تعداد ۱۰۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۷۹ - آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
در چشم مست من نگر، کز کوی خمار آمدم
سرمایهٔ مستی منم، هم دایهٔ هستی منم
بالا منم، پستی منم، چون چرخ دوار آمدم
آنم کز آغاز آمدم، با روح دمساز آمدم
برگشتم و بازآمدم، بر نقطه پرگار آمدم
گفتم بیا شاد آمدی، دادم بده، داد آمدی
گفتا به دید و داد من، کز بهر این کار آمدم
هم من مه و مهتاب تو، هم گلشن و هم آب تو
چندین ره از اشتاب تو، بیکفش و دستار آمدم
فرخنده نامی ای پسر، گرچه که خامی ای پسر
تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم
خندان درآ، تلخی بکش، شاباش ای تلخی خوش
گلها دهم گرچه که من اول همه خار آمدم
گل سر برون کرد از درج، کالصبر مفتاح الفرج
هر شاخ گوید لا حرج، کز صبر دربار آمدم
در چشم مست من نگر، کز کوی خمار آمدم
سرمایهٔ مستی منم، هم دایهٔ هستی منم
بالا منم، پستی منم، چون چرخ دوار آمدم
آنم کز آغاز آمدم، با روح دمساز آمدم
برگشتم و بازآمدم، بر نقطه پرگار آمدم
گفتم بیا شاد آمدی، دادم بده، داد آمدی
گفتا به دید و داد من، کز بهر این کار آمدم
هم من مه و مهتاب تو، هم گلشن و هم آب تو
چندین ره از اشتاب تو، بیکفش و دستار آمدم
فرخنده نامی ای پسر، گرچه که خامی ای پسر
تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم
خندان درآ، تلخی بکش، شاباش ای تلخی خوش
گلها دهم گرچه که من اول همه خار آمدم
گل سر برون کرد از درج، کالصبر مفتاح الفرج
هر شاخ گوید لا حرج، کز صبر دربار آمدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۸۰ - دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
چندانک سیلی میزنی، آن مینیفتد از سرم
شاه کله دوز ابد، بر فرق من از فرق خود
شب پوش عشق خود نهد، پاینده باشد لاجرم
ورسر نماند با کله، من سر شوم جمله چو مه
زیرا که بیحقه و صدف، رخشان تر آید گوهرم
اینک سر و گرز گران، میزن برای امتحان
وربشکند این استخوان، از عقل و جان مغزین ترم
آن جوز بیمغزی بود، کو پوست بگزیده بود
او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم؟
لوزینهٔ پر جوز او، پر شکر و پر لوز او
شیرین کند حلق و لبم، نوری نهد در منظرم
چون مغز یابی ای پسر، از پوست برداری نظر
در کوی عیسی آمدی، دیگر نگویی کو خرم؟
ای جان من تا کی گله؟ یک خر تو کم گیر از گله
در زفتی فارس نگر، نی بارگیر لاغرم
زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او
زیرا که کبر عاشقان، خیزد زالله اکبرم
ای دردهای آه گو، اه اه مگو، الله گو
از چه مگو، از جاه گو، ای یوسف جان پرورم
چندانک سیلی میزنی، آن مینیفتد از سرم
شاه کله دوز ابد، بر فرق من از فرق خود
شب پوش عشق خود نهد، پاینده باشد لاجرم
ورسر نماند با کله، من سر شوم جمله چو مه
زیرا که بیحقه و صدف، رخشان تر آید گوهرم
اینک سر و گرز گران، میزن برای امتحان
وربشکند این استخوان، از عقل و جان مغزین ترم
آن جوز بیمغزی بود، کو پوست بگزیده بود
او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم؟
لوزینهٔ پر جوز او، پر شکر و پر لوز او
شیرین کند حلق و لبم، نوری نهد در منظرم
چون مغز یابی ای پسر، از پوست برداری نظر
در کوی عیسی آمدی، دیگر نگویی کو خرم؟
ای جان من تا کی گله؟ یک خر تو کم گیر از گله
در زفتی فارس نگر، نی بارگیر لاغرم
زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او
زیرا که کبر عاشقان، خیزد زالله اکبرم
ای دردهای آه گو، اه اه مگو، الله گو
از چه مگو، از جاه گو، ای یوسف جان پرورم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۸۱ - هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
در خانه گر می باشدم، پیشش نهم، با وی خورم
مستی که شد مهمان من، جان من است و آن من
تاج من و سلطان من، تا برنشیند بر سرم
ای یار من، وی خویش من، مستی بیاور پیش من
روزی که مستی کم کنم، از عمر خویشش نشمرم
چون وقف کرده ستم پدر، بر بادههای همچو زر
در غیر ساقی ننگرم، وزامر ساقی نگذرم
چند آزمایم خویش را؟ وین جان عقل اندیش را؟
روزی که مستم کشتی ام، روزی که عاقل لنگرم
کو خمر تن؟ کو خمر جان؟ کو آسمان، کو ریسمان؟
تو مست جام ابتری، من مست حوض کوثرم
مستی بیاید قی کند، مستی زمین را طی کند
این خوار و زار اندر زمین، وان آسمان بر محترم
گر مستی و روشن روان، امشب مخسب ای ساربان
خاموش کن خاموش کن، زین باده نوش ای بوالکرم
در خانه گر می باشدم، پیشش نهم، با وی خورم
مستی که شد مهمان من، جان من است و آن من
تاج من و سلطان من، تا برنشیند بر سرم
ای یار من، وی خویش من، مستی بیاور پیش من
روزی که مستی کم کنم، از عمر خویشش نشمرم
چون وقف کرده ستم پدر، بر بادههای همچو زر
در غیر ساقی ننگرم، وزامر ساقی نگذرم
چند آزمایم خویش را؟ وین جان عقل اندیش را؟
روزی که مستم کشتی ام، روزی که عاقل لنگرم
کو خمر تن؟ کو خمر جان؟ کو آسمان، کو ریسمان؟
تو مست جام ابتری، من مست حوض کوثرم
مستی بیاید قی کند، مستی زمین را طی کند
این خوار و زار اندر زمین، وان آسمان بر محترم
گر مستی و روشن روان، امشب مخسب ای ساربان
خاموش کن خاموش کن، زین باده نوش ای بوالکرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۸۲ - ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم
ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم
کز بهر این آوردهیی، ما را زصحرای عدم
تا جان زفکرت بگذرد، وین پردهها را بردرد
زیرا که فکرت جان خورد، جان را کند هر لحظه کم
ای دل خموش از قال او، واقف نهیی زاحوال او
بر رخ نداری خال او، گر چون مهی، ای جان عم
خوبی جمال عالمان، وان حال حال عارفان
کو دیده؟ کو دانش؟ بگو، کو گلستان؟ کو بوی و شم؟
آن می بیار ای خوب رو، کاشکوفهاش حکمت بود
کز بحر جان دارد مدد، تا درج در شد زو شکم
برریز آن رطل گران، بر آه سرد منکران
تا سردشان سوزان شود، گردد همه لاشان نعم
گر مجلسم خالی بدی، گفتار من عالی بدی
یا نور شو یا دور شو، بر ما مکن چندین ستم
مانند درد دیدهیی، بر دیده برچفسیدهیی
ای خواجه برگردان ورق، ورنه شکستم من قلم
هر کس که هایی میکند، آخر زجایی میکند
شاهی بود یا لشکری، تنها نباشد آن علم
خالی نمیگردد وطن، خالی کن این تن را ز من
مست است جان در آب و گل، ترسم که درلغزد قدم
ای شمس تبریزی ببین، ما را تو ای نعم المعین
