تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۶۱ - تا دل سرگشته ام چون زلف او سودا گرفت
تا دل سرگشته ام چون زلف او سودا گرفت
از بر من رفت جان و در دو زلفش جا گرفت
من که شیدایی آن زلف سیاه سرکشم
دامنت را گر بگیرم نیست بر شیدا گرفت
تا برفت از پیش چشمم آن رخ چون آفتاب
مهر روی همچو ماهش در دلم مأوا گرفت
آه دردآلود من از سقف مینایی گذشت
.............................................ا گرفت
تازه می گردد دماغم از نسیم صبحدم
تا نگار مشک بوی من ره صحرا گرفت
درّ دریای وصالت را همی جستم به آه
آتش آهم ببین کاندر دل دریا گرفت
ای جهان زین بیش گرد کار عشق او مگرد
کز دو لعل آبدارش آتشی در ما گرفت
از بر من رفت جان و در دو زلفش جا گرفت
من که شیدایی آن زلف سیاه سرکشم
دامنت را گر بگیرم نیست بر شیدا گرفت
تا برفت از پیش چشمم آن رخ چون آفتاب
مهر روی همچو ماهش در دلم مأوا گرفت
آه دردآلود من از سقف مینایی گذشت
.............................................ا گرفت
تازه می گردد دماغم از نسیم صبحدم
تا نگار مشک بوی من ره صحرا گرفت
درّ دریای وصالت را همی جستم به آه
آتش آهم ببین کاندر دل دریا گرفت
ای جهان زین بیش گرد کار عشق او مگرد
کز دو لعل آبدارش آتشی در ما گرفت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۹۷ - یار ما شبهای تاری بر تو همچون روز باد
یار ما شبهای تاری بر تو همچون روز باد
سال و ماه و هفته و روزت به از نوروز باد
لشکر منصور رایات همایون تو گشت
دایم از فتح و ظفر بر دشمنان فیروز باد
جان بدخواهان جاهت ای دو دیده همچو شمع
در سر بالین عیشت روز و شب در سوز باد
دشمنانت همچو روباهند جاها در کمین
شیر چرخ هفتمین پیش تو دست آموز باد
تیغ قهر جان ستانت ای ز جان خوشتر مرا
در دو چشم دشمنانت ناوک دلدوز باد
چون به نخجیر سعادت میل فرمایی ز جان
بس پلنگ سفله دوران تو را چون یوز باد
شمع جمع خاطر محزون مایی راستی
در شبستان وفا دایم جهان افروز باد
سال و ماه و هفته و روزت به از نوروز باد
لشکر منصور رایات همایون تو گشت
دایم از فتح و ظفر بر دشمنان فیروز باد
جان بدخواهان جاهت ای دو دیده همچو شمع
در سر بالین عیشت روز و شب در سوز باد
دشمنانت همچو روباهند جاها در کمین
شیر چرخ هفتمین پیش تو دست آموز باد
تیغ قهر جان ستانت ای ز جان خوشتر مرا
در دو چشم دشمنانت ناوک دلدوز باد
چون به نخجیر سعادت میل فرمایی ز جان
بس پلنگ سفله دوران تو را چون یوز باد
شمع جمع خاطر محزون مایی راستی
در شبستان وفا دایم جهان افروز باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۹۸ - تا جهان باشد به کام پادشه هر روز باد
تا جهان باشد به کام پادشه هر روز باد
دایماً بر دشمنان خویشتن پیروز باد
روزگار دشمنانش همچو شب بادا سیاه
وز ازل شبهای وصل یار او چون روز باد
جاه او برتر ز کیوان و حسود جاه او
همچو شمع مجلس او در گداز و سوز باد
من ز جان و دل دعای حضرتش گویم ولی
ای نصیب جان خصمش ناوک دلدوز باد
دشمن جاه و جلالش گر نخواهد عمر او
در لگن سوزان و گریان هر شبی تا روز باد
جور تابستان نخواهی با زمستانت چه کار
ای هوای ملک تو معمور چون نوروز باد
گرچه زان حضرت بعیدم لیک در شبهای قدر
من ز جان گویم تو را هر شب، شب تو روز باد
باد نوروزی بیاراید جهانی را به لطف
روح در تن می فزاید موسم نوروز باد
گرچه در تاریکی هجرت به جان آمد دلم
شمع رخسار چو ماه تو جهان افروز باد
دایماً بر دشمنان خویشتن پیروز باد
روزگار دشمنانش همچو شب بادا سیاه
وز ازل شبهای وصل یار او چون روز باد
جاه او برتر ز کیوان و حسود جاه او
همچو شمع مجلس او در گداز و سوز باد
من ز جان و دل دعای حضرتش گویم ولی
ای نصیب جان خصمش ناوک دلدوز باد
دشمن جاه و جلالش گر نخواهد عمر او
