تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - دارم هوای آن که روم در دیار خویش
دارم هوای آن که روم در دیار خویش
بندم دوباره دل به سر زلف یار خویش
زین ورطه پر از خطرم تا کجا برد
دادم به دست کودک نادان مهار خویش
خلق از برای مشک به تاتار می روند
ما کرده چین زلف بتان را تتار خویش
در شهر، شهره گشت به عشق تو نام ما
کردیم زنده سیرت اصل و تبار خویش
ای تیره بخت دل سر زلف بتان مجو
مپسند تیره روز من و روزگار خویش
مردم نگارخانه مانی هوس کنند،
ما را، نگارخانه مانی، نگار خویش
ای دیده لعل کرده به دامان کجا روی
از بهر دوست برده کس این سان تتار خویش
گفتم مگر ز غصه دلدار وارهد
افسر نداشت در غم او اختیار خویش
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش
روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش
گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط
گلشن کنم ز لاله کنار و میان خویش
گر لخت لخت شد جگر و پاره پاره دل
با مدعی نگویم راز نهان خویش
چون بحر در خروشم و چون باده ام به جوش
مهر خموشی ار زده ام بر دهان خویش
خاموشیم بود سبب کام مدعی،
از کام بهتر آن که برآرم زبان خویش
بحریم و آتشیم، خروشان و سرکشیم
وز کف نمی دهیم در این ره توان خویش
تا آن که یار جان و دل از ما کند قبول
افسر، گرفته بر کف دست ارمغان خویش
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم
تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم
از کوی عافیت قدم آن سو نهاده ایم
آرام و تاب در پر عنقا سپرده ایم
صبر و سکون به سایه آهو نهاده ایم
پابست زلف سلسله مویی شدیم ما
واینک بپای سلسله ز آن مو نهاده ایم
گامی نرفته ایم نکو در تمام عمر
این گام اول است که نیکو نهاده ایم
بر یاد دوست، شب همه شب تا سحرگهان
شیدا صفت بنای هیاهو نهاده ایم
هر شب در آرزوی دو مرجان لعل او
بر کهربا، دو رشته لؤلؤ نهاده ایم
با نقد مهر دوست که چون زر خالص است
ما سنگ ناقصی به ترازو نهاده ایم
ما بلبلان نغمه سرا، مهر خاموشی
بر لب از آن دو لعل سخنگو نهاده ایم
بگذر شبی به کلبه عشاق و از غمش
سرها ببین که بر سر زانو نهاده ایم
با داغ او خوشیم که آخر بیادگار
نقشی به دل از آن رخ دلجو نهاده ایم
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - دوش از درم درآمد، آن سرو سیمتن
دوش از درم درآمد، آن سرو سیمتن
شادان و خوی فشان و غزلخوان و خنده زن
با رویی، ای بمیرم، تاراج دین و دل
با مویی، ای نباشم، یغمای جان و تن
دلهای خستگانش، اندر شکنج زلف
جانهای بی دلانش، اندر چه ذقن
بر چهره دلفریبش هی رشحه رشحه خوی
چون قطره قطره ژاله بر برگ نسترن
زلفیش و مو بمو، همه زنجیر عاشقان
موئیش و تو بتو، همه زنار برهمن
از لوح سیمگونش پیدا، غبار مشک
در حقه عقیقش، پنهان دُر عدن
شمع رخش، به مشعل خورشید سخره خوان
لعل لبش، به معدن یاقوت طعنه زن
سراج قمری : قصاید
شماره ۱ - نزدیک شد که زلزله ی صدمت فنا
نزدیک شد که زلزله ی صدمت فنا
اجزای کوه را کند از یکدگر جدا
رسمی درین حدود مجوی از بقا که هست
قصر بقا ازان سوی دروازه ی فنا
تریاک معرفت مطلب تا جدا نه ای
زین پنج افعی تن و آن چار اژدها
تا آدم ترا به سوی گندم است میل
نیزت خلاص نبود ازین کهنه آسیا
