تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۶۴ - تو جان و من به جانت گشته طالب
تو جان و من به جانت گشته طالب
تو نور دیده و از دیده غایب
چنان قانون شرعت زد بر آهنگ
که از می شد لب پیمانه تایب
جهان بس خورده با هم فرق نتوان
که در این دوران غرایب از عجایب
ز دست خویش در آتش فتادی
که در معنی اقارب شد عقارب
مکن در کار او عیبی که پیداست
سعیدا چون قلم در دست کاتب
سعیدا : غزلیات
شماره ۷۹ - حلب شهر و نعیما شهریار است
حلب شهر و نعیما شهریار است
سعادت پیشکار و بخت یار است
سپاهش قدسیان اقبال شاطر
همافخرد که او را سایه دار است
به تصویرش فرنگستان گرفتار
در این حیرت حلب آیینه دار است
سلحدار است چشم می پرستش
نگاه تیز تیغ آبدار است
به گاه جلوه در میدان همت
جهان اسب و نعیما شهسوار است
چو سلطان، ملک معنی در نگینش
ز تحسینش سخن را اعتبار است
نعیما آسمان و ماه معنی است
که این معنی به ما زو یادگار است
تو را جان گویم و ترسم که رنجی
که از جانم تو را ننگ است و عار است
ولیکن بیش از این قالب چه گوید
که قالب را نه ز این بیش اقتدار است
چو خس از آشیانش دور افکند
مرا فریاد و داد از روزگار است
ز بس بر ذره ها لطفش قرین است
نعیما آفتاب این دیار است
نعیما گرچه سلطان جهانی
خبردار این جهان بس بی مدار است
سعیدا در حلب آوازه افتاد
که سلطان با گدا امروز یار است
سعیدا : غزلیات
شماره ۸۸ - به پیش چشم من دریا چه چیز است
به پیش چشم من دریا چه چیز است
به ذوق خاطرم صحرا چه چیز است
اگر امروز چیزی نیست حاصل
بگو ای زاهدا فردا چه چیز است
صفات آن لب شیرین ز من پرس
مگس داند که در حلوا چه چیز است
تماشای تو باشد حاصل چشم
وگرنه دیدهٔ بینا چه چیز است
در اول داو، عقبی را ببازند
قمار عشق را دنیا چه چیز است
به غیر از شهره از خلوت چه باشد
که جز آوازه از عنقا چه چیز است
سعیدا کام خواهی یافت از او
به کویش این همه غوغا چه چیز است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۰۳ - چه شور است این که در کاشانهٔ ماست
چه شور است این که در کاشانهٔ ماست
که عقل ذوفنون دیوانهٔ ماست
فلک صیاد ما صید و جهان دام
نصیب و قسمت، آب و دانهٔ ماست
نمی دانم که را قسمت نمایند
شرابی را که در پیمانهٔ ماست
حکایت های آدم تا به این دم
چو نیکو بنگری افسانهٔ ماست
سعیدا را بس است این گر بگویی
که این ناآشنا بیگانهٔ ماست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۰۶ - جفاهای نگاهش ظاهر از لب های خندان است
جفاهای نگاهش ظاهر از لب های خندان است
جهان را دوستی امروز از صبحش نمایان است
ز عریانی نباشد دست من زیر بغل دایم
که دست نارسا شرمنده از چاک گریبان است
به شاهد نیست حاجت روز محشر کشتگانت را
که شمشیر تو خون آلود و زخم ما نمایان است
دم عیسی است طالب را سموم وادی ایمن
که جنت کعبه رو را سایهٔ خار مغیلان است
چه حرف است این سعیدا می توان دل کند از آن لب ها
که هم مرجان و هم یاقوت و هم لعل بدخشان است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۵۵ - می از انگور شد میخانه از کیست؟
می از انگور شد میخانه از کیست؟
بت از کافر بود بتخانه از کیست؟
روی از جا به هر آواز پایی
اگر دانی که این افسانه از کیست
ز مجنون کی گریزد طفل وحشی
اگر داند که این دیوانه از کیست
نبیند چشم او ناآشنایی
اگر داند کسی بیگانه از کیست
در این مهمانسرا کس را مکن عیب
گشا چشمی ببین کاشانه از کیست
حقیقت را تماشا کن در این بزم
مبین دست و ببین پیمانه از کیست
تو خود را صاحب خرمن چه سازی
تفکر کن که اصل دانه از کیست
در این ماتم سرای عقل آباد
بجز دل شیوهٔ مستانه از کیست؟
تو را با صاحب کاشانه راهی است