در لگن سوزان و گریان هر شبی تا روز باد
جور تابستان نخواهی با زمستانت چه کار
ای هوای ملک تو معمور چون نوروز باد
گرچه زان حضرت بعیدم لیک در شبهای قدر
من ز جان گویم تو را هر شب، شب تو روز باد
باد نوروزی بیاراید جهانی را به لطف
روح در تن می فزاید موسم نوروز باد
گرچه در تاریکی هجرت به جان آمد دلم
شمع رخسار چو ماه تو جهان افروز باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۰۴ - تا جهان باشد به کام و رای میرانشاه باد
تا جهان باشد به کام و رای میرانشاه باد
در میان انجمن بر جمله میران شاه باد
هر کجا میل عنان مرکب فتحش بود
دولتش دایم ملازم نصرتش همراه باد
عمرش افزون باد و دولت تا جهان گیرد به تیغ
بر خلاف خصم برخوردار عمر و جاه باد
طول عمرش همچو زلف دلبران بادا دراز
دست چرخ نامساعد از سرش کوتاه باد
خرمن عمرش چو گندم باد یارب در جهان
رنگ روی دشمنانش دایماً چون کاه باد
در کنارش نه الهی دولت دنیا و دین
آنچه او را در زمین و در زمان دلخواه باد
گرچه از رشک جمالش لرزه در خور اوفتاد
ماه انجم در سمای عیش او خرگاه باد
آفتاب عالم آرایست از یاری حق
کمترین کمترین بندگانش ماه باد
من نمی یابم به کوی وصل او راهی چرا
دشمن جاه و جلال او ز ره گمراه باد
خاطرش بحر جهانست و من مسکین چو خس
بار خس بر خاطر بحر جهان گه گاه باد
در میان انجمن بر جمله میران شاه باد
هر کجا میل عنان مرکب فتحش بود
دولتش دایم ملازم نصرتش همراه باد
عمرش افزون باد و دولت تا جهان گیرد به تیغ
بر خلاف خصم برخوردار عمر و جاه باد
طول عمرش همچو زلف دلبران بادا دراز
دست چرخ نامساعد از سرش کوتاه باد
خرمن عمرش چو گندم باد یارب در جهان
رنگ روی دشمنانش دایماً چون کاه باد
در کنارش نه الهی دولت دنیا و دین
آنچه او را در زمین و در زمان دلخواه باد
گرچه از رشک جمالش لرزه در خور اوفتاد
ماه انجم در سمای عیش او خرگاه باد
آفتاب عالم آرایست از یاری حق
کمترین کمترین بندگانش ماه باد
من نمی یابم به کوی وصل او راهی چرا
دشمن جاه و جلال او ز ره گمراه باد
خاطرش بحر جهانست و من مسکین چو خس
بار خس بر خاطر بحر جهان گه گاه باد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۰ - هجر رویت آب چشم ما به دریا می برد
هجر رویت آب چشم ما به دریا می برد
بوی زلفت صبحدم بادی به هر جا می برد
وعده وصلم دهد چشمت به ابرو هر شبی
باز می بینم که همچون زلف در پا می برد
نقطه ی خال سیاهت را ببین بر گرد لب
آمد و زلف تو را هر دم به سودا می برد
چشم مست فتنه انگیزت به سحر غمزه ها
از همه خلق جهان دلها به یغما می برد
در گلستان چون درآیی ای دو چشمم سرو ناز
بس حسد دانم که او زان قدّ و بالا می برد
از سر کوی تو هر بادی که خیزد صبحدم
بوی زلف مشک بارت را به دریا می برد
آن نگار بی وفا زآن رو که با ما بی وفاست
این کمال بی وفایی بین که بر ما می برد
بوی زلفت صبحدم بادی به هر جا می برد
وعده وصلم دهد چشمت به ابرو هر شبی
باز می بینم که همچون زلف در پا می برد
نقطه ی خال سیاهت را ببین بر گرد لب
آمد و زلف تو را هر دم به سودا می برد
چشم مست فتنه انگیزت به سحر غمزه ها
از همه خلق جهان دلها به یغما می برد
در گلستان چون درآیی ای دو چشمم سرو ناز
بس حسد دانم که او زان قدّ و بالا می برد
از سر کوی تو هر بادی که خیزد صبحدم
بوی زلف مشک بارت را به دریا می برد
آن نگار بی وفا زآن رو که با ما بی وفاست
این کمال بی وفایی بین که بر ما می برد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۱ - چشم خواب آلود او بنگر که چون دل می برد
چشم خواب آلود او بنگر که چون دل می برد
درد عشقش از دل ما صبر مشکل می برد
گر گمان دارد که بر گردم من از کویش به جور
شک ندارم کان نگارم ظنّ باطل می برد
