تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۵۹ - اه چه بیرنگ و بینشان که منم
اه چه بیرنگ و بینشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم؟
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندرین میان که منم؟
کی شود این روان من ساکن؟
این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بیکران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلب
کین دو گم شد در آن جهان که منم
فارغ از سودم و زیان چو عدم
طرفه بیسود و بیزیان که منم
گفتم ای جان تو عین مایی، گفت
عین چبود درین عیان که منم
گفتم آنی، بگفت های، خموش
در زبان نامدهست آن که منم
گفتم اندر زبان چو در نامد
اینت گویای بیزبان که منم
میشدم در فنا چو مه بیپا
اینت بیپای پادوان که منم
بانگ آمد چه میدوی؟ بنگر
در چنین ظاهر نهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم من
نادره بحر و گنج و کان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم؟
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندرین میان که منم؟
کی شود این روان من ساکن؟
این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بیکران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلب
کین دو گم شد در آن جهان که منم
فارغ از سودم و زیان چو عدم
طرفه بیسود و بیزیان که منم
گفتم ای جان تو عین مایی، گفت
عین چبود درین عیان که منم
گفتم آنی، بگفت های، خموش
در زبان نامدهست آن که منم
گفتم اندر زبان چو در نامد
اینت گویای بیزبان که منم
میشدم در فنا چو مه بیپا
اینت بیپای پادوان که منم
بانگ آمد چه میدوی؟ بنگر
در چنین ظاهر نهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم من
نادره بحر و گنج و کان که منم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۶۰ - به خدایی که در ازل بودهست
به خدایی که در ازل بودهست
حی و دانا و قادر قیوم
نور او شمعهای عشق فروخت
تا بشد صد هزار سر معلوم
از یکی حکم او جهان پر شد
عاشق و عشق و حاکم و محکوم
در طلسمات شمس تبریزی
گشت گنج عجایبش مکتوم
که از آن دم که تو سفر کردی
از حلاوت جدا شدیم چو موم
همه شب همچو شمع میسوزیم
ز آتشش جفت وزانگبین محروم
در فراق جمال او ما را
جسم ویران و جان درو چون بوم
آن عنان را بدین طرف برتاب
زفت کن پیل عیش را خرطوم
بیحضورت سماع نیست حلال
همچو شیطان طرب شده مرجوم
یک غزل بیتو هیچ گفته نشد
تا رسید آن مشرفهی مفهوم
پس به ذوق سماع نامهٔ تو
غزلی پنج شش بشد منظوم
شام ما از تو صبح روشن باد
ای به تو فخر شام و ارمن و روم
حی و دانا و قادر قیوم
نور او شمعهای عشق فروخت
تا بشد صد هزار سر معلوم
از یکی حکم او جهان پر شد
عاشق و عشق و حاکم و محکوم
در طلسمات شمس تبریزی
گشت گنج عجایبش مکتوم
که از آن دم که تو سفر کردی
از حلاوت جدا شدیم چو موم
همه شب همچو شمع میسوزیم
ز آتشش جفت وزانگبین محروم
در فراق جمال او ما را
جسم ویران و جان درو چون بوم
آن عنان را بدین طرف برتاب
زفت کن پیل عیش را خرطوم
بیحضورت سماع نیست حلال
همچو شیطان طرب شده مرجوم
یک غزل بیتو هیچ گفته نشد
تا رسید آن مشرفهی مفهوم
پس به ذوق سماع نامهٔ تو
غزلی پنج شش بشد منظوم
شام ما از تو صبح روشن باد
ای به تو فخر شام و ارمن و روم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۶۱ - ما همه از الست همدستیم
