تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - زان زهر چشم، بس که دلم تلخکام شد
زان زهر چشم، بس که دلم تلخکام شد
برکام او شراب تمنّا حرام شد
کردم سلام و فایده این یافتم که دل
نومید بعد ازین ز جواب سلام شد
بیون نرفت لذّت وصل تو از دلم
هرچند هجر در صدد انتقام شد
دل با صد اهتمام ندید از لب تو کام
نومید آخر از تو به سعی تمام شد
در کین زمانه را شده شرمایه فریب
شرین لبی که جانم ازو تلخکام شد
میلی به لطف او ننهی دل، که پیش ازین
مخصوص بنده بود نگاهی که عام شد
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - زلفت زبان طعنه به بخت نگون کشید
زلفت زبان طعنه به بخت نگون کشید
آهوی عقل را به کمند جنون کشید
نزدیک شد که مهر سرایت کند درو
چون می ز بس که خون دل گرمخون کشید
می با تو غیر خورد و ز بخت زبون مرا
از بزم وصل، شحنهٔ غیرت برون کشید
صد مرغ دل تپید ز پا بستگی به خاک
صیاد غمزهٔ تو چو دام فسون کشید
وقت نصیحت خرد آن مست در رسید
پندش ز یک نظاره به حرف جنون کشید
میلی به بزم رشک، علی‌رغم مدعی
خونابهٔ ستم چو می لاله‌گون کشید
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - از نخل او امید نوا داشتم، نشد
از نخل او امید نوا داشتم، نشد
بر عهد او گمان وفا داشتم، نشد
بیم عقوبتی ز بلا داشتم، رسید
چشم اجابتی ز دعا داشتم، نشد
ای اشک بی‌سرایت و ای آه بی‌‌اثر
امیدواریی به شما داشتم، نشد
آن دم که چشمش از مژه خنجر کشیده بود
چشم رعایتی ز حیا داشتم، نشد
گفتم اجل ز هجر خلاصم کند،‌ نکرد
این درد را امید دوا داشتم، نشد
میلی چو مرغ دام، امید فراغ بال
در قید آن دو زلف دوتا داشتم، نشد
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - دل چون ز بی‌وفایی او یاد می‌کند
دل چون ز بی‌وفایی او یاد می‌کند
پیش خیال او گله بنیاد می‌کند
زان گونه گرم خواهش داد است از تو دل
کش داد می‌دهیّ و همان داد می‌کند
پیغام قتل کز تو رقیب آورد به من
نومیدی‌ام ببین که مرا شاد می‌کند
قتل مرا کرشمه جلاد او بس است
بیهوده شحنه اجل امداد می‌کند
از ذوق من به بند تو خلقی فتاده‌اند
صید تو کار آهوی صیاد می‌کند
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - بر یاد قدّ او چو می تاب می‌دهند
بر یاد قدّ او چو می تاب می‌دهند
در دل هزار نخل بلا آب می‌دهند
هر شب هزار دیده به نوفان عشق تو
از گریه رخت خواب به سیلاب می‌دهند
مژگان و غمزه تو به گاه نگاه تیز
پیکان و پر به ناوک پرتاب می‌دهند
خوبان به غمزه از اجلم باز می‌خرند
از مرگ می‌کشند و به قصاب می‌دهند
در حیرتم ز خیل خیالت که شام مرگ
در تنگنای دیده ره خواب می‌دهند
سوز درون و ضعف تن و اضطراب دل
یاد از هلاک میلی بی‌تاب می‌دهند
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - باز آمد و ز عربده شرمنده رنگ بود
باز آمد و ز عربده شرمنده رنگ بود
مایل به آشتیّ و پشیمان ز جنگ بود
ای حسرت از دلم برو امروز، کان گذشت
کاین خوان تنگ عیش بر امید تنگ بود
آخر کبوتر حرم التفات شد
مرغ دلم که باز ستم را به چنگ بود
از شیشه صافتر شد و از موم نرمتر
آن دل که شیشه دل ما را چو سنگ بود
شکر خدا نصیب همای نگاه شد
این مشت استخوان که نشان خدنگ بود
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - از جا دلم به جلوه حیرت‌فزا مبر
از جا دلم به جلوه حیرت‌فزا مبر
جا در دلم بگیر و دلم را ز جا مبر
تا بشنود حدیث ملال‌آور ترا
قاصد، پیام ما ببر و نام ما مبر
بیگانه کردم از تو به صد حیله خویش را
بازم ز ره به یک نگه آشنا مبر
دارد هوای بزم رقیب، آفتاب من
