تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۶۴ - آنچه قسمت کرده هر کس روزی خود می خورد
آنچه قسمت کرده هر کس روزی خود می خورد
طعمهٔ خود باز و کرکس روزی خود می خورد
از ره نظاره عاشق کام می یابد ز حسن
با دهان دیده، نرگس روزی خود می خورد
منعمم از آن روی گندمگون مکن چون مور خط
خرمن حسن است هر کس روزی خود می خورد
هر که را قسمت به نوعی کرده رزاق جهان
آب از کف آتش از خس روزی خود می خورد
کس نمی ماند سعیدا بی نصیب از خوان او
هر که آمد پیش یا پس روزی خود می خورد
طعمهٔ خود باز و کرکس روزی خود می خورد
از ره نظاره عاشق کام می یابد ز حسن
با دهان دیده، نرگس روزی خود می خورد
منعمم از آن روی گندمگون مکن چون مور خط
خرمن حسن است هر کس روزی خود می خورد
هر که را قسمت به نوعی کرده رزاق جهان
آب از کف آتش از خس روزی خود می خورد
کس نمی ماند سعیدا بی نصیب از خوان او
هر که آمد پیش یا پس روزی خود می خورد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۶۵ - چون ز خون عاشق آن رخساره گل، مل می خورد
چون ز خون عاشق آن رخساره گل، مل می خورد
صد گره بالای هم از ناز کاکل می خورد
می کند از عاشقان، معشوق جذب رنگ را
دایماً در این چمن گل خون بلبل می خورد
وحشی دل تازه دارد کام از زلف بتان
آهوی این دشت دایم برگ سنبل می خورد
گرچه مدحم پیش قدر مرتضی برگ که است
نیست ضایع خاطرم جمع است دلدل می خورد
می برد چون خس سعیدا آخرش سیل فنا
با وجود می کسی غم زیر این پل می خورد؟
صد گره بالای هم از ناز کاکل می خورد
می کند از عاشقان، معشوق جذب رنگ را
دایماً در این چمن گل خون بلبل می خورد
وحشی دل تازه دارد کام از زلف بتان
آهوی این دشت دایم برگ سنبل می خورد
گرچه مدحم پیش قدر مرتضی برگ که است
نیست ضایع خاطرم جمع است دلدل می خورد
می برد چون خس سعیدا آخرش سیل فنا
با وجود می کسی غم زیر این پل می خورد؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۸۹ - از نگاه غیرجانان چهره در هم می کشد
از نگاه غیرجانان چهره در هم می کشد
روی گل شرمندگی از چشم شبنم می کشد
آه یعقوبی رسن بازی اگر خواهد نمود
یوسف ما خویش را از چاه زمزم می کشد
گر سلیمان است انگشت ندامت می گزد
آخر دم چون ز دست خویش خاتم می کشد
بر در واعظ نماند احتیاجش هر که او
حلقه در گوش از فغان اهل ماتم می کشد
دوستی هر چند افزون، دشمنی افزون تر است
بیشتر آزار زخم ما ز مرهم می کشد
کی نماید ای سکندر با تو از آیینه ات
آنچه از جام لبالب گشته اش جم می کشد
اژدهای لا دهان خویش را واکرده است
ترک این دم کن دو عالم را به یک دم می کشد
من کباب بزم آن رندم که در کوی حبیب
خون دل، زهر تغافل، باده با هم می کشد
از نگاه حسرت سوزن مسیحا کی کشید
آنچه از طعن زبان خلق، مریم می کشد
کی سعیدا هر گدایی آشنا گردد به حق
سوزن از این بحر، ابراهیم ادهم می کشد
روی گل شرمندگی از چشم شبنم می کشد
آه یعقوبی رسن بازی اگر خواهد نمود
یوسف ما خویش را از چاه زمزم می کشد
گر سلیمان است انگشت ندامت می گزد
آخر دم چون ز دست خویش خاتم می کشد
بر در واعظ نماند احتیاجش هر که او
حلقه در گوش از فغان اهل ماتم می کشد
دوستی هر چند افزون، دشمنی افزون تر است
بیشتر آزار زخم ما ز مرهم می کشد
کی نماید ای سکندر با تو از آیینه ات
آنچه از جام لبالب گشته اش جم می کشد
اژدهای لا دهان خویش را واکرده است
ترک این دم کن دو عالم را به یک دم می کشد