ما همه از الست همدستیم
عاقبت، شکر، بازپیوستیم
ما همه همدلیم و همراهیم
جمله از یک شراب سرمستیم
ما ز کونین عشق بگزیدیم
جز که آن عشق هیچ نپرستیم
چند تلخی کشید جان ز فراق
عاقبت از فراق وارستیم
آفتابی درآمد از روزن
کرد ما را بلند، اگر پستیم
آفتابا مکش ز ما دامن
نی که بر دامن تو بنشستیم؟
از شعاع تو است اگر لعلیم
از تو هستیم ما، اگر هستیم
پیش تو ذره وار رقصانیم
از هوای تو بند بشکستیم
عاقبت، شکر، بازپیوستیم
ما همه همدلیم و همراهیم
جمله از یک شراب سرمستیم
ما ز کونین عشق بگزیدیم
جز که آن عشق هیچ نپرستیم
چند تلخی کشید جان ز فراق
عاقبت از فراق وارستیم
آفتابی درآمد از روزن
کرد ما را بلند، اگر پستیم
آفتابا مکش ز ما دامن
نی که بر دامن تو بنشستیم؟
از شعاع تو است اگر لعلیم
از تو هستیم ما، اگر هستیم
پیش تو ذره وار رقصانیم
از هوای تو بند بشکستیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۶۲ - آمدستیم تا چنان گردیم
آمدستیم تا چنان گردیم
که چو خورشید جمله جان گردیم
مونس و یار غمگنان باشیم
گل و گلزار خاکیان گردیم
چند کس را نهایم خاص چو زر
بر همه همچو بحر و کان گردیم
جان نماییم جسم عالم را
قرة العین دیدگان گردیم
چون زمین نیستیم یغماگاه
ایمن و خوش چو آسمان گردیم
هر که ترسان بود چو ترسایان
همچو ایمان برو امان گردیم
هین، خمش کن، از آن هم افزونیم
که بر الفاظ و بر زبان گردیم
که چو خورشید جمله جان گردیم
مونس و یار غمگنان باشیم
گل و گلزار خاکیان گردیم
چند کس را نهایم خاص چو زر
بر همه همچو بحر و کان گردیم
جان نماییم جسم عالم را
قرة العین دیدگان گردیم
چون زمین نیستیم یغماگاه
ایمن و خوش چو آسمان گردیم
هر که ترسان بود چو ترسایان
همچو ایمان برو امان گردیم
هین، خمش کن، از آن هم افزونیم
که بر الفاظ و بر زبان گردیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۶۳ - ما که باده ز دست یار خوریم
ما که باده ز دست یار خوریم
کی چو اشتر گیاه و خار خوریم؟
ایمنیم از خمار مرگ، ایرا
می باقی بیخمار خوریم
جام مردان بیار تا کامروز
بیمحابا و مردوار خوریم
به دم ناشمرده زنده شویم
اندر آن دم که بیشمار خوریم
ساقیا پایدار تا ز کفت
می سرجوش پایدار خوریم
پی این شیر مست میپوییم
تا کباب از دل شکار خوریم
زان دیاریم کز حدث پاک است
روزی پاک از آن دیار خوریم
نه چو کرکس اسیر مرداریم
نه چو لک لک ز حرص، مار خوریم
کی چو اشتر گیاه و خار خوریم؟
ایمنیم از خمار مرگ، ایرا
می باقی بیخمار خوریم
جام مردان بیار تا کامروز
بیمحابا و مردوار خوریم
به دم ناشمرده زنده شویم
اندر آن دم که بیشمار خوریم
ساقیا پایدار تا ز کفت
می سرجوش پایدار خوریم
پی این شیر مست میپوییم
تا کباب از دل شکار خوریم
زان دیاریم کز حدث پاک است
روزی پاک از آن دیار خوریم
نه چو کرکس اسیر مرداریم
نه چو لک لک ز حرص، مار خوریم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۶۴ - نالهٔ بلبل بهار کنیم
نالهٔ بلبل بهار کنیم
تا بدان بلبلان شکار کنیم
کار او ناز و کار ما لابهست
گر ننالیم پس چه کار کنیم؟
در گلستان رویم و گل چینیم
بر سر عاشقان نثار کنیم
اندرآییم مست در بازار
همه را مست و بیقرار کنیم
سیم با یار خوشعذار خوریم
خدمت چشم پرخمار کنیم
کس نداند خدای داند و بس
عیشهایی که با نگار کنیم
