تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۰۸ - گشود ابر بغل بر چمن سپاس سپاس
گشود ابر بغل بر چمن سپاس سپاس
ز زیر پرده برآمد عروس خوش انفاس
کنار دشت و چمن شد پر از کرامت ابر
هزار شکر که عالم برآمد از افلاس
کنون چو مهره طاسست پر نگار زمین
پریر اگرچه چمن بود ساده چون ته طاس
سحاب غوطه به دریا همی زند هر دم
تفرجیست که زاهد فتاده در وسواس
کسی به ساقی بدمست ما نمی گوید
که می همه به زمین ریخت کج مگردان کاس
بیا که دامن سرو و گلی به دست آریم
همین که فرش گیاه هست گو مباش پلاس
به جود ابر برقصیم و زیر پای کنیم
سخاوتی که بود بسته شمار و قیاس
ز مال و مملکتش پاس و امن برخیزد
شهی که خاطر دوریش را ندارد پاس
سؤال فیض «نظیری » ز کوه و صحرا کن
که بوی خیر نمی آید از رواق و اساس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۱۵ - بگو به دیر خرابات السلام و مترس
بگو به دیر خرابات السلام و مترس
به جام و مغبچه در باز ننگ و نام و مترس
حضور وقت در آمیزش محبانست
کمرگشای و لبالب بنوش جام و مترس
رمیدگی حریف از حجاب هشیاریست
به مستی افت و درانداز حرف کام و مترس
به دست دامن توفیق دیر می آید
گهی که دست دهد کار کن تمام و مترس
طرب چو رو به کس آورد برنمی گردد
نقاب زهره بکش از فراز بام و مترس
گرت هواست که با ننگ و نام عیش کنی
به جوع و صمت ریایی نما قیام و مترس
به یک دو چله که تسخیر ابلهان کردی
دگر ز گوشه خلوت برون خرام و مترس
به هر مقام که خواهند خامشت یابند
هوای اوج دگر کن از آن مقام و مترس
همین که خرقه تزویر و شید پوشیدی
جوال شعبده پر ساز از عوام و مترس
شود که دامن حالیت هم به دست افتد
به زلف چنگ بزن چنگ اعتصام و مترس
ببین به شست که دولت نگین جم انداخت
بگستران به امیدی همای دام و مترس
سروش عیش «نظیری » ز راه عشاق است
رو از پیمبر نی گوش کن پیام و مترس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۲۱ - تو عیش و ناز مرا از امیدواری پرس
تو عیش و ناز مرا از امیدواری پرس
ذلیل دوست شو و قدر من ز خواری پرس
به ذوق من نرسی زین جراحتی که تو راست
نشان لذتم از زخم های کاری پرس
ز فکر دوست سر پر غرور را چه خبر
ز رند بی سر و پا ذوق دوستداری پرس
نگاهداری خود شرط هوشمندان است
بیا به زمره مستان و رسم یاری پرس
امیدوار عطا در بهشت مغفرتست
ز لاابالی اجر گناه کاری پرس
چو مه به نیستی از دوست هست می گردم
ز من سعادت بیماری و نزاری پرس
سراغ راه ضعیفان درست تر گویند
ز دف مپرس به سیلی، ز نی به زاری پرس
به کام من نرسد چاشنی عزت او
ز من عیار فقیری و خاکساری پرس
رموز مل ز «نظیری » شنو که مست شده
کرشمه های گل از بلبل بهاری پرس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۲۲ - تو کودکی به بزرگان زبان درازی بس
تو کودکی به بزرگان زبان درازی بس
به صید شیردلان قصد شاهبازی بس
برای قبله اسلام کعبه ساخته اند
نیاز خاک سر کوی خانه سازی بس
ز شهر گرد به یک تاختن برآوردی
ز رخش جور فرود آی تاکتازی بس
تو خوب رو به هر آلایشی قبول دلی
مساز جامه نمازی، رخ نمازی بس
به روی معجزه خال مجاهدی که تو راست
برای کشتن اهل فرنگ غازی بس
چنان برد دل محمود چشم هندویت
که با ایاز بگوید دگر ایازی بس
قد چو چنگ نگویم که در کنارم گیر
به نغمه ای که ز دورم همی نوازی بس
نیاز، شیوه ما عاجزان محتاج است
تو را که حسن و جمالست بی نیازی بس