بر عرش کی شوی؟زبرای دوام عمر
تا از پی حیات مدد خواهی از هوا
زین بوته ی پراز خبث و غش گریز ازانک
خوش نیست در بلای سرب مانده کیمیا
حاصل ترا زنیل فلک، روی زردی است
خس در کنار داری ازین رو چو کهربا
هم پای دل مبند در این تنگ در، قفس
هم دست جان بشوی ازین آبگون وطا
کی پا فشرده اند عزیزان درین مقام
کی دست کرده اند بزرگان در این ابا
نقش جهان چه می نگری پاکباز شو
زیرا که مهره دزد حریفی است بس دغا
با مردم اختلاط مکن از برای آنک
در آب کم مخالطت، افزون بود صفا
وانگه برون خرام زمانی از آنکه آب
لؤلؤ کجا شود چه بود بروی اسم ما
بیگانه شو زخویش ازیرا که جز بدو
این بحر بی کران نتوان کرد آشنا
بی ما و بی شما همه آفاق امن بود
پرشر و شور و فتنه شد از ما و از شما
پیش از اجل اگر بمری، مرگ، راحت است
ور مرگ، زنده یابدت، آنگه بود عنا
تا تو، توی و، من منم، ای بس که در جهان
باشیم من زتو، تو زمن، در عذابها
مستی خوشی است، از آنکه من، از من جدا کند
ورنه خرد به بی خردی کی دهد رضا؟
سراج قمری : قصاید
شماره ۲ - تا با خودی بدان که قوی دوری از خدا
تا با خودی بدان که قوی دوری از خدا
آیی برخدای، چو خود را کنی رها
تا من تو گویم و تو من، ای ما همه منی
انصاف ده که او نبود در میان ما
در دل که منزل ملکوت الهی است
تا چند سازی از جهت خرس و خوک جا؟
تا در دل تو جوروجفا و ستم بود
با جور و با جفا و ستم که بود آشنا؟
مقصود تو بهشت بود، واسطه خدا
گر از پی بهشت، عبادت کنی ورا
معشوق را پرست تو از بهروی، که عشق
نه از برای خوف بود نزپی رجا
صوم آن بود که تا نچشی شربت اجل
باشی زخوان و کاسه ی این دهر، ناشتا
چون قدر دین ندانی پیشت چه دین، چه کفر
اندر کف خطیب چه هندی چه گندنا
راهی است بی نوا که حیات است نام او
قطع وی است موجب پیوستن بقا
از چنگ این زمانه ی بدساز رسته شد
هر کاو شود مخالف این راه بی نوا
تو پایمال شهوت و خشمی و، زین نهاد
بر باد لاجرم چو زمین داری اتکا
در خاک عاقبت به ضرورت فرو شوی
پشت دوتای توست برین قول من گوا
سنگ بلاست سوی تو پسران زدست چرخ
سر پست کرده ای که همی ترسم از بلا
تا پشت پا زنی تو سران فضول را
ایام ازین جهت سرت آورد سوی پا
نی نی، زبس گناه گرانبار گشته ای
بار گران، بلی، کند این هیئت اقتضا
در قبضه ی سپهر، زره وار پشت تو
ماند بدان کمان که زهش باشد از عصا
در جهل غرقه ای، که چو فرعون شوم بخت
موسی گذاشتی، به عصا کردی اقتدا
راه من و تو مختلف و عقل ما یکی است
از نی یکی شکر، دگری کرده بوریا
یک ره تفکری نکنی در نهاد خویش
تا از کجاست آمدن و رفتنت کجا؟
واپس تر از عناصر و افلاک وانجمی
وانگه به عقل مرهمه را گشته پیشوا
گر بایدت خلاص ازین تنگنای عصر
در خز به بیضه ی حرم شرع مصطفا
آن عنصر هدایت و قانون معرفت
فهرست رادمردی و سرمایه ی وفا
تاج عزیز کرده ی سرهای گردنان
شمع سرای پرده ی ارواح انبیا
هم نور روش فیض ده چشمه ی سپهر
هم خاک پاش مایه ده عقل اولیا
هرجا که لطف اوست کند سوسن از سپر
هرجا که عنف اوست کشد خنجر از گیا
قمریت را زطوق شقاوت خلاص کن
ای بندگیت موجب آزادی از شقا
بیچاره بنده یی است به دست جهان اسیر
آزادیش عطا کن ازین دون ناسزا
در گوش اوست نعل سمند تو گوشوار
در چشم اوست خاک جناب تو، توتیا