چه می پرسی سعیدا خانه از کیست؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۸۰ - کلیم الله زد فریاد چون بر طور سینا رفت
کلیم الله زد فریاد چون بر طور سینا رفت
چه حسن است این بت ما را که کوهش دید از جا رفت
از آن روزی که تلقین شهادت کرد شمشیرش
مسیحا دم فروبرد و عصا از دست موسی رفت
نمایان گشت ای ساقی ز در عمامهٔ زاهد
بپوشان ساغر می را که آب از روی مینا رفت
مگر باز آید آن بدخو که گویم از نیاز خود
از آن روزی که او می رفت با ناز آنچه با ما رفت
گشود از زلف سرکش، حلقه ای وحشی مزاج من
صبا برداشت بوی عنبر و صحرا به صحرا رفت
زراعتگاه هستی روی در افسردگی دارد
که این آب حیات از جوی ما یکسر به دریا رفت
من از آن روز گشتم پشت بر روی زمین چون گل
که از دست وصال افتادم و آن سرو بالا رفت
چه غم داری تو ای بدخو اگر دل رفت اگر جان رفت
که در سودای عشقت هر چه رفت از کیسهٔ ما رفت
به قتل عاشقان از خانه بیرون آمده است آن مه
بیا ای دل اگر داری تو هم جانی سعیدا رفت
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۹۰ - ز من جان خواست جانان گفتمش از جان به جان منت
ز من جان خواست جانان گفتمش از جان به جان منت
بجان و دل کشیدن می توان از جان جان منت
میان ما و او راه سخن از دل به دل باشد
که نتواند گذارد با ادا فهمان زبان منت
قبول شیب و بالا کی کند طبع بلند ما؟
ز پستی همت عیسی کشید از آسمان منت
هما را آشیان می بود اگر در طور همت جا
به سنگ سرمه ای کی می کشید از استخوان منت
از آن یک دم که بر گردون قدم در رفت و آمد زد
کشد از پای او تا روز محشر آسمان منت
به زردی روی تا بنهاد خورشید جمال گل
به جای توتیا نرگس کشد از زعفران منت
به سخت و نرم گردون چون کنم سرخم که از عالم
برون می آید و کی می کشد تیر از کمان منت
نظر از پشت پای خویش هرگز برنمی دارد
ز بس آن چشم شهلا می کشد زان ابروان منت
متاع نازنینان نیست غیر از ناز در عالم
که یوسف کرد بار خویشتن بر کاروان منت
به امیدی که از یک کس گشاید این گره شاید
سعیدا می کشد تا حشر از پیر و جوان منت
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۱۳ - به آن برچیده دامان تهمت خونم کجا افتد
به آن برچیده دامان تهمت خونم کجا افتد
نسازد دست رنگین گر به پای او حنا افتد
چه سازم با چنان بالابلندی عشوه پردازی
که در دیدن ز کوتاهی نگاهم پیش پا افتد
ز استغنا کشم در زیر دامن پای رغبت را
به پشت پای من گر سایهٔ بال هما افتد
چسان کس می تواند دید آن نازک خیالی را
که از خود می رود چون در دلش فکر حیا افتد
که را طاقت که گیرد دامن پیراهن نازی
که در هر یک گره صد ناز بر بند قبا افتد
نهال فقر آن گه می شود کامل که چون معنی
سعیدا در جهان بالش از نشو و نما افتد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۱۴ - سعیدا از شکست سنگ اثر در مومیا افتد
سعیدا از شکست سنگ اثر در مومیا افتد
خشوعی نیست چون در دل اجابت از دعا افتد
نرفته ذی حیاتی بی شکست خاطر از عالم
مسلم کی برآید دانه چون در آسیا افتد؟
چه غم در این چمن گر از نوای عیش، بی برگم
مباد هیچ کس در کشور دل بینوا افتد
اگرچه شام، جنت لیک اهلش طرفه نااهلند
همان بهتر حسینی وار کس در کربلا افتد
اگر در صحبت بیگانگان بیگانه آید کس چه غم اما
مبادا هیچ کس یارب به چشم آشنا ناآشنا افتد
سعیدا هوش دردم باش تا باشی که از غفلت
شود عاصی اگر از دست موسی چون عصا افتد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۱۷ - نگریم بعد از این ترسم که دل خون جگر گردد
نگریم بعد از این ترسم که دل خون جگر گردد
نسوزم سینه را داغش مبادا چشم تر گردد
ز خورشید جمالش نیست باکم بیم از آن دارم
که خط پیدا شود بر آن رخ و دور قمر گردد
