تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - بر دل چو یاد لعل لب یار بگذرد
بر دل چو یاد لعل لب یار بگذرد
گویی مسیح بر سر بیمار بگذرد
صد داغ لاله را بنهد روی داغ اگر
روزی بباغ آن گل بی خار بگذرد
یکبار هر که بنگرد آن روی دلربا
از جان و دین و دل همه یکبار بگذرد
چشم یقین گشا و رخش بی گمان ببین
حیفست عمر جمله به پندار بگذرد
هوشیار دیده ایم بسی مست می‌رود
مرد آن که مست باشد و هشیار بگذرد
بر بازوی کمان کشت ای مدعی مناز
تیر دعا ز گنبد دوار بگذرد
رشگ آیدم ببخت بلند صبا که آن
هر نیم شب بگیسوی دلدار بگذرد
عاشق ز جان خویش تواند گذشت لیک
هرگز گمان مدار که از یار بگذرد
در خانهٔی که پرده گشاید ز چهره یار
تا عرش نور از سر دیوار بگذرد
بگذشت بر صغیر و نشاند آتش غمش
آنسان که عفو حق بگنهکار بگذرد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - یاد دو طره ات بدلم چون درون شود
یاد دو طره ات بدلم چون درون شود
سررشتهٔ دو عالمم از کف برون شود
زان صاد چشم و میم دهن مد ابروان
ما را رواست گر الف قد چو نون شود
موی سیه سفید شد و عشق من فزود
ثابت شد اینکه حرص بپیری فزون شود
تا صاف نیست قلب تو با موسی زمان
قبطی وش آب نیل بکام تو خون شود
تنها نه آسمان جفا پیشه شد نگون
هرکس بنای ظلم نهد سرنگون شود
هرکس صغیر خواست کسیرا زبون غم
شک نیست اینکه خود بکف غم زبون شود
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - کس نیست تا نشان بمن از آن دهان دهد
کس نیست تا نشان بمن از آن دهان دهد
آری ز هیچکس نتواند نشان دهد
این غم کجا برم که مرا جان بلب رسید
از حسرت لبی که بهر مرده جان دهد
قدش به جلوه شور قیامت بپا کند
چشمش خبر ز فتنهٔ آخر زمان دهد
نازم به اتحاد دو چشمش که غمزه را
گاه آن کمک باین و گهی این بآن دهد
عاشق نباشد آنکه چو بیند بلای عشق
بر یار خویش نسبت نامهربان دهد
با آنهمه سیاه دلی زلف کافرش
بر مرغ پر شکستهٔ دل آشیان دهد
جامم شکست شیخ و سلامت سرش ولی
گر سنگ سر شکاف مکافات‌ امان دهد
غافل مشو صغیر که هر بنده در بلا
باید بقدر قوهٔ خود‌ امتحان دهد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - دل سجده جز بر آن خم ابرو نمیکند
دل سجده جز بر آن خم ابرو نمیکند
زین قبله گه بجای دگر رو نمیکند
اینگونه رم که چشم تو کرد از من ضعیف
در صیدگه ز شیر نر آهو نمیکند
ای دل وفا مخواه ز خوبان که خوبرو
هرگز گل وفا بجهان بو نمیکند
کی میرسد بزلف چو چوگان یار ما
کس تا به پای او سر خود گو نمیکند
خو کرده ایم با غم یاری که لحظه ای
با خو گرفتگان غمش خو نمیکند
ناز است لن ترا نیش ای دل غمین مشو
جز او کسی ترا ارنی گو نمیکند
یار از صغیر جان عوض بوسه خواسته
این کار میکنم من اگر او نمیکند
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - ما را به یمن عشق روا از توکام شد
ما را به یمن عشق روا از توکام شد
صد شکر کار ما به محبت تمام شد
دوشین ببزم قصهٔ خوبان همی گذشت
تا عاقبت به نام تو ختم کلام شد
زین بعد ما و عشق تو زیرا که پیش از این
پختیم هر خیال به عشق تو خام شد
با یاد موی و روی تو ما را چه سالها
هی شام و صبح گشت و همی صبح و شام شد
در حیرتم که راحتی اندر زمانه چیست
یا بهر عاشقان تو راحت حرام شد
از من بمرغهای چمن ای صبا بگوی
کان مرغ پرشکسته گرفتار دام شد
از جامه ها نبود مرا غیر حرقه ئی
آن خرقه هم بمیکده در رهن جام شد
گردون بود کمینه غلامی ز درگهش
آنکو بدرگه شه مردان غلام شد