سراج قمری : قصاید
شماره ۴ - جایی که زلف کافر تو سر برآورد
جایی که زلف کافر تو سر برآورد
گرد از نهاد مؤمن و کافر برآورد
شکر فراخ می شود آنجا که خنده ات
از تنگ شکرین تو شکر برآورد
اندر هوای شکر طوطی اساس تو
طوطی جان من به هوس پربرآورد
از مهر آستان تو چون موی شد رهی
گر سربری ورا سر دیگر برآورد
از آرزوی قامت همچون صنوبرت
خود را دلم به شکل صنوبر برآورد
نزدیک شد که از لب همچون نبات تو
خط سبزه یی زحلوا خوشتر برآورد
از غصه ها که می خورد از سروقد
هردم چنار دست به داور برآورد
زلف تو سر فروشده ی بنگرچه می کند
خاصه نعوذبالله اگر سربرآورد
بس مفلسم، ولی زپی آب روی من
زین بحر چشم، لعل تو گوهر برآورد
وز صحن روی من که پراز چین چو سفره است
خورشید چهره ی تو چو گل زر برآورد
خواهد که روی چون زر من تر شد از انک
زین روی کار من چو زر تر برآورد
عنبر زبحر خیزد واکنون زچشم من
بحری بدان دو زلف چو عنبر برآورد
هندوی ترک خویشم و، این را زکس نگفت
جز آنکه سربه دین قلندر برآورد
دانم خجل شوی چو کسی نام تو به جور
در پیش تخت صاحب اکبر برآورد
دستور فخر دین شرف الملک کز علو
قدر هنر به قبه اخضر برآورد
از پرتو سنان که گل فتح ازو شکفت
خار از دو دیده ی بت آزر برآورد
وز حسن اعتقاد زدرهای بتکده
در حد روم پایه ی منبر برآورد
اسپش برای روشنی چشم اختران
گرد از زمین به دیده ی اختر برآورد
هر صبحدم فلک زپی خوان خاص او
قرص زرین زسفره ی خاور برآورد
آن را که سر زحلقه ی عهدش کشیده بود
زنجیر بسته بر صفت در برآورد
یأجوج فتنه راه نیابد به موضعی
کز جزم خویش سد سکندر برآورد
ای خواجه بی که عدل تو از بهر حفظ خلق
دود از نهاد جور ستمگر برآورد
نرگس زبهر بزمگهت جام زر نهد
بید از برای رزم تو خنجر برآورد
بی رای تو که عنصر پیروزی است، نیست
فتحی که پادشاه مظفر برآورد
صدرا، خدا یگانا، یک ره به روزگاری
فرمان بده که کارک چا کربرآورد
زیرا که امر نافذ عالی تو بدو
کار هر آنکه گفت برآور، برآورد
چندان بزی که از افق چرخ سرمه رنگ
دست فنا سپیده ی محشر برآورد
سراج قمری : قصاید
شماره ۷ - روزی چو آه خویش، سوی سدره برپرم
روزی چو آه خویش، سوی سدره برپرم
با آنکه منتهاست، هم از سدره بگذرم
خاکی است این جهان که به بادی معلق است
بس خاکسارم، ار به جهان سردرآورم
گردون اشهب است مرا بار گیر خاص
در خاک اگر مراغه کنم، کمتر از خرم
این چرخ وسمه رنگ به کردار آینه است
زن باشم ار به وسمه و آیینه بنگرم
گردون خراس کهنه ومن، با خران، به طبع
گر گرد این خراس بگردم، برابرم
در قرص سال خورده این سفره ی کبود
گر من طمع کنم، زسگ زرد، کمترم
قرصش خوری است آتش و من گرچه چون تنور
ناری است معده ام نشود قرص او خورم
فر همای فضلم و بازی نمی کنم
با آنکه قد خمیده چو طوق کبوترم
هرچند روشنان فلک مشتی ارزنند
من طوطیم نه گرسنه قمری که در پرم
از راه لفظ اگرچه شکرخای طوطیم
لکن زدست غم، نه شکر، زهر می خورم
بیدار همچو اخترو، روشن دلم ولیک
پیوسته در هبوط و وبال است اخترم
بی مثل و روشن و به دمی مرده زنده کن
گویی نه آدمی صفتم، صبح محشرم
سیمرغ بی نظیر شود هریکی زقدر
برطایران قدسی اگر بال گسترم
گر بر زمین زمهر دلم ذره یی فتد
از قعر چاه ظلمت سایه ی برون برم
در بحر جایز است تیم که همچو ریگ