تو اگر رازدار ما باشی
راز را با تو آشکار کنیم
میگریزند خلق از تاتار
خدمت خالق تتار کنیم
بار کردند اشتران به گریز
رختمان نیست، ما چه بار کنیم؟
خلق خیزان کنند و ما بر بام
اشتر مردمان شمار کنیم
تا بدان بلبلان شکار کنیم
کار او ناز و کار ما لابهست
گر ننالیم پس چه کار کنیم؟
در گلستان رویم و گل چینیم
بر سر عاشقان نثار کنیم
اندرآییم مست در بازار
همه را مست و بیقرار کنیم
سیم با یار خوشعذار خوریم
خدمت چشم پرخمار کنیم
کس نداند خدای داند و بس
عیشهایی که با نگار کنیم
تو اگر رازدار ما باشی
راز را با تو آشکار کنیم
میگریزند خلق از تاتار
خدمت خالق تتار کنیم
بار کردند اشتران به گریز
رختمان نیست، ما چه بار کنیم؟
خلق خیزان کنند و ما بر بام
اشتر مردمان شمار کنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۶۵ - عاشق روی جان فزای توایم
عاشق روی جان فزای توایم
رحمتی کن، که در هوای توایم
تو به رخسار آفتابی و مه
ما همه ذره در هوای توایم
تا تو زین پرده روی بنمایی
منتظر بر در سرای توایم
ای که ما در میان مجلس انس
بیخود از شربت لقای توایم
خیره چون دشمنان مکش ما را
کآخر ای دوست آشنای توایم
تو رضا میدهی به کشتن ما
ما همه بندهٔ رضای توایم
گر چه با خاتم سلیمانیم
ای پریزاده، خاک پای توایم
شمس تبریز جان جانهایی
ما همه بنده و گدای توایم
رحمتی کن، که در هوای توایم
تو به رخسار آفتابی و مه
ما همه ذره در هوای توایم
تا تو زین پرده روی بنمایی
منتظر بر در سرای توایم
ای که ما در میان مجلس انس
بیخود از شربت لقای توایم
خیره چون دشمنان مکش ما را
کآخر ای دوست آشنای توایم
تو رضا میدهی به کشتن ما
ما همه بندهٔ رضای توایم
گر چه با خاتم سلیمانیم
ای پریزاده، خاک پای توایم
شمس تبریز جان جانهایی
ما همه بنده و گدای توایم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۶۶ - خیز تا فتنهیی برانگیزیم
خیز تا فتنهیی برانگیزیم
یک زمان از زمانه بگریزیم
بر بساط نشاط بنشینیم
همه از پیش خویش برخیزیم
جز حریف ظریف نگزینیم
با کسان خسان نیامیزیم
غم بیهوده در جهان نخوریم
می آسوده در قدح ریزیم
ما گرفتار شادی و طربیم
نه گرفتار زهد و پرهیزیم
گر ستیزه کند فلک با ما
بر مرادش رویم و نستیزیم
چون نداریم هیچ دست آویز
چند با هر کسی درآویزیم؟
عیش باقیست شمس تبریزی
مست جاوید شاه تبریزیم
یک زمان از زمانه بگریزیم
بر بساط نشاط بنشینیم
همه از پیش خویش برخیزیم
جز حریف ظریف نگزینیم
با کسان خسان نیامیزیم
غم بیهوده در جهان نخوریم
می آسوده در قدح ریزیم
ما گرفتار شادی و طربیم
نه گرفتار زهد و پرهیزیم
گر ستیزه کند فلک با ما
بر مرادش رویم و نستیزیم
چون نداریم هیچ دست آویز
چند با هر کسی درآویزیم؟
عیش باقیست شمس تبریزی
مست جاوید شاه تبریزیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۶۷ - تو چه دانی که ما چه مرغانیم؟
تو چه دانی که ما چه مرغانیم؟
هر نفس زیر لب چه میخوانیم؟
چون به دست آورد کسی ما را؟
ما گهی گنج، گاه ویرانیم
چرخ از بهر ماست در گردش
زان سبب همچو چرخ گردانیم
کی بمانیم اندرین خانه؟
چون درین خانه جمله مهمانیم
گر به صورت گدای این کوییم
به صفت بین که ما چه سلطانیم
چون که فردا شهیم در همه مصر
چه غم امروز اگر به زندانیم
تا درین صورتیم از کس ما
هم نرنجیم و هم نرنجانیم
شمس تبریز چون که شد مهمان