نقاب طلعت خورشید چند خواهی بود
شبا! تو زلف نگارم نیی درازی بس
چو صبح بر مه و انجم خلاف می گرم
همین که خصم شود پست سرفرازی بس
ز کج قمار «نظیری » به راستی نبری
به کم زنان دغاباز پاکبازی بس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۲۳ - به اختیار تو در باختم ارادت خویش
به اختیار تو در باختم ارادت خویش
کنون به لطف تو مستغنیم من درویش
نمی توان دل یک ذره بی جراحت یافت
ز ابروی تو که تیری خطا نکرد از کیش
ز صد هزار یکی با تو ره به سر نبریم
تو لاابالی و خودرای و ما صلاح اندیش
به غمزه گو به تأمل قیامت انگیزد
هنوز می چکدش خون خلقی از سر نیش
کرشمه ات که بجز داغ بر جگر ننهد
غنیمت است که گاهی بخاردم دل ریش
ز تن چگونه به راحت برون رود جانم
خیال گردش چشمت نمی رود از پیش
ز چاشنی و حلاوت نمی کنم سیرم
غمت که هست کم او فزونتر از هر بیش
همین که رای تو دیدم، پی تو گردیدم
ز شوق عشق تو غافل شدم ز مذهب و کیش
دگر نماند سر خانمان «نظیری » را
که آشنای تو بیگانه می شود از خویش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۳۸ - به سینه گریه گره شد نقاب برتر کش
به سینه گریه گره شد نقاب برتر کش
دل کباب مرا زآتش درون برکش
نوشتم آن چه ز دل بر زبان من دادی
به سهو اگر رقمی کرده ام قلم درکش
برون خرام و بیارای بزم و خوش بنشین
غزل سرای و گریبان گشای و ساغرکش
به نیم عشوه مسیح از فلک به زیر آور
تو باش ساقی و جام از کف سکندر کش
ترانه گو به من و گریه عقیقی بین
پیاله ده به من و کیمیایی احمر کش
ستاره کس شمرد با حدیث من هیهات
خزف بریز و ترازو بیار و گوهر کش
به بردباری من بین و داو برهم زن
به نقش طالع من بین و خط بر اختر کش
چو غم حواله کند آسمان قضا گوید
رقم به نام «نظیری » دل توانگر کش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۴۱ - بلاست خط نگارین و زلف خود به خمش
بلاست خط نگارین و زلف خود به خمش
دگر ز فتنه چه بر سر نوشته تا قلمش
به این جمال و نکویی که اوست می ترسم
موحدان به خدایی کنند متهمش
اگر فریب ملایک دهد عجب نبود
که یاصمد بنویسند جای یاصنمش
شبی به ناله دلش را اگر به دست آری
به هر امید توان کرد تکیه بر کرمش
دلی که راه به آن چشمه زنخدان برد
مسیح آب خضر می دهد به جام جمش
شعور نیست که یک دم به خویش پردازم
خرابم از قدح التفات دم به دمش
اگر زین به رگم ریش باخبر نشوم
ز پای تا بسرم محو لذت المش
به قید زلف گره گیر او گرفتارم
دریغ جان نتوانم فشاند در قدمش
پریده دل به هوای کسی «نظیری » را
که گرد کعبه بگردد کبوتر حرمش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۵۰ - رمید طایر جانم ز آشیانه خویش
رمید طایر جانم ز آشیانه خویش
که در هوای تو خوش یافت آب و دانه خویش
دل از قفای نظر کو به کوی می گردد
نظر ز شوق تو گم کرده راه خانه خویش
ز باغ رفت گل و بلبلان خموش شدند
من اسیر همان عاشق فسانه خویش
کسی که واقف ذوقی شود نمی بینم
بغیر خویش که می رقصم از ترانه خویش
به شب که دردی دردی به کام دل ریزند
کنم به روز طرب از می شبانه خویش
مروت و کرم از دیگری نمی بینم
نشسته ام به گدایی بر آستانه خویش
ز بس که دور زمان را ز خسروان ننگ است
زمانه نازد اگر گویمش زمانه خویش
به گنج خانه محمود مدح نفروشم
به شاهنامه خرم بیت عاشقانه خویش
تو را که نقد جهان باید از طلب منشین
مرا خوش است دل از داغ جاودانه خویش
اگر ز برهمنان سرکشی، نیازارند
