قطره زن در طلب چشمه حیوان نشود
به شدی کوش که بهتر شوی ارنه ستمست
قطره گوهر شود و گوهر غلطان نشود
خود بخود کفر محبت شود آخر ایمان
کافر عشق تو گیرم که مسلمان شود
بس چراغی زپی سوختن ما مشتاق
گو شب تیره پروانه چراغان نشود
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - خون ازین غم سزد از دیده بسمل برود
خون ازین غم سزد از دیده بسمل برود
که بحسرت نگران باشد و قاتل برود
ما هم امشب سفری گشته خدایا مپسند
که برآید مه و آن ماه بمحفل برود
کشتی ما که طلبکار شکست است چه سود
که شرطه وزین ورطه بساحل برود
کر بخونم کشد از تیغ عماری‌کش یار
نتوانم نروم از پی و محمل برود
ماه من انجمن افروز بتان است که او
چون ز محفل برود آرایش محفل رود