تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۷۹ - کند همیشه به دل چشم روسیاه نزاع
کند همیشه به دل چشم روسیاه نزاع
گدای گرسنه دارد به پادشاه نزاع
چو روز حشر نقاب از جمال برداری
کند به چشم پراکنده بین نگاه نزاع
ز خلق و رای رخت پست طالعم چه کنم
نمی توان به فلک کرد و مهر و ماه نزاع
ضعیف افکن و مسکین کشند چشمانت
کنند مردم بدخو به بی گناه نزاع
حدیث بندگی و اجر می کنم به سپهر
نمی کنم به سر خواجگی و جاه نزاع
بلا و حادثه بر ما به حکم غمزه تست
به پشت گرمی سلطان کند سپاه نزاع
که داد ناله مظلوم می دهد فردا
کند برای تو داور به دادخواه نزاع
دل از عتاب تو خالی نمی توان کردن
صفای آینه ما به اشک و آه نزاع
بغیر معنی شکرت اگر به یاد آید
نفس به قول «نظیری » کند بر آه نزاع
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۸۷ - تو این گشاد و گره ها به دام فکر مباف
تو این گشاد و گره ها به دام فکر مباف
امید نیست که عنقا برآید از پس قاف
درین دیار که ماییم آدمیت نیست
تو هر کجاش به بینی بگو چه شد انصاف
مرا ز سنت و حرمت سه انتخاب افتاد
امام ساده رخ و عشق پاک و باده صاف
ز علم و زهد و ورع بوی شید می آید
کجاست باده که از خود بشویم این اوصاف
جمال و جاه به حسن وفا صفا دارد
تو را که حسن وفا نیست از جمال ملاف
شجاعتی که برآیی به دیگران سهلست
اگر به خویش برآیی تهمتنی به مصاف
کی این جماعت جاهل خداشناس شوند
که در امور خلافت همی کنند خلاف
تو را چنان که تویی وصف می توانم کرد
خطیب شهر اگر تیغ می نهد به غلاف
نه عارف است که گفت از حسد «نظیری » را
چگونه صیت تو اقلیم را گرفت اطراف
ز لطف شه شده دیهیم پوش درزی شهر
چه حیرت است اگر جوهری شود صراف
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۸۹ - کرشمه تو برد از قمارخانه حریف
کرشمه تو برد از قمارخانه حریف
خورد ز دست تو تایب شراب بی تکلیف
رفیق کعبه و هم مشرب خراباتی
به نام و ننگ نبینی زهی حریف لطیف
ز عشق روی تو در هیچ باغ و مصطبه نیست
که مطربی نکند صوت تازه ای تصنیف
جفات می کشم و با تو برنمی آیم
نهاده بار گران عشق پیش مور ضعیف
نمی شود نکشم ناله و به سر نزنم
غمی چو کوه گران و تنی چو کاه نحیف
فلک ز سیر بماند زمانه برگردد
اگر درازی این راه را کنم تعریف
ضعیف نالی و مسکین دلی طلب دارند
نه حرف شید به ره می رود نه طبع ظریف
دو هفته با تو وصالی و خلوتی خواهم
که صرف باده کنم حاصل ربیع و خریف
به وجد خرقه چو پروانه جانش درسوزد
چو سمع گر به «نظیری » عطا کنی تشریف
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۹۲ - رفیق تر نکند در ره تو کام رفیق
رفیق تر نکند در ره تو کام رفیق
تو را دلی ز غم آزاد همچو بیت عتیق
به جستجوی تو دست از دو کون افشاندم
به سالکان مجرد خدا دهد توفیق
دلم به چاه زنخدان و ابروی تست
اگر به عرش عظیم است گر به بحر عمیق
به راه آمدم از عهد بر طریقت عشق
ز کودکی نشدم آشنا به هیچ طریق
بیا و هرچه بجز دین تست غارت ده
که بی دلایل و اعجاز کرده ام تصدیق
ز صد گره گرهی وانکردم از زلفت
بسی گداختم و گشتم از خیال دقیق
تو می به جام دگر کن که در پیاله من
به از شراب عقیقی بود سرشک عقیق
سحر ز روح چمن بی ریاح معلومست
که جمع می شود اجزای گل پس از تفریق