ای شوق، همچو سایه مرا از قفا مبر
هر دم دلا مگو که مرا درد او دواست
نادردمند! این هم نام دوا مبر
میلی چنین که بر جا بر او کرده مدعی
بیهوده رنج در طلب مدعا مبر
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - گر بشنوم که سوی رقیبان روی دگر
گر بشنوم که سوی رقیبان روی دگر
جایی روم که نام مرا نشنوی دگر
دیدی که شد به رغم تو از دیگری رقیب
امروز اگر زمن نشوی، کی شوی دگر؟
سر داده‌ای کهن سگ زنجیر خویش را
دلبسته کدام اسیر نوی دگر؟
با الفت چنان، گنهم آن قدر نبود
کز من جدا شوی و به من نگروی دگر
میلی ز اشک خود، طمع بهره‌ای مدار
تخمی که کشته‌ای به زمین، ندروی دگر
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - با آنکه هر زمان شوم از غصه زارتر
با آنکه هر زمان شوم از غصه زارتر
گردم زمان زمان به تو امّیدوارتر
چون بیندم زگریه ی مستانه شرمسار
در خنده می‌شود که شوم شرمسارتر
رنجاندم ز وعده خلافی، ولی چه سود
از رنجشی ز وعده او بی‌مدارتر
با شوخی ای چنین، که نگیری دمی قرار
در دل گذر مکن که شود بی‌قرارتر
تا ذوق خواری از دگران بیشتر برم
از من کسی مباد به کوی تو خوارتر
غم نامه‌ام به غیر نمایی به این غرض
کز ناامیدی‌ام شود امیدوارتر
بی‌اعتبار پیش تو خلقی به جرم عشق
بیچاره میلی از همه بی‌اعتبارتر
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - صحرای دل ز آتش می شد حجاب سوز
صحرای دل ز آتش می شد حجاب سوز
زد آتشم به جان ز رخ آفتاب سوز
اول ز روی گرم، دلم را کباب کرد
آخر به خنده نمکین شد کباب سوز
بودم ازو چو شعله آتش در اضطراب
با آنکه بود بیخودی‌ام اضطراب سوز
هر دم شدی ز بیخودی‌ام گرم صد عتاب
گر آتش حجاب نبودی عتاب سوز
امشب خیال آن لب پرشور تا به روز
در چشم خونفشان چو نمک بود خواب سوز
میلی در آرزوی جمالش نسوختی
گر آفتاب حسن نبودی نقاب سوز
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - جان رفت و سینه تیر غمت را نشان هنوز
جان رفت و سینه تیر غمت را نشان هنوز
دل شاهباز عشق ترا آشیان هنوز
در زیر خاک، دل به همین خوش کنم که هست
از خون من نشانه بر آن آستان هنوز
دانسته‌ای که مهر تو با جان نمی‌رود
کز خاک کشتگان گذری سرگران هنوز
راز نهانی‌ام شده افسانه در جهان
وین طرفه‌تر که می‌کنم از خود نهان هنوز
این غم کجا برم که به من از جفای تو
شد غیر مهربان و تو نامهربان هنوز
یارب کجا پیاله لبریز داده‌اند
کز باده آستین تو دارد نشان هنوز
میلی درین خیال که بردارد از تو دل
تو دل ازو گرفته و در قصد جان هنوز
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - رفتم کز التفات تو کامی نداشتم
رفتم کز التفات تو کامی نداشتم
در نامه وصال تو نامی نداشتم
صد بار بازگشتم ازان کوی و هیچ بار
خرسندی جواب سلامی نداشتم
ناکامی‌ام چرا ز تو نومید کرده است
چون من امیدواری کامی نداشتم
ظاهر نکرده‌ام به تو وارستگی هنوز
چون بر خود اعتماد تمامی نداشتم
نومیدی از تغافل قاصد مرا فزود
با آنکه انتظار پیامی نداشتم
چون میلی رمیده دل، از صیدگاه وصل
هرگز به دست، آهوی رامی نداشتم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - گرم آمدم سوی تو و افسرده می‌روم
گرم آمدم سوی تو و افسرده می‌روم
یعنی که زنده آمدم و مرده می‌روم
از باغ عشق، من که گیاه محبّتم
در خشکسال تفرقه پژمرده می‌روم
بیرحمی‌ات اجازت یک مردمی نداد
هر چند یافتی که دل آزرده می‌روم
خوشدل به بزم او بنشین مدّعی، که من
هر جا غمی‌ست همره خود برده می‌روم
روز شمار، دست من و دامنت که من
