تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - زلف تو شام بوی و جبین صبحگاه عید
زلف تو شام بوی و جبین صبحگاه عید
ابر و هلال روزه و رخسار ماه عید
چشمم پر است از تو چو صحن نمازگاه
دروی خطت سیاه و جمال تو شاه عید
شاید که در کنار کشم از میان خلق
تا بازگشتن تو نشینم به راه عید
آنها که منکرند به امروز عید را
بوس و کنار ما و تو باشد گواه عید
غیر از تو بهره مند مرا دل ز شکوه پر
مردم ز عید خرم و من دادخواه عید
بر دامن تو تا نشیند ز ره غبار
از ابر دیده آب فشانم به راه عید
چندین هلال نو شد و عید آمد و گذشت
هرگز نکرد سایه به فرقم کلاه عید
ای سیدا رساند خطش نامه وصال
باشد بهشت آمدن تیر ماه عید
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۹۵ - آمد خزان و سیر چمن آرزو نماند
آمد خزان و سیر چمن آرزو نماند
در باغ روزگار گل رنگ و بو نماند
در هیچ ابر آب مروت نیافتم
از سبزه غیر نام به لبهای جو نماند
از بس که در جهان سر بی مغز شد بلند
در بوستان دهر به غیر از کدو نماند
چون گل لباس در بر ما پاره پاره شد
چندان رفو زدیم که جای رفو نماند
شبنم ز دست برگ خزان گشت پایمال
بر روی ساکنان چمن آبرو نماند
فیضی به کس ز سفره منعم نمی رسد
خم شد تهی و نشاء به جام سبو نماند
ای سیدا بشوی ز ارباب جود دست
آبی درین محیط برای وضو نماند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - روزی که یار مست برون از چمن شود
روزی که یار مست برون از چمن شود
بلبل غریب گردد و گل بی وطن شود
گر در چمن حدیث لبش در میان نهم
گل گوید آنقدر که سراپا دهن شود
بر دست خویش کوهکن آخر هلاک شد
این شد سزاش هر که گرفتار زن شود
پروانه یی که در دل فانوس ره نیافت
در روزگار مرگ مرده او بی کفن شود
طوطی ز عکس آئینه ماست نکته دان
هر کس به ما نشست ز اهل سخن شود
این شمع کاغذی که قلم تازه ریختست
روشنگر چراغ هزار انجمن شود
ما از کسی به شهر خود احساس ندیده ایم
همچون فسانه بر دهن مرد و زن شود
ای سیدا ز بخت سیاهم دهد نشان
روزی که زلف یار شکن در شکن شود
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - رفتند اهل جود در ایام کس نماند
رفتند اهل جود در ایام کس نماند
در بزم روزگار به غیر از مگس نماند
زد قفل باغبان به در باغ آرزو
ما را دگر به شاخ هوس دسترس نماند
رفت از دماغ گوشه نشینان حضور قلب
آسوده خاطری به بهشت قفس نماند
از رفت عید و آمد نوروز فارغم
طفل مرا ز بس که هوا و هوس نماند
بستند سیدا در ارباب جود را
از ناله لب ببند که فریادرس نماند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - ای مه شبی به خانه ام آیی چه می شود
ای مه شبی به خانه ام آیی چه می شود
بر من دری ز غیب گشایی چه می شود
تا کی ز پیش دیده من بگذری بناز
در چشم من چو سرمه درآیی چه می شود
یخ بسته ام چو شمع ز سرمای روزگار
ای آفتاب روی نمایی چه می شود
ایستاده ایم در ره تو نقد جان به کف
از ما به یک نگاه ربایی چه می شود
گردم به گرد کوی تو هر شب چو سیدا
یک ره تو هم ز خانه برآیی چه می شود
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - رنگینی رخ تو به رعنا نداده اند
رنگینی رخ تو به رعنا نداده اند
داغ مرا به لاله صحرا نداده اند
شبنم ز باغ کام دل خود گرفت و رفت