من کباب بزم آن رندم که در کوی حبیب
خون دل، زهر تغافل، باده با هم می کشد
از نگاه حسرت سوزن مسیحا کی کشید
آنچه از طعن زبان خلق، مریم می کشد
کی سعیدا هر گدایی آشنا گردد به حق
سوزن از این بحر، ابراهیم ادهم می کشد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۹۱ - آن نگاه آشنای مشکل آسانت چه شد
آن نگاه آشنای مشکل آسانت چه شد
با اسیران سر آن کوی، احسانت چه شد
نی ترحم با فقیران نی کرم با بندگان
ای سرت گردم دل و جانم به قربانت چه شد
سوختی از گرمی خوی ای سراپا آفتاب
عالمی را آن سحاب لطف بارانت چه شد
از دل پرخون و چشم اشکبارم غافلی
با صراحی عهد و با پیمانه پیمانت چه شد
با لب خشک و دل پرخون مراد خویش را
گر نمی یابی سعیدا چشم گریانت چه شد
با اسیران سر آن کوی، احسانت چه شد
نی ترحم با فقیران نی کرم با بندگان
ای سرت گردم دل و جانم به قربانت چه شد
سوختی از گرمی خوی ای سراپا آفتاب
عالمی را آن سحاب لطف بارانت چه شد
از دل پرخون و چشم اشکبارم غافلی
با صراحی عهد و با پیمانه پیمانت چه شد
با لب خشک و دل پرخون مراد خویش را
گر نمی یابی سعیدا چشم گریانت چه شد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۹۲ - پای بر نرگس نهادی چشم بلبل تازه شد
پای بر نرگس نهادی چشم بلبل تازه شد
شاخ سنبل را شکستی خاطر گل تازه شد
آن قدر در راه فقر و نیستی کردیم صبر
تا قناعت سبز گردید و توکل تازه شد
شب سخن از پیچش آن زلف آمد در میان
خاطر مجروح ما را داغ کاکل تازه شد
با هلال عید اشارت کرد سوی جام می
عاشقان را زخم شمشیر تغافل تازه شد
دی جهان آرا و شهرآرا به یاد آمد مرا
دل سعیدا از خیال شهر کابل تازه شد
شاخ سنبل را شکستی خاطر گل تازه شد
آن قدر در راه فقر و نیستی کردیم صبر
تا قناعت سبز گردید و توکل تازه شد
شب سخن از پیچش آن زلف آمد در میان
خاطر مجروح ما را داغ کاکل تازه شد
با هلال عید اشارت کرد سوی جام می
عاشقان را زخم شمشیر تغافل تازه شد
دی جهان آرا و شهرآرا به یاد آمد مرا
دل سعیدا از خیال شهر کابل تازه شد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۹۴ - خارخار دل کجا در دیدهٔ ما می خلد
خارخار دل کجا در دیدهٔ ما می خلد
خار ماهی کی به چشم موج دریا می خلد
دستگاه صنع را انگشت رد هم نیست، رو
خار چون از دست افتد باز در پا می خلد
بسکه یاران ملایم طبع سنگین طینتند
رشتهٔ گوهر به چشم سوزن ما می خلد
در دل مفلس نباشد آرزوی هیچ چیز
خارخار اکثر به جان اهل دنیا می خلد
از ملایم ظاهران زنهار در اندیشه باش
پنبه دارد نرمی و در چشم مینا می خلد
گفتگوی مدعی در بزم ما کردن خطاست
حرف بدگو هم سعیدا بد به دل ها می خلد
خار ماهی کی به چشم موج دریا می خلد
دستگاه صنع را انگشت رد هم نیست، رو
خار چون از دست افتد باز در پا می خلد
بسکه یاران ملایم طبع سنگین طینتند
رشتهٔ گوهر به چشم سوزن ما می خلد
در دل مفلس نباشد آرزوی هیچ چیز
خارخار اکثر به جان اهل دنیا می خلد
از ملایم ظاهران زنهار در اندیشه باش
پنبه دارد نرمی و در چشم مینا می خلد
گفتگوی مدعی در بزم ما کردن خطاست
حرف بدگو هم سعیدا بد به دل ها می خلد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۹۸ - سبزه ای جز آه کی از خاک مجنون می دمد
سبزه ای جز آه کی از خاک مجنون می دمد
از نیستان محبت ناله بیرون می دمد
بسکه می نوشیده آن بدخو عرق از پیکرش
همچو رنگ باده از مینا به بیرون می دمد
در قریب دل هر افسونی که لیلی خوانده است