صد هزاران هزار چندانیم
هر نفس زیر لب چه میخوانیم؟
چون به دست آورد کسی ما را؟
ما گهی گنج، گاه ویرانیم
چرخ از بهر ماست در گردش
زان سبب همچو چرخ گردانیم
کی بمانیم اندرین خانه؟
چون درین خانه جمله مهمانیم
گر به صورت گدای این کوییم
به صفت بین که ما چه سلطانیم
چون که فردا شهیم در همه مصر
چه غم امروز اگر به زندانیم
تا درین صورتیم از کس ما
هم نرنجیم و هم نرنجانیم
شمس تبریز چون که شد مهمان
صد هزاران هزار چندانیم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۹ - چند نظارهٔ جهان کردن؟
چند نظارهٔ جهان کردن؟
آب را زیر که نهان کردن؟
رنج گوید که گنج آوردم
رنج را باید امتحان کردن
آن که از شیر خون روان کردهست
شیر داند ز خون روان کردن
آسمان را چو کرد همچون خاک
خاک را داند آسمان کردن
بعد از این شیوهٔ دگر گیرم
چند بیگار دیگران کردن؟
تیز برداشتی تو ای مطرب
این به آهستگی توان کردن
این گران زخمهییست، نتوانیم
رقص بر پردهٔ گران کردن
یک دو ابریشمک فروتر گیر
تا توانیم فهم آن کردن
اندک اندک ز کوه سنگ کشند
نتوان کوه را کشان کردن
تا نبینند جان جانها را
کی توان سهل ترک جان کردن؟
بنما ای ستاره کندر ریگ
نتوان راه بینشان کردن
آب را زیر که نهان کردن؟
رنج گوید که گنج آوردم
رنج را باید امتحان کردن
آن که از شیر خون روان کردهست
شیر داند ز خون روان کردن
آسمان را چو کرد همچون خاک
خاک را داند آسمان کردن
بعد از این شیوهٔ دگر گیرم
چند بیگار دیگران کردن؟
تیز برداشتی تو ای مطرب
این به آهستگی توان کردن
این گران زخمهییست، نتوانیم
رقص بر پردهٔ گران کردن
یک دو ابریشمک فروتر گیر
تا توانیم فهم آن کردن
اندک اندک ز کوه سنگ کشند
نتوان کوه را کشان کردن
تا نبینند جان جانها را
کی توان سهل ترک جان کردن؟
بنما ای ستاره کندر ریگ
نتوان راه بینشان کردن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۰ - چند بوسه وظیفه تعیین کن
چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخندهایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است، آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم، کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
عرصهٔ چرخ بیتو تنگ آمد
هین، براق وصال را زین کن
حسن داری، وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند، رحم خواهی کرد
آنچه آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان ماندهاند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبهی وصال تو برسند
چارهٔ آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم، شد ز حد گستاخی
من که باشم که گویمت این کن؟
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچه آن لایق است، تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن
به شکرخندهایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است، آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم، کنار بالین کن
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
عرصهٔ چرخ بیتو تنگ آمد
هین، براق وصال را زین کن
حسن داری، وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
چون بمیرند، رحم خواهی کرد
آنچه آخر کنی تو پیشین کن
حاجیان ماندهاند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبهی وصال تو برسند