ما را چه شد که راه تماشا نداده اند
خون خورده تیغ تا شده پهلونشین تو
در یتیم مفت به دریا نداده اند
چشمت به یک کرشمه جهان را خراب کرد
این شیوه را به نرگس شهلا نداده اند
آن یوسفی که قافله هایند بنده اش
او را عزیز من به زلیخا نداده اند
مردم چه شد که از نظر پاک غافلند
این سرمه را به دیده خود جا نداده اند
عمریست کرده است قناعت به بی بری
با سرو مفت قامت رعنا نداده اند
بر توتیای من نظری کس نمی کند
در روزگار دیده بینا نداده اند
چون غنچه بسته ایم زبان خود از سئوال
آزاده ایم و خواهش دنیا نداده اند
آگاه نیست از دل پر خون من کسی
پیمانه مرا دهن وا نداده اند
این منعمان که سفره خود پهن کرده اند
امروز توشه یی بر فردا نداده اند
هر کس به خوان اهل کرم رفت دست خشک
بر آستان خانه خود جا نداده اند
گردند خلق در پی روزی چو آسیا
ای سیدا ز سنگ مرا پا نداده اند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - شیرینی لب تو به شکر نداده اند
شیرینی لب تو به شکر نداده اند
این چاشنی به چشمه کوثر نداده اند
دارند بر خرام قدت چشم قمریان
این جلوه را به سرو و صنوبر نداده اند
بر وعده وصال خود ای گل وفا نمای
ما را حیات تا دم محشر نداده اند
ابروی تو به بی سر و پایان نصیب نیست
این متکا به هیچ قلندر نداده اند
غافل دمی ز شبنم و گل نیست آفتاب
یک ذره مهر با تو ستمگر نداده اند
رفتی و باز چشم به راهت نهاده ام
دولت به کس اگر چه مکرر نداده اند
این شمع ها که از رخ هم درگرفته اند
پروانه مراد مرا پر نداده اند
در بزم گلرخان چمن چون کنیم جای
ما را چو غنچه کیسه پر زر نداده اند
تنها کنند عشرت ایام اهل جاه
از خم گرفته اند و به ساغر نداده اند
دارند در گره زر خود غنچه های گل
حاصل که دست وا به توانگر نداده اند
آنها که کرده اند به دل قطع راه را
پیغام خویش را به کبوتر نداده اند
شاهان به گرد ملک قناعت نگشته اند
آب حیات را به سکندر نداده اند
سوزد و گداز و ناله در آغاز عاشقیست
جای سپند را به سمندر نداده اند
ته چوبکاریان به مقامی نمی رسند
معراج دل به واعظ منبر نداده اند
جز فکر شعر بیشه ما نیست سیدا
ما را به دهر منصب دیگر نداده اند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - تسخیر عکس روی تو دل چون هوس کند
تسخیر عکس روی تو دل چون هوس کند
عریان شود چو آئینه حفظ نفس کند
از خود برون برآی و بکن پهن دام رزق
در خانه عنکبوت شکار مگس کند
از ظالمان مجوی ز بی قوتی مدد
کی آب تیشه تربیت خار و خس کند
شاهان به کوچه دل اهل جنون روند
در شهر ما کریم گدایی هوس کند
سیل بلاست قافله را بانگ بی محل
رهزن دلیل خود ز نوای جرس کند
ای سیدا ز سینه مکن آه را برون
پروانه را ندیده کسی در قفس کند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۱۸ - پیغام چشم من به عزیزان که می برد
پیغام چشم من به عزیزان که می برد
این نامه را به مصر ز کنعان که می برد
بی بال و پر به کنج قفس اوفتاده ام
این عندلیب را به گلستان که می برد
دارالشفاست صحبت یاران هوشمند
درد مرا به پیش طبیبان که می برد
ای گردباد ما و تو از یک خرابه ایم
بر گو تو را به سوی بیابان که می برد
یاد لب تو از دل من گم نمی شود
این لعل را به کوه بدخشان که می برد