ای قوت پا در روش، وی صحت جان در سقم
کز بهر این آوردهیی، ما را زصحرای عدم
تا جان زفکرت بگذرد، وین پردهها را بردرد
زیرا که فکرت جان خورد، جان را کند هر لحظه کم
ای دل خموش از قال او، واقف نهیی زاحوال او
بر رخ نداری خال او، گر چون مهی، ای جان عم
خوبی جمال عالمان، وان حال حال عارفان
کو دیده؟ کو دانش؟ بگو، کو گلستان؟ کو بوی و شم؟
آن می بیار ای خوب رو، کاشکوفهاش حکمت بود
کز بحر جان دارد مدد، تا درج در شد زو شکم
برریز آن رطل گران، بر آه سرد منکران
تا سردشان سوزان شود، گردد همه لاشان نعم
گر مجلسم خالی بدی، گفتار من عالی بدی
یا نور شو یا دور شو، بر ما مکن چندین ستم
مانند درد دیدهیی، بر دیده برچفسیدهیی
ای خواجه برگردان ورق، ورنه شکستم من قلم
هر کس که هایی میکند، آخر زجایی میکند
شاهی بود یا لشکری، تنها نباشد آن علم
خالی نمیگردد وطن، خالی کن این تن را ز من
مست است جان در آب و گل، ترسم که درلغزد قدم
ای شمس تبریزی ببین، ما را تو ای نعم المعین
ای قوت پا در روش، وی صحت جان در سقم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۸۳ - تا من بدیدم روی تو، ای ماه و شمع روشنم
تا من بدیدم روی تو، ای ماه و شمع روشنم
هر جا نشینم خرمم، هر جا روم در گلشنم
هر جا خیال شه بود، باغ و تماشاگه بود
در هر مقامی که روم، بر عشرتی برمی تنم
درها اگر بسته شود، زین خانقاه ششدری
آن ماه رو از لامکان، سر در کند در روزنم
گوید سلام علیک، هی، آوردمت صد نقل و می
من شاهم و شاهنشهم، پردهی سپاهان میزنم
من آفتاب انورم، خوش پردهها را بردرم
من نوبهارم، آمدم تا خارها را برکنم
هر کس که خواهد روز و شب، عیش و تماشا و طرب
من قندها را لذتم، بادامها را روغنم
گویم سخن را بازگو، مردی کرم، زآغاز گو
هین بیملولی شرح کن، من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوش گران، بهتر زهوش دیگران
صد فضل دارد این بر آن، کان جا هوا این جا منم
رو رو، که صاحب دولتی، جان حیات و عشرتی
رضوان و حور و جنتی، زیرا گرفتی دامنم
هم کوه و هم عنقا تویی، هم عروة الوثقی تویی
هم آب و هم سقا تویی، هم باغ و سرو و سوسنم
افلاک پیشت سر نهد، املاک پیشت پر نهد
دل گویدت مومم تو را، با دیگران چون آهنم
هر جا نشینم خرمم، هر جا روم در گلشنم
هر جا خیال شه بود، باغ و تماشاگه بود
در هر مقامی که روم، بر عشرتی برمی تنم
درها اگر بسته شود، زین خانقاه ششدری
آن ماه رو از لامکان، سر در کند در روزنم
گوید سلام علیک، هی، آوردمت صد نقل و می
من شاهم و شاهنشهم، پردهی سپاهان میزنم
من آفتاب انورم، خوش پردهها را بردرم
من نوبهارم، آمدم تا خارها را برکنم
هر کس که خواهد روز و شب، عیش و تماشا و طرب
من قندها را لذتم، بادامها را روغنم
گویم سخن را بازگو، مردی کرم، زآغاز گو
هین بیملولی شرح کن، من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوش گران، بهتر زهوش دیگران
صد فضل دارد این بر آن، کان جا هوا این جا منم
رو رو، که صاحب دولتی، جان حیات و عشرتی
رضوان و حور و جنتی، زیرا گرفتی دامنم
هم کوه و هم عنقا تویی، هم عروة الوثقی تویی
هم آب و هم سقا تویی، هم باغ و سرو و سوسنم
افلاک پیشت سر نهد، املاک پیشت پر نهد
دل گویدت مومم تو را، با دیگران چون آهنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۸۴ - عشقا تو را قاضی برم، کاشکستیام همچون صنم
عشقا تو را قاضی برم، کاشکستیام همچون صنم
از من نخواهد کس گوا، که شاهدم، نی ضامنم
مقضی تویی، قاضی تویی، مستقبل و ماضی تویی
خشمین تویی، راضی تویی، تا چون نمایی دم به دم
ای عشق زیبای منی، هم من توام، هم تو منی
هم سیلی و هم خرمنی، هم شادییی، هم درد و غم
آنها تویی وینها تویی، وزاین و آن تنها تویی
وان دشت باپهنا تویی، وان کوه و صحرای کرم
شیرینی خویشان تویی، سرمستی ایشان تویی
دریای درافشان تویی، کانهای پر زرو درم
عشق سخن کوشی تویی، سودای خاموشی تویی
ادراک و بیهوشی تویی، کفر و هدی، عدل و ستم
ای خسرو شاهنشهان، ای تخت گاهت عقل و جان
ای بینشان با صد نشان، ای مخزنت بحر عدم
پیش تو خوبان و بتان، چون پیش سوزن لعبتان
زشتش کنی، نغزش کنی، بردری از مرگ و سقم
هر نقش با نقشی دگر، چون شیر بودی و شکر
گر واقفندی نقشها، که آمدند از یک قلم
آن کس که آمد سوی تو، تا جان دهد در کوی تو
رشک تو گوید که برو، لطف تو خواند که نعم
لطف تو سابق میشود، جذاب عاشق میشود
بر قهر سابق میشود، چون روشنایی بر ظلم
هر زندهیی را میکشد، وهم و خیالی سو به سو
کرده خیالی را کفت، لشکرکش و صاحب علم
دیگر خیالی آوری، زاول رباید سروری
آن را اسیر این کنی، ای مالک الملک و حشم
هر دم خیالی نو رسد، از سوی جان اندر جسد
چون کودکان قلعه بزم گوید زقسام القسم
خامش کنم، بندم دهان، تا برنشورد این جهان
چون مینگنجی در بیان، دیگر نگویم بیش و کم
از من نخواهد کس گوا، که شاهدم، نی ضامنم
مقضی تویی، قاضی تویی، مستقبل و ماضی تویی
خشمین تویی، راضی تویی، تا چون نمایی دم به دم
ای عشق زیبای منی، هم من توام، هم تو منی
هم سیلی و هم خرمنی، هم شادییی، هم درد و غم
آنها تویی وینها تویی، وزاین و آن تنها تویی
وان دشت باپهنا تویی، وان کوه و صحرای کرم
شیرینی خویشان تویی، سرمستی ایشان تویی
دریای درافشان تویی، کانهای پر زرو درم
عشق سخن کوشی تویی، سودای خاموشی تویی
ادراک و بیهوشی تویی، کفر و هدی، عدل و ستم
ای خسرو شاهنشهان، ای تخت گاهت عقل و جان
ای بینشان با صد نشان، ای مخزنت بحر عدم
پیش تو خوبان و بتان، چون پیش سوزن لعبتان
زشتش کنی، نغزش کنی، بردری از مرگ و سقم
هر نقش با نقشی دگر، چون شیر بودی و شکر
گر واقفندی نقشها، که آمدند از یک قلم
آن کس که آمد سوی تو، تا جان دهد در کوی تو
رشک تو گوید که برو، لطف تو خواند که نعم
لطف تو سابق میشود، جذاب عاشق میشود
بر قهر سابق میشود، چون روشنایی بر ظلم
هر زندهیی را میکشد، وهم و خیالی سو به سو
کرده خیالی را کفت، لشکرکش و صاحب علم
دیگر خیالی آوری، زاول رباید سروری
آن را اسیر این کنی، ای مالک الملک و حشم
هر دم خیالی نو رسد، از سوی جان اندر جسد
چون کودکان قلعه بزم گوید زقسام القسم
خامش کنم، بندم دهان، تا برنشورد این جهان
چون مینگنجی در بیان، دیگر نگویم بیش و کم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۸۵ - بس جهد میکردم که من آیینهٔ نیکی شوم
بس جهد میکردم که من آیینهٔ نیکی شوم
تو حکم میکردی که من خمخانهٔ سیکی شوم