موج دریای بلای عشق او بالا گرفت
لاجرم ملاح جان کشتی به ساحل می برد
ز اب دیده، من درخت قامتت پرورده ام
باغبان چون سعی کرد از میوه حاصل می برد
تا به دست آرد به خون دل ز هر سو توشه ای
در جهان نامرادی رنج سایل می برد
ای دل محزون نظر کن کز جفای روزگار
ای بسا دانا که اکنون جور جاهل می برد
ای بسا بار گنه کز این جهان بر دوشم است
زان سبب شخص ضعیفم بار کاهل می برد
زینهار ای دل تو غم کمتر خور و در ماه پیچ
در خیال روی دلبر کان غم از دل می برد
درد عشقش از دل ما صبر مشکل می برد
گر گمان دارد که بر گردم من از کویش به جور
شک ندارم کان نگارم ظنّ باطل می برد
موج دریای بلای عشق او بالا گرفت
لاجرم ملاح جان کشتی به ساحل می برد
ز اب دیده، من درخت قامتت پرورده ام
باغبان چون سعی کرد از میوه حاصل می برد
تا به دست آرد به خون دل ز هر سو توشه ای
در جهان نامرادی رنج سایل می برد
ای دل محزون نظر کن کز جفای روزگار
ای بسا دانا که اکنون جور جاهل می برد
ای بسا بار گنه کز این جهان بر دوشم است
زان سبب شخص ضعیفم بار کاهل می برد
زینهار ای دل تو غم کمتر خور و در ماه پیچ
در خیال روی دلبر کان غم از دل می برد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۶ - آه دردآلود من از سقف مینا بگذرد
آه دردآلود من از سقف مینا بگذرد
وآب چشمم در غمش از موج دریا بگذرد
آب چشم ما ز سر بگذشت در هجران او
بر دل ما رحمت آرد هرکه بر ما بگذرد
وعدهٔ وصل خودم زنهار بر فردا مده
خستهٔ هجران تو شاید که فردا بگذرد
نگذرد بر خاطرت روزی که بر ما بگذری
مگذر از راه وفا زنهار کاینها بگذرد
وصل بیهجران میسّر نیست کس را در جهان
نیک و بد هرکس نماید زشت و زیبا بگذرد
ای دل مسکین برآید آفتاب روز وصل
غم مخور خوش باش کاین شبهای یلدا بگذرد
هم نماند ضایع آخر نالههای زار من
زآنکه آهم صبحدم از سقف مینا بگذرد
هر که او منع زلیخا میکند در عاشقی
گر ببیند یوسف از منع زلیخا بگذرد
عاشقان، تنها فدای خاک یَکرانش کنند
آن نگار سرو قد جایی که تنها بگذرد
با بد و نیک جهان ای جان بساز از بهر آنک
شادی نادان نماند رنج دانا بگذرد
وآب چشمم در غمش از موج دریا بگذرد
آب چشم ما ز سر بگذشت در هجران او
بر دل ما رحمت آرد هرکه بر ما بگذرد
وعدهٔ وصل خودم زنهار بر فردا مده
خستهٔ هجران تو شاید که فردا بگذرد
نگذرد بر خاطرت روزی که بر ما بگذری
مگذر از راه وفا زنهار کاینها بگذرد
وصل بیهجران میسّر نیست کس را در جهان
نیک و بد هرکس نماید زشت و زیبا بگذرد
ای دل مسکین برآید آفتاب روز وصل
غم مخور خوش باش کاین شبهای یلدا بگذرد
هم نماند ضایع آخر نالههای زار من
زآنکه آهم صبحدم از سقف مینا بگذرد
هر که او منع زلیخا میکند در عاشقی
گر ببیند یوسف از منع زلیخا بگذرد
عاشقان، تنها فدای خاک یَکرانش کنند
آن نگار سرو قد جایی که تنها بگذرد
با بد و نیک جهان ای جان بساز از بهر آنک
شادی نادان نماند رنج دانا بگذرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۷ - روی زیبای تو گر بر ماه تابان بگذرد
روی زیبای تو گر بر ماه تابان بگذرد
شرم دارد از رخت افتان و خیزان بگذرد
گر ببیند عکس رویت پادشاه نیمروز
از شعاع روی تو حیران و سوزان بگذرد
مار افعی گر ببیند زلف پرتاب تو را
تاب در جانش فتد پیچان و بی جان بگذرد
غمزه و چشم تو با ابرو چو دیدم عقل گفت
دل سپر کن کاین زمان مانند پیکان بگذرد
من شدم قربان به عید روت، کن قربان مرا
پیش پایت پیش از آن کاین عید قربان بگذرد
گر دهی فرمان به جانم جان به شکرانه دهم
خود که را یارا بود کز حکم و فرمان بگذرد
گر کنی درد دل ما را دوا از گلشکر
زودتر ورنه فغان من ز کیوان بگذرد
گر دهی کامم ز لب امروز ده ورنه چه سود
آن زمان کز هجر تو دردم ز درمان بگذرد