همراه بوالهوس مشو ای جنگ جو سوار
تا مرد را گرفته به میدان که می برد
آب حیات را به سکندر نداد خضر
کام دل از خط لبت ای جان که می برد
دارم هوای کعبه به پای پرآبله
این مژده را به خار مغیلان که می برد
برهم زدم چو زلف به کف آنچه داشتم
با دوستان حدیث پریشان که می برد
پیش بخیل بید بود و نخل میوه دار
چوب عصا ز پنجه دوران که می برد
در شیشه خانه آئینه را نیست اعتبار
گل را ز گلفروش به بستان که می برد
جز خوان آسمان که بود قرص او تمام
نان درست پهلوی مهمان که می برد
آتش زند به خصم سخنهای گرم من
این شعله را به جان نیستان که می برد
نیکوست وصل طوطی آئینه سیدا
ما را به بزم میر سخندان که می برد
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - هر کس که زین محیط دم آب می خورد
هر کس که زین محیط دم آب می خورد
تا هست پیچ و تاب چو گرداب می خورد
شب زنده دار منت ساقی نمی کشد
تا صبح می ز ساغر مهتاب می خورد
مستی که ز احتساب نیاید به خویشتن
سیلی ز نیشتر به رگ خواب می خورد
چون داغ لاله هر که سیه کاسه اوفتاد
از تشنگی ز چشمه خون آب می خورد
بر آرزوی خود نرسد دل ز اضطراب
این تشنه آب گفته و سیماب می خورد
در گوشه یی نشین و به دیوار رو بیار
شیخ آب و نان ز پشته محراب می خورد
ای سیدا مربی عالی طلب نمای
نیک و بدی که هست به ارباب می خورد
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - دل چون مطیع گشت چراغ نظر شود
دل چون مطیع گشت چراغ نظر شود
فرزند نیک جای نشین پدر شود
تحلی که برنداد شود باغبان کباب
خون می خورد پدر چو پسر بی هنر شود
سازد دعای موی سفیدان خدا قبول
درهای فیض باز به وقت سحر شود
سوی محیط دوش دویدم ز تشنگی
آبی نیافتم که لب کاسه تر شود
بیرون نمی کند ز قفس طوطی مرا
گر خون روزگار پر از نیشکر شود
اشکم ز دیده پای به رویم نهاده است
این طفل رفته رفته خدا بی خبر شود
عکس رخ تو زنده کند جان مرده را
ترسم که روح آئینه ها را خبر شود
خط هم دمید و فتنه آن چشم کم نشد
ظالم چو پیر گشت ستمگاره تر شود
بر باغبان امید ثمر نیست از نهال
نخلی که سالخورده بود بارور شود
ای سیدا چه سود از این کیمیاگری
طالع اگر مدد بکند خاک زر شود
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - آنها که تکیه بر کرم کبریا کنند
آنها که تکیه بر کرم کبریا کنند
سر در قبا کشند و به محراب جا کنند
آنها که قانع اند به یک قطره چون صدف
گوهر اگر دهند هماندم عطا کنند
آنها که بر کلاه نمد خوی کرده اند
کی آرزوی سایه بال هما کنند
آنها که آگهند ز اسرار نیک و بد
از کاه دانه را به نگاهی جدا کنند
آنها از نسیم سحر بوی برده اند
دلهای غنچه را چمن دلگشا کنند
آنها که پا ز بستر راحت کشیده اند
پهلوی خویش وقف نی بوریا کنند
آنها که روز و شب بخدایند سیدا
ما را چه می شود که به خود آشنا کنند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - در خانه یی که وصف رخ یار بگذرد
در خانه یی که وصف رخ یار بگذرد
خورشید خم خم از پس دیوار بگذرد
بیچاره گلفروش در ایام حسن او
صد ره ز پیش چشم خریدار بگذرد
در راه عشق سبزه کند کار نیشتر
کو پابرهنه یی که از این خار بگذرد
مژگان رود بریده به دنباله نگاه
از پیش چشم هر که به یکبار بگذرد
در زیر خاک سرو چو قارون شد روان