باز هر باری که می خواند به مجنون می دمد
خط رخسار تو بیجا نیست حسن ظاهرش
شعر ناموزون کجا از طبع موزون می دمد
در بهارستان طبعم سبزه ای بیگانه نیست
می تراشم هر چه آن جا غیر مضمون می دمد
دی سعیدا می شنید از ساکنان کوی یار
آه گرم کیست این هر شب به گردون می دمد
از نیستان محبت ناله بیرون می دمد
بسکه می نوشیده آن بدخو عرق از پیکرش
همچو رنگ باده از مینا به بیرون می دمد
در قریب دل هر افسونی که لیلی خوانده است
باز هر باری که می خواند به مجنون می دمد
خط رخسار تو بیجا نیست حسن ظاهرش
شعر ناموزون کجا از طبع موزون می دمد
در بهارستان طبعم سبزه ای بیگانه نیست
می تراشم هر چه آن جا غیر مضمون می دمد
دی سعیدا می شنید از ساکنان کوی یار
آه گرم کیست این هر شب به گردون می دمد
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۰۰ - دار نی در کشتن منصور برپا کرده اند
دار نی در کشتن منصور برپا کرده اند
حرف حق را در میان خلق، بالا کرده اند
اهل عقبی در تلاش جاه و حب آرزو
تهمت بیهوده بر ارباب دنیا کرده اند
قطرهٔ چندی که از چشم فلک افتاده است
بحر را نادیدگان نسبت به دریا کرده اند
مهوشان چون زنگیان آیینه ها اشکسته اند
در نظرها تا تو را آیینه سیما کرده اند
در گلستان جهان بر هر گلی اهل نظر
جز به عبرت ننگرد چشمی که بینا کرده اند
بر جبین خویش از چین صد گره بربسته اند
اهل دنیا گر ز کاری عقده ای واکرده اند
اهل همت را نوازش سخت رنجانیدنی است
دوستان بیهوده نی در ناخن ما کرده اند
سرو را در وجد آوردند و گل را در سماع
در چمن هر جا که ذکر جام و صهبا کرده اند
سالکانی را که در قید سلوک افتاده اند
سوزن عیسی است هر خاری که در پا کرده اند
رنج ها بردند استادان به تبدیل صفات
تا در این عالم وجودی را سعیدا کرده اند
حرف حق را در میان خلق، بالا کرده اند
اهل عقبی در تلاش جاه و حب آرزو
تهمت بیهوده بر ارباب دنیا کرده اند
قطرهٔ چندی که از چشم فلک افتاده است
بحر را نادیدگان نسبت به دریا کرده اند
مهوشان چون زنگیان آیینه ها اشکسته اند
در نظرها تا تو را آیینه سیما کرده اند
در گلستان جهان بر هر گلی اهل نظر
جز به عبرت ننگرد چشمی که بینا کرده اند
بر جبین خویش از چین صد گره بربسته اند
اهل دنیا گر ز کاری عقده ای واکرده اند
اهل همت را نوازش سخت رنجانیدنی است
دوستان بیهوده نی در ناخن ما کرده اند
سرو را در وجد آوردند و گل را در سماع
در چمن هر جا که ذکر جام و صهبا کرده اند
سالکانی را که در قید سلوک افتاده اند
سوزن عیسی است هر خاری که در پا کرده اند
رنج ها بردند استادان به تبدیل صفات
تا در این عالم وجودی را سعیدا کرده اند
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۰۴ - خوش به آسانی به آخر راه مشکل می برند
خوش به آسانی به آخر راه مشکل می برند
رهنوردانی که اول پی به منزل می برند
در محبت می شوند ایشان شهید بی سخن
دست و گردن بسته خود را پیش قاتل می برند
درد نوشان جز به پای خم نمی افتند هیچ
خویشتن را در پناه پیر کامل می برند
هر متاعی را که از شهر محبت می رسد
بیشتر در کشور ما جانب دل می برند
آن چنان لب تشنهٔ حرصند ابنای زمان
کز جواب خشک آب از روی سائل می برند
خودفروشانی که در قید زر و مالند و جاه
نام حق را بر زبان هر دم به باطل می برند
مزرع دنیا که سبز از آبرو گردیده است
آبرو آنان که می ریزند حاصل می برند
همت دونان عالم هیچ می دانی که چیست