تو می پرست و نظرباز شود که طبع تو را
مجاز می برد آخر به جانب تحقیق
ببین خزان و بهار جهان و عبرت گیر
که در مواعظ و پندست روزگار شفیق
کسی که خاست به شبگیر مزد خویش گرفت
ز کاهلی است که افتاده کار در تعویق
به این سپاس که دوران مسلم است تو را
به خاص و عام «نظیری » بده شراب رحیق
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۹۴ - نگشت دامن گردی درین بیابان چاک
نگشت دامن گردی درین بیابان چاک
درون نتاخت سواری درین جهان چالاک
اگر مسیح وشی پای در رکاب کند
به مرگ بازنداریم دستش از فتراک
کجا رسیم درین تیره شب خدا داند
به یک دو گام فتادیم در هزار مغاک
به مسکنت بنشینیم تا قبول کنند
طفیلیان سر خوان خواجه لولاک
به فتوی خرد پارسا طلاق دهیم
اگر هزار ببخشند مهر دختر تاک
به گریه دیده ز آلودگی فرو شوییم
که پاک را نتوان دید جز به دیده پاک
فریب نغمه و ساغر خورم معاذالله
به قول مطرب و ساقی روم ز جا حاشاک
خلاف در سر ما طره تو آشفته
گنه ز جانب ما چهره تو آتشناک
چه تلخی است که در نشئه محبت ماست
که زهرخنده ات افعی و ماند از تریاک
ازین نشاط که در خاطری «نظیری » را
عجب نباشد اگر گل برویدش از خاک
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۹۶ - رسید فصل گل و عیش گلشنم نزدیک
رسید فصل گل و عیش گلشنم نزدیک
گلم به خرمن و خرمن به دامنم نزدیک
رفیق! بهر خدا، رو برون در بنشین
به خلوتم می و یارست و دشمنم نزدیک
به حیله شمع دگر می فروختم افسوس
که آفتاب بلندست و روزنم نزدیک
چو شمع ها به سر هر مزار سوخته ام
که برده اند چراغی به روزنم نزدیک
به بت پرستی اگر سر کار خود گویم
دگر به بت نگذارد برهمنم نزدیک
چو مرد خلوت انسم کمال بخت من است
اگر فتد گذر شه به گلخنم نزدیک
سزد چو فاخته گر طوقم از گلو روید
ز بس که هست به قید تو گردنم نزدیک
کسی مصیبت و سور مرا نمی داند
که هست صوت سرورم به شیونم نزدیک
به صحن مزرعم ای ابر رحمت آبی ریز
شب است و آمده آتش به خرمنم نزدیک
ز همت است «نظیری » که مانده ام ز طلب
نموده آتش وادی ایمنم نزدیک
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۰۳ - نیم ز کعبه به می خوردن مجاز خجل
نیم ز کعبه به می خوردن مجاز خجل
به پیش باده فروشم ز کشف راز خجل
ز روی مستی اگر پرده ای درم سهل است
به پای خم سحری برده ام نیاز خجل
گذار بی خود مستم که گر به هوش آیم
شود فرشته ز پرهیز و احتراز خجل
نه پیش مشرب ساقی ملولم از توبه
نه در طریقت رندانم از نماز خجل
همیشه با غزل و جام در مشاهده ام
حقیقتم نکند از رخ مجاز خجل
بلند و پست بسی راه پیشم آمده است
نه از نشیب ملولم نه از فراز خجل
به خوب و زشت جهان هیچ اعتمادم نیست
کز امتیاز شوم در هر امتیاز خجل
ز کعبه آنکه طلب داشتم دلیلم بود
ز رنج بادیه ام وز ره دراز خجل
ز عرض حال اگر منفعل شدم سهل است
تسلیم که نگشتم ز کارساز خجل
کمال قرب «نظیری » حجاب او شده است
فراز مسند سلطان بود ایاز خجل
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۰۵ - نخست عشق به میخانه کرد نزول
نخست عشق به میخانه کرد نزول
به گرد مدرسه گردیدنست نامعقول
ز راه ضربت دستست رقص بی حالان
سماع عشق نخیزد مگر ز اصل اصول
کمینه بوالعجبی، در دیار عشق این است
که حاکمی شود از حکم کودکی معزول