از پیش چشم هر که به یکبار بگذرد
در زیر خاک چو سرو چو قارون شود روان
گر در چمن به آن قدر و رفتار بگذرد
دروازه عدم که چو سوراخ سوزن است
مانند رشته کیست که هموار بگذرد
پیچم بسان طره سنبل به خویشتن
گر بر سرم تصور دستار بگذرد
در خرمنی که حسن تو آتش فگنده است
زآنجا سپاه برق به زینهار بگذرد
با خار اگر ز روی حقارت نظر کنی
بر پا خلیده از سر دستار بگذرد
روشن ز روی خویش بکن خانه مرا
زود از من و تو روز و شب تار بگذرد
در باغ دهر هر که رسیدست سیدا
آخر چو گل به سینه افگار بگذرد
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - آئینه را جمال تو صاحب نظر کند
آئینه را جمال تو صاحب نظر کند
عکس رخ تو بی خبران را خبر کند
کوتاه کن حدیث پریشانی مرا
کلکم مباد شکوه ز لطف تو سر کند
خون می خورد ز تربیت غنچه باغبان
این طفل را مباد خدا بی پدر کند
تا آمدم ز ملک عدم در ترددم
ظلم است هر که از وطن خود سفر کند
دوران همان نفس کشد از شمع انتقام
انگشت خود به روغن آبی که تر کند
پوشیده نیست چشم خود از بزم روزگار
این صندلیست دیدن او دردسر کند
ز اهل عمر گریز قلب آشنا شوی
منشین به این گروه که صحبت اثر کند
مژگان چشم شوخ تو بر جان سیدا
از روی لطف دوستی نیشتر کند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - فصل خزان رسید ز گلها اثر نماند
فصل خزان رسید ز گلها اثر نماند
از بلبلان به باغ به جز بال و پر نماند
کردیم عمر خویش چو گل صرف رنگ و بوی
زاد رهی که بود برای سفر نماند
فانوس کرده در ته دامن چراغ را
پروانه را کسی که شود راهبر نماند
کنعان سپرد یوسف خود را به دست گرگ
دیگر محبت پدری بر پسر نماند
لبریز شد ز جوش گدا کوچه های شهر
چندانکه بر نسیم تلاش گذر نماند
امروز بس که آئینه ها را گرفت زنگ
خاصیتی که بود به صاحب نظر نماند
دادند اهل جود به سایل جواب ها
اکنون به این گروه به جز گوش کر نماند
پیغام ها ز یار شنیدیم و گل نکرد
ما از این نهال امید ثمر نماند
از گریه سیدا سر خاری نگشت سبز
این بار اعتبار به مژگان تر نماند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - دوران تمام گشت اثر بر فلک نماند
دوران تمام گشت اثر بر فلک نماند
شد داغ کهنه و به نمکدان نمک نماند
از چشم زرشناس بصارت وداع کرد
امروز امتیاز به سنگ محک نماند
برکنده ام ز پست و بلند جهان امید
از کوه لاله رفت و به دریا سمک نماند
کوتاه کرد سبزه زبان از حدیث آب
از نیش خواهشی به لب جوی ارگ نماند
محراب همچو شیخ در آمد به جستجوی
آسایشی که بود به ملک و ملک نماند
رفتیم بهر دیدن ارباب جاه دوش
در چشم انتظاریی ما مردمک نماند
ما را ز حرص اهل طمع نفس کشته شد
از دست این گروه در این شهر سگ نماند
ای سیدا شکست مرا سد آرزو
اکنون برای آمد یأجوج شک نماند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - مرغ دلم چو ناله کشیدن هوس کند
مرغ دلم چو ناله کشیدن هوس کند
چون غنچه عندلیب نفس در قفس کند
ظالم به جستجوی ضعیفان بود مدام
آتش همیشه آرزوی خار و خس کند
چون گردباد هستی خود را دهد به باد
سرگشته طالعی که بلندی هوس کند
شبها به بار قافله زر بانگ می زند
روشن چراغ راهزنان را جرس کند
مرغ کباب روزیی صاحب تردد است
در خانه عنکبوت شکار مگس کند
پروانه را سزاست که دوران کند هلاک