می کشند از آب، رخت خویش و در گل می برند
واگذار از خود سعیدا زان که در هر مسلکی
هر که از خود بگذرد زودش به منزل می برند
رهنوردانی که اول پی به منزل می برند
در محبت می شوند ایشان شهید بی سخن
دست و گردن بسته خود را پیش قاتل می برند
درد نوشان جز به پای خم نمی افتند هیچ
خویشتن را در پناه پیر کامل می برند
هر متاعی را که از شهر محبت می رسد
بیشتر در کشور ما جانب دل می برند
آن چنان لب تشنهٔ حرصند ابنای زمان
کز جواب خشک آب از روی سائل می برند
خودفروشانی که در قید زر و مالند و جاه
نام حق را بر زبان هر دم به باطل می برند
مزرع دنیا که سبز از آبرو گردیده است
آبرو آنان که می ریزند حاصل می برند
همت دونان عالم هیچ می دانی که چیست
می کشند از آب، رخت خویش و در گل می برند
واگذار از خود سعیدا زان که در هر مسلکی
هر که از خود بگذرد زودش به منزل می برند
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۰۷ - آن که پشت دست رد بر نقره و زر می زند
آن که پشت دست رد بر نقره و زر می زند
سکهٔ همت به روی مهر و اختر می زند
می شود یا زلف خط یا کاکل سرگشته ای
از چراغ بخت ما دودی که سر بر می زند
برزخ دریا نه موج است این که از تعجیل عمر
می کشد از آستین دستی و بر سر می زند
هر که آمد چند روزی جا در این کاشانه کرد
آخر از این ششدر بربسته بر در می زند
کمتر از تاج کیانی نیست مجنون تو را
طفل شوخی گر ز کویت سنگ بر سر می زند
آمد و سنگ بجایی زد به جان باطلان
طعنهٔ بیجا به ابراهیم آذر می زند
آهن سردی است می کوبد سعیدا هر که او
بهر تحصیل مرادش حلقه بر در می زند
سکهٔ همت به روی مهر و اختر می زند
می شود یا زلف خط یا کاکل سرگشته ای
از چراغ بخت ما دودی که سر بر می زند
برزخ دریا نه موج است این که از تعجیل عمر
می کشد از آستین دستی و بر سر می زند
هر که آمد چند روزی جا در این کاشانه کرد
آخر از این ششدر بربسته بر در می زند
کمتر از تاج کیانی نیست مجنون تو را
طفل شوخی گر ز کویت سنگ بر سر می زند
آمد و سنگ بجایی زد به جان باطلان
طعنهٔ بیجا به ابراهیم آذر می زند
آهن سردی است می کوبد سعیدا هر که او
بهر تحصیل مرادش حلقه بر در می زند
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۰۹ - موج دریای جنون کی دست بر دل می زند
موج دریای جنون کی دست بر دل می زند
می کشد میدان و هر دم سر به ساحل می زند
پاسبان ماست چون افلاس هر جا می رویم
نیست عاقل آن که با ما می رود دل می زند
بی قرار عشق را آرام در فردوس نیست
سالک این راه پشت پا به منزل می زند
از رباط کهنهٔ خود ای فلک غافل مباش
دایماً درویش بر دیوار خود گل می زند
دل سعیدا طرفه بی باکی است در میدان عشق
همچو جوهر خویش را بر تیغ قاتل می زند
می کشد میدان و هر دم سر به ساحل می زند
پاسبان ماست چون افلاس هر جا می رویم
نیست عاقل آن که با ما می رود دل می زند
بی قرار عشق را آرام در فردوس نیست
سالک این راه پشت پا به منزل می زند
از رباط کهنهٔ خود ای فلک غافل مباش
دایماً درویش بر دیوار خود گل می زند
دل سعیدا طرفه بی باکی است در میدان عشق
همچو جوهر خویش را بر تیغ قاتل می زند
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۱۱ - هر که یاد قامت آن سروبالا می کند
هر که یاد قامت آن سروبالا می کند
بهر مطلع مصرع برجسته پیدا می کند
نیست در خاطر غباری از کسی آیینه ام
هر که می بیند مرا خود را تماشا می کند