چارهٔ آب و زاد و خرجین کن
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
بس کنم، شد ز حد گستاخی
من که باشم که گویمت این کن؟
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچه آن لایق است، تلقین کن
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۱ - سیر گشتم ز نازهای خسان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۲ - چیست با عشق آشنا بودن؟
چیست با عشق آشنا بودن؟
به جز از کام دل جدا بودن
خون شدن، خون خود فرو خوردن
با سگان بر در وفا بودن
او فداییست، هیچ فرقی نیست
پیش او مرگ و نقل یا بودن
رو مسلمان سپر سلامت باش
جهد میکن به پارسا بودن
کین شهیدان ز مرگ نشکیبند
عاشقانند بر فنا بودن
از بلا و قضا گریزی تو
ترس ایشان ز بیبلا بودن
ششه میگیر و روز عاشورا
تو نتانی به کربلا بودن
به جز از کام دل جدا بودن
خون شدن، خون خود فرو خوردن
با سگان بر در وفا بودن
او فداییست، هیچ فرقی نیست
پیش او مرگ و نقل یا بودن
رو مسلمان سپر سلامت باش
جهد میکن به پارسا بودن
کین شهیدان ز مرگ نشکیبند
عاشقانند بر فنا بودن
از بلا و قضا گریزی تو
ترس ایشان ز بیبلا بودن
ششه میگیر و روز عاشورا
تو نتانی به کربلا بودن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۳ - گرچه اندر فغان و نالیدن
گرچه اندر فغان و نالیدن
اندکی هست خویشتن دیدن
آن نباشد مرا، چو در عشقت
خوگرم من به خویش دزدیدن
به خدا و به پاکی ذاتش
پاکم از خویشتن پسندیدن
دیده کی از رخ تو برگردد؟
به که آید به وقت گردیدن؟
در چنین دولت و چنین میدان
ننگ باشد ز مرگ لنگیدن
عاشقان تو را مسلم شد
بر همه مرگها بخندیدن
فرعهای درخت لرزانند
اصل را نیست خوف لرزیدن
باغبانان عشق را باشد
از دل خویش میوه برچیدن
جان عاشق نوالهها میپیچ
در مکافات رنج پیچیدن
زهد و دانش بورز ای خواجه
نتوان عشق را بورزیدن
پیش ازین گفت شمس تبریزی
لیک کو گوش بهر بشنیدن
اندکی هست خویشتن دیدن
آن نباشد مرا، چو در عشقت
خوگرم من به خویش دزدیدن
به خدا و به پاکی ذاتش
پاکم از خویشتن پسندیدن
دیده کی از رخ تو برگردد؟
به که آید به وقت گردیدن؟
در چنین دولت و چنین میدان
ننگ باشد ز مرگ لنگیدن
عاشقان تو را مسلم شد
بر همه مرگها بخندیدن
فرعهای درخت لرزانند
اصل را نیست خوف لرزیدن
باغبانان عشق را باشد
از دل خویش میوه برچیدن
جان عاشق نوالهها میپیچ
در مکافات رنج پیچیدن
زهد و دانش بورز ای خواجه
نتوان عشق را بورزیدن
پیش ازین گفت شمس تبریزی
لیک کو گوش بهر بشنیدن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۱۹ - خوش بود فرش تن نوردیده
خوش بود فرش تن نوردیده
خوش بود مرغ جان بپریده
جان نادیده خسیس شده
جان دیده رسیده در دیده
جان زرین و جان سنگین را
چون کلوخ از برنج بگزیده
سر کاغذ گشاده دست اجل
نقد در کاغذ است پیچیده
خمره پرعسل سرش بسته
پشت و پهلوش را تو لیسیده
خمره را بر زمین زن و بشکن
دیده نبود چنان که بشنیده
شمس تبریز بشکند خم را
که ز نامش فلک بلرزیده
خوش بود مرغ جان بپریده
جان نادیده خسیس شده
جان دیده رسیده در دیده
جان زرین و جان سنگین را
چون کلوخ از برنج بگزیده
سر کاغذ گشاده دست اجل
نقد در کاغذ است پیچیده
خمره پرعسل سرش بسته
پشت و پهلوش را تو لیسیده
خمره را بر زمین زن و بشکن
دیده نبود چنان که بشنیده
شمس تبریز بشکند خم را