تو را که هست بت خویش در خزانه خویش
دلی به شرط «نظیری » نهاده بر سر راه
به هر که تیرزند می دهد نشانه خویش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۵۶ - به بوی می دو سه ژولیده مرقع پوش
به بوی می دو سه ژولیده مرقع پوش
میان دیر خرابات آمدیم به هوش
چو رطل می به دهان قنینه دوخته چشم
چو شیشه پنبه به وعظ سبو کشیده به گوش
ز هر چه فایده ای دیده بهره ور گشته
نهاده بر سخن راست گوش پندنیوش
به چرب و خشک رباب و چغانه در سازش
به خام و پخته پیمانه و سبو در جوش
همیشه کام به نور حضور در دامن
همیشه یار ز حسن خیال در آغوش
سروده با بت و مطرب چو با فرشته سحاب
چمیده با دف و ساغر چو با ستاره سروش
ز بس حرارت افکار سینه کوره نار
ز بس حلاوت گفتار کام چشمه نوش
به دوستی در دکان حیله دربسته
نه مکر و حیله خر از هم نه کبر و عشوه فروش
چو روز چند برین عیش و انبساط گذشت
یکی ز زمره ما در میانه شد خاموش
زدیم بانگ چو دیدیم خفته بر طرفی
ز مستی می سرشار زندگی مدهوش
پی بریدن پیوند جان ز جانانش
به سینه جان ز شکنج برآمدن به خروش
به حارسان بدن در مقام قطع وداع
همان نگار نهانی نهاده رو بر روش
به عزم آن که گذارد مقام برگردد
سر از دریچه نطق و دماغ و دیده و گوش
روان به وحدت حسنش شهادت آوردیم
نمود روی ز برقع نگار برقع پوش
حقیقت آن که چو عارف به حق شود واصل
به وجد خرقه چو پروانه افکند از دوش
جمال ذات حقیقی برآید از پرده
به پختگی چو رسد می فرونشیند جوش
گمان مدار که این کالبد شود باطل
دمد به جای قد و زلف سرو و مرزنگوش
به سعی اگرچه کسی ره به کنه او نبرد
ز عمر تا نفسی هست در تلاش بکوش
دکان چون و چرا بسته از درون و برون
به فضل عام دمادم به مهر نوشانوش
نظر به صورت ظاهر مکن «نظیری » را
یقین شناس که حق را بشر بود روپوش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۵۸ - حریف خود شو و یا خود برآر آز خلوت خاص
حریف خود شو و یا خود برآر آز خلوت خاص
چو سرو باش که هست از هوای خود رقاص
نشان نداده گرانمایه تر ز تو گهری
از آن زمان که به این بحر می رود غواص
به جرم یک نظر ناگهان که افکندم
مکش که مفتی دین بر خطا نکرد قصاص
نکرده ام نظر التفات بر عملی
ز بیم آن که مشوش نگرددم اخلاص
فشانم ار به جمال تو جان هنوز کم است
مرا نشاط تو از قید خویش کرد خلاص
مقربان تو از چشم خلق پنهانند
عوام را نبود راه بر مقام خواص
اگرچه نه فلک از خاصگان درگاهند
ولیک هست «نظیری » غلام خاص الخاص
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۶۱ - همیشه خنده شادی به آن لبان مخصوص
همیشه خنده شادی به آن لبان مخصوص
فریب حسن به اقبال جاودان مخصوص
در تو قبله امیدهای روحانی
سر نیاز به آن خاک آستان مخصوص
شکایت تو چو فکرم ز مغز بیگانه
محبت تو چو مغزم به استخوان مخصوص
غمی فتاده که با طایران وحشی دل
نمی شویم به هم در یک آشیان مخصوص
شدیم هر دری از شاهدان هرجایی
نه می به میکده نه گل به گلستان مخصوص
ز طول روز قیامت عجب هراسانم
که روز هجر تو باشد به این نشان مخصوص
به حاجتم نرسد گرچه شد به خدمت تو
به آشناییی آه من آسمان مخصوص
ز تو رگم به رگ و مو به موی در سخن است
حکایت تو همین نیست با زبان مخصوص
ز نامه تو معطر بغل «نظیری » را
چو گل فروش که باشد به باغبان مخصوص
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۶۲ - نه خانقاه نشین می شویم و نی مرتاض