خمخانهٔ خاصان شدم، دریای غواصان شدم
خورشید بینقصان شدم، تا طب تشکیکی شوم
نقش ملایک ساختی، بر آب و گل افراختی
دورم بدان انداختی، کاکسیر نزدیکی شوم
هاروتییی افروختی، پس جادویش آموختی
زانم چنین میسوختی، تا شمع تاریکی شوم
ترکی همه ترکی کند، تاجیک تاجیکی کند
من ساعتی ترکی شوم، یک لحظه تاجیکی شوم
گه تاج سلطانان شوم، گه مکر شیطانان شوم
گه عقل چالاکی شوم، گه طفل چالیکی شوم
خون روی را ریختم، با یوسفی آمیختم
در روی او سرخی شوم، در موش باریکی شوم
تو حکم میکردی که من خمخانهٔ سیکی شوم
خمخانهٔ خاصان شدم، دریای غواصان شدم
خورشید بینقصان شدم، تا طب تشکیکی شوم
نقش ملایک ساختی، بر آب و گل افراختی
دورم بدان انداختی، کاکسیر نزدیکی شوم
هاروتییی افروختی، پس جادویش آموختی
زانم چنین میسوختی، تا شمع تاریکی شوم
ترکی همه ترکی کند، تاجیک تاجیکی کند
من ساعتی ترکی شوم، یک لحظه تاجیکی شوم
گه تاج سلطانان شوم، گه مکر شیطانان شوم
گه عقل چالاکی شوم، گه طفل چالیکی شوم
خون روی را ریختم، با یوسفی آمیختم
در روی او سرخی شوم، در موش باریکی شوم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۸۶ - آمد بهار ای دوستان، منزل به سروستان کنیم
آمد بهار ای دوستان، منزل به سروستان کنیم
تا بخت در رو خفته را، چون بخت سرواستان کنیم
همچون غریبان چمن، بیپا روان گشته به فن
هم بسته پا، هم گام زن، عزم غریبستان کنیم
جانی که رست از خاکدان، نامش روان آمد روان
ما جان زانوبسته را، هم منزل ایشان کنیم
ای برگ قوت یافتی، تا شاخ را بشکافتی
چون رستی از زندان بگو، تا ما درین حبس آن کنیم
ای سرو بر سرور زدی، تا از زمین سر ور زدی
سرور چه سیر آموختت؟ تا ما در آن سیران کنیم
ای غنچه گلگون آمدی، وز خویش بیرون آمدی
با ما بگو چون آمدی؟ تا ما ز خود خیزان کنیم
آن رنگ عبهر از کجا؟ وان بوی عنبر از کجا؟
وین خانه را در از کجا؟ تا خدمت دربان کنیم
ای بلبل آمد داد تو، من بندهٔ فریاد تو
تو شاد گل، ما شاد تو، کی شکر این احسان کنیم؟
ای سبزپوشان چون خضر، ای غیبها گویان به سر
تا حلقهٔ گوش از شما، پر درو پر مرجان کنیم
بشنو ز گلشن رازها، بیحرف و بیآوازها
برساخت بلبل سازها، گر فهم آن دستان کنیم
آواز قمری تا قمر بررفت و طوطی بر شکر
می آورد الحان تر، جان مست آن الحان کنیم
تا بخت در رو خفته را، چون بخت سرواستان کنیم
همچون غریبان چمن، بیپا روان گشته به فن
هم بسته پا، هم گام زن، عزم غریبستان کنیم
جانی که رست از خاکدان، نامش روان آمد روان
ما جان زانوبسته را، هم منزل ایشان کنیم
ای برگ قوت یافتی، تا شاخ را بشکافتی
چون رستی از زندان بگو، تا ما درین حبس آن کنیم
ای سرو بر سرور زدی، تا از زمین سر ور زدی
سرور چه سیر آموختت؟ تا ما در آن سیران کنیم
ای غنچه گلگون آمدی، وز خویش بیرون آمدی
با ما بگو چون آمدی؟ تا ما ز خود خیزان کنیم
آن رنگ عبهر از کجا؟ وان بوی عنبر از کجا؟
وین خانه را در از کجا؟ تا خدمت دربان کنیم
ای بلبل آمد داد تو، من بندهٔ فریاد تو
تو شاد گل، ما شاد تو، کی شکر این احسان کنیم؟
ای سبزپوشان چون خضر، ای غیبها گویان به سر
تا حلقهٔ گوش از شما، پر درو پر مرجان کنیم
بشنو ز گلشن رازها، بیحرف و بیآوازها
برساخت بلبل سازها، گر فهم آن دستان کنیم
آواز قمری تا قمر بررفت و طوطی بر شکر
می آورد الحان تر، جان مست آن الحان کنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۸۷ - هین، خیره خیره مینگر، اندر رخ صفراییام
هین، خیره خیره مینگر، اندر رخ صفراییام
هر کس که او مکی بود، داند که من بطحاییام
زان لاله روی دلستان، روید ز رویم زعفران
هر لحظه زان شادی فزا، بیش است کارافزاییام
مانند برف آمد دلم، هر لحظه میکاهد دلم
آن جا همیخواهد دلم، زیرا که من آن جاییام
هر جا حیاتی بیش تر، مردم درو بیخویش تر
خواهی بیا در من نگر، کز شید جان شیداییام
آن برف گوید دم به دم، بگدازم و سیلی شوم
غلطان سوی دریا روم، من بحری و دریاییام
تنها شدم، راکد شدم، بفسردم و جامد شدم
تا زیر دندان بلا، چون برف و یخ میخاییام
چون آب باش و بیگره، از زخم دندانها بجه
من تا گره دارم یقین، میکوبی و میساییام
برف آب را بگذار هین، فقاعهای خاص بین
میجوشد و برمی جهد، که تیزم و غوغاییام
هر لحظه بخروشان ترم، برجسته و جوشان ترم
چون عقل بیپر میپرم، زیرا چو جان بالاییام
بسیار گفتم ای پدر، دانم که دانی این قدر
که چون نیام بیپا و سر، در پنجهٔ آن ناییام
گر تو ملولستی ز من، بنگر دران شاه زمن
تا گرم و شیرینت کند، آن دلبر حلواییام
ای بینوایان را نوا، جان ملولان را دوا
پران کنندهی جان، که من از قافم و عنقاییام
من بس کنم بس از حنین، او بس نخواهد کرد ازین
من طوطیام، عشقش شکر، هست از شکر گویاییام
هر کس که او مکی بود، داند که من بطحاییام
زان لاله روی دلستان، روید ز رویم زعفران
هر لحظه زان شادی فزا، بیش است کارافزاییام
مانند برف آمد دلم، هر لحظه میکاهد دلم
آن جا همیخواهد دلم، زیرا که من آن جاییام
هر جا حیاتی بیش تر، مردم درو بیخویش تر
خواهی بیا در من نگر، کز شید جان شیداییام
آن برف گوید دم به دم، بگدازم و سیلی شوم
غلطان سوی دریا روم، من بحری و دریاییام
تنها شدم، راکد شدم، بفسردم و جامد شدم
تا زیر دندان بلا، چون برف و یخ میخاییام
چون آب باش و بیگره، از زخم دندانها بجه
من تا گره دارم یقین، میکوبی و میساییام
برف آب را بگذار هین، فقاعهای خاص بین
میجوشد و برمی جهد، که تیزم و غوغاییام
هر لحظه بخروشان ترم، برجسته و جوشان ترم
چون عقل بیپر میپرم، زیرا چو جان بالاییام
بسیار گفتم ای پدر، دانم که دانی این قدر
که چون نیام بیپا و سر، در پنجهٔ آن ناییام
گر تو ملولستی ز من، بنگر دران شاه زمن
تا گرم و شیرینت کند، آن دلبر حلواییام
ای بینوایان را نوا، جان ملولان را دوا
پران کنندهی جان، که من از قافم و عنقاییام
من بس کنم بس از حنین، او بس نخواهد کرد ازین
من طوطیام، عشقش شکر، هست از شکر گویاییام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۸۸ - ای نفس کل صورت مکن، وی عقل کل بشکن قلم
ای نفس کل صورت مکن، وی عقل کل بشکن قلم
ای مرد طالب کم طلب بر آب جو نقش قدم
ای عاشق صافی روان، رو صاف چون آب روان
کین آب صافی بیگره، جان میفزاید دم به دم
از باد آب بیگره، گر ساعتی پوشد زره
بر آب جو تهمت منه، کو را نه ترس است و نه غم
در نقش بینقشی ببین، هر نقش را صد رنگ و بو