خود را چرا به شعله کسی همنفس کند
انگشت خود به خانه زنبور می نهد
هر کس که در جهان شکرستان هوس کند
مست حمایتی نگریزد ز محتسب
دزد دلیرخانه به چشم عسس کند
پیران سالخورده سخن پخته می کنند
شاخ نهال میوه خود نیمرس کند
بردم به خانه دلبر خود را به زور آه
خورشید کی علاج کمند نفس کند
دل را مکن اسیر غم و درد سیدا
شبها ز را ندیده کسی در قفس کند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - بی گفتگوی رزق مهیا نمی شود
بی گفتگوی رزق مهیا نمی شود
این قفل بی زبان طلب وا نمی شود
کی می رود ز پهلوی منعم گرسنه چشم
گرداب دور از لب دریا نمی شود
رنگینی قبا نکند پیر را جوان
برگ خزان بهار تماشا نمی شود
بیمار را غذای موافق کند نکو
بی تربیت ضعیف توانا نمی شود
خلق خوش و نجابت ذاتست محترم
حنظل به رنگ و بو گل رعنا نمی شود
افتاده است نام سخا از زبان خلق
این خیمه عمرهاست که برپا نمی شود
گرداب چون صدف نشود صاحب گهر
حارص به سعی مالک دنیا نمی شود
نادان به گفتگو نشود صاحب سخن
جغد از هزار آئینه گویا نمی شود
زنجیر قفل نیست به دیوار سد راه
موج حباب مانع دریا نمی شود
احرام کعبه را به تصور مکن تمام
این راه قطع بی مدد پا نمی شود
از بدن ها و چشم نکویی طمع مدار
کور ز مادر آمده بینا نمی شود
معشوق را محبت عاشق دهد رواج
یوسف چرا به کام زلیخا نمی شود
تا غنچه دهانش پر از زر نمی کنم
از هیچ باب راه سخن وا نمی شود
تو برق بی مروت و من کشت بی ثمر
آخر میان ما و تو سودا نمی شود
رخسار خود دریغ مدار از نگاه ما
از باغ میوه کم به تماشا نمی شود
دلگیر نیست سینه ام از آه سیدا
مجنون غبار خاطر صحرا نمی شود
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - با من ز عرضحال زبان در دهان نماند
با من ز عرضحال زبان در دهان نماند
اکنون ز حال خویش چگویم سخن نماند
گوهر ز بحر و لعل ز کان شکوه می کنند
آسوده خاطری به کسی در وطن نماند
با کهربا رجوع کنند اهل روزگار
امرو آبرو به عقیق یمن نماند
آورده رو به ابر ز بی شبنمی چمن
رنگ حیا به روی گل یاسمن نماند
پروانه یی که رقص رود گرد شمع کو
روشندلی که گرم کند انجمن نماند
از چشم نوخطان نگه دلبری رمید
از بوی مشک اثر به غزال ختن نماند
گشتیم پیر و رفت ز سر عقل و هوش ما
فصل خزان رسید و کسی در چمن نماند
از دست روزگار زدیم چاک جیب خویش
بر دوش من چو یوسف گل پیرهن نماند
مانند کلک مو شدم ای سیدا خموش
چون خامه شکسته مجال سخن نماند
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - در روزگار ما اثری از سخا نماند
در روزگار ما اثری از سخا نماند
بویی به دهر از چمن دلگشا نماند
از روی لاله زار طراوت پرید و رفت
امروز آب و رنگ به رنگ حنا نماند
گلها چو غنچه سر به گریبان کشیده اند
دیگر گره کشایی باد صبا نماند
بستند سایلان لب ارباب از طمع
روی طلب به کاسه دست گدا نماند
زاهد نشسته پشت به محراب داده است
از بس که کار حق ز برای خدا نماند
فیضی که داشت خانه ارباب جود رفت
خاصیتی که بود به دارالشفا نماند
بردند چون خلال گدایان به دوش ها
در پنجه مروت دربان عصا نماند
اسباب خانه رفت به تاراج حادثات
ما را به زیر پای به جز بوریا نماند
رفتند اهل جود به یکبار سیدا
زین کاروان به جای به جز نقش پا نماند