هرچه مشکل باشد ای دل نیست از روی خرد
بر خود ار آسان کنی پیش تو آسان بگذرد
گاه شادی باشد ای دل در جهانت گاه غم
تا نپنداری که کار دور یکسان بگذرد
مردم چشم ار دهم راهش که بارد خون دل
خون دل بارد چنان کز موج طوفان بگذرد
ای خداوند جهان مگذار کز درگاه تو
ناله ی بیچارگان از طاق ایوان بگذرد
شرم دارد از رخت افتان و خیزان بگذرد
گر ببیند عکس رویت پادشاه نیمروز
از شعاع روی تو حیران و سوزان بگذرد
مار افعی گر ببیند زلف پرتاب تو را
تاب در جانش فتد پیچان و بی جان بگذرد
غمزه و چشم تو با ابرو چو دیدم عقل گفت
دل سپر کن کاین زمان مانند پیکان بگذرد
من شدم قربان به عید روت، کن قربان مرا
پیش پایت پیش از آن کاین عید قربان بگذرد
گر دهی فرمان به جانم جان به شکرانه دهم
خود که را یارا بود کز حکم و فرمان بگذرد
گر کنی درد دل ما را دوا از گلشکر
زودتر ورنه فغان من ز کیوان بگذرد
گر دهی کامم ز لب امروز ده ورنه چه سود
آن زمان کز هجر تو دردم ز درمان بگذرد
هرچه مشکل باشد ای دل نیست از روی خرد
بر خود ار آسان کنی پیش تو آسان بگذرد
گاه شادی باشد ای دل در جهانت گاه غم
تا نپنداری که کار دور یکسان بگذرد
مردم چشم ار دهم راهش که بارد خون دل
خون دل بارد چنان کز موج طوفان بگذرد
ای خداوند جهان مگذار کز درگاه تو
ناله ی بیچارگان از طاق ایوان بگذرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۸۹ - ای مسلمانان فغان کان یار من یاری نکرد
ای مسلمانان فغان کان یار من یاری نکرد
با من بیچاره هرگز رسم دلداری نکرد
ما عزیز مصر جان بودیم باری در جهان
از چه رو آخر بگو با ما بجز خواری نکرد
ای بسا زاری که کردم در غم رویش ولی
رحمتی هرگز نگار من بدین زاری نکرد
زلف پرآشوب آن دلدار و چشم نیمه مست
با من آشفته دل غیر از سیه کاری نکرد
مردم چشم جهان بین در فراق روی تو
شب همه شب در خیالت غیر بیداری نکرد
آنچه چشمم کرد یاری در غم هجران تو
در زمستان فراقت ابر آذاری نکرد
چون خیال تو درآمد در نثار مقدمش
آن بت سنگین دل من جز جگرخواری نکرد
خون دل از دیده پالودیم در هجران و یار
من نمی دانم چرا جز مردم آزاری نکرد
با من بیچاره هرگز رسم دلداری نکرد
ما عزیز مصر جان بودیم باری در جهان
از چه رو آخر بگو با ما بجز خواری نکرد
ای بسا زاری که کردم در غم رویش ولی
رحمتی هرگز نگار من بدین زاری نکرد
زلف پرآشوب آن دلدار و چشم نیمه مست
با من آشفته دل غیر از سیه کاری نکرد
مردم چشم جهان بین در فراق روی تو
شب همه شب در خیالت غیر بیداری نکرد
آنچه چشمم کرد یاری در غم هجران تو
در زمستان فراقت ابر آذاری نکرد
چون خیال تو درآمد در نثار مقدمش
آن بت سنگین دل من جز جگرخواری نکرد
خون دل از دیده پالودیم در هجران و یار
من نمی دانم چرا جز مردم آزاری نکرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۰ - حال زارم گوییا روزی بر جانان رسد
حال زارم گوییا روزی بر جانان رسد
یا طبیب دل به غور درد بی درمان رسد
گر ز حال زار من دلدار من آگه شود
هم به فریاد من مسکین سرگردان رسد
هم برآید صبحگاهی آفتاب روز وصل
واین شب دیجور هجران را مگر پایان رسد
روز هجران بگذرد دردم نماند بی دوا
نوبت وصل تو یک شب با من حیران رسد
چون گریبان شب وصلش نمی آید به دست
ترسم آه سوزناک من در آن دامان رسد
می کنم صبری به هجران حالیا جان و جهان
هم مگر روزی به غور خاطر یاران رسد
آنکسی کاو سر فدای راه عشقت کرده است
هرگز او را ای عزیز من سخن در جان رسد
یا طبیب دل به غور درد بی درمان رسد
گر ز حال زار من دلدار من آگه شود
هم به فریاد من مسکین سرگردان رسد
هم برآید صبحگاهی آفتاب روز وصل
واین شب دیجور هجران را مگر پایان رسد
روز هجران بگذرد دردم نماند بی دوا
نوبت وصل تو یک شب با من حیران رسد