به خاک آن کف پا روی خود می مالم و شادم
که مس بر کیمیا چون برخورد البته زر گردد
چه کم دارد که دارد خانه زادی همچو زلف خود
که گه بر پایش افتد گه به قربان کمر گردد
به این قدر گران ای ناز با کاکل چه می پیچی
گذار این سر به پا افکنده را بر گرد سر گردد
هوا خاکسترش را باز در پرواز می آرد
مدان پروانه بعد از سوختن بی بال و پر گردد
کمال خود سعیدا دیدن نقصان خود باشد
اگر بینا شوی بر عیب خود عیبت هنر گردد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۲۰ - زمین از اشک سرگردان من گرداب می گردد
زمین از اشک سرگردان من گرداب می گردد
زمان از ناله های زار من سیماب می گردد
مگر خورشید در این صبح با گل گرم سر کرده
که از گستاخیش در چشم شبنم آب می گردد
به چشم طالع ما سودهٔ الماس اگر پاشی
ز چشم ما نهان ناگشته آن هم خواب می گردد
مرا در فقر حاصل گشته اکسیر قناعت بس
که خاکستر به زیر پهلوم سنجاب می گردد
چسان مشاطه بربندد کمر یارب نمی داند
میانی را که از تشبیه مو بی تاب می گردد
مگر قصد شبیخونی سعیدا آسمان دارد
که امشب بر سر ویرانه ام مهتاب می گردد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۲۱ - ز بس بر سر خیال آن گل رخسار می گردد
ز بس بر سر خیال آن گل رخسار می گردد
به سرگر مشت خاری می زنم گلزار می گردد
مشو غافل ز چرب و نرمی گردون بزم آرا
که آخر شمع مومی، نخل آتشبار می گردد
نمی دانم چها دیده است دل از گوشهٔ چشمش
که دایم در قفای مردم بیمار می گردد
به قلب سبحه گردان چون نظر کردم خبر گشتم
که در تسبیح ذکر و در دلش دینار می گردد
پریشان ساز اول خویش را آن گاه عزت بین
که گل چون شد پریشان بر سر دستار می گردد
چرا یاد تو در دل ها نبخشد جان که تصویرت
اگر در خواب مخمل بگذرد بیدار می گردد
چو [مرغی] نیم بسمل شد در او آرام کی باشد
سر منصور از بی طاقتی بر دار می گردد
چو نی تا عشق، بی برگ و نوایم کرد دانستم
که آخر استخوانم ساز موسیقار می گردد
چه غم داری سعیدا گر زپا افتاده ای امروز
که فردا دستگیرت خواجهٔ احرار می گردد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۲۲ - چو از نور تجلی ساغری سرشار می گردد
چو از نور تجلی ساغری سرشار می گردد
حباب آسا تهی از خود تمامی یار می گردد
به یاد تیغ آن ابرو بلندآوازه شد شعرم
چو حرف ماه نو در کوچه و بازار می گردد
وجودی را که باشد ذره ای از مهر او در بر
چو مهر عالم آرا جمله تن دیدار می گردد
مگر خواهد نمودن تیغ ابرو را نمی دانم
خیال [جانفشانی] بر سرم بسیار می گردد
نیفتد کار با ابنای عالم هیچ کافر را
که خضر از عمر جاویدان خود بیزار می گردد
کدامین خلوت از عمامه بهتر ای ریا پیشه
که مولانا عزیز از گوشهٔ دستار می گردد
شکستی ساغر ما را سعیدا گر خبر یابد
دهان شیشهٔ می دیدهٔ خونبار می گردد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۲۳ - چه شور است این که بر گرد سر مخمور می گردد
چه شور است این که بر گرد سر مخمور می گردد
که جان کندن به تلخی در مذاقم شور می گردد
تو را کاکل به گرد سر چرا پیچیده می دانی
خیال خودپرستی بر سر مغرور می گردد
نمی دانم چه خوی است این بت وحشی مزاجم را
که من نزدیکتر چو می شوم او دور می گردد
منه سر زیر پای دار دنیا زینهار ای دل
که در این دار هرگز کی سری منصور می گردد
دلا ساغر بکش غم از شکست خود مخور هرگز
که از یک جام این ویرانه ها معمور می گردد
خیال روزگار دون مرا در وجد می آرد
که چون بر پای دار آید سری منصور می گردد
جوانی چون به عصیان شد به پیری ناتوان باشد
که مه از شبروی ها صبحدم بی نور می گردد
ز بس در کوی جانان دور باش شرم می باشد
دلم هر دم روان می گردد و از دور می گردد