نه خانقاه نشین می شویم و نی مرتاض
که می فروش کریم است و جام می فیاض
جز این ادیب نگوید به ما که چون طفلان
روان کنید سواد و سیه کنید بیاض
درازی شب ما گو به هر دم افزون شو
بریده دست که زلف تو را کند مقراض
به خانه ای که عیادت علاج بیمار است
کم از دوای طبیبان نمی شود امراض
نه بو به سنبل آهش نه رنگ با گل اشک
دلی که جلوه حوری نباشدش به ریاض
دهن ز خنده رسد تا به گوش مستان را
در آن صباح که مخمور می کند اعراض
سخن بگوی که در طبع می کند تأثیر
چو خالص است «نظیری » حکایت از اغراض
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۶۳ - دهم دو ملک به یک نغمه رباب عوض
دهم دو ملک به یک نغمه رباب عوض
کنم به سایه ابری صد آفتاب عوض
ز قید خانقهم دل گرفته دیر کجاست؟
که زهد ناب کنم با شراب ناب عوض
سبویم از چه زمزم شکسته می آید
به گردن خم می افکنم طناب عوض
دلی ز بادیه کعبه تشنه تر دارم
روم به دیر به طوفان کنم شراب عوض
طمع که سر به زمین داد آبرویم را
به جوی حاصلم آرد به جرعه آب عوض
فلک که پرده ز چشم حسود دور انداخت
ز تاب می فکند بر رخم نقاب عوض
عمارت دل من دور چرخ برهم زد
که نیست مایه صد گنج این خراب عوض
به مدعای دل خود کجا رسم؟ هیهات
که صد سؤال مرا نیست یک جواب عوض
کنون دل و خرد از خواب چشم بگشایند
که رفت دیده سوداییم به خواب عوض
نماند مایه «نظیری » قناعت اکسیر است
مجو جز از در همت به هیچ باب عوض
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۶۴ - حضور وقت نمی یابم و حلاوت فرض
حضور وقت نمی یابم و حلاوت فرض
دلم به قهر تو رهن است و جان ز لطف تو قرض
به هم برآمده از شوخی تو اوقاتم
نه سنتم ز تو سنت بود نه فرضم فرض
فلک حجاب دعایم نمی شود اما
به غمزه حاجت ابرو نمی نماید فرض
سخن که از دل شوریده بر زبان آید
به رسم تحفه ملک بر سما برد از ارض
به شکر نعمت تو برنمی توانم خاست
که تا به گردنم از بار منتت در قرض
مثال ما گل خندان و سرو آزادست
درین حدیقه به طولست عیش ما نه به عرض
به فضل اوست «نظیری » چو مزد کار آخر
معلم ملکوتت به علم کردم فرض
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۷۱ - جگر به خنده همی سوز و بر کران می غلط
جگر به خنده همی سوز و بر کران می غلط
گهر به نکته همی ریز و در میان می غلط
ز جعد خویش گلستان نما شبستان را
خیال سبزه و سنبل کن و بر آن می غلط
اگر چو نخل مرادم به بر نمی آیی
چو آرزوی دلم در میان جان می غلط
ز درس و مدرسه کاری به نقد نگشاید
پیاله می کش و بر فرش گلستان می غلط
مثال نکته سنجیده بی اثر تا چند
گهی به لغزش مستانه بر زبان می غلط
معاندان به سنان می زنند و می گذرند
به خاک معرکه مجروح و خون فشان می غلط
خدنگ طبیعت این قوم برنمی تابند
همین که پر ز تو یابند چون کمان می غلط
نیافتیم «نظیری » کسی تو گر یابی
پیش چو باد همی گیر و بر نشان می غلط
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۷۲ - درود پاک تو بر ریش باصفا واعظ
درود پاک تو بر ریش باصفا واعظ
که ره ز قول تو دور است تا خدا واعظ
تو از عذاب خدا ما ز مغفرت گوییم
نگاه کن تو کجایی و ما کجا واعظ
نفس ز دوری و بیگانگی زنی هر دم
مگر دل تو به حق نیست آشنا واعظ
شد از وعید تو پرگوش ما چه می گویی
اگر به حشر بریم از تو ماجرا واعظ
ز جهل شوم به وحدت نیاوری اقرار
تو را چه زهره تکذیب اولیا واعظ
فراز عرش نشان خدای می گویی
کشد خدای به چشم تو توتیا واعظ