در برگ بیبرگی نگر، هر شاخ را باغ ارم
زان صورت صورت گسل، کو منبع جان است و دل
تن ریخته از شرم او، بگریخته جان در حرم
از باده و از باد او، بس بنده و آزاد او
چون کان فروبرده نفس، چون که برآورده شکم
از بحر گویم یا ز در، یا از نفاذ حکم مر
نی، از مقالت هم ببر، میتاز تا پای علم
چپ راست دان این راه را، در چاه دان این جاه را
چون سوی موج خون روی، در خون بود خوان کرم
در آتش آبی تعبیه، در آب آتش تعبیه
در آتشش جان در طرب، در آب او دل در ندم
یا من ولی انعامنا، ثبت لنا اقدامنا
ای بیتو راحتها عنا، ای بیتو صحتها سقم
ای مرد طالب کم طلب بر آب جو نقش قدم
ای عاشق صافی روان، رو صاف چون آب روان
کین آب صافی بیگره، جان میفزاید دم به دم
از باد آب بیگره، گر ساعتی پوشد زره
بر آب جو تهمت منه، کو را نه ترس است و نه غم
در نقش بینقشی ببین، هر نقش را صد رنگ و بو
در برگ بیبرگی نگر، هر شاخ را باغ ارم
زان صورت صورت گسل، کو منبع جان است و دل
تن ریخته از شرم او، بگریخته جان در حرم
از باده و از باد او، بس بنده و آزاد او
چون کان فروبرده نفس، چون که برآورده شکم
از بحر گویم یا ز در، یا از نفاذ حکم مر
نی، از مقالت هم ببر، میتاز تا پای علم
چپ راست دان این راه را، در چاه دان این جاه را
چون سوی موج خون روی، در خون بود خوان کرم
در آتش آبی تعبیه، در آب آتش تعبیه
در آتشش جان در طرب، در آب او دل در ندم
یا من ولی انعامنا، ثبت لنا اقدامنا
ای بیتو راحتها عنا، ای بیتو صحتها سقم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۸۹ - ای پاک رو چون جام جم، وزعشق آن مه متهم
ای پاک رو چون جام جم، وزعشق آن مه متهم
این مرگ خود پیدا کند پاکی تو را، کم خور تو غم
ای جان من با جان تو، جویای در در بحر خون
تا در که را پیدا شود، پیدا شود ای جان عم
من چون شوم کوته نظر، در عشق آن بحر گهر؟
کز ساحل دریای جان، آید بشارت دم به دم
من ترک فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلی
کز عشق شه کم بیشی است، وزعشق شه بیشیست کم
بیخ دل از صفرای او میخورد، زد زردی به رخ
چون دیده عشقش بر رخم، زد بر رخم آن شه رقم
تلوین این رخسار بین، در عشق بیتلوین شهی
گاه از غمش چون زعفران، گاه از خجالت چون بقم
من فانی مطلق شدم، تا ترجمان حق شدم
گر مست و هشیارم ز من کس نشنود خود بیش و کم
بازار مصر اندرشدم، تا جانب مهتر شدم
دیدم یکی یوسف رخی، گفتم به غفلت ذابکم
گفتا عزیز مصر گر تو عاشقی بخشیدمت
من غایة الإحسان اومن جوده اومن کرم
من قدر آن نشناختم، آن را هوس پنداشتم
یا حسرتی من هجره، یا غبنتی یا ذا الندم
ای صد محال از قوتش گشته حقیقت، عین حال
ما کان فی الدارین قط، والله مثل ذی القدم
تبریز این تعظیم را، تو از الست آوردهیی
از مفخر من، شمس دین، از اول جف القلم
این مرگ خود پیدا کند پاکی تو را، کم خور تو غم
ای جان من با جان تو، جویای در در بحر خون
تا در که را پیدا شود، پیدا شود ای جان عم
من چون شوم کوته نظر، در عشق آن بحر گهر؟
کز ساحل دریای جان، آید بشارت دم به دم
من ترک فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلی
کز عشق شه کم بیشی است، وزعشق شه بیشیست کم
بیخ دل از صفرای او میخورد، زد زردی به رخ
چون دیده عشقش بر رخم، زد بر رخم آن شه رقم
تلوین این رخسار بین، در عشق بیتلوین شهی
گاه از غمش چون زعفران، گاه از خجالت چون بقم
من فانی مطلق شدم، تا ترجمان حق شدم
گر مست و هشیارم ز من کس نشنود خود بیش و کم
بازار مصر اندرشدم، تا جانب مهتر شدم
دیدم یکی یوسف رخی، گفتم به غفلت ذابکم
گفتا عزیز مصر گر تو عاشقی بخشیدمت
من غایة الإحسان اومن جوده اومن کرم
من قدر آن نشناختم، آن را هوس پنداشتم
یا حسرتی من هجره، یا غبنتی یا ذا الندم
ای صد محال از قوتش گشته حقیقت، عین حال
ما کان فی الدارین قط، والله مثل ذی القدم
تبریز این تعظیم را، تو از الست آوردهیی
از مفخر من، شمس دین، از اول جف القلم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۰ - بازآمدم، بازآمدم، از پیش آن یار آمدم
بازآمدم، بازآمدم، از پیش آن یار آمدم
در من نگر، در من نگر، بهر تو غم خوار آمدم
شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم، آن جا روم، بالا بدم، بالا روم
بازم رهان، بازم رهان، کین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم، دیدی که ناسوتی شدم؟
دامش ندیدم، ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر، نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم، من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین، ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین، کین جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم، وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم، کین جا پدیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست، چالاک و هشیار آمدهست
ورنه به بازارم چه کار؟ وی را طلب کار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی؟
کندر بیابان فنا، جان و دل افگار آمدم
در من نگر، در من نگر، بهر تو غم خوار آمدم
شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم، آن جا روم، بالا بدم، بالا روم
بازم رهان، بازم رهان، کین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم، دیدی که ناسوتی شدم؟
دامش ندیدم، ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر، نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم، من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین، ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین، کین جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم، وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم، کین جا پدیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست، چالاک و هشیار آمدهست
ورنه به بازارم چه کار؟ وی را طلب کار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی؟
کندر بیابان فنا، جان و دل افگار آمدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۱ - تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم؟
تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم؟
وقت است جان پاک را، تا میر میدانی کنم
بیرون شدم زآلودگی، با قوت پالودگی
اوراد خود را بعد ازین، مقرون سبحانی کنم