چون گریبان شب وصلش نمی آید به دست
ترسم آه سوزناک من در آن دامان رسد
می کنم صبری به هجران حالیا جان و جهان
هم مگر روزی به غور خاطر یاران رسد
آنکسی کاو سر فدای راه عشقت کرده است
هرگز او را ای عزیز من سخن در جان رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۱ - عاقبت این درد دل را هم شبی درمان رسد
عاقبت این درد دل را هم شبی درمان رسد
واین سر سرگشته ام از وصل با سامان رسد
از رخش گرچه بعیدم هم به عیدم هست امید
کز برای جان او این لاشه در قربان رسد
ای دل امّید از وصال یار برنتوان گرفت
بو که شبهای دراز هجر با پایان رسد
بوسه ای از لعل او کردم تمنّا گفت جان
در عوض خواهم فدا بادت اگر فرمان رسد
در فراق او مرا جان گریبان چاک شد
دست کوتاهم کیم دستی بدان دامان رسد
حال دل را بازگفتن در طریق عشق نیست
خاصه آن ساعت که یکدم جان بر جانان رسد
چون دو عالم را به کار عشق کردم در غمت
ای عزیز من جهان را کی سخن در جان رسد
واین سر سرگشته ام از وصل با سامان رسد
از رخش گرچه بعیدم هم به عیدم هست امید
کز برای جان او این لاشه در قربان رسد
ای دل امّید از وصال یار برنتوان گرفت
بو که شبهای دراز هجر با پایان رسد
بوسه ای از لعل او کردم تمنّا گفت جان
در عوض خواهم فدا بادت اگر فرمان رسد
در فراق او مرا جان گریبان چاک شد
دست کوتاهم کیم دستی بدان دامان رسد
حال دل را بازگفتن در طریق عشق نیست
خاصه آن ساعت که یکدم جان بر جانان رسد
چون دو عالم را به کار عشق کردم در غمت
ای عزیز من جهان را کی سخن در جان رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۷ - مژده ای دادم صبا ای دل که جانان می رسد
مژده ای دادم صبا ای دل که جانان می رسد
درد دوری را بده تسکین که درمان می رسد
باد نوروزی پیامی می دهد سوی چمن
کان گل خوشبو در این زودی به بستان می رسد
گرچه محرومی ز روز دولت وصلش دلا
شکر می کن کاین شب هجران به پایان می رسد
گرچه در هجران آن دلبر ز غم سرگشته ای
غم مخور کز دولت وصلش به سامان می رسد
گر بعیدم از رخ جان پرورت در روز عید
لاشه ی شخص ضعیفم هم به قربان می رسد
هدهد فرخنده را شهر سبا آمد به یاد
بلبل سرمست را دیگر گلستان می رسد
می دهد خورشید نورانی ز وصلش مژده ای
باز در گوش جهان از عالم جان می رسد
درد دوری را بده تسکین که درمان می رسد
باد نوروزی پیامی می دهد سوی چمن
کان گل خوشبو در این زودی به بستان می رسد
گرچه محرومی ز روز دولت وصلش دلا
شکر می کن کاین شب هجران به پایان می رسد
گرچه در هجران آن دلبر ز غم سرگشته ای
غم مخور کز دولت وصلش به سامان می رسد
گر بعیدم از رخ جان پرورت در روز عید
لاشه ی شخص ضعیفم هم به قربان می رسد
هدهد فرخنده را شهر سبا آمد به یاد
بلبل سرمست را دیگر گلستان می رسد
می دهد خورشید نورانی ز وصلش مژده ای
باز در گوش جهان از عالم جان می رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۹ - دلبرا مسکین دل من در غمت دیوانه شد
دلبرا مسکین دل من در غمت دیوانه شد
با غم هجران رویت روز و شب همخانه شد
در کنار ما نمی آید شبی سرو قدت
لاجرم در بحر غم جویای آن دردانه شد
آشنایی بود ما را در ازل با عشق تو
از چه رو با من چنان آن بی وفا بیگانه شد
بود ما را پیش از این در تن دلی محزون تنگ
واین زمان عمریست کان هم در پی جانانه شد
من به بوی وصل تو بر باد دادم جان و دل
تا ز زلف دلربایت تاره ای در شانه شد
ترک عشق روی او گفتم بگوی ای دل نگفت
تا به رسوایی کنون اندر جهان افسانه شد
در جهان مرغ دلم سرگشته بود از عشق او
چون بدیدم چین زلف دلبرش کاشانه شد
با غم هجران رویت روز و شب همخانه شد
در کنار ما نمی آید شبی سرو قدت
لاجرم در بحر غم جویای آن دردانه شد
آشنایی بود ما را در ازل با عشق تو
از چه رو با من چنان آن بی وفا بیگانه شد
بود ما را پیش از این در تن دلی محزون تنگ
واین زمان عمریست کان هم در پی جانانه شد
من به بوی وصل تو بر باد دادم جان و دل
تا ز زلف دلربایت تاره ای در شانه شد
ترک عشق روی او گفتم بگوی ای دل نگفت
تا به رسوایی کنون اندر جهان افسانه شد
در جهان مرغ دلم سرگشته بود از عشق او
چون بدیدم چین زلف دلبرش کاشانه شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۴ - چون تو چشم مرحمت بر حال ما خواهی فکند
چون تو چشم مرحمت بر حال ما خواهی فکند
بیش از این جور و جفا از تو نمی دارم پسند
ور مرا از آتش هجران بخواهی سوختن
خاک راهت گشته ام بیداد و خواری تا به چند
ای بت نامهربان حدی بود هر چیز را
مرغ جانم را تو تا کی داری اندر قید و بند
یا ز بندش ده خلاصی یا بکش تا وارهد
پند من بشنو ازین بینش به زلف خود مبند
می کشی و می کشی ما را بدام زلف خود
چون کشد خود را ز شستت آهوی سر در کمند
با قد چون سرو و با این عارض همچون سمن
با رخ همچون گل و لاله به لعل همچو قند
دل ربود از دستم آن دلدار شهرآشوب باز
با قد چون سرو و چشم شوخ و زلف چون کمند
چون ربودی دل ز دستم رفتم از دل هوش و صبر
بیش از این مپسند بر ما از غم هجران گزند
چون منم اندر جهان از عشق سرگردان چرا
آن بت مه روی از دل بیخ مهر ما بکند
گفتم ار آیی شبی مهمان ما لطفی بود
گفت رو هرزه مگو زانجا برو بر خود مخند
بیش از این جور و جفا از تو نمی دارم پسند
ور مرا از آتش هجران بخواهی سوختن
خاک راهت گشته ام بیداد و خواری تا به چند
ای بت نامهربان حدی بود هر چیز را
مرغ جانم را تو تا کی داری اندر قید و بند
یا ز بندش ده خلاصی یا بکش تا وارهد
پند من بشنو ازین بینش به زلف خود مبند
می کشی و می کشی ما را بدام زلف خود
چون کشد خود را ز شستت آهوی سر در کمند
با قد چون سرو و با این عارض همچون سمن
با رخ همچون گل و لاله به لعل همچو قند
دل ربود از دستم آن دلدار شهرآشوب باز
با قد چون سرو و چشم شوخ و زلف چون کمند
چون ربودی دل ز دستم رفتم از دل هوش و صبر
بیش از این مپسند بر ما از غم هجران گزند
چون منم اندر جهان از عشق سرگردان چرا
آن بت مه روی از دل بیخ مهر ما بکند
گفتم ار آیی شبی مهمان ما لطفی بود
گفت رو هرزه مگو زانجا برو بر خود مخند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۴ - با قدت آخر چرا سروی سرافرازی کند
با قدت آخر چرا سروی سرافرازی کند
از چه رو آخر صبا با زلف او بازی کند
سرو را کی می رسد دعوی بالا با قدت
پیش بالای تو میراد از چه او بازی کند
چون صبا در زلف تو پیچد پریشان بینمش
با وجود آنکه با گوش تو همرازی کند
در هوای کویت ار گنجشک روزی بگذرد
در فضای قربتت دعوی شهبازی کند
گر شبی چون سرو بخرامی به سوی ما دلم
در شب وصل تو ای دلبر سرافرازی کند
تا خجل گردد به پیش قامت تو سرو ناز
در جهانی با قد تو او سرافرازی کند
از چه رو آخر صبا با زلف او بازی کند
سرو را کی می رسد دعوی بالا با قدت
پیش بالای تو میراد از چه او بازی کند
چون صبا در زلف تو پیچد پریشان بینمش
با وجود آنکه با گوش تو همرازی کند
در هوای کویت ار گنجشک روزی بگذرد
در فضای قربتت دعوی شهبازی کند
گر شبی چون سرو بخرامی به سوی ما دلم
در شب وصل تو ای دلبر سرافرازی کند
تا خجل گردد به پیش قامت تو سرو ناز
در جهانی با قد تو او سرافرازی کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۸ - سایه سرو بلندش گر به ما می افکند
سایه سرو بلندش گر به ما می افکند
جان کنم ایثارش اما او کجا می افکند
آن بت دلجوی را بین کز دو زلف کافرش
حلقه ای در گردن باد صبا می افکند
قامت و بالا نگویید آن که از بالا گذشت
آن بلا را بین که مردم در بلا می افکند
