تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۵ - دلبر من نه ز جنس بشر است
دلبر من نه ز جنس بشر است
مادرش حوری وغلمان پدر است
قمری است ار به سر سروچمن
به سر سرو قد او قمر است
خال جا کرده به شیرین لب او
یاکه پرویز به پیش شکر است
مشک خیر است عجب طره او
بی ختا تبت و چین وتتر است
نیست جز قامت وزلف مه من
ثمر سرو اگر مشک تر است
ای که پرسی ز من وحال دلم
دلم از زلف تو آشفته تر است
می توان گفت بلنداقبال است
هر که از عشق ز خود بی خبر است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۵۳ - ما گنهکار وتوغفار گناهی چه غم است
ما گنهکار وتوغفار گناهی چه غم است
ما خطا پیشه توما را چوپناهی چه غم است
ز این غمینم که به من هیچ نداری سر لطف
شادم ار لطف کنی گر به نگاهی چه غم است
تن چونکاه من از آتش هجر تو بسوخت
سوزد از شعله برق ار پر کاهی چه غم است
من سیه بخت نبودم به جهان بخت مرا
گر سیه کرده چوشب چشم سیاهی چه غم است
چشم تو دل ز کفم برد وتوانکار کنی
گر در این باب مرا نیست گواهی چه غم است
آنکه جان داده ودندان دهداو روزی و نان
گر گدائی نبرد بهره ز شاهی چه غم است
گر هلاک ازغم عشق تو بلند اقبال است
گو که از باغ تو کم باد گیاهی چه غم است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۵۴ - آتشی کز توگلستان من است
آتشی کز توگلستان من است
چاه و زندان تو بستان من است
زخم کز تیغ توباشد مرهم است
درد کزعشق تودر مان من است
هر چه آید ز تو ای دوست نکوست
اجل گرگ تو چوپان من است
من ندارم خبر از مذهب ودین
عشق رخسار تو ایمان من است
از غمت بس که فشانم اختر
آسمان درغم دامان من است
سزد ار طعنه زنم بر مه ومهر
بس که مهرت به دل وجان من است
هر که داراست بلند اقبال است
ز این گهرها که به عمان من است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۵۵ - این صنم کیست که غارتگر ایمان من است
این صنم کیست که غارتگر ایمان من است
دل ودین از کف من برده پی جان من است
چندبیمم دهی ازمحنت محشر زاهد
به خدا روز قیامت شب هجران من است
گلرخا غنچه لباسرو قداکچ کلها
راستی روی تو غارتگر ایمان من است
لب لعل شکرین توچوجان شیرین است
لیک افسوس که دور از لب ودندان مناست
زرد از آن مهر چو رخسار بلند اقبال است
کش به دل حسرت روی مه جانان من است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۵۷ - هرچه را می‌نگرم عکس رخ یار من است
هرچه را می‌نگرم عکس رخ یار من است
هرکجا می‌گذرم قصه دلدار من است
هر که دریافت که من عاشق دلدار شدم
می بردرشک ودمادم پی آزار من است
دل ودین از کف من برد و مرا کافر کرد
کافرم تا رخ وزلفش بت وزنار من است
عجبی نیست که بیمار بود نرگس دوست
عجب این است که بیمار پرستار من است
غم دلدار نخواهم ز برم دور شود
زآنکه در خلوت دل محرم اسرار من است
حاجت شمع وچراغم نبود در شب تار
تا که مهتاب رخش شمع شب تار من است
گفتمش باعث دیوانه دلی چیست مرا
گفت از جلوه رخسار پری وار من است
گفتم آید به چه کار این دل خون گشته بگفت
این متاعی است که شایسته بازار من است
گفتمش ده خبر از شعر بلنداقبالم
گفت شیرین چو لب لعل شکر بار من است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۶۸ - توچه خوردی که لبت این همه شیرین شده است
توچه خوردی که لبت این همه شیرین شده است
گوئی اشعار مرا خوانده ای از این شده است
همسری کرده مگر با لب تو چشم خروس
کز گنه تاج به فرقش چوتبرزین شده است
از برمندل من پیش رخ وزلف وبرت
بی نیاز از گل واز سنبل ونسرین شده است
از حنا کرده ای امروز سر انگشت خضاب