نیزه به دستم داد شه، تا نیزه بازیها کنم
تا کی به دست هر خسی، من رسم چوگانی کنم؟
آن پادشاه لم یزل، دادهست ملک بیخلل
باشد بتر از کافری، گر یاد دربانی کنم
چون این بنا برکنده شد، آن گریه هامان خنده شد
چون در بنا بستم نظر، آهنگ در بانی کنم
ای دل مرا در نیم شب، دادی زدانایی خبر
اکنون به تو در خلوتم، تا آنچه میدانی کنم
در چاه تخمی کاشتن، بیعقل را باشد روا
این جا به داد عقل کل، کشت بیابانی کنم
دشوارها رفت از نظر، هر سد شد زیر و زبر
بر جای پا چون رست پر، دوران به آسانی کنم
در حضرت فرد صمد، دل کی رود سوی عدد؟
در خوان سلطان ابد، چون غیر سرخوانی کنم؟
تا چند گویم؟ بس کنم، کم یاد پیش و پس کنم
اندر حضور شاه جان، تا چند خط خوانی کنم؟
وقت است جان پاک را، تا میر میدانی کنم
بیرون شدم زآلودگی، با قوت پالودگی
اوراد خود را بعد ازین، مقرون سبحانی کنم
نیزه به دستم داد شه، تا نیزه بازیها کنم
تا کی به دست هر خسی، من رسم چوگانی کنم؟
آن پادشاه لم یزل، دادهست ملک بیخلل
باشد بتر از کافری، گر یاد دربانی کنم
چون این بنا برکنده شد، آن گریه هامان خنده شد
چون در بنا بستم نظر، آهنگ در بانی کنم
ای دل مرا در نیم شب، دادی زدانایی خبر
اکنون به تو در خلوتم، تا آنچه میدانی کنم
در چاه تخمی کاشتن، بیعقل را باشد روا
این جا به داد عقل کل، کشت بیابانی کنم
دشوارها رفت از نظر، هر سد شد زیر و زبر
بر جای پا چون رست پر، دوران به آسانی کنم
در حضرت فرد صمد، دل کی رود سوی عدد؟
در خوان سلطان ابد، چون غیر سرخوانی کنم؟
تا چند گویم؟ بس کنم، کم یاد پیش و پس کنم
اندر حضور شاه جان، تا چند خط خوانی کنم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۷۷ - انا فتحنا بابکم، لا تهجروا اصحابکم
انا فتحنا بابکم، لا تهجروا اصحابکم
لا تیئسوا من غابکم، لا تدنسوا اثوابکم
الحمد لله الذی من علینا بالثنا
فی ظل دین مسند، لا تغلقوا ابوابکم
یا اولیا لا تحزنوا، اربحتکم لا تغبنوا
اشجعتکم لا تجبنوا، لا تحقروا القابکم
یا رب اشرح صدرنا، یا رب ارفع قدرنا
یا رب اظهر بدرنا، لا تعبدوا اربابکم
ما لی اله غیره، نال البریا یا خیره
طاب الموافی سیره لا تخسروا اعقابکم
بوی دل آید از سخن، دل حاصل آید از سخن
تا مقبل آید از سخن، لا تهتکوا جلبابکم
لا تیئسوا من غابکم، لا تدنسوا اثوابکم
الحمد لله الذی من علینا بالثنا
فی ظل دین مسند، لا تغلقوا ابوابکم
یا اولیا لا تحزنوا، اربحتکم لا تغبنوا
اشجعتکم لا تجبنوا، لا تحقروا القابکم
یا رب اشرح صدرنا، یا رب ارفع قدرنا
یا رب اظهر بدرنا، لا تعبدوا اربابکم
ما لی اله غیره، نال البریا یا خیره
طاب الموافی سیره لا تخسروا اعقابکم
بوی دل آید از سخن، دل حاصل آید از سخن
تا مقبل آید از سخن، لا تهتکوا جلبابکم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸۶ - دزدیده چون جان میروی، اندر میان جان من
دزدیده چون جان میروی، اندر میان جان من
سرو خرامان منی، ای رونق بستان من
چون میروی بیمن مرو، ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو، ای شعلهٔ تابان من
هفت آسمان را بردرم، وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من، وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا، بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ، ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامهدر از دست تو، ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو، ای باغ بیپایان من
یک لحظه داغم میکشی، یک دم به باغم میکشی
پیش چراغم میکشی، تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها، وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها، ای آن من، ای آن من
منزلگه ما خاک نی، گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی، ای وصل تو کیوان من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو، ای بحر من عمان من
ای بوی تو در آه من، وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من، شد رنگ و بو حیران من
جانم چو ذره در هوا، چون شد ز هر ثقلی جدا
بیتو چرا باشد؟ چرا؟ ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدین من، ره دان من، ره بین من
ای فارغ از تمکین من، ای برتر از امکان من
سرو خرامان منی، ای رونق بستان من
چون میروی بیمن مرو، ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو، ای شعلهٔ تابان من
هفت آسمان را بردرم، وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من، وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا، بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ، ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامهدر از دست تو، ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو، ای باغ بیپایان من
یک لحظه داغم میکشی، یک دم به باغم میکشی
پیش چراغم میکشی، تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها، وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها، ای آن من، ای آن من
منزلگه ما خاک نی، گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی، ای وصل تو کیوان من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو، ای بحر من عمان من
ای بوی تو در آه من، وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من، شد رنگ و بو حیران من
جانم چو ذره در هوا، چون شد ز هر ثقلی جدا
بیتو چرا باشد؟ چرا؟ ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدین من، ره دان من، ره بین من
ای فارغ از تمکین من، ای برتر از امکان من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸۷ - گر آخر آمد عشق تو، گردد ز اولها فزون
گر آخر آمد عشق تو، گردد ز اولها فزون
بنوشت توقیعت خدا کالاخرون السابقون
زرین شده طغرای او، زانا فتحناهای او
سر کرده صورتهای او، از بحر جان آبگون
آدم دگربار آمده، بر تخت دین تکیه زده
در سجدهٔ شکر آمده، سرهای نحن الصافون
رستم که باشد در جهان، در پیش صف عاشقان؟
شبدیز میرانند خوش، هر روز در دریای خون
هر سو دو صد ببریده سر، در بحر خون زان کر و فر
رقصان و خندان چون شکر، زانا الیه راجعون
گر سایهٔ عاشق فتد بر کوه سنگین، برجهد
نه چرخ صدقها زند، تو منکری؟ نک آزمون
بر کوه زد اشراق او، بشنو تو چاقاچاق او
خود کوه مسکین که بود، آن جا که شد موسی زبون؟
خود پیش موسی آسمان باشد کمینه نردبان
کو آسمان؟ کو ریسمان؟ کو جان کو دنیای دون؟
تن را تو مشتی کاه دان، در زیر او دریای جان
گر چه ز بیرون ذرهیی، صد آفتابی از درون
خورشیدی و زرین طبق، دیگ تو را پختهست حق
مطلوب بودی در سبق، طالب شدستی تو کنون
او پار کشتی کاشته، امسال برگ افراشته
سر از زمین برداشته، بر خویش میخواند فسون
جان مست گشت از کاس او، ای شاد کاس و طاس او
طاسی که بهر سجدهاش، شد طشت گردون سرنگون
ای شمس تبریز از کرم، ای رشک فردوس و ارم
تا چنگ اندر من زدی، در عشق گشتم ارغنون
بنوشت توقیعت خدا کالاخرون السابقون
زرین شده طغرای او، زانا فتحناهای او
سر کرده صورتهای او، از بحر جان آبگون
آدم دگربار آمده، بر تخت دین تکیه زده
در سجدهٔ شکر آمده، سرهای نحن الصافون
رستم که باشد در جهان، در پیش صف عاشقان؟
شبدیز میرانند خوش، هر روز در دریای خون
هر سو دو صد ببریده سر، در بحر خون زان کر و فر
رقصان و خندان چون شکر، زانا الیه راجعون
گر سایهٔ عاشق فتد بر کوه سنگین، برجهد
نه چرخ صدقها زند، تو منکری؟ نک آزمون
بر کوه زد اشراق او، بشنو تو چاقاچاق او
خود کوه مسکین که بود، آن جا که شد موسی زبون؟
خود پیش موسی آسمان باشد کمینه نردبان
کو آسمان؟ کو ریسمان؟ کو جان کو دنیای دون؟
تن را تو مشتی کاه دان، در زیر او دریای جان
گر چه ز بیرون ذرهیی، صد آفتابی از درون
خورشیدی و زرین طبق، دیگ تو را پختهست حق
مطلوب بودی در سبق، طالب شدستی تو کنون
او پار کشتی کاشته، امسال برگ افراشته
سر از زمین برداشته، بر خویش میخواند فسون
جان مست گشت از کاس او، ای شاد کاس و طاس او
طاسی که بهر سجدهاش، شد طشت گردون سرنگون
ای شمس تبریز از کرم، ای رشک فردوس و ارم
تا چنگ اندر من زدی، در عشق گشتم ارغنون
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸۸ - تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون؟
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون؟
نک کش کشانت میبرند، انا الیه راجعون
تا کی زنی بر خانهها تو قفل با دندانهها؟
تا چند چینی دانهها؟ دام اجل کردت زبون
شد اسب و زین نقرهگین، بر مرکب چوبین نشین
زین بر جنازه نه، بیین دستان این دنیای دون
برکن قبا و پیرهن، تسلیم شو اندر کفن
بیرون شو از باغ و چمن، ساکن شو اندر خاک و خون
دزدیده چشمک میزدی، همراز خوبان میشدی
دستکزنان میآمدی، کو یک نشان زانها کنون؟
ای کرده بر پاکان زنخ، امروز بستندت زنخ
فرزند و اهل و خانهات، از خانه کردندت برون
کو عشرت شبهای تو؟ کو شکرین لبهای تو؟
کو آن نفس کز زیرکی بر ماه میخواندی فسون؟
کو صرفه و استیزهات، بر نان و بر نان ریزهات؟
کو طوق و کو آویزهات؟ ای در شکافی سرنگون
کو آن فضولیهای تو؟ کو آن ملولیهای تو؟
کو آن نغولیهای تو در فعل و مکر؟ ای ذوفنون
این باغ من، آن خان من، این آن من، آن آن من
ای هر منت هفتاد من، اکنون کهی از تو فزون
کو آن دم دولت زدن، بر این و آن سبلت زدن
کو حملهها و مشت تو، وان سرخ گشتن از جنون
هرگز شبی تا روز تو، در توبه و در سوز تو
نابوده مهراندوز تو، از خالق ریب المنون
امروز ضربتها خوری، وز رفته حسرتها خوری
زان اعتقاد سرسری، زان دین سست بیسکون
زان سست بودن در وفا، بیگانه بودن با خدا
زان ماجرا با انبیا کین چون بود ای خواجه چون؟
چون آینه باش ای عمو خوش بیزبان افسانه گو
زیرا که مستی کم شود، چون ماجرا گردد شجون
نک کش کشانت میبرند، انا الیه راجعون
تا کی زنی بر خانهها تو قفل با دندانهها؟
تا چند چینی دانهها؟ دام اجل کردت زبون
شد اسب و زین نقرهگین، بر مرکب چوبین نشین
زین بر جنازه نه، بیین دستان این دنیای دون
برکن قبا و پیرهن، تسلیم شو اندر کفن
بیرون شو از باغ و چمن، ساکن شو اندر خاک و خون
دزدیده چشمک میزدی، همراز خوبان میشدی
دستکزنان میآمدی، کو یک نشان زانها کنون؟
ای کرده بر پاکان زنخ، امروز بستندت زنخ
فرزند و اهل و خانهات، از خانه کردندت برون
کو عشرت شبهای تو؟ کو شکرین لبهای تو؟
کو آن نفس کز زیرکی بر ماه میخواندی فسون؟
کو صرفه و استیزهات، بر نان و بر نان ریزهات؟
کو طوق و کو آویزهات؟ ای در شکافی سرنگون
کو آن فضولیهای تو؟ کو آن ملولیهای تو؟
کو آن نغولیهای تو در فعل و مکر؟ ای ذوفنون
این باغ من، آن خان من، این آن من، آن آن من
ای هر منت هفتاد من، اکنون کهی از تو فزون
کو آن دم دولت زدن، بر این و آن سبلت زدن
کو حملهها و مشت تو، وان سرخ گشتن از جنون
هرگز شبی تا روز تو، در توبه و در سوز تو
نابوده مهراندوز تو، از خالق ریب المنون
امروز ضربتها خوری، وز رفته حسرتها خوری
زان اعتقاد سرسری، زان دین سست بیسکون
زان سست بودن در وفا، بیگانه بودن با خدا
زان ماجرا با انبیا کین چون بود ای خواجه چون؟
چون آینه باش ای عمو خوش بیزبان افسانه گو
زیرا که مستی کم شود، چون ماجرا گردد شجون
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸۹ - ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
در گوش جانم میرسد، طبل رحیل از آسمان
نک ساربان برخاسته، قطارها آراسته
از ما حلالی خواسته، چه خفتهاید ای کاروان؟
این بانگها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس
هر لحظهیی نفس و نفس سر میکشد در لامکان
زین شمعهای سرنگون، زین پردههای نیلگون
خلقی عجب آید برون، تا غیبها گردد عیان
زین چرخ دولابی تو را، آمد گران خوابی تو را
فریاد ازین عمر سبک، زنهار ازین خواب گران
ای دل سوی دلدار شو، ای یار سوی یار شو
ای پاسبان بیدار شو، خفته نشاید پاسبان
هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشغله
کامشب جهان حامله، زاید جهان جاودان
تو گل بدی و دل شدی، جاهل بدی عاقل شدی
آن کو کشیدت این چنین، آن سو کشاند کش کشان
اندر کشاکشهای او، نوش است ناخوشهای او
آب است آتشهای او، بر وی مکن رو را گران
در جان نشستن کار او، توبه شکستن کار او
از حیلهٔ بسیار او، این ذرهها لرزاندلان
ای ریش خند رخنه جه، یعنی منم سالار ده
تا کی جهی گردن بنه، ورنی کشندت چون کمان
تخم دغل میکاشتی، افسوسها میداشتی
حق را عدم پنداشتی، اکنون ببین ای قلتبان
ای خر به کاه اولیتری، دیگی سیاه اولیتری
در قعر چاه اولیتری، ای ننگ خانه و خاندان
در من کسی دیگر بود، کین خشمها از وی جهد
گر آب سوزانی کند، زآتش بود، این را بدان
در کف ندارم سنگ من، با کس ندارم جنگ من
با کس نگیرم تنگ من، زیرا خوشم چون گلستان
پس خشم من زان سر بود، وز عالم دیگر بود
این سو جهان، آن سو جهان، بنشسته من بر آستان
بر آستان آن کس بود، کو ناطق اخرس بود
این رمز گفتی بس بود، دیگر مگو، درکش زبان
در گوش جانم میرسد، طبل رحیل از آسمان
نک ساربان برخاسته، قطارها آراسته
از ما حلالی خواسته، چه خفتهاید ای کاروان؟
این بانگها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس
هر لحظهیی نفس و نفس سر میکشد در لامکان
زین شمعهای سرنگون، زین پردههای نیلگون
خلقی عجب آید برون، تا غیبها گردد عیان
زین چرخ دولابی تو را، آمد گران خوابی تو را
فریاد ازین عمر سبک، زنهار ازین خواب گران
ای دل سوی دلدار شو، ای یار سوی یار شو
ای پاسبان بیدار شو، خفته نشاید پاسبان
هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشغله
کامشب جهان حامله، زاید جهان جاودان
تو گل بدی و دل شدی، جاهل بدی عاقل شدی
آن کو کشیدت این چنین، آن سو کشاند کش کشان
اندر کشاکشهای او، نوش است ناخوشهای او
آب است آتشهای او، بر وی مکن رو را گران
در جان نشستن کار او، توبه شکستن کار او
از حیلهٔ بسیار او، این ذرهها لرزاندلان
ای ریش خند رخنه جه، یعنی منم سالار ده
تا کی جهی گردن بنه، ورنی کشندت چون کمان
تخم دغل میکاشتی، افسوسها میداشتی
حق را عدم پنداشتی، اکنون ببین ای قلتبان
ای خر به کاه اولیتری، دیگی سیاه اولیتری
در قعر چاه اولیتری، ای ننگ خانه و خاندان
در من کسی دیگر بود، کین خشمها از وی جهد
گر آب سوزانی کند، زآتش بود، این را بدان
در کف ندارم سنگ من، با کس ندارم جنگ من
با کس نگیرم تنگ من، زیرا خوشم چون گلستان
پس خشم من زان سر بود، وز عالم دیگر بود
این سو جهان، آن سو جهان، بنشسته من بر آستان
بر آستان آن کس بود، کو ناطق اخرس بود
این رمز گفتی بس بود، دیگر مگو، درکش زبان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۰ - دلدار من در باغ دی میگشت و میگفت ای چمن
دلدار من در باغ دی میگشت و میگفت ای چمن
صد حور خوش داری ولی، بنگر یکی داری چو من؟
گفتم صلای ماجرا، ما را نمیپرسی چرا؟
گفتا که پرسشهای ما، بیرون ز گوش است و دهن
گفتم ز پرسش تو بحل، باری اشارت را مهل
گفت از اشارتهای دل هم جان بسوزد هم بدن
گفتم که چونی در سفر؟ گفتا که چون باشد قمر؟
سیمینبر و زرینکمر، چشم و چراغ مرد و زن
گشتن به گرد خود خطا، الا جمال قطب را
او را روا باشد روا، کو رهرو است اندر وطن
هم ساربان هم اشتران مستند از آن صاحب قران
ای ساربان منزل مکن، جز بر در آن یار من
ای عشرت و ای ناز ما، ای اصل و ای آغاز ما
آخر چه داند راز ما، جان حسن یا بوالحسن؟
ای عشق تو در جان من، چون آفتاب اندر حمل
وی صورتت در چشم من، همچون عقیق اندر یمن
چون اولین و آخرین در حشر جمع آید، یقین
از تو نباشد خوبتر، در جملهٔ آن انجمن
مجنون چو بیند مر تو را، لیلی برو کاسد شود
لیلی چو بیند مر تو را، گردد چو مجنون ممتحن
در جست و جوی روی تو، در پای گل بس خارها
ای یاس من گوید همی اندر فراقت یاسمن
گر آفتاب روی تو، روزی ده ما نیستی
ذرات کونین از طمع، کی باز کردندی دهن؟
حیوان چو قربانی بود، جسمش ز جان فانی بود
پس شرحههای گوشتش، زنده شود زین بابزن
آتش بگوید شرحه را، سر حیاتات بقا
کی رسته از جان فنا، بر جان بیآزار زن
نعره زنند آن شرحهها یا لیت قومی یعلمون
گر نعرهشان این سو رسد، نی گبر ماند، نی وثن
نی ترس ماند در دلی، نی پای ماند در گلی
لبیک لبیک و بلی، میگوی و میرو تا وطن
هست این سخن را باقییی، در پردهٔ مشتاقییی
پیدا شود گر ساقییی ما را کند بیخویشتن
صد حور خوش داری ولی، بنگر یکی داری چو من؟
گفتم صلای ماجرا، ما را نمیپرسی چرا؟
گفتا که پرسشهای ما، بیرون ز گوش است و دهن
گفتم ز پرسش تو بحل، باری اشارت را مهل
گفت از اشارتهای دل هم جان بسوزد هم بدن
گفتم که چونی در سفر؟ گفتا که چون باشد قمر؟
سیمینبر و زرینکمر، چشم و چراغ مرد و زن
گشتن به گرد خود خطا، الا جمال قطب را
او را روا باشد روا، کو رهرو است اندر وطن
هم ساربان هم اشتران مستند از آن صاحب قران
ای ساربان منزل مکن، جز بر در آن یار من
ای عشرت و ای ناز ما، ای اصل و ای آغاز ما
آخر چه داند راز ما، جان حسن یا بوالحسن؟
ای عشق تو در جان من، چون آفتاب اندر حمل
وی صورتت در چشم من، همچون عقیق اندر یمن
چون اولین و آخرین در حشر جمع آید، یقین
از تو نباشد خوبتر، در جملهٔ آن انجمن
مجنون چو بیند مر تو را، لیلی برو کاسد شود
لیلی چو بیند مر تو را، گردد چو مجنون ممتحن
در جست و جوی روی تو، در پای گل بس خارها
ای یاس من گوید همی اندر فراقت یاسمن
گر آفتاب روی تو، روزی ده ما نیستی
ذرات کونین از طمع، کی باز کردندی دهن؟
حیوان چو قربانی بود، جسمش ز جان فانی بود
پس شرحههای گوشتش، زنده شود زین بابزن
آتش بگوید شرحه را، سر حیاتات بقا
کی رسته از جان فنا، بر جان بیآزار زن
نعره زنند آن شرحهها یا لیت قومی یعلمون
گر نعرهشان این سو رسد، نی گبر ماند، نی وثن
نی ترس ماند در دلی، نی پای ماند در گلی
لبیک لبیک و بلی، میگوی و میرو تا وطن
هست این سخن را باقییی، در پردهٔ مشتاقییی
پیدا شود گر ساقییی ما را کند بیخویشتن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۱ - بویی همیآید مرا، مانا که باشد یار من
بویی همیآید مرا، مانا که باشد یار من
بر یاد من پیمود می، آن باوفا خمار من
کی یاد من رفت از دلش؟ ای در دل و جان منزلش
هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من
خاصه کنون از جوش او، زان جوش بیروپوش او
رحمت چو جیحون میرود، در قلزم اسرار من
پردهست بر احوال من، این گفتی و این قال من
ای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من
کو نعرهیی یا بانگی اندرخور سودای من؟
کو آفتابی یا مهی مانندهٔ انوار من؟
این را رها کن، قیصری آمد ز روم اندر حبش
تا زنگ را برهم زند در بردن زنگار من
نظاره کن کز بام او، هر لحظهیی پیغام او
از روزن دل میرسد در جان آتشخوار من
لاف وصالش چون زنم؟ شرح جمالش چون کنم
کان طوطیان سر میکشند از دام این گفتار من
اندرخور گفتار من، منگر به سوی یار من
سینای موسی را نگر، در سینهٔ افگار من
امشب درین گفتارها، رمزی از آن اسرارها
در پیش بیداران نهد، آن دولت بیدار من
آن پیل بیخواب ای عجب، چون دید هندستان به شب؟
لیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار من
امشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلم
کآمد به میرابی دل سرچشمهٔ انهار من
بر گوش من زد غرهیی، زان مست شد هر ذرهیی
بانگ پریدن میرسد زان جعفر طیار من
یا رب به غیر این زبان، جان را زبانی ده روان
در قطع و وصل وحدتت، تا بسکلد زنار من
صبر از دل من بردهیی، مست و خرابم کردهیی
کو علم من؟ کو حلم من؟ کو عقل زیرکسار من؟
این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیمبر
ای هر چه غیر داد او، گر جان بود، اغیار من
ای دلبر بیجفت من ای نامده در گفت من
این گفت را زیبی ببخش از زیور، ای ستار من
ای طوطی هم خوان ما جز قند بیچونی مخا
نی عین گو و نی عرض، نی نقش و نی آثار من
از کفر و از ایمان رهد جان و دلم، آن سو رود
دوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار من
ای طبلهام پرشکرت، من طبل دیگر چون زنم؟
ای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار من
مهمانیام کن ای پسر این پرده میزن تا سحر
این است لوت و پوت من، باغ و رز و دینار من
خفته دلم بیدار شد، مست شبم هشیار شد
برقی بزد بر جان من زان ابر بامدرار من
در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنین
ابصار عبرت دیده را، ای عبرۃ الابصار من
بس سنگ و بس گوهر شدم، بس مومن و کافر شدم
گه پا شدم، گه سر شدم، در عودت و تکرار من
روزی برون آیم ز خود، فارغ شوم از نیک و بد
گویم صفات آن صمد، با نطق درانبار من
جانم نشد زینها خنک، یا ذا السماء و الحبک
ای گلرخ و گلزار من، ای روضه و ازهار من
امشب چه باشد، قرنها ننشاند آن نار و لظی
من آب گشتم از حیا، ساکن نشد این نار من
هر دم جوانتر میشوم، وز خود نهانتر میشوم
همواره آنتر میشوم، از دولت هموار من
چون جزو جانم کل شوم، خار گلم هم گل شوم
گشتم سمعنا، قل شوم، در دورهٔ دوار من
ای کف زنم مختل مشو، وی مطربم کاهل مشو
روزی بخواهد عذر تو، آن شاه باایثار من
روزی شوی سرمست او، روزی ببوسی دست او
روزی پریشانی کنی در عشق، چون دستار من
کردهست امشب یاد او، جان مرا فرهاد او
فریاد ازین قانون نو، کاسکست چنگش تار من
مجنون که باشد پیش او، لیلی بود دلریش او
ناموس لیلییان برد، لیلی خوش هنجار من
دست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحر
کامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار من
زان می حرام آمد که جان بیصبر گردد در زمان
نحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار من
جان گر همیلرزد ازو، صد لرزه را میارزد او
کو دیدههای موج جو در قلزم زخار من
من تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و شش
حیرت همیحیران شود در مبعث و انشار من
خواهی بگو، خواهی مگو، صبری ندارم من ازو
ای روی او امسال من، ای زلف جعدش پار من
خلقان ز مرگ اندر حذر، پیشش مرا مردن شکر
ای عمر بیاو مرگ من، وی فخر بیاو عار من
آه از مه مختل شده، وز اختر کاهل شده
از عقده من فارغ شده، بیزآتش فوار من
بر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنم
کو صبح مصبوحان من؟ کو حلقهٔ احرار من؟
پهلو بنه ای ذوالبیان، با پهلوان کاهلان
بیزار گشتم زین زبان، وز قطعه و اشعار من
جز شمس تبریزی مگو، جز نصر و پیروزی مگو
جز عشق و دلسوزی مگو، جز این مدان اقرار من
بر یاد من پیمود می، آن باوفا خمار من
کی یاد من رفت از دلش؟ ای در دل و جان منزلش
هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من
خاصه کنون از جوش او، زان جوش بیروپوش او
رحمت چو جیحون میرود، در قلزم اسرار من
پردهست بر احوال من، این گفتی و این قال من
ای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من
کو نعرهیی یا بانگی اندرخور سودای من؟
کو آفتابی یا مهی مانندهٔ انوار من؟
این را رها کن، قیصری آمد ز روم اندر حبش
تا زنگ را برهم زند در بردن زنگار من
نظاره کن کز بام او، هر لحظهیی پیغام او
از روزن دل میرسد در جان آتشخوار من
لاف وصالش چون زنم؟ شرح جمالش چون کنم
کان طوطیان سر میکشند از دام این گفتار من
اندرخور گفتار من، منگر به سوی یار من
سینای موسی را نگر، در سینهٔ افگار من
امشب درین گفتارها، رمزی از آن اسرارها
در پیش بیداران نهد، آن دولت بیدار من
آن پیل بیخواب ای عجب، چون دید هندستان به شب؟
لیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار من
امشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلم
کآمد به میرابی دل سرچشمهٔ انهار من
بر گوش من زد غرهیی، زان مست شد هر ذرهیی
بانگ پریدن میرسد زان جعفر طیار من
یا رب به غیر این زبان، جان را زبانی ده روان
در قطع و وصل وحدتت، تا بسکلد زنار من
صبر از دل من بردهیی، مست و خرابم کردهیی
کو علم من؟ کو حلم من؟ کو عقل زیرکسار من؟
این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیمبر
ای هر چه غیر داد او، گر جان بود، اغیار من
ای دلبر بیجفت من ای نامده در گفت من
این گفت را زیبی ببخش از زیور، ای ستار من
ای طوطی هم خوان ما جز قند بیچونی مخا
نی عین گو و نی عرض، نی نقش و نی آثار من
از کفر و از ایمان رهد جان و دلم، آن سو رود
دوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار من
ای طبلهام پرشکرت، من طبل دیگر چون زنم؟
ای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار من
مهمانیام کن ای پسر این پرده میزن تا سحر
این است لوت و پوت من، باغ و رز و دینار من
خفته دلم بیدار شد، مست شبم هشیار شد
برقی بزد بر جان من زان ابر بامدرار من
در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنین
ابصار عبرت دیده را، ای عبرۃ الابصار من
بس سنگ و بس گوهر شدم، بس مومن و کافر شدم
گه پا شدم، گه سر شدم، در عودت و تکرار من
روزی برون آیم ز خود، فارغ شوم از نیک و بد
گویم صفات آن صمد، با نطق درانبار من
جانم نشد زینها خنک، یا ذا السماء و الحبک
ای گلرخ و گلزار من، ای روضه و ازهار من
امشب چه باشد، قرنها ننشاند آن نار و لظی
من آب گشتم از حیا، ساکن نشد این نار من
هر دم جوانتر میشوم، وز خود نهانتر میشوم
همواره آنتر میشوم، از دولت هموار من
چون جزو جانم کل شوم، خار گلم هم گل شوم
گشتم سمعنا، قل شوم، در دورهٔ دوار من
ای کف زنم مختل مشو، وی مطربم کاهل مشو
روزی بخواهد عذر تو، آن شاه باایثار من
روزی شوی سرمست او، روزی ببوسی دست او
روزی پریشانی کنی در عشق، چون دستار من
کردهست امشب یاد او، جان مرا فرهاد او
فریاد ازین قانون نو، کاسکست چنگش تار من
مجنون که باشد پیش او، لیