تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۴۰۷ - ما را چو ز عشق راحتی هست
ما را چو ز عشق راحتی هست
از هر دو جهان فراغتی هست
از عشق هزار شکر داریم
از عقل ولی شکایتی هست
چه قدر عمل چه جای علم است
ما را ز خدا عنایتی هست
از عقل به جز حکایتی نیست
آری که ورا حکایتی نیست
این بحر محیط بیکران است
تا ظن نبری که غایتی هست
جانان بستان و جان رها کن
زیرا که در آن حکایتی هست
بشنو سخنی ز نعمت الله
گر ذوق ورا روایتی هست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۴۱۸ - بلبل چو هوای گلستان یافت
بلبل چو هوای گلستان یافت
هر کام که بود در زمان یافت
در صومعه دل نیافت ذوقی
ذوقی ز حضور عاشقان یافت
بی جام شراب عشق ساقی
نتوان کامی در این جهان یافت
هر زنده دلی که کشتهٔ اوست
چون خضر حیات جاودان یافت
تا دردی دردنوش کردیم
دل از همه دردها امان یافت
عمری است که می خورم می عشق
هر چیز که یافت دل از آن یافت
در کنج دل شکستهٔ من
گنجی است که جان من عیان یافت
زهد از بر ما کناره ای کرد
تا ساغر و باده در میان یافت
مستیم و حریف نعمت الله
بزمی به از این کجا توان یافت
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۴۵۷ - فانی تمام خدمت اوست
فانی تمام خدمت اوست
باقی به بقای حضرت اوست
از رحمت اوست جمله عالم
او غرقهٔ بحر رحمت اوست
نعمت چه کند چو نعمت‌اللّه
پروردهٔ ناز و نعمت اوست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۴۶۱ - عشق آمد و عقل کرد غارت
عشق آمد و عقل کرد غارت
ای دل تو به جان بر این بشارت
ترک عجمیست عشق دانی
ور ترک غریب نیست غارت
گفتم به عبارتی در آرم
وصف رخ او به استعارت
چون آتش عشق او برافروخت
هم عقل بسوخت هم عبارت
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۰۷ - گر آتش آه ما درافتد
گر آتش آه ما درافتد
صد شاه به یک نفس برافتد
دستی چه بود هزاردستان
گر دست زنیم بر سر افتد
افتاد به خاک و بر نخیزد
آن کو به دعای ما درافتد
در دامن ما کسی که زد دست
هستیم یقین که کمتر افتد
دجال اگر به خر نشیند
آید روزی که از خر افتد
وان کس که به صدق درنیامد
در خانهٔ فقر بر در افتد
هر کس که رسد به نعمت الله
بر درگه او چو قنبر افتد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۰۲ - در دل به جز از خدا نگنجد
در دل به جز از خدا نگنجد
چون او گنجد هوا نگنجد
دل خلوت خاص حضرت اوست
بیگانه و آشنا نگنجد
مائیم و نگار خوش کناری
مویی به میان ما نگنجد
سلطان عشقست و عقل درویش
در مجلس شه گدا نگنجد
دردی دارم دوا ندارد
با درد چنین دوا نگنجد
چون نیست به جز یکی که گوید
درد خود گنجد و یا نگنجد
خوش خم میست نعمت الله
در جام جهان نما نگنجد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۰۶ - توحید و موحد و موحد
توحید و موحد و موحد
این هر سه یکیست نزد اوحد
صد آینه گر یکی ببیند
صد یک بنماید و یکی صد
محدود حدود در ظهور است
آری چو حد است حد و بیحد
آن کس که خدای خویش بشناخت
گویا که خبر ندارد از خود
در دار وجود این و آن هست
در کتم عدم نه نیک و نه بد
مستیم و خراب در خرابات
با ساقی عاشقان مؤبد
بحریست وجود نعمت الله
گاهی در جزر و گاه در مد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۱۰ - توحید و موحد و موحد
توحید و موحد و موحد
این جمله طلب کنش را حمد
یک فاعل و فعل او یکی هم
گه نیک نماید و گهی بد
خمخانه و جام و ساقی ما
می جوی ولی ز مجلس خود
هر چند که عقل ذوفنون است
اما بر عاشقان چه سنجد
در هر دو جهان یکیست موجود
هر لحظه به صورتی مجدد
یک حرف و معانی فراوان
یک نقطه و اعتبار بی حد
دریاب به ذوق قول سید
ای سائل کامل سرآمد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۳۲ - هر کس که هوای ما ندارد
هر کس که هوای ما ندارد
گویا خبر از خدا ندارد
آنکس که نخورد دُردی درد
بی درد بُود دوا ندارد
هر چند که شاه ذوق دارد
ذوقی چو من گدا ندارد
در بحر محیط عشق غرقیم
جز ما خبری ز ما ندارد
مائیم و نوای بینوائی
بلبل به از این نوا ندارد
نابینا خود خدا نبیند
چون جام جهان نما ندارد
عشقست که عاشقست و معشوق
باشد همه جا و جا ندارد
جان است از آن بما نیاید
عمر است از آن وفا ندارد
سید مست است و جام بر دست
دست از می و جام واندارد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۳۳ - یاری که خیال دوست دارد
یاری که خیال دوست دارد
عمری به خیال می گذارد
عالم چه بود به نزد عارف
نقشی که نگار می نگارد
هر دم نقشی برد ز عالم
در دم نقشی دگر برآرد
در آینه چون کند نگاهی
لطفش جامی به او سپارد
مائیم و دل شکسته چون دوست
پیوسته شکسته دوست دارد
بحری است که آب رحمت او
بر ما شب و روز نیک بارد
چون اصل عدد یکی است سید
آن یک به هزار می شمارد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۵۹ - یک دم بی می نمی توان بود
یک دم بی می نمی توان بود
بی می خود حی نمی توان بود
بی عشق دمی نمی توان زیست
بی ساغر می نمی توان بود
ما سایه و عشق یار خورشید
بی بودن وی نمی توان بود
بی جام شراب و عشق لیلی
مجنون در حی نمی توان بود
مستیم و خراب و لاابالی
بی نالهٔ نی نمی توان بود
تا کی غم این و آن توان خورد
در ماندهٔ کی نمی توان بود
بی بود وجود نعمت الله
والله که شی نمی توان بود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۸۳ - مائیم ایاز و یار محمود
مائیم ایاز و یار محمود
مائیم عباد و دوست معبود
دل ذره و مهر یار خورشید
عشق آتش و جان عاشقان عود
چون سایه مرا ز خاک برداشت
مهرش چو جمال خویش بنمود
بربست زبان ما به حیرت
چون پرده ز روی کار بگشود
جز جود وجود مطلق حق
در دار وجود نیست موجود
یک جرعه ز دُرد درد ساقی
خوردیم چنان که بود مقصود
مستیم چو سید از می عشق
آسوده شده ز بود و نابود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۸۹ - بر بسته نقاب ، دل رباید
بر بسته نقاب ، دل رباید
بنگر چه کند اگر گشاید
در آینهٔ وجود عالم
خود بیند و خود به خود نماید
ما دولت سر لی مع الله
یابیم ولی دمی نیاید
در دور دو چشم مست ساقی
توبه نکنیم و خود نشاید
چندان که خوریم می از این خم
نه کم شود آن و نه فزاید
یک ذات و صفات او فراوان
در هر صفتی دمی برآید
سید رند است و جام در دست
مستانه سرود می سراید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۹۴ - ساقی رخ اگر به ما نماید
ساقی رخ اگر به ما نماید
در جام جهان نما نماید
آئینهٔ معنئی به دست آر
تا صورت او تو را نماید
نتوان دیدن به خود خدا را
بینیم اگر خدا نماید
خورشید به نور طلعت خویش
روئی به من و شما نماید
نوشیم شراب تا دهد جام
بینیم جمال تا نماید
گر آینه عین او نباشد
ما را و تو را کجا نماید
دیدیم به چشم نعمت الله
نوری که خدا به ما نماید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۹۷ - چشمت به تو نور خوش نماید
چشمت به تو نور خوش نماید
گوش تو در سخن گشاید
در گلشن ما زبان بلبل
هر لحظه تو را همی سراید
دست تو بیان کند یدالله
گر زانکه یدش به دستت آید
پائی که به قدرتش بپایست
بی قدرت او به پا نپاید
بی جود وجود سید ما
خود بود وجود ما نشاید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۰۲ - ذاتش به صفات می نماید
ذاتش به صفات می نماید
یک ذات ذوات می نماید
در جام جهان نمای اول
خود راز برات می نماید
عینی به ظهور در مراتب
ما را درجات می نماید
گر کشته شوی ز جان میندیش
کان موت حیات می نماید
چون کردهٔ اوست کردهٔ ما
جمله حسنات می نماید
هر لحظه به صورتی برآید
شیرین حرکات می نماید
عمری که به عشق می گذاری
در وی حرکات می نماید
خوشدل باشی به درد نوشی
کز درد دوات می نماید
در دیدهٔ سیدم نظر کن
کو نور خدات می نماید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۰۳ - ذاتش به صفات می نماید
ذاتش به صفات می نماید
یا ذات به ذات می نماید
خواهد که نمایدت و گرنه
آئینه چرات می نماید
هر بی سر و پا که پیشت آید
شاه است و گدات می نماید
نقشی که خیال او نگارد
شیرین حرکات می نماید
خوش دُردی درد عشق می نوش
کاین درد دوات می نماید
هر جام حباب بر کف ما
پر آب حیات می نماید
در دیدهٔ سیدم نظر کن
کو نور خدات می نماید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۰۶ - جسمی دارم که جان نماید
جسمی دارم که جان نماید
جانی است که آن روان نماید
عالم چو ظهور نور اسماست
هر نام از او نشان نماید
عینی است که صدهزار صورت
در دیدهٔ این و آن نماید
خوش آینه ایست جام و باده
معشوق به عاشقان نماید
ساغر متنوع است از آن می
دائم در وی چنان نماید
در آینه هر چه تو نمائی
آئینه به تو همان نماید
یک معنی و صدهزار صورت
سید به جهانیان نماید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۰۷ - نوری که خدا به ما نماید
نوری که خدا به ما نماید
در جام جهان نما نماید
آئینه چو صیقلش نکردی
روی تو به تو کجا نماید
این لطف نگر که پادشاهی
در صورت هر گدا نماید
رندانه به نوش دُردی درد
تا درد تو را دوا نماید
نقشی به خیال می نگارم
نقاش به نقشها نماید
در موج و حباب آب دریاب
کان جوهر ما به ما نماید
در دیدهٔ سیدم نظر کن
تا نور خدا تو را نماید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۳۰ - ساقی جامی به این و آن داد
ساقی جامی به این و آن داد
خمخانه به دست عاشقان داد
در جام جهان نما نظر کرد
تمثال جمال خود به آن داد
راهی که نشان آن نه پیداست
عشقش پنهان به ما نشان داد
با دل گفتند جان فدا کن
از غایت ذوق جان روان داد
هر داد که خواستیم از وی
عدلش دادی به ما چنان داد
در کتم عدم وجود بخشید
چیزی به از این نمی توان داد
لطفش به کرم عنایتی کرد
سید خود را به بندگان داد