نیست یک حاکم به ملک حسن، شهر طرفه ای است
خط اگر آزاد سازد زلف دعوا می کند
چون نگردم امت لعل لبش کان می پرست
گاه کار خضر و گه کار مسیحا می کند
دیدهٔ خودبین چو عکس افتاده در آیینه ها
هر که دارد چشم عبرت بین تماشا می کند
بی حجابش کس چسان بیند سعیدا دیده ام
از حیا در چشم مردم خویش را جا می کند
بهر مطلع مصرع برجسته پیدا می کند
نیست در خاطر غباری از کسی آیینه ام
هر که می بیند مرا خود را تماشا می کند
نیست یک حاکم به ملک حسن، شهر طرفه ای است
خط اگر آزاد سازد زلف دعوا می کند
چون نگردم امت لعل لبش کان می پرست
گاه کار خضر و گه کار مسیحا می کند
دیدهٔ خودبین چو عکس افتاده در آیینه ها
هر که دارد چشم عبرت بین تماشا می کند
بی حجابش کس چسان بیند سعیدا دیده ام
از حیا در چشم مردم خویش را جا می کند
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۱۶ - کی فرنگی با مسلمانی نهانی می کند
کی فرنگی با مسلمانی نهانی می کند
آنچه با ما آشکارا یار جانی می کند
از خدنگ حادثات چرخ ای دل گوشه گیر
چون کمان با پشت خم آن هم جوانی می کند
فتح ملک دل به نام عشق ثبت است از ازل
اندرین اقلیم او صاحبقرانی می کند
ای بسا دلداده را جان داده او بی گفتگو
کار صد خضر و مسیحا را زبانی می کند
نیست بی شوری خیالم سر دیوانم بکن
شعر من هم کار اشعار فغانی می کند
جانفشانی کن سعیدا گر نداری جان دریغ
از غبار خط رخش عنبرفشانی می کند
آنچه با ما آشکارا یار جانی می کند
از خدنگ حادثات چرخ ای دل گوشه گیر
چون کمان با پشت خم آن هم جوانی می کند
فتح ملک دل به نام عشق ثبت است از ازل
اندرین اقلیم او صاحبقرانی می کند
ای بسا دلداده را جان داده او بی گفتگو
کار صد خضر و مسیحا را زبانی می کند
نیست بی شوری خیالم سر دیوانم بکن
شعر من هم کار اشعار فغانی می کند
جانفشانی کن سعیدا گر نداری جان دریغ
از غبار خط رخش عنبرفشانی می کند
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۱۹ - شیشه و پیمانه و دل غم ز هم کم می کنند
شیشه و پیمانه و دل غم ز هم کم می کنند
اهل دل از راه دل، دل پرسی هم می کنند
بسکه خود را دوست می دارند ابنای زمان
پیشتر از زخم ایشان فکر مرهم می کنند
غنچه را در بزم ما منع شکفتن کرده اند
نخل مومی را در این جا شمع ماتم می کنند
نیست غم در کشور وارستگان روزگار
شادی صبح طرب در شام ماتم می کنند
قبضه داران قضا آخر سعیدا چون کمان
هر کجا سرو قدی سر می کشد خم می کنند
اهل دل از راه دل، دل پرسی هم می کنند
بسکه خود را دوست می دارند ابنای زمان
پیشتر از زخم ایشان فکر مرهم می کنند
غنچه را در بزم ما منع شکفتن کرده اند
نخل مومی را در این جا شمع ماتم می کنند
نیست غم در کشور وارستگان روزگار
شادی صبح طرب در شام ماتم می کنند
قبضه داران قضا آخر سعیدا چون کمان
هر کجا سرو قدی سر می کشد خم می کنند
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۲۲ - چند در اندیشهٔ دنیا و دین خواهیم بود
چند در اندیشهٔ دنیا و دین خواهیم بود
تا به کی در فکر و ذکر [آن و این] خواهیم بود؟
گل نخواهد کرد آخر غنچهٔ امید، چند
همچو داغ دست ما در آستین خواهیم بود؟
گرچه خواهم از نظرها رفت اما چون خیال
در دل و در سینه ها فکر متین خواهیم بود
یک شبی آخر در این عالم، قران خواهیم کرد
هر چه باداباد با ماهی قرین خواهیم بود
دوست گر در خاطر خود جا دهد مهریم مهر
در دل دشمن چو بنشینیم کین خواهیم بود
زور [بازویی] بخواه و دست همت کن دراز