که ز نامش فلک بلرزیده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۲۰ - آمد آمد نگار پوشیده
آمد آمد نگار پوشیده
صنم خوش عذار پوشیده
داد از گلستان حسن و جمال
باغ را نوبهار پوشیده
در زمین دل همه عشاق
رسته شد سبزه زار پوشیده
آن دم پرده سوز گرمش را
هر طرف گرمدار پوشیده
همگنان اشک و خون روان کرده
خونشان در تغار پوشیده
بوی آن خون همیرسد به دماغ
همچو مشک تتار پوشیده
تا ازان بو برند مشتاقان
سوی آن یار غار پوشیده
شمس تبریز صدقه جانت
بوسهیی یا کنار پوشیده
صنم خوش عذار پوشیده
داد از گلستان حسن و جمال
باغ را نوبهار پوشیده
در زمین دل همه عشاق
رسته شد سبزه زار پوشیده
آن دم پرده سوز گرمش را
هر طرف گرمدار پوشیده
همگنان اشک و خون روان کرده
خونشان در تغار پوشیده
بوی آن خون همیرسد به دماغ
همچو مشک تتار پوشیده
تا ازان بو برند مشتاقان
سوی آن یار غار پوشیده
شمس تبریز صدقه جانت
بوسهیی یا کنار پوشیده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۲۱ - مطرب جانهای دل برده
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۱ - ای خجل از تو شکر و آزادی
ای خجل از تو شکر و آزادی
لایق آن وصال کو شادی؟
عشق را بین که صد دهان بگشاد
چون تو چشمان عشق بگشادی
ای دلا، گرد حوض میگشتی
دیدی آخر که هم درافتادی
ز آب و آتش، چو باد بگذشتی
ای دل ار آتشی و ار بادی
دل و عشقند هر دو شاگردش
خورد شاگرد را به استادی
اولا هر چه خاک و خاکی بود
پیش جاروب باد بنهادی
تا همه باد گشت آبستن
تا از آن باد عالمی زادی
زادهٔ باد خورد مادر را
همچو آتش، ز تاب بیدادی
کرمکی در درخت پیدا شد
تا بخوردش ز اصل و بنیادی
عشق، آن کرم بود در تحقیق
در دل صد جنید بغدادی
نی جنیدی گذاشت و نی بغداد
عشق خونی، به زخم جلادی
چون خلیفه بکوفت طبل بقا
کرد خالق اساس ایجادی
یک وجودی بزرگ ظاهر شد
همه شادی و عشرت و رادی
شمس تبریز چهرهیی بنما
تا نمایم سخن به عبادی
لایق آن وصال کو شادی؟
عشق را بین که صد دهان بگشاد
چون تو چشمان عشق بگشادی
ای دلا، گرد حوض میگشتی
دیدی آخر که هم درافتادی
ز آب و آتش، چو باد بگذشتی
ای دل ار آتشی و ار بادی
دل و عشقند هر دو شاگردش
خورد شاگرد را به استادی
اولا هر چه خاک و خاکی بود
پیش جاروب باد بنهادی
تا همه باد گشت آبستن
تا از آن باد عالمی زادی
زادهٔ باد خورد مادر را
همچو آتش، ز تاب بیدادی
کرمکی در درخت پیدا شد
تا بخوردش ز اصل و بنیادی
عشق، آن کرم بود در تحقیق
در دل صد جنید بغدادی
نی جنیدی گذاشت و نی بغداد
عشق خونی، به زخم جلادی
چون خلیفه بکوفت طبل بقا
کرد خالق اساس ایجادی
یک وجودی بزرگ ظاهر شد
همه شادی و عشرت و رادی
شمس تبریز چهرهیی بنما
تا نمایم سخن به عبادی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۲ - حکم نو کن، که شاه دورانی
حکم نو کن، که شاه دورانی
سکهٔ تازه زن، که سلطانی
حکم مطلق تو راست در عالم
حاکمان قالبند و تو جانی
آنچه شاهان به خواب میجستند
چون مسلم شدت به آسانی؟
همه مرغان چو دانه چین تواند
تو همایی میان مرغانی
بر سر آمد رواق دولت تو
زان که تو صاف صاف انسانی
برتر آید ز جان ملک و ملک
گر دهی دل به روح حیوانی
شرطها را ز عاشقان برگیر
که تو احوالشان همیدانی
دامها را ز راهشان بردار
خواه تقدیر و خواه شیطانی
تا شوم سرخ رو درین دعوی
که تو چون حق لطیف فرمانی