یا به خون دل ما دست تورنگین شده است
زیر هر پیچ و خم زلف توچینی است ز مشک
به دو معنی شکن زلف تو پرچین شده است
چوکبوتر دلم ار صید توگردد نه عجب
زآنکه مژگان تو چون چنگل شاهین شده است
همه وصف تو دراشعار بلنداقبال است
که چنین گفته ی اوقابل تحسین شده است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۶۹ - از سیه چشم توروزم سیه است
از سیه چشم توروزم سیه است
آفت جان ودل از یک نگه است
گردچشمت ز پی غارت دل
مژه صف بسته چو شاه و سپه است
نه چو بالای توسرو است به باغ
نه چو رخسار تو تابنده مه است
در بر سرو نه کس دیده قبا
بر سر ماه نه گاهی کله است
بر سر سرونه ماهی است تمام
بر رخ ماه نه زلف سیه است
کی دهی ره به گدای چومنی
که گدای در توپادشه است
این گنه به ز ثواب است مرا
گر نگه بر رخ خوبان گنه است
گفتم ای دل به ره عشق مرو
زآنکه در هر قدمی چه به ره است
گفت دیدم به زنخدانش چهی
که همی میل دلم سوی چه است
گر چه از عشق بلند اقبالم
لیکن از چشم تو روزم سیه است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۷۴ - هیچ دانی چه به من کرده غمت
هیچ دانی چه به من کرده غمت
در برم دل شده خون از ستمت
هم پریشان دلم ازطره تو
هم قدم خم شده از ابروی خمت
برده اند از تن من تاب وتوان
قهر بسیار توولطف کمت
نه مگر با من دل خسته بسی
رام بودی دگر از چیست رمت
نیش کز دست تو نوش است مرا
می خورم گر که به جام است سمت
الغرض رفتهام از پای مگر
دستگیری بنماید کرمت
گفته بودی که بیایی به برم
سر وجانم به فدای قدمت
گفتم از عشق هلاکم گفتا
چه تفاوت به وجود وعدمت
گفتم از چیست بلند اقبالم
گفت ازخشک لب وچشم نمت
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۷۵ - دلبر ما نه همی طره پر خم با اوست
دلبر ما نه همی طره پر خم با اوست
هر چه حسن است در آفاق مسلم با اوست
مشمر ای دل صفت حسن که دارد همه را
مهربانی بود وبس که همی کم با اوست
همه بیمار از آنیم که یار است طبیب
همه مجروح دلانیم که مرهم با اوست
چشمت از مژه اگر لشکر توران دارد
دل ما فتح کندشوکت رستم با اوست
یک محرم به همه سال بود با دو ربیع
چهر و زلف تو ربیعی دو محرم با اوست
می چونوشی وشوی مست عذارت ز عرق
به نظر تازه گلی هست که شبنم با اوست
دلم ازعشق رخ دوست بلنداقبال است
با وجودی که غم ومحنت عالم با اوست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۸۱ - کس نگوید ختن وتبت وتاتاری هست
کس نگوید ختن وتبت وتاتاری هست
به کف صبحدم از زلف تو تا تاری هست
نه بجز ذکر تو در روز وشبم کاری هست
نه به جز فکر تو در سال و مهم کاری هست
می توان گفت که دارد ز دل من خبری
هر کجا درقفسی مرغ گرفتاری هست
نتوانم که تو راهمدم غیری بینم
گر چه هر جاست گلی همره او خاری هست
مگر ازگیسوی تو شانه گشاده است گره
که دکان بسته به هر دکه که عطاری هست
چشم مست تو بدین سان که ببرد ازمن هوش
نتوان گفت که درعهد تو هشیاری هست
ای دل اندر بر آنچشم سیه ناله مکن
که ننالد کس اگر در بر بیماری هست
مردم ازبسکه بزد از مژه خنجر به دلم
چشم مست تو عجب کافر خونخواری هست
حال آشفته دلم در شکن طره ی تو
داندآن صعوه که اندر دهن ماری هست
نه عجب بر سر مشک ار بنهی پا کز مشک
زیر هر چین وخم زلف تو خرواری هست
نیست درعهد شه روی زمین ناصر دین
به جز از طره ات ار رهزن و طراری هست
وصف روی تو و اشعار بلنداقبال است
صحبتی گر سر هر کوچه وبازاری هست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۸۳ - ای دل ار یار منی با دگران کارت چیست
ای دل ار یار منی با دگران کارت چیست