از روی سعی کعبه کند طوف آندلی
کو از صفا محبت وی را مقام شد
مهرش مجو صغیر ز هر سقلهٔ دنی
این نعمت عظیم نصیب عظام شد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - دانی که دل بدلبر جانی چسان رسید
دانی که دل بدلبر جانی چسان رسید
کوشید در طریق طلب تا بجان رسید
تا هر دو کون را ننهادیم زیر پای
کی دست ما بدامن آندل ستان رسید
تیغی است ابرویش که از آن تیغ هر کسی
مقتول شد بزندگی جاودان رسید
آمد خیال یار ببر از شرار عشق
ای دل کباب شو که بما میهمان رسید
خود را رسان بقافلهٔ عشق زانکه رست
از غول نفس هر که بدان کاروان رسید
آنرا که زاهدش بهمه عمر خود نیافت
بر ما دمی ز رأفت پیر مغان رسید
آورد هر که دامن پیر مغان بکف
الحق که چون صغیر ببخت جوان رسید
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - چندانکه سیل دیده من بیشتر شود
چندانکه سیل دیده من بیشتر شود
زان بیش آتش ستمش شعله ور شود
گفتم دلش به آه گدازم ولی مدام
سختی بر آن فزاید و این بی اثر شود
دوران هجر دلبر و ایام عمر من
آن هی طویل گردد و این مختصر شود
از پا روم به مدرسه وز سر بمیکده
کان راه طی بپا ولی این ره بسر شود
یارب که پیر میکده و شیخ مدرسه
آن برقرار باشد و این دربدر شود
نالد صغیر بر در دلدار خود مگر
آنشاه زین گدای درش باخبر شود
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۸ - ساقی چه باده بود که بر من حواله کرد
ساقی چه باده بود که بر من حواله کرد
مست ابد مرا به نخستین پیاله کرد
با حکمت آن طبیب که صد ساله درد من
درمان به جرعه‌ای ز شراب دوساله کرد
یارب شمیم مشگ و زد بر مشام جان
یا نفخهٔ صبا گذر از آن کلاله کرد
با غنچهٔ لب و گل رخسار و سرو قد
بگذشت و داغدار دلم همچو لاله کرد
لعل لبش مکیدم و گفتم بدو خدای
رزق مگس به قند فروشان حواله کرد
خلقی همه به ناله و افغان درآمدند
از بس صغیر در غم آن شوخ ناله کرد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۰ - ترکان چشم او پی خونریزی منند
ترکان چشم او پی خونریزی منند
کاین گونه بر دلم ز مژه ناوک افکنند
هر کس که دید سجدهٔ ما پیش ابرویش
گفتا که این بود بت و اینان برهمنند
انداختند خوش سپر اندر در طریق عشق
آنان که روز معرکه هر یک تهمتنند
شاید اگر شوی تو هواخواه دوستان
هستند فرقهٔی که هواخواه دشمنند
آنانکه در طریق حق از پا افتاده اند
از بهر دستگیری خلقان معینند
ده تقویت به روح که سودی نمی برند
آنانکه روز و شب پی پروردن تنند
رو ز اهل دل متاب صغیرا که این گروه
دارای هر فضیلت و دانای هر فنند
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - دل آنچه داشت در بر دلبر نیاز کرد
دل آنچه داشت در بر دلبر نیاز کرد
نازم به همتش که مرا سرفراز کرد
یک بوسه زان دو لعل بصد جان برابر است
الحق که جای داشت بما هر چه ناز کرد
نازم به نقطهٔ دهن او که بی سخن
از هست و نیست بر دل من کشف راز کرد
پر گشته است شهر ز دیوانه آن پری
گوئی گره ز سلسلهٔ زلف باز کرد
عاشق به کار خویش دمی وا نمی‌رسد
محمود عمر خود همه صرف ایاز کرد
بر یاد چشم و ابروی دلدار بود و بس
عارف اگر که خورد می ‌و گر نماز کرد
زاهد ز من همی دل و دین خواهد این گدا
بنگر که دست در بر مفلس دراز کرد
رو چاره جوی ای دل بیچاره از علی
بایست چاره را طلب از چاره ساز کرد
شاهی که داد بندگی خود چو بر صغیر
یکباره‌اش ز هر دو جهان بی نیاز کرد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - دیدی چگونه عزم سفر آن نگار کرد