خود را ز اهل بزم تو نشمرده می‌روم
بادا بقای او، که چو میلی من از جهان
زهر فنا زجام اجل خورده می‌روم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - از آستان او گله آلود می‌روم
از آستان او گله آلود می‌روم
با آنکه دیر آمده‌ام، زود می‌روم
از بس که زهر خنده‌ام آید به بخت خویش
ترسم گمان برند که خشنود می‌روم
گویا شهید خنده یارم که از جهان
با صد هزار زخم نمکسود می‌روم
وصل دو روزه آنقدرم بر زمین کشید
کز بخت خوشدلم که چنین زود می‌روم
میلی هزار حیف که بعد از هزار سعی
مقبول یار ناشده مردود می‌روم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۸ - ترسم گر از محبّت خویشش خبر کنم
ترسم گر از محبّت خویشش خبر کنم
با خویش سرگرانی او بیشتر کنم
بی طاقتی و شوق ببین، کز برم هنوز
نگذشته، روی بر سر ره دگر کنم
ترسم زبی وفایی خود منفل شوی
گر از امیدواری خویشت خبر کنم
رسوایی‌ام رسیده به جایی که از حجاب
دیگر ز پیش او نتوانم گذر کنم
میلی ز شرم عشق بجانم که سوی او
با شوق این چنین نتوانم نظر کنم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - امشب می وصال، پیاپی کشیده‌ام
امشب می وصال، پیاپی کشیده‌ام
از دست ساقی عجبی می کشیده‌ام
نی بیم شحنه بود و نه پروای محتسب
تا روز، می به بانگ دف و نی کشیده‌ام
چون کرده‌ام خیال که با غیر همدمی
در گرمی طلب، قدم از پی کشیده‌ام
دایم کشیده‌ام ستم از دلبران، ولی
این کز تو می‌کشم،‌ ز کسی کی کشیده‌ام
میلی شکایتی که مرا هست از دل است
اینها که می‌کشم، همه از وی کشیده‌ام
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - از بس که بزم مهر و وفا گرم کرده‌ام
از بس که بزم مهر و وفا گرم کرده‌ام
بازار التفات ترا گرم کرده‌ام
ایام، چون فتیله داغم تمام سوخت
تا همچو شمع، پیش تو جا گرم کرده‌ام
با من ز اعتماد وفا بر سر جفاست
هنگامه جفا، به وفا گرم کرده‌ام
آن طفل را ز گرمی اظهار عاشقی
در عشوه با وجود حیا گرم کرده‌ام
خوبان، ترحمی! که چو میلی در آتشم
تا اختلاط را به شما گرم کرده‌ام
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۸ - باز آتشی به جان بلاکش فکنده‌ام
باز آتشی به جان بلاکش فکنده‌ام
خود را به دست خویش در آتش فکنده‌ام
سرگرمیی به عشق خودم دست داده است
هرگه نظر بر آن رخ مهوش فکنده‌ام
من از کجا، خیال عنانگیری از کجا
خود را بس اینکه در ره ابرش فکنده‌ام
نقش تو چون گذشته به دل،‌ صد شکن درو
از پیچ و تاب زلف مشوش فکنده‌ام
رخت صلاح و زهد در آتش فکنده‌ایم
میلی نظر چو بر می بی‌غش فکنده‌ام
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - از خون، پس از هلاک رقم کن به سنگ من
از خون، پس از هلاک رقم کن به سنگ من
کاین خون گرفته است شهید خدنگ من
هر چند وقت کشته شدن دست و پا زدم
یک بار دامن تو نیامد به چنگ من
در آتشم ز شوق و به سویش نمی‌روم
تا یار شرمسار نگردد ز ننگ من
صد بار رنجه گشته‌ام و صلح کرده‌ام
کان مه خبر نداشته از صلح و جنگ من
نام تو برد میلی و دریافت حالتم
از آه بیخودانه و تغییر رنگ من
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - امروز بس که خواریم، در چشم گلعذاران
امروز بس که خواریم، در چشم گلعذاران
خواهیم بود فردا، ننگ گناهکاران
چون آفتاب هرگز یک جا نگیرد آرام
از بس که جای دارد، در جان بی‌قراران
زین سان که از خیالت، دلها در اضطرابند
مشکل که رو بر آرد، داغ امیدواران
دیدی گناه ما را، وز جرم ما گذشتی
داغی دگر نهادی،‌ بر جان شرمساران
میلی نهاد خاطر، بر محنت غریبی
با صد هزار حسرت، رفت از میان یاران