مرو از خانه برون کوچه وبازارت چیست
همنشینی به سر زلف بتان تا کی وچند
به پریشانی خود این همه اصرارت چیست
جا چو اندر خم آن طره مشکین داری
وصف چین و ختن وتبت وتاتارت چیست
عشق آن دلبر ترسا اگرت نیست به سر
سوی بتخانه روی بهر چه زنارت چیست
چون بهزخم من از احسان نگذاری مرهم
نمک ازبهر چه می پاشی وآزارت چیست
می نهی بر سر دوشم غمی از نوهر دم
بس گران آمده بارم ز توسربارت چیست
دردها داری وپوشیده ز من می داری
ور نه شب تا به سحر یا رب هموارت چیست
زعفران را نه مگر خاصیت خنده بود
چو به چهرم نگری گریه بسیارت چیست
اگر از وصل رخ دوست بلند اقبالی
می کنی ناله چرا شکوه ز دلدارت چیست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۸۶ - روزگاری است که هیچم خبری از دل نیست
روزگاری است که هیچم خبری از دل نیست
به کسی کار دل اینگونه چو من مشکل نیست
باشد از حال من آنغرقه به دریا آگه
که امیدی دگر اندر دلش از ساحل نیست
گفتم ای دوست کیم وصل میسر گردد
گفت آن لحظه که جانهم به میان حائل نیست
گفتم از عشق تو دادم سر وجان و دل ودین
گفت آسوده نشین رنج تو بی حاصل نیست
به فدای سر دلبر دل ودین لایق نه
به نثار ره جانان سرو جان قابل نیست
خلق گویند که درعشق تو من مجنونم
خود بر آنم که به عهد تو کسی عاقل نیست
گر چه در مجمع عشاق بلند اقبالم
لیک چون من کسی از عشق پریشان دل نیست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۸۷ - بی وفایی چو تو درعالم نیست
بی وفایی چو تو درعالم نیست
حاصل از عشق توام جز غم نیست
غمی از مردن ما نیست تو را
زآنکه در خیل توچون ما کم نیست
به ز درد تو مرا درمان نی
به ز زخم تو مرا مرهم نیست
غم دل با تو بگویم نه به غیر
که به غیر از تو مرا محرم نیست
نیست چون عارض توماه که ماه
به رخش زلف خم اندر خم نیست
هست چشم تواگر پور پشنگ
دل من نیز کم از رستم نیست
هر که را عشق تو بر سر نبود
هست نسناس بنی آدم نیست
همه شب تا به سحر بی تو مرا
به جز از ناله کسی همدم نیست
دلم ازعشق بلنداقبال است
لیک یکدم به جهان خرم نیست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۸۸ - عاشق روی تو صاحب نظری نیست که نیست
عاشق روی تو صاحب نظری نیست که نیست
خاک درگاه توکحل بصری نیست که نیست
نه همی جلوه کند حسن تو در دیده من
جلوه گر حسن تو درخشک وتری نیست که نیست
نه من دل شده تنها ز غمت خون جگرم
خون ز عشق رخت اندر جگری نیست که نیست
نه همی من به رهت خاک نشین هستم وبس
صد چومن خسته به هر رهگذری نیست که نیست
دل آشفته رنجور من از زلف ورخت
شام در آه و فغان تا سحری نیست که نیست
خود ندانم ملکی یا پری و حور ولی
هستم آگه که غلامت بشری نیست که نیست
کاروان مشک ز چین از چه به شیراز آرد
درخم طره تومشک تری نیست که نیست
گاهی از حال من خون شده دل گیر سراغ
ناگه آگه شوی از من اثری نیست که نیست
با رقیبان منشین باده مخور بوسه مده
که برما ز تودایم خبری نیست که نیست
پیش تو بی هنر و پست بلند اقبال است
ورنه اورا به حقیقت هنری نیست که نیست
پادشه کرده مگر طبع مرا مخزن خود
که در او هر چه بخوانی گهر نیست که نیست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۹۲ - چنگم از زلف به دل آن بت دلبر زد ورفت
چنگم از زلف به دل آن بت دلبر زد ورفت
بود شهبازی وخود رابه کبوتر زد و رفت
آن مه چارده آیا ز کجا کردطلوع
که ز رخ طعنه به خورشیدمنور زد ورفت
که بدآن ترک وچه کین داشت که ناگه ز کمین
جست و برخسته دلم ازمژه خنجر زد ورفت
این همان کافر خونخوار بود کز ابرو
به دل پیر و جوان تیغ مکرر زد ورفت
به برم آمد و بنشست ومیش دادم وخورد
مست گردید ومرا سنگ به ساغر زد و رفت
گفتم ای مه بنشین باده بنوش از سر ناز
دست بر زلف وهمی پای به عنبر زد و رفت
آب برد از شکر و ریخت به روز شکر آب
از شکر خنده ز بس طعنه به شکر زد ورفت
گر نبرده است لب او زشکر شیرینی
مگس از پیش شکر پس ز چه بر سر زد و رفت
رفت تا از برم آن قوت روان قوت جان
مرغ روح از قفس تنگ تنم پر زد ورفت
گفتم ای دوست ز عشقت که بلنداقبال است
گفت آن کس که زدست غم من در زد ورفت
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۹۳ - دوشم آن ترک پریچهره به بر آمد ورفت
دوشم آن ترک پریچهره به بر آمد ورفت
تندوآهسته تر از باد سحر آمد ورفت
زیست نمود دمی تاکه ببینم رخ او
چون خیالی که درآید به نظر آمد ورفت
رفت واز رفتنش از دیده خون افشانم
سیل خوناب جگر تا به کمر آمد ورفت
وه که خوب آمد وبد رفت چه خون ها که مرا
از غم دوری رویش به جگر آمد ورفت
وعده می داد که ماند به برم تا به سحر
چه خطا دید که چون راهگذار آمدورفت
بت من همچو قمر بود ولی کلبه من
نه فلک بود که مانند قمر آمد ورفت
گفتم او رابنشین پیش بلند اقبالت
گفت منعمر توام عمر به سر آمدو رفت
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۰۲ - دلا تا چند ابجد تا کی ابتث
دلا تا چند ابجد تا کی ابتث
کتاب عشق را خوان یک دومبحث
نشد حاصل ز لعل او جوابی
به وضع ابجد و قانون ابتث
نمی گردم به وصل اوموفق
چو بدوح از عدد اندر مثلث
چرا نامهربانی با من ای ما ه
چه می باشد سبب دارد چه باعث
بلنداقبال را دان پاک دامن
اگر چه خرقه ای داردملوث
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۲۷ - دلبر آن نیستکه رخسار چوماهی دارد
دلبر آن نیستکه رخسار چوماهی دارد
یا به رخسار چومه زلف سیاهی دارد
نیز عاشق نبود هر که بودخونین دل
یا به رخ اشک و ز سوز جگر آهی دارد
صاف وشفاف نه هر دانه که شد باشد در
نیست غواص هر آنکس که شناهی دارد
نتوان گفت که مرد است و یا عالم علم
هر که عمامه به سر یا که کلاهی دارد
می شود پادشه آنکس که بود رای خدای
پادشاهی نکند هرکه سپاهی دارد
دلبر آن است که دل در بر اودارد جای
و او به دل های همه لطفی وراهی دارد
می توان گفت چومن نیز بلنداقبال است
بر در دوست هر آنکس که پناهی دارد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۳۰ - آنکه شد عاشق ومردازغم ودرد
آنکه شد عاشق ومردازغم ودرد
با خبر شد که به من عشق چه کرد
عقل انداخت سپر دربر عشق
گفت من با تونیم مرد نبرد
ای که گفتی چه هنر داردعشق
اشک را سرخ کندرخ را زرد
چشم را تر کند ولب را خشک
جسم را گرم کنددم را سرد
می کندبا دل و با جان کاری
که مثالش نتوانم آورد
شاه رامات کند در شطرنج
مهر ومه را بکشد مهره به نرد
برباید ز سر چرخ کلاه
بر فشاند ز کف دریا گرد
همه درخدمت اویکسانند
پیر وبرنا شه ومسکین زن ومرد
همچومن هر که بلنداقبال است
عشق ورزید ونترسید ز درد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۳۱ - از غم تو بهدل ما گذرد
از غم تو بهدل ما گذرد
آنچه از سنگ به مینا گذرد
گذرد مژه ات از پرده دل
همچو سوزن که ز دیبا گذرد
شربتی هر که چشد از لب تو
از سر نعمت دنیا گذرد
به لبت سر زده خط آری مور
نیست ممکن که زحلوا گذرد
کافرم با تو گر امروز مرا
در دل اندیشه فردا گذرد
سجده آرد به برش بت چوشمن
بت منگر به کلیسا گذرد
ساقیا باده بده کز غم یار
نیی آگه که چه بر ما گذرد
گذرم من اگر از دل دل من
حاش لله که ز صهبا گذرد
همچو من هر که بلنداقبال است
هم ز دل هم زتمنا گذرد