کلام حق به غلط تا به کی کنی تفسیر
تو هیچ شرم نداری ز مصطفا واعظ؟
کجا حدیث «نظیری » تو را فروغ دهد
نداده آیت قرآن تو را ضیا واعظ
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۷۴ - اگر تو نشنوی از ناله های زار چه حظ
اگر تو نشنوی از ناله های زار چه حظ
وگر تو ننگری از چشم اشگبار چه حظ
درآ به مشرب روحانیان و واصل شو
معاشران تو مستان تو هوشیار چه حظ
به چشم ما در و دیوار بوستان مستند
تو را که باده نمی نوشی، از بهار چه حظ
نمک به سینه مجروح چاشنی بخشد
اگر غمی ندهندت ز غمگسار چه حظ
کلید قفل همه گنج ها به ما دادند
به دست ما چو ندادند اختیار چه حظ
گرم به پهلوی ساقی به بزم بنشانند
مرا که بی خود و مستم ز اعتبار چه حظ
ز عمر آن چه گرامی تر است در سفرست
مرا که دل به غریبی است از دیار چه حظ
به لاف هم تک برق و براق می تازم
برون نمی رودم مرکب از غبار چه حظ
هزار ذوق «نظیری » به درد نومیدیست
فریب وعده نباشد ز انتظار چه حظ
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۷۵ - هنوز عارف و عامی نداشتند نزاع
هنوز عارف و عامی نداشتند نزاع
که لای باده مقررر شد از برای صداع
مرید و مرشد و خادم تمام می دانند
که رند صومعه می می خورد به چنگ و سماع
غریب و عاشق و مستم خدا نگهدارد
ز شر شحنه غدار و مفتی طماع
اگر طبیب ترش روی دیر می میرد
چه غم ز تلخی صبر است چون بود نفاع
برین بساط تماشاگریم تا بینیم
چه می کند امل پهلوان و مرگ شجاع
رسوم تو ننهد مهر و ماه تا دوران
هزار بار نگوید به تنگم از اوضاع
پی خرید سرانجام کارها رفتند
به آن دیار که نایاب بود و قحط متاع
تو را اگرچه به این خاکیان رجوعی نیست
ضمیر غایب ابدال را به تست ارجاع
تو قدر ذره چه دانی «نظیری » از خورشید
که دیده تو ضعیفست از تمیز شعاع
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۷۶ - به فالی از لب تو تا ابد هما قانع
به فالی از لب تو تا ابد هما قانع
به یک نگاه ز چشم تو پادشا قانع
جهان و آخرت از راندگان راه تواند
دو عالم از تو به یک حرف آشنا قانع
فروغ روز تو بر فرق ما نمی تابد
به نکهت دم صبحیم از صبا قانع
کتاب قول و غزل کرده عشق ما نشویم
به آب و دانه چو مرغان بی نوا قانع
صفای فطرت ما کرده خاک ما اکسیر
نگشته ایم به نیرنگ کیمیا قانع
هوای چشمه آب بقاست در سر ما
کجا شویم به هر آب و هر هوا قانع
غبار دیده ما برد و قدر خود بنمود
نمی شویم ز عیسی به توتیا قانع
تفقدی ننمایی تعرضی فرما
ز شکر تو به تلخی شود گدا قانع
چه رنج ها که «نظیری » ز عهد دوست ندید
پس از هزار بلا شد به یک عطا قانع
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۷۸ - فریب دختر رز خواهشیست نامسموع
فریب دختر رز خواهشیست نامسموع
به شرع غیرت ما، در طلاق نیست رجوع
اگر به شیشه شود می پری نمی ارزد
به نازهای خمارش کرشمه های طلوع
گل از کرشمه دمی از فساد بازآید
نه عاقلست که باور کند به فرض وقوع
من و خرد که مشیت به نور او اول
در آفرینش افلاک و ارض کرد شروع
چهل صباح که معجون خلق پروردند
حکیم کرده همین نشئه حاصل از مجموع
چنان که خوف و رجا از نتایج خرداند
بود نتیجه خوف و رجا خضوع و خشوع
اگر خرد ننماید ره ثواب و عقاب
ز قلب عشق نمی خیزد و ز عین دموع
نگاه مرد خردمند بر حقیقت کار
فقیه مدرسه درمانده اصول و فروع
به عقل نیز «نظیری » نمی توان رستن
مگر به جذبه عشقت خطا شود مرفوع