خسته ی تیغ فراقش کشته ی جان مرا
بر بساط درد هجران بی دوا می افکند
چشم و زلف کافرش بنگر که هر دم عالمی
از خط مشکین پرچین در خطا می افکند
هر ستمکاری که زلفش کرد با دل در جهان
جور او و خیر خود را با خدا می افکند
حسن رویت را نمی دانم که دایم از چه روی
در میان دیده و دل ماجرا می افکند
تند باد چرخ ناهموار گردون را ببین
هر زمان در باغ جان سروی ز پا می افکند
من چو ذره در هوایش می دوم گرد جهان
مهر بر روی کسی دیگر چرا می افکند
جان کنم ایثارش اما او کجا می افکند
آن بت دلجوی را بین کز دو زلف کافرش
حلقه ای در گردن باد صبا می افکند
قامت و بالا نگویید آن که از بالا گذشت
آن بلا را بین که مردم در بلا می افکند
خسته ی تیغ فراقش کشته ی جان مرا
بر بساط درد هجران بی دوا می افکند
چشم و زلف کافرش بنگر که هر دم عالمی
از خط مشکین پرچین در خطا می افکند
هر ستمکاری که زلفش کرد با دل در جهان
جور او و خیر خود را با خدا می افکند
حسن رویت را نمی دانم که دایم از چه روی
در میان دیده و دل ماجرا می افکند
تند باد چرخ ناهموار گردون را ببین
هر زمان در باغ جان سروی ز پا می افکند
من چو ذره در هوایش می دوم گرد جهان
مهر بر روی کسی دیگر چرا می افکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۴ - عاشقان را تا به کی در کوی تو رسوا کنند
عاشقان را تا به کی در کوی تو رسوا کنند
بی دلان را اینچنین سرگشته و شیدا کنند
روی بنما تا زمانی عاشقان روی تو
دیده ی مهجور را بر روی تو بینا کنند
ور نهان داری پری رویا ز چشم ما رخت
بر سر کوی فراقت بی دلان غوغا کنند
ساکنان کوی را گر بگذری روزی به لطف
خاک پایت را به کحل چشم نابینا کنند
شربتی ده از وصالت وعده فردا مکن
عاشقان و عاقلان اندیشه فردا کنند
گرچه راه وصل بربستند بر ما باک نیست
هست امید آنکه این درهای بسته وا کنند
سرو قدّا جای تو بر دیده ی بینای ماست
نازنینا نازنینان چشم و دل در ما کنند
آب دریا را به چشمه ریختن نبود عجب
بس عجب باشد که آب از چشمه در دریا کنند
من نه تنها می دهم شرح رخت را پیش گل
وصف روی چون گل تو بلبلان هر جا کنند
گرچه سرو بوستانی در جهان بسیار هست
لیک آزادی همه زان قامت رعنا کنند
گر به جست و جوی عشّاقت به هر سو می دوند
عاشقی دل خسته همچون من کجا پیدا کنند
شربت صبرم طبیب از هجر او فرمود و گفت
بی دلانش جرعه پر از چشم خون پالا کنند
بی دلان را اینچنین سرگشته و شیدا کنند
روی بنما تا زمانی عاشقان روی تو
دیده ی مهجور را بر روی تو بینا کنند
ور نهان داری پری رویا ز چشم ما رخت
بر سر کوی فراقت بی دلان غوغا کنند
ساکنان کوی را گر بگذری روزی به لطف
خاک پایت را به کحل چشم نابینا کنند
شربتی ده از وصالت وعده فردا مکن
عاشقان و عاقلان اندیشه فردا کنند
گرچه راه وصل بربستند بر ما باک نیست
هست امید آنکه این درهای بسته وا کنند
سرو قدّا جای تو بر دیده ی بینای ماست
نازنینا نازنینان چشم و دل در ما کنند
آب دریا را به چشمه ریختن نبود عجب
بس عجب باشد که آب از چشمه در دریا کنند
من نه تنها می دهم شرح رخت را پیش گل
وصف روی چون گل تو بلبلان هر جا کنند
گرچه سرو بوستانی در جهان بسیار هست
لیک آزادی همه زان قامت رعنا کنند
گر به جست و جوی عشّاقت به هر سو می دوند
عاشقی دل خسته همچون من کجا پیدا کنند
شربت صبرم طبیب از هجر او فرمود و گفت
بی دلانش جرعه پر از چشم خون پالا کنند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۲ - جادوی چشمان شوخت چاره سازی می کند
جادوی چشمان شوخت چاره سازی می کند
حاجب کنج دهانت حقّه بازی می کند
خوش نسیمی می وزد از بوی زلفت صبحدم
زآنکه باد صبح با زلف تو بازی می کند
زلف تو عمرمنست و هیچ می دانی که عمر
همچو زلف سرکشت میل درازی می کند