از آن عزیز خراباتیان شدیم که ما
ادب نگاه نداریم، در خروج و دخول
برون ز دلبر شهری، درون ز شاهد غیب
گنه به طور ملامت کشان بود مقبول
متاع هر دو جهان را به یک گدا بخشیم
گر از هزار تمنا، یکی رسد به حصول
بلند شد سخن عشق، لیک معذوریم
که نیست رخصت گفتار جز بقدر عقول
غرض گدای در دوست بودنست ارنه
به گنج ها نکنیم التفات بر مسئول
خموش تا نشناسد کسی «نظیری » را
چه لازم است که معلوم گردد این مجهول
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۰۶ - کتاب خوانده شد و، شبهه ای نشد مغفول
کتاب خوانده شد و، شبهه ای نشد مغفول
به هیچ مسئله خاطر نمی شود مشغول
اگر رسوم ادب شد زیاد ما چه عجب
شدیم پیر به تعلیم کودکان فضول
فقیر مدرسه و خانقاه، کم رزق است
گدایی در میخانه، می کنیم قبول
اگر به مدرسه اوراد دیر گم نشود
کنم عدول ز شاهد به شاهدان عدول
غم حوادث اگر دهر را گرفته فرو
الم به خاطر کودک دلان نکرده نزول
تو می به شرط جزا ده، که من نه آن شخصم
که از گناه خجل کردم، از عذاب ملول
جزای خلق «نظیری » به حشر تحقیق است
بغیر ما که مصابیم قاتل و مقتول
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۰۷ - منادیست در آن کو که خون زنده سبیل
منادیست در آن کو که خون زنده سبیل
به عشق نیست زیان قاتل است اجر قتیل
نگاه بر ره مردان غیب دوخته ایم
هنوز دیده به گردی نکرده ایم کحیل
رسوم فقر و توکل درازدستی نیست
نشسته ایم که خرما در اوفتد ز نخیل
به اضطراب، پدید آمدیم و نیست شدیم
که در نهاد کرم بود، غایت تعجیل
جمال و جاه موافق به هم نساخته اند
قبای سرو قصیر است و قد سرو طویل
شقاوت ازلی را، علاج نتوان کرد
به مهد، جبهه بدخو سیه کنند از نیل
به بر و بحر زمین، فرصت اقامت نیست
به چار حد جهان می زنند طبل رحیل
دمی سه چار، شبستان عمر روشن دار
که روغنت به چراغ است و نور در قندیل
خوشی باغ و گلستان طلب، نه مزرع و ده
وظیفه گر نشود وجه می خداست کفیل
قدح کش و به چمن صنع حق تماشا کن
بسست سرو به تکبیر و مرغ در تهلیل
به جان مپیچ «نظیری » اگر جنان خواهی
که بوی باغ و چمن نشنود دماغ بخیل
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۲۷ - رضا به عشق کدام است و اختیار کدام
رضا به عشق کدام است و اختیار کدام
چو دل به عشق دهم دل کدام و یار کدام
در آن کمند که صد سر ز حلقه ای ریزد
بهای بسته چه و قیمت شکار کدام
دو نیم گشته دل از کفر و دین نمی دانم
کزین دوپاره دل آید تو را به کار کدام
چو چشم اعمیم از هجر نور گوییدم
که قرب ذره چه و نسبت شرار کدام
فلک ز عربده آسوده است حیرانم
که گشته خوی تو، یا طبع روزگار، کدام؟
ز بسکه مست رخ ساقیم نمی دانم
که تاب طره چه و چشم پر خمار کدام
قرار و صبر «نظیری » به چشم او دادیم
ز عهد ما و تو بینیم استوار کدام
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۳۶ - غساله شوی ته کاسه و ایاغ شدم
غساله شوی ته کاسه و ایاغ شدم
بتر ز پنبه رنگین روی داغ شدم
نه خضر بود درین تیره ره نه چشمه خضر
ز شرم هرزه دوی سرو در سراغ شدم
فغان و شیون مرغان چنان ملولم کرد
که جیب و دامن خالی برون ز باغ شدم
نگویم این که سیه بختیم نمی انداخت
چو بال زاغ بدم، همچو چشم زاغ شدم
به روی سبزه و گل بود سیر و پروازم