ای سعیدا چند ما در [ماء] و طین خواهیم بود
تا به کی در فکر و ذکر [آن و این] خواهیم بود؟
گل نخواهد کرد آخر غنچهٔ امید، چند
همچو داغ دست ما در آستین خواهیم بود؟
گرچه خواهم از نظرها رفت اما چون خیال
در دل و در سینه ها فکر متین خواهیم بود
یک شبی آخر در این عالم، قران خواهیم کرد
هر چه باداباد با ماهی قرین خواهیم بود
دوست گر در خاطر خود جا دهد مهریم مهر
در دل دشمن چو بنشینیم کین خواهیم بود
زور [بازویی] بخواه و دست همت کن دراز
ای سعیدا چند ما در [ماء] و طین خواهیم بود
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۲۵ - جسم ما از ناتوانی جان نمی گیرد به خود
جسم ما از ناتوانی جان نمی گیرد به خود
درد ما از نازکی درمان نمی گیرد به خود
کاملی ذاتی زیاد و کم ندارد در وجود
تیغ ابرو زحمت سوهان نمی گیرد به خود
عارف از تغییر اوضاع جهان دلگیر نیست
گرد کلفت یوسف از زندان نمی گیرد به خود
از شمیم مشک می گردد پریشان زلف یار
ساده [لوحی] کاغذافشان نمی گیرد به خود
مردمان را فکر تعمیر جهان از غافلی است
جز خرابی این ده ویران نمی گیرد به خود
گرد غم چسفیده باشد در گریبان لباس
ورنه انده سینهٔ عریان نمی گیرد به خود
بی محبت زندگی باشد سعیدا کفر محض
ننگ بی عشقی تن بی جان نمی گیرد به خود
درد ما از نازکی درمان نمی گیرد به خود
کاملی ذاتی زیاد و کم ندارد در وجود
تیغ ابرو زحمت سوهان نمی گیرد به خود
عارف از تغییر اوضاع جهان دلگیر نیست
گرد کلفت یوسف از زندان نمی گیرد به خود
از شمیم مشک می گردد پریشان زلف یار
ساده [لوحی] کاغذافشان نمی گیرد به خود
مردمان را فکر تعمیر جهان از غافلی است
جز خرابی این ده ویران نمی گیرد به خود
گرد غم چسفیده باشد در گریبان لباس
ورنه انده سینهٔ عریان نمی گیرد به خود
بی محبت زندگی باشد سعیدا کفر محض
ننگ بی عشقی تن بی جان نمی گیرد به خود
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۲۹ - هر که غافل یک نفس شد صاحب دم کی شود؟
هر که غافل یک نفس شد صاحب دم کی شود؟
کج گذارد آن که پا در راه، اقدم کی شود؟
کی به حرف آید اگر داند معلم در قفاست
طوطی آگه چون بود ز آیینه همدم کی شود؟
کعبه را بگذار و طوف خانهٔ خمار کن
آنچه از خم می شود پیدا ز زمزم کی شود؟
سینهٔ ما بی خراش دل نمی یابد صفا
زخم ما بی ریزهٔ الماس مرهم کی شود؟
تا چو بد با بد بدی نیکی نخواهی دید از او
جز به احسان و مروت خصم ملزم کی شود؟
کوی از میدان سعیدا نامداران برده اند
جان اگر بخشد کسی بر مرده حاتم کی شود؟
کج گذارد آن که پا در راه، اقدم کی شود؟
کی به حرف آید اگر داند معلم در قفاست
طوطی آگه چون بود ز آیینه همدم کی شود؟
کعبه را بگذار و طوف خانهٔ خمار کن
آنچه از خم می شود پیدا ز زمزم کی شود؟
سینهٔ ما بی خراش دل نمی یابد صفا
زخم ما بی ریزهٔ الماس مرهم کی شود؟
تا چو بد با بد بدی نیکی نخواهی دید از او
جز به احسان و مروت خصم ملزم کی شود؟
کوی از میدان سعیدا نامداران برده اند
جان اگر بخشد کسی بر مرده حاتم کی شود؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۳۰ - دل ز بیداد غم خوبان مصفا می شود
دل ز بیداد غم خوبان مصفا می شود
از غبار راه یوسف، کور بینا می شود
از تو زیبا می نماید دل به هر نوعی بری
عشوه گر با ناز همراه است رعنا می شود
آنچه من در گریهٔ خود دیده ام از روی تو
گر نباشد در میان روی تو دریا می شود
صدهزاران جان به قربان تو دارد انتظار
بر سر کوی تو یک روزی تماشا می شود
کار من وابسته چون توأم به کار مردم است
کام شیرین می کنم از هر که حلوا می شود
هر خدنگی را که می اندازد آن ابروکمان
با رقیبان است منجر باز با ما می شود
مدعی امروز از ما گفتگو پوشیده است
گر خدا قاضی است فردا این سخن وامی شود
گرد هستی را سعیدا خاک دامن می کنم
آنچه گم کردیم در این خانه پیدا می شود
از غبار راه یوسف، کور بینا می شود
از تو زیبا می نماید دل به هر نوعی بری
عشوه گر با ناز همراه است رعنا می شود
آنچه من در گریهٔ خود دیده ام از روی تو
گر نباشد در میان روی تو دریا می شود
صدهزاران جان به قربان تو دارد انتظار
بر سر کوی تو یک روزی تماشا می شود
کار من وابسته چون توأم به کار مردم است
کام شیرین می کنم از هر که حلوا می شود
هر خدنگی را که می اندازد آن ابروکمان
با رقیبان است منجر باز با ما می شود
مدعی امروز از ما گفتگو پوشیده است
گر خدا قاضی است فردا این سخن وامی شود
گرد هستی را سعیدا خاک دامن می کنم
آنچه گم کردیم در این خانه پیدا می شود
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۳۱ - کار، کی از آتش رخسارهٔ گل می شود
کار، کی از آتش رخسارهٔ گل می شود
لاله داغ از شعلهٔ آواز بلبل می شود
می توان کردن به نازش صبر اما غمزه اش
فتنهٔ دل، آفت راه تحمل می شود
از پی آزادگان رو دل که در راه طلب
این [گره] را خار در پا غنچهٔ گل می شود
دل چسان بگریزد از قیدش که از زنجیر زلف
تا رهایی یافت بند جعد کاکل می شود
چرخ را نوبت به ما برعکس باید کار کرد
دایماً دوران ما دور تسلسل می شود
نرگس از چشمت خجل شد گل ز رویت آب شد
زلف را آهسته بگشا کار سنبل می شود
با سعیدا گر شود همراه هر بی طاقتی
چند روزی بگذرد ز اهل توکل می شود
لاله داغ از شعلهٔ آواز بلبل می شود
می توان کردن به نازش صبر اما غمزه اش
فتنهٔ دل، آفت راه تحمل می شود
از پی آزادگان رو دل که در راه طلب
این [گره] را خار در پا غنچهٔ گل می شود
دل چسان بگریزد از قیدش که از زنجیر زلف
تا رهایی یافت بند جعد کاکل می شود
چرخ را نوبت به ما برعکس باید کار کرد
دایماً دوران ما دور تسلسل می شود
نرگس از چشمت خجل شد گل ز رویت آب شد
زلف را آهسته بگشا کار سنبل می شود
با سعیدا گر شود همراه هر بی طاقتی
چند روزی بگذرد ز اهل توکل می شود
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۴۳ - کس به دور نرگس مست تو هشیاری ندید
کس به دور نرگس مست تو هشیاری ندید
آسمان جز فتنهٔ چشم تو بیداری ندید
او چه داند حال ظلمت دیدگان عشق را
در جهان غیر از نگاه خود ستمکاری ندید
تا به لب آمد غم دل از برای غمخوری
لیک غیر از خویشتن بر خویش غمخواری ندید
گاه در پایت فتد گه در کمر پیچد تو را
کس به دور عارضت چون زلف، عیاری ندید
از برای امتحان هر سو که دل گردیده است
جز اجل در پیش روی خویش دیواری ندید
می کشد شرمندگی آخر سعیدا هر که او
غیر گفتار عبث از خویش کرداری ندید
آسمان جز فتنهٔ چشم تو بیداری ندید
او چه داند حال ظلمت دیدگان عشق را
در جهان غیر از نگاه خود ستمکاری ندید
تا به لب آمد غم دل از برای غمخوری
لیک غیر از خویشتن بر خویش غمخواری ندید
گاه در پایت فتد گه در کمر پیچد تو را
کس به دور عارضت چون زلف، عیاری ندید
از برای امتحان هر سو که دل گردیده است
جز اجل در پیش روی خویش دیواری ندید
می کشد شرمندگی آخر سعیدا هر که او
غیر گفتار عبث از خویش کرداری ندید