مردم چشمم به محراب دو ابرویت ز هجر
خرقه جان را به خون دل نمازی می کند
در هوای کوی دلبر دل چو گنجشکی ضعیف
عشق تو بازست و با گنجشک بازی می کند
ای دل مسکین ز بخت خود نباشد باورت
کان لب لعلش دگر مخلص نوازی می کند
چون حقیقت گشت عشقت در جهان چون راز فاش
لاجرم جان جهان ترک مجازی می کند
حاجب کنج دهانت حقّه بازی می کند
خوش نسیمی می وزد از بوی زلفت صبحدم
زآنکه باد صبح با زلف تو بازی می کند
زلف تو عمرمنست و هیچ می دانی که عمر
همچو زلف سرکشت میل درازی می کند
مردم چشمم به محراب دو ابرویت ز هجر
خرقه جان را به خون دل نمازی می کند
در هوای کوی دلبر دل چو گنجشکی ضعیف
عشق تو بازست و با گنجشک بازی می کند
ای دل مسکین ز بخت خود نباشد باورت
کان لب لعلش دگر مخلص نوازی می کند
چون حقیقت گشت عشقت در جهان چون راز فاش
لاجرم جان جهان ترک مجازی می کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۳ - تا به چند آن غمزه از من دل ربایی می کند
تا به چند آن غمزه از من دل ربایی می کند
می رود با جای دیگر آشنایی می کند
روشنایی چشم من باشد روا باشد که یار
شمع رویش جای دیگر روشنایی می کند
در وفاداری او جان داده ام من سالها
آن نگار من به عادت بی وفایی می کند
در جان یک دل نماند از دست آن عیار و او
همچنان از خلق عالم دل ربایی می کند
جان فدا کردم به روز وصل او آخر چرا
آن نگار بی وفا از من جدایی می کند
بود رندی لاابالی در سرابستان عشق
این زمان از طالع من پارسایی می کند
دل چو تن را پادشاهست ای عزیز من ببین
پادشاهی بر سر کویت گدایی می کند
می رود با جای دیگر آشنایی می کند
روشنایی چشم من باشد روا باشد که یار
شمع رویش جای دیگر روشنایی می کند
در وفاداری او جان داده ام من سالها
آن نگار من به عادت بی وفایی می کند
در جان یک دل نماند از دست آن عیار و او
همچنان از خلق عالم دل ربایی می کند
جان فدا کردم به روز وصل او آخر چرا
آن نگار بی وفا از من جدایی می کند
بود رندی لاابالی در سرابستان عشق
این زمان از طالع من پارسایی می کند
دل چو تن را پادشاهست ای عزیز من ببین
پادشاهی بر سر کویت گدایی می کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۲ - یار ما را بیش از این با ما سر یاری نبود
یار ما را بیش از این با ما سر یاری نبود
در غم حال منش یک لحظه غمخواری نبود
زاری من از فلک بگذشت و در هجران او
وآن بت سنگین دلم رحمش بر آن زاری نبود
دل ببرد و جان شیرینم به دست غم سپرد
رحمتی بر من نکرد از رسم دلداری نبود
این دل مسکین بجز اندوه و غم حاصل چه کرد
کار چشمم در فراقش غیر خونباری نبود
غیر یاد او درون خاطر من کس نگشت
جز ثنایش بر زبان جان من جاری نبود
دوش باری در فراق روی چون خورشید او
در دو چشمم جز خیال یار بیداری نبود
در گذارش دیدم و از من بگردانید روی
آشنایی با منش هرگز تو پنداری نبود
گفتم آخر باوری ده تا ز وصلت برخورم
گفت خاموش ای گدا این شیوه یاری نبود
بار بسیار از جهان بر جان ما هست ای صنم
حاجت جور و جفای تو به سر باری نبود
در غم حال منش یک لحظه غمخواری نبود
زاری من از فلک بگذشت و در هجران او
وآن بت سنگین دلم رحمش بر آن زاری نبود
دل ببرد و جان شیرینم به دست غم سپرد
رحمتی بر من نکرد از رسم دلداری نبود
این دل مسکین بجز اندوه و غم حاصل چه کرد
کار چشمم در فراقش غیر خونباری نبود
غیر یاد او درون خاطر من کس نگشت
جز ثنایش بر زبان جان من جاری نبود
دوش باری در فراق روی چون خورشید او
در دو چشمم جز خیال یار بیداری نبود
در گذارش دیدم و از من بگردانید روی
آشنایی با منش هرگز تو پنداری نبود
گفتم آخر باوری ده تا ز وصلت برخورم
گفت خاموش ای گدا این شیوه یاری نبود
بار بسیار از جهان بر جان ما هست ای صنم
حاجت جور و جفای تو به سر باری نبود