لب خشک شد زآتش طبع خوش ترم
همچون کمرنبد به زر غیرم احتیاج
من آهنم به گوهر ذاتی توانگرم
دستم تهی و پاک و، تنم عوروسر کش است
زان پایدار همچو چنار و صنوبرم
از آسمان حربا چیزی نیایدم
وزجرم ماه ابرص و خورشید اعورم
آزاده ام چو سرو و مرا سروری رسد
زیرا که بنده زاده ی دستور اکبرم
سراج قمری : قصاید
شماره ۸ - نی نی، زهر که هست فروتر، فروترم
نی نی، زهر که هست فروتر، فروترم
خاک رهم، بجز ره ادبار نسپرم
حلقه بگوش و روی پر از چین چو سفره ام
زین روی سرگرفته ام و بسته ی زرم
دایم ز حرص باده-که خونش حلال باد-
تن جملگی دهان شده مانند ساغرم
گر من چو خم نبوده ای جمله تن شکم
از دوستی می، نبدی خاک بر سرم
تا عالمی فروبرم از حرص همچو شام
خون دل و سیاهی روی است در خورم
چوگان شده ست هیأت پشتم زحرص آنک
گوی زمین به جملگی آید به کف درم
خون عروس رز خوردم و دانم آن مباح
زیرا که همچو بحر برآشفته، کافرم
زان غم که همچو شمع، زبان آفت من است
در خود فروشده ست تن زرد لاغرم
صد کرت از سمع احادیث خوشتر است
در بزمگه سماع خوش چنگ دلبرم
از سرزنش کجا بودم باک از آنکه من
رخ زرد و دل سیاه چو کلک و چو دفترم
در صف روشنان که چو آبند صاف دل
شوریده، تیره حال، چو آبی مکدرم
در صومعه کجا بودم راه، تا به طبع
چون راه، خاک پای سگان قلندرم
نه بابت مساجد و نه لایق کنشت
نه مستحق دار و نه در خورد منبرم
شاید که گوشه گیرم و رود رکشم از آنک
چون سایه پایمال و چو ذره محقرم
من دوستدار صدر جهانم چرا رسد
چون دشمنانش هر نفسی رنج دیگرم؟
سراج قمری : قصاید
شماره ۹ - صدری که برکشید کفش، ورچه چاکرم
صدری که برکشید کفش، ورچه چاکرم
چون تیغ آفتاب به چرخ زره ورم
عالی گهر علی شرف الملک فخر دین
کاسباب دولت است به سعیش میسرم
ای گفته و همه سخنان تو حق، که من
دستور چرخ پایه و، صدر فلک درم
برخود زآب لفظ تر خویش خایفم
زیرا که وقت بذله سراپای شکرم
آب حیات لفظ مداد آمده ست و من
در ظلمتش گهرچده همچون سکندرم
یک پیکرم که جان خرد زنده شد به من
لیکن به وقت عرض فصاحت دو پیکرم
با طول و عرض ملکت محکم اساس من
کاشانه یی است گنبد سبز مدورم
اندر میان جنتم از خوی خویش و هست
از لطف سلسبیلم و از خلق کوثرم
جامه ز رشک چاک زند نافه های مشک
پیش نسیم نکهت خلق چو عنبرم
هرجایگه که بود دلی همچو غنچه تنگ
چون گل شکفته شد زنسیم معطرم
تا عقد گوهر از سخن من نظام بافت
جوهر مثال حلقه بگوش است گوهرم
هرکاو حدیث از کژی خویش یاد کرد
از فرط عدل خویش نکرده ست باورم
بی نور و سرنگون چو چه آمد عدوی ملک
زان غم که رشک چشمه ی خورشید انورم
بدمهری و قطعیت او بین، که چون زبان
اغلب به کام دشمن ملک است خنجرم
از آفتاب و ماه فزونم به قدر از انک
کز ذره و ستاره فزون است لشکرم
مستغنیم به یاری ایزد، ولی زحرم
از کلک باسنانم و از خط زره ورم
منت خدای را که به لطفش میسر است
ملکی که در خیال نبودی مصورم
صدرا، زحسب حال رهی قصه یی شنو
تا برچه سان زگردش چرخ ستمگرم
نی نی کیاست تو بر اسرار واقف است
زین بیش دردسر-که مبادا- نیاورم
سراج قمری : غزلیات
شماره ۱ - هین در فکن به جام، شراب مغانه را
هین در فکن به جام، شراب مغانه را
پرنور کن ز قبلهٔ زردشت خانه را
سرد است، گرم کن زتف آتش شراب