دیدی چگونه عزم سفر آن نگار کرد
آسان گذشت و سخت بما روزگار کرد
غم درد رنج غصه تعب گریه ناله آه
ما را به این دو چار برفت و دچار کرد
زنجیر زلف یار بنازم که یک نظر
هر عاقلش بدید جنون اختیار کرد
با عشق هیبتی است که هر جا زره رسید
از آن مقام عقل و دل و دین فرار کرد
بی علم از عمل نبری صرفه ای عزیز
آن مزد کار یافت که دانسته کار کرد
خواهی نجات هر دو جهان بایدت بدل
کامل ولای حیدر دلدل سوار کرد
شاهی که از گدائی درگاه او صغیر
بر خسروان روی زمین افتخار کرد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - دل برگرفته ایم از این خلق بوالهوس
دل برگرفته ایم از این خلق بوالهوس
مائیم در زمانه و عشق بتی و بس
در انتظار اینکه فتد کاروان براه
داریم گوش جان همه بر نالهٔ جرس
خرم دمی که رخت سوی آشیان کشم
شد مرغ جان ملول در این تنگنا قفس
دارم دلی شکسته و اینست حجتم
کز دل همی شکسته برآید مرا نفس
از لطف خود مرا مکن ای دوست نا امید
زیرا که نیست جز تو‌ امیدم بهیچکس
از خون دل بیاد تو پیمانه می‌کشم
نبود به پای بوس توام چونکه دسترس
در بزم دوست می‌خور و مستی کن ای صغیر
کانجا نه شهنه بر تو برد راه و نی عسس
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - از آب دیده تا ندهی شستشوی خویش
از آب دیده تا ندهی شستشوی خویش
پاکان نمی دهند تو را ره بکوی خویش
در آرزوی گنج عبث جستجو کنی
ای بیخبر چرا نکنی جستجوی خویش
عمر ابد ز چشمهٔ حیوان مجو مریز
بر خاک بهر آب بقا آبروی خویش
یک ساغرم خراب ابد ساخت از چه خم
این باده کرده پیرمغان در سبوی خویش
بود آنکه آرزوی جهانگیریش بدل
بنگر چگونه برد بگور آرزوی خویش
بیرون ز حد حوصله مگشای پنجه را
یعنی بگیر لقمه بقدر گلوی خویش
چون خار چند مایهٔ آزار مردمی
گلباش و شاد کن دلی از رنگ و بوی خویش
از شش جهت گنه بتو گر بسته ره صغیر
از توبه باز کن در رحمت بروی خویش
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - سلطان نفس خود شو و مالک رقاب باش
سلطان نفس خود شو و مالک رقاب باش
روشن ضمیر خویش کن و آفتاب باش
خواهی به قاف قرب رسی از تمام خلق
سیمرغ‌وار در پس قاف حجاب باش
تا کی روی به مدرسه از بهر قیل و قال
تدریس خویشتن کن وام الکتاب باش
زین قیل و قال بگذر و الهام حق شنو
مانند کوه تشنهٔ فیض سحاب باش
ابلیس از غرور عبادت رجیم شد
ای شیخ بر حذر ز غرور ثواب باش
از بهر بد حساب بود گیرودار حشر
زان گیرودار تا برهی خوش حساب باش
بگذر ز کام هر دو جهان در طریق عشق
همچون صغیر از دو جهان کامیاب باش
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - بی دوست دست می‌ندهد بهر ما نشاط
بی دوست دست می‌ندهد بهر ما نشاط
الا به وصل دوست نداریم انبساط
هر دم که با حبیب نشینیم فارغیم
از خوف و ‌امن و راحت و محنت غم و نشاط
آن کس که کرد طی ره باریک عشق را
گو شاد باش زانکه گذر کردی از صراط
مربوط شد به عالم انسانیت یقین
با اهل عشق یافت هر آن کس که ارتباط
زاهد مگو فسانه که بیزار شد دلم
غیر از حدیث عشق ز هر گونه اختلاط
ای آن که آرزوی سلیمانیت بود
برگو که در کجاست سلیمان چه شد بساط
در آرزوی منزل مقصود سوختیم
خرم دمی که رخت ببندیم زی رباط
سوی خدا گریخت صغیر از خودی بلی
جز بر محیط رو به کجا آورد محاط
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - صد شکر فارغم ز تماشای باغ و راغ
صد شکر فارغم ز تماشای باغ و راغ
کز یاد گلرخی است مصفا دلم چو باغ