نباشد عقل را راهی سعیدا در دل روشن
چو موسی گاهگاهی بر سر این طور می گردد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۲۴ - ز راه عشقبازی این دل شیدا نمی گردد
ز راه عشقبازی این دل شیدا نمی گردد
که هرگز از طریق خویشتن دریا نمی گردد
تواند آدمی شد اولیا، عارف شدن مشکل
شود خون شیر در پستان ولی صهبا نمی گردد
به خوش چشمی کسی صاحبنظر کی می تواند شد
که نرگس سرمه سا گردد ولی بینا نمی گردد
سراغ چشم لیلی از غزالان کردنی دارد
که مجنون نیست آن دیوانه در صحرا نمی گردد
مبادا پای رنجیدن مکرر در میان آید
گره چون بر گره افتاد دیگر وانمی گردد
سلامت را نمی خواهند رندان ملامت کش
به کوی نیکنامی عشق بی پروا نمی گردد
زمان تندرستی و جوانی بی بدل باشد
که این بیت الحزن چو شد خراب احیا نمی گردد
ز بازار دلم با خال آن رو زلف می داند
که چون شب در میان آمد دگر سودا نمی گردد
سعیدا عندلیب باغ آن رعناست کز لطفش
[گلی] مانند خارش در جهان پیدا نمی گردد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۲۷ - نه خوی از جبههٔ آن دلبر مغرور می بارد
نه خوی از جبههٔ آن دلبر مغرور می بارد
به چشم من ز روی آفتابش نور می بارد
ندارم در نظر گر بحر شور غم چرا دایم
ز چشم گوهرافشان من آب شور می بارد؟
نم تردامنی سرسبز خواهد کرد خاکم را
چه شد گر ابر رحمت بر سر مغفور می بارد
ز مستی تاک می پیچد به خود سر می کشد هر سو
که کیفیت مدام از دانهٔ انگور می بارد
اگرچه سنگ و چوب از هر طرف بر دار می آید
ولی از عشق، نصرت بر سر منصور می بارد
سعیدا روی خشکی تا ابد زخمم نمی بیند
که از هر چشمهٔ داغم نم ناصور می بارد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۲۹ - به هر وادی که آبادی است آن وادی جفا دارد
به هر وادی که آبادی است آن وادی جفا دارد
در آن صحرا که معموری نمی باشد صفا دارد
تهی چون شد ز خود نی زیر و بم را ساز می گردد
نوای عیش و عشرت را در این جا بینوا دارد
تسلی، ناشکیبایی، جفا، پیمان شکستن، عهد بربستن
چه گویم این جهان بی وفا با خود چها دارد
نه شادی دارد از بودن نه غم دارد ز نابودن
که در شهر تعلق پادشاهی را گدا دارد
تنی لاغر نه بردارد ز فرش هیچ کس منت
که از پهلوی خود با خویش، نقش بوریا دارد
ندیدم همچو دل کامل عیاری دوربین یاری
که از هر جا چو می پرسم جوابی آشنا دارد
سعیدا طبع وحشی سایهٔ دیوارکی خواهد
دل دیوانهٔ ما رم ز نقش بوریا دارد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۳۲ - در این وادی که معموری نه دیوار و نه در دارد
در این وادی که معموری نه دیوار و نه در دارد
خوشا آن کس که نم در چشم و آهی در جگر دارد
طریق خودنمایی نیست در آیین درویشی
کلاه فقر را پوشد کسی کاو ترک سر دارد
جهان را هر زمان تغییر اوضاع است در باطن
که دریا در حقیقت هر نفس موج دگر دارد
کسی از چاپلوسی دلنشین ما نمی گردد
که در مجلس مگس هم دست بر بالای سر دارد
تو را در دل هزار امید و گویی طالب اویم
برو ای مرغ زیرک عاشقی کار دگر دارد
ز بس اهل جهان فکر حیات خویشتن دارند
غم مردن سعیدا بهر مردم بیشتر دارد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۳۵ - من از تخمین خاطر گفتمش چون مو کمر دارد
من از تخمین خاطر گفتمش چون مو کمر دارد
خیال دل خطا باشد که تا مو در نظر دارد
کمانت گوش گردون را به زور چله می آرد
که را دستی که دل از نیش پیکان تو بردارد
چه خون ها ریخت مژگان بلندش از رگ جان ها
هنوز از دل سیاهی خون مردم در نظر دارد
ربایند از سر هم تاجداران تاج اما کو
جوانمردی که یک افتاده ای از خاک بردارد؟
سعیدا هر چه غیر از حق بپوشان چشم و دل ورنی
هر آن نفعی که داری در نظر آخر ضرر دارد