این هفت سردسیر خراب زمانه را
هرچند ضد یکدگرند این چهار طبع
یک باده آشتی دهد این چارگانه را
از پرده ی عراق دل من ملول شد
یک ره بزن به پرده ی دیگر چغانه را
خواهی که دل چولاله زانده تهی کنی
پرکن زمی چو غنچه لبالب چمانه را
یک ره به یک دو باده، سبکسار شو ازانک
بار گران، ضعیف کند، زور شانه را
در پا فکنده دان زگرانی تو سنگ را
بر سر نهاده از سبکی بین تو شانه را
سراج قمری : غزلیات
شماره ۲ - در پیش من ز بهر طرب کوزهٔ مل است
در پیش من ز بهر طرب کوزهٔ مل است
و این هردو دست کردهٔ آهل در آمل است
گاهی حدیث من ز غزل‌های قمری است
گاهی سماع من ز نواهای بلبل است
گاهی ز بوی باده، در این دست عنبر است
گاهی ز زلف دوست در آن دست سنبل است
شکل صنوبریش نکردست میل من
وانگاه سرو قامت او، پر تمایل است
آخر نهاد برخط او سر، چوبندگان
زلفش اگر چه قاعده ی او تطاول است
برخی روی می که زفیض جمال اوست
اندر زمانه هرچه طرب را تجمل است
از می مدار باک و زتقوی کمرمبند
مردان راه را بجز اینها توصل است
بردین نکوست تکیه، ولی بهتر اوفتاد
آن بنده را، که برکرم حق توکل است
هرکس به حد بزرگ است بهتر آنک
هر جزو کاعتبار کنی ذات او کل است
معنی طلب، به قول مشو غره، زانکه دیگ
زان شد سیاه روی، که در بند غلغل است
بهر ثبات کار، سبکبار شو که کوه
اغلب زبهر بار گران در تزلزل است
دل در جهان مبند که نیکیش جمله بد
کارش بکلی ابتر و عزش همه ذل است
سراج قمری : غزلیات
شماره ۵ - هین در دهید باده که آنها که آگهند
هین در دهید باده که آنها که آگهند
حلقه بگوش این نمط و خاک این رهند
ضدند جان و تن، قدح باده دردهید
تا یک دم از مصاحبت خویش وارهند
رنگی زرنگ باده ندیدند خوبتر
آنها که رنگ یافته ی صبغة الللهند
جز سوی جام دست درازی نمی کنند
آنها که از متاع جهان دست کوتهند
نقش جهان امر، در این جام دیده اند
خلقی که از حقایق اسرار آگهند
روشن دل اندو، پاک و پگه خیز همچو صبح
کآماده از برای شراب سحر گهند
قومی زچشمه ی قدح، آبی نمی خورند
تا لاجرم به خویش فرو رفته چون چهند
روشیر گیرشو، زشرابی چو چشم شیر
کاینها زحیله های مزور چو روبهند
جامی بخواه غیرت جام جهان نمای
زان ساقی بی که پیشش حوران کله نهند
حالی زحور و باده نشین در بهشت نقد
زیرا که در بهشت همین وعده می دهند
سراج قمری : غزلیات
شماره ۱۲ - در حق من ز حادثه نامهربان‌تری
در حق من ز حادثه نامهربان‌تری
وز دشمنان من به یقین بدگمان‌تری
به عهدتر بسی ز جهانی و، زین سبب
از پیش من بسی ز جهان هم جهان‌تری
چون سایه بر پی تو به سر می‌دوم، ولیک
هر ساعتی چو سایه ز من بر کران‌تری
بر آستانت سر نتوانم نهاد، از انک
از آسمان به قدر، بلندآستان‌تری
چون غنچه بی‌دهانی و، این سخت نادر است
کاندر سخن ز سوسن تر، خوش زبان‌تری
صدبار بی‌وفاتری از گل، به گاه عهد
واندر سخن ز غنچه تر، بی‌دهان‌تری
هرگز ندید چشم و نشنید گوش من
رویی بدان خوشی و حدیثی بدان تری
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۵ - با غیر دیدم آن صنم سیم ساق را
با غیر دیدم آن صنم سیم ساق را
از رشک بر وصال گزیدم فراق را
زینسان که هفت عضو من از تاب عشق سوخت
آهم عجب نسوزد اگر نه رواق را
خوش آنکه بینمش ز مه روی خود به من
صبح وصال ساخته شام فراق را
شوقش چنین که بسته زبانم به پیش او
گویم به او چگونه غم اشتیاق را
کارم فتاده است بشوخی که در ازل
نشنیده است نام وفا و وفاق را
....که گفتت که پیشه کن
با من نفاق را و بغیر اتفاق را
ساقی بیار ساغر می تا دمی رفیق
شیرین کند ز باده ی تلخت مذاق را
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲ - هستم ز کوی آن بت گل پیرهن جدا
هستم ز کوی آن بت گل پیرهن جدا
نالان چو بلبلی که بود از چمن جدا
ای جان و تن فدای تو رفتی و می کند
جان از جدائی تو جدا ناله، تن جدا
از رشک غیر رفتم ازان کو وگرنه کس
هرگز به اختیار نشد از وطن جدا
از سر هوای کوی تو بیرون نمی کنم
با تیغ اگر کنند سرم از بدن جدا
گشتم جدا ز خیل سگان درش رفیق
یارب مباد کس ز رفیقان چو من جدا
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳ - تا کی خبر ز روز سفر می دهی مرا
تا کی خبر ز روز سفر می دهی مرا
از روز مرگ من چه خبر می دهی مرا
این حرف تلخ زان لب شیرین چه می زنی
زهر از چه در میان شکر می دهی مرا
در بزم وصل قصه ی هجران چه می کنی
خون جگر ز ساغر زر می دهی مرا
طعم هلاک می دهد این زهر غم که تو
جامی نخورده جام دگر می دهی مرا
تو سرو سرکشی و من آن ساده باغبان
کاندیشه می کنم که ثمر می دهی مرا
مگذار پا ز شهر برون ای پسر که سر
مجنون صفت به کوه و کمر می دهی مرا
گر مژده ی نرفتن او می دهی به من
بر خیل غم رفیق ظفر می دهی مرا
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵ - از بهر یار دیده به کار است بس مرا
از بهر یار دیده به کار است بس مرا
چشم از برای دیدن یار است بس مرا
زین نقشهای نغز در آینده در خیال
نقشی که بست نقش نگار است، بس مرا
گردی ز کوی یار بیار ای نسیم صبح
کان توتیای دیده ی تار است بس مرا
آن غرقه ی محیط ملالم که تا ابد
در خاطر آنچه نقش کنار است بس مرا
از درد و داغ آنچه بگوئی رفیق هست
چیزی که نیست صبر و قرار است بس مرا
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷ - حیف از تو ای پری که شوی یار با رقیب
حیف از تو ای پری که شوی یار با رقیب
او دیو و تو پری تو کجا و کجا رقیب
دیر آشنای من ز تو در حیرتم که چون
شد زود آشنا به تو، دیر آشنا رقیب
تا کی رقیب را نگرم با تو کاشکی
یا من شوم ز کوی تو آواره یا رقیب
هر چند عشق یار بلائیست جانگداز
یارب به این بلا نشود مبتلا رقیب
گردد رقیب نیست الهی، که عزتی
در پیش یار نیست مرا هست تا رقیب
از بخت بد اگر برهی برخورم به یار
باشد ز پیش غیر و بود بر قفا رقیب
این قتل دیگر است که قتل مرا رفیق
دارد روا حبیب و ندارد روا رقیب
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹ - اهل وطن بهم همه یارند و من غریب
اهل وطن بهم همه یارند و من غریب
هرگز کسی ندیده کسی در وطن غریب
جز من به کوی او که غریبم ز بی کسی
بلبل ندیده کس به حریم چمن غریب
یوسف صفت ز شهر سفر کرده یار و من
یعقوب وار مانده به بیت الحزن غریب
شیرین به آشنائی خسرو نهاده دل
جان می کند به کوه بلا کوه کن غریب
بیگانه ای ز من همه جا ورنه بابسی
در خلوت آشنایی و در انجمن غریب
تیرت گذشت اگر ز دل من غریب نیست
باشد مدام ماندن جان در بدن غریب
از معنی غریب نو آئین رفیق هست
در گوش‌ها چو حرف وفا شعر من غریب