صد چاک باد همچو گل از نیش خار غم
هر دل ز عشق یار ندارد چو لاله داغ
دارند جلوه ماه و شان پیش یار من
گر پیش آفتاب دهد روشنی چراغ
از زلف او سراغ دل خویش میکنم
آری کند ز گمشده اش هر کسی سراغ
جانم ز زهد خشگ ملولست ساقیا
لطفی کن وزباده مرا ساز تر دماغ
یکباره از دو جرعهٔ می‌سوخت هستیم
ساقی چه باده بود مرا ریخت در ایاغ
پیوسته نام می‌بری از خویشتن صغیر
گر عاشقی ز خویش نداری چرا فراغ
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - عمریست تا به تیر غمت گشته‌ام هدف
عمریست تا به تیر غمت گشته‌ام هدف
شاید زمام وصل تو را آورم بکف
نازم بگیسوی تو که در آرزوی آن
بس روزها سیه شد و بس عمرها تلف
یکباره گر نقاب بگیری ز روی خود
مه یکطرف برآید و خورشید یکطرف
مژگان و چشم مست تو را هر که دید گفت
لشگر برابر شه ترکان کشیده صف
سر مینهم بپای تو با عجز و با نیاز
جان میدهم براه تو با شوق و با شعف
بادا همیشه غرقهٔ دریای ابتلا
آندل که نیست گوهر عشق تو را صدف
ای دل در آز پرده که راز تو گفته شد
با صورت تار و نغمهٔ مزمار و بانگ دف
پیر مغان گرم بغلامی کند قبول
در روزگار هست مرا بس همین شرف
از خلق این زمانه نشد حل مشگلی
دست صغیر و دامن شاهنشه نجف
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۶ - گم گردد آسمان و زمین در فضای دل
گم گردد آسمان و زمین در فضای دل
مرغی است جبرئیل‌ امین در هوای دل
از دل متاب رخ که توانی جمال حق
بینی عیان در آینهٔ حق نمای دل
خلد برین که آن همه وصفش شنیدهٔی
عکسی بود ز روضهٔ دارالصفای دل
چون گشت کاروان وجود از عدم روان
دل پیش بود و کون و مکان در قفای دل
بین دل برای کیست که شد خلق عالمی
بهر تو و تو خلق شدی از برای دل
آن سلطنت که بهر سلیمان دهند شرح
دادش خدا از آنکه شد از جان گدای دل
اوصاف دل چسان من بی دل کنم بیان
از دل که آگه است بغیر از خدای دل
این گونه گونه رنگ که بینی بود تمام
انوار روی شاهد خلوت سرای دل
با آنکه آسمان وزمین نیست در خورش
گنجد بدل خدای بنازم فضای دل
جای خدا بدل بود این خود معین است
آن سینه را بجو که در آن هست جای دل
حق را مکان بدل بود و بس ز حق صغیر
بیگانه است هر که نشد آشنای دل
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰۱ - ما می‌کشان چو بادهٔ گلنار می‌زنیم
ما می‌کشان چو بادهٔ گلنار می‌زنیم
مستانه خویش بر در و دیوار میزنیم
ساقی گواه ماست که چون باده میکشیم
خمخانهٔ سپهر بیک بار میزنیم
حاجی به صد‌ام ید در کعبه می‌زند
ما نیز حلقه بر در خمار میزنیم
با اینکه جان محاط محیط غم است باز
کوس طرب به گنبد دوار میزنیم
مائیم از قبیلهٔ منصور و همچو او
ما نیز حرف خود به سر دار میزنیم
مائیم و عشق و شاهد و کیفیت شهود
اقرار را به تارک انکار میزنیم
ای شیخ دست خویش فروکش من و صغیر
بوس ار زنیم بر لب دلدار می‌زنیم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - دربند زلف یار چو شد مبتلا دلم
دربند زلف یار چو شد مبتلا دلم
یکباره شد ز قید دو عالم رها دلم
دیر و حرم کنند بگردش همی طواف
تا گشته جای آن صنم دلربا با دلم
نازم صفای صافی بی درد صوفیان
کز یک پیاله اش شده دار الصفا دلم
کردم بلطف خضر چو ظلمات و هم طی
دیدم که هست چشمهٔ آب بقا دلم
آنجا که رفته است دلم جز خدای نیست
داند خدا و بس که بود در کجا دلم
حیف است بشکنند بسنک جفا که هست
یک شیشه پر ز جوهر مهر و وفا دلم
بیگانه گشته است ز خلق جهان صغیر
تا با علی و آل شده آشنا دلم