شمس تبریز، رحمت صرفی
زان که سر صفات رحمانی
سکهٔ تازه زن، که سلطانی
حکم مطلق تو راست در عالم
حاکمان قالبند و تو جانی
آنچه شاهان به خواب میجستند
چون مسلم شدت به آسانی؟
همه مرغان چو دانه چین تواند
تو همایی میان مرغانی
بر سر آمد رواق دولت تو
زان که تو صاف صاف انسانی
برتر آید ز جان ملک و ملک
گر دهی دل به روح حیوانی
شرطها را ز عاشقان برگیر
که تو احوالشان همیدانی
دامها را ز راهشان بردار
خواه تقدیر و خواه شیطانی
تا شوم سرخ رو درین دعوی
که تو چون حق لطیف فرمانی
شمس تبریز، رحمت صرفی
زان که سر صفات رحمانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۳ - مستی و عاشقانه میگویی
مستی و عاشقانه میگویی
تو غریبی و یا ازین کویی؟
پیش آن چشمهای جادوی تو
چون نباشد حرام جادویی؟
پیش رویت چو قرص مه خجل است
به چه رو کرد زهره بیرویی؟
عاشقان را چه سود دارد پند؟
سیلشان برد، رو، چه میجویی؟
تو چه دانی ز خوبی بت ما؟
ما ازان سو و تو ازین سویی
ما ز دستان او ز دست شدیم
دست از ما چرا نمیشویی؟
رو به میدان عشق سجده کنان
پیش چوگان دوست، چون گویی
پیش آن چشمهای ترکانه
بندهیی و کمینه هندویی
به ستیزه درین حرم ای صبر
گاه لاله و گاه لولویی
آفتابا نه حد تو پیداست
نه که در خانهٔ ترازویی؟
هله ای ماه، خویش بشناس
نی به وقت محاق چون مویی؟
هله ای زهره، زیر چادر رو
رو نداری، وقیحه بانویی
تو بیا، ای کمال صورت عشق
نور ذات حقی و یا اویی
اندرین ره نماند پای مرا
زانوام را نماند زانویی
همچو کشتی روم به پهلو من
ای دل من هزارپهلویی
مست و بیخویش میروی چپ و راست
سوی بیچپ و راست میپویی
نی چپ است و نه راست، در جان است
بو ز جان یابی ار بینبویی
زان شکر، روی اگر بگردانی
گر نباتی، بدان که بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آری
الله الله، چه ماه ده تویی
دلم از جا رود، چو گویم او
همه اوها، غلام این اویی
هین ز خوهای او یکی بشنو
گاه شیری کند، گه آهویی
هین خمش، کار دیده نکند گفت
نکند نار وسیب، آلویی
تو غریبی و یا ازین کویی؟
پیش آن چشمهای جادوی تو
چون نباشد حرام جادویی؟
پیش رویت چو قرص مه خجل است
به چه رو کرد زهره بیرویی؟
عاشقان را چه سود دارد پند؟
سیلشان برد، رو، چه میجویی؟
تو چه دانی ز خوبی بت ما؟
ما ازان سو و تو ازین سویی
ما ز دستان او ز دست شدیم
دست از ما چرا نمیشویی؟
رو به میدان عشق سجده کنان
پیش چوگان دوست، چون گویی
پیش آن چشمهای ترکانه
بندهیی و کمینه هندویی
به ستیزه درین حرم ای صبر
گاه لاله و گاه لولویی
آفتابا نه حد تو پیداست
نه که در خانهٔ ترازویی؟
هله ای ماه، خویش بشناس
نی به وقت محاق چون مویی؟
هله ای زهره، زیر چادر رو
رو نداری، وقیحه بانویی
تو بیا، ای کمال صورت عشق
نور ذات حقی و یا اویی
اندرین ره نماند پای مرا
زانوام را نماند زانویی
همچو کشتی روم به پهلو من
ای دل من هزارپهلویی
مست و بیخویش میروی چپ و راست
سوی بیچپ و راست میپویی
نی چپ است و نه راست، در جان است
بو ز جان یابی ار بینبویی
زان شکر، روی اگر بگردانی
گر نباتی، بدان که بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آری
الله الله، چه ماه ده تویی
دلم از جا رود، چو گویم او
همه اوها، غلام این اویی
هین ز خوهای او یکی بشنو
گاه شیری کند، گه آهویی
هین خمش، کار دیده نکند گفت
نکند نار وسیب، آلویی