نصیب خواند که پروانه چراغ شدم
ته پیاله به من داد لیک از مستی
فتیله بر دل خامان نهاد و داغ شدم
به دشت و مزرعه گشتن، هواپرستی بود
به کنج خلوت و عزلت ز باغ و راغ شدم
نسیم نیم شبم بر مشام بویی زد
سحر شکفته و خوش طبع و تر دماغ شدم
مدار کار «نظیری » به خلق و دم درکش
که فارغ از همه در گوشه فراغ شدم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۵۳ - به جست و جوی تو سرتاسر جهان بدوم
به جست و جوی تو سرتاسر جهان بدوم
چنان که باد به هر سو دود چنان بدوم
ز بس ز شوق تو شوریده ام نمی دانم
که بر زمین بدوم یا بر آسمان بدوم
ز جهل ره بر پیران نکته یابم نیست
به لهو در صف طفلان خرده دان بدوم
کس از قبیله ما رند و عشقباز نبود
نصیب بود که دنبال این و آن بدوم
ضرور شد پی روزی شدن چه دانستم
کزین کران جهان تا بدان کران بدوم
شدم به جهد که آسوده گردم از منزل
کجا گمان که به منزل رسم همان بدوم
به گرد توسن مردی نمی رسم تا کی
به شرق و غرب پذیرای کاروان بدوم
نکرد بخت به معموره ای سبکبارم
چو ناله چند ز غم توشه بر میان بدوم
چنان ربوده «نظیری » جنون عشقم عقل
که بر زمین پی ماه و بر آسمان بدوم؟
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۵۴ - همیشه گریه تلخی در آستین دارم
همیشه گریه تلخی در آستین دارم
به نرخ زهر فروشم گر انگبین دارم
به باد و برقم از احوال خویش در گفتار
که ابر در گذر و تخم در زمین دارم
کسی که خانه به همسایگی من گیرد
مدام خوش دلش از ناله حزین دارم
نه با گلم نظری نی به صوتم آهنگی است
شکسته بالم و صیاد در کمین دارم
مرا به ساده دلی های من توان بخشید
خطا نموده ام و چشم آفرین دارم
دلم رفیق سمندر مزاج می طلبد
سموم غیرت وادی آتشین دارم
ز دیر تا بت و بتخانه می برد عشقم
خجالت از رخ مردان راه دین دارم
به دست هر که فتد جرعه ای حیف منست
ندیم میکده ام دل چرا غمین دارم
سرم به کار «نظیری » فرو نمی آید
که داغ بندگی عشق بر جبین دارم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۵۶ - مبین به رد و قبولم که نیکخواه توام
مبین به رد و قبولم که نیکخواه توام
اگر بد دو جهانم که در پناه توام
مپوش چشم ز حالم که از پریشانی
ز دیده تو گریزان تر از نگاه توام
به گرد کوی تو گردم نسیم درگاهم
به هیچ در ننشینم غبار راه توام
هزار زخم ستم خورده ام رسیده به تو
نمانده قوت رفتن ز صیدگاه توام
صور نگار صد افسانه پریشانم
که در سواد شب طره سیاه توام
کجاست هجر کزو انتقام خویش کشم
که در حمایت مژگان کینه خواه توام
«نظیری » از که گذشتی؟ دگر که را دیدی؟
که باز سوخته شعله های آه توام
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۷۰ - منه به رنگ جهان دل، دی و بهاران بین
منه به رنگ جهان دل، دی و بهاران بین
وداع حسن گل و ناله هزاران بین
بنفشه خسته و نرگس به خواب و گل در کوچ
وفای همسفران اتفاق یاران بین
ز پاره جگر خلق خاک آکنده ست
ز چاک سینه گل داغ گل عذاران بین
بجورخانه دل ها خراب ساخته اند
نظر به ملک ندارند شهریاران بین
رسیده اند ز اوج سپهر بر لب بام
چو ماه کاسته حسن کلاه داران بین
جوان و پیر به میدان دو اسبه تاخته اند
نبرده گوی سعادت کسی، سواران بین
زمین مجوی ز بهر سکون که مردارست
نشسته بر سر هر کوی جیفه خواران بین
درین مسافرت آزاده ای نخواهی دید
طریق اهل فنا گیر و رستگاران بین
ز آب دیده «نظیری » گل وفا روید
در آن چمن که منم فیض ابر و باران بین
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۷۳ - به گریه در دل تو گر اثر توان کردن
به گریه در دل تو گر اثر توان کردن
تو را ز ذوق محبت خبر توان کردن
اگر به مهر من آب و گلت سرشته شود
دل و زبان تو شیر و شکر توان کردن
قبول سلطنت هر دو کون چندان نیست
که با محبت تو سر به سر توان کردن
به پند مردم ازین راه برنمی گردم
به جستجوی تو سر در خطر توان کردن
بیان شوق به تقریر در نمی گنجد
نمی شود که سخن مختصر توان کردن
به نامه گر صفت اشتیاق بنویسم
ز کاغذ و قلمم بال و پر توان کردن
ز دیده تا به دلم رفت گریه طوفان کرد
گذر عجب گر ازین رهگذر توان کردن
علاج نیست که خصم از درون جان برخاست
ز کید دشمن بیرون حذر توان کردن
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۸۵ - سبو بیار و پر از آب زندگانی کن
سبو بیار و پر از آب زندگانی کن
ز جام می طلب عمر جاودانی کن
نگفت جم به فریدون جزین که جور مکن
جهان ز تست دگر هرچه می توانی کن
نشاط طبع حکیمان علاج بیمارست
غم شکسته دلان دار و شادمانی کن
ز سالخورده مکش سر که هست کارآموز
شراب کهنه به چنگ آور و جوانی کن
شب از قرابه شنیدم که با قدح می گفت
چو ماه باش و به خورشید هم قرانی کن
تهی ز خویش شوی پر ز مهر سازندت
نظر به کاس مه و دور آسمانی کن
پدر به شکر و مادر به شیر پروردت
به هر دو شیر و شکر باش و کامرانی کن
سبیل حق شود عالم سبیل خودگردان
طفیل شاه شو و پادشه نشانی کن
چو نام فرخ خود باش در طریق سلیم
دگر چو نظم «نظیری » جهان ستانی کن
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۹۰ - به دوریت نتوان بود نیز دور از تو
به دوریت نتوان بود نیز دور از تو
حسد به خویش برد عاشق غیور از تو
مرا کرشمه حسن تو کرده سرگردان
نه غیبتم به حضور است و نی حضور از تو
فکندی آینه را از نظر ز بی قیدی
به جز دل تو ندیدم دلی صبور از تو
به تلخی از نظر خشمگینت افتادم
لبی چو پسته نکردم به خنده شور از تو
امید بود که شمع مزار من گردی
بر آستان سرایم نتافت نور از تو
تو گر مرا بکشی و به تعزیت آیی
میان حلقه ماتم کنند سور از تو
وگر به فاتحه بر تربتم نفس رانی
ته لحد شودم عرصه نشور از تو
کرامت عجبی داده اند حسن تو را
که سر زند به دل ماتمی سرور از تو
«نظیری » انده این خون فسرده چند خوری
بگیر، کس نگرفتست دل به زور از تو
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۹۱ - نوید عهد گل از نورسان باغ شنو
نوید عهد گل از نورسان باغ شنو
بشارت طرب از گردش ایاغ شنو
سرم ز حرف پراکنده گوی در شور است
صدای مغز پریشانم از دماغ شنو
شهید یار بناوردگاه یار اولی
همین وصیت پروانه ز چراغ شنو
بر اهل شوق ره فیض درنمی بندند
نوای بلبل اگر نیست صوت زاغ شنو
درون قطره ز طوفان عشق شوری هست
صدای سیل بر اطراف باغ و راغ شنو
ز اصطلاح ره آگه شو و ز هر سر خار
لطیفه یی که شوی از اداش داغ شنو
خبر ز عرصه کنعان و مصر بیرون پرس
هزار یوسف گم گشته در سراغ شنو
قصور عافیت از خودگذشتگان دانند
ز من مذمت آسایش و فراغ شنو
ز غم بسوز «نظیری » که گفته بود تو را؟
ندیم میکده شو لابه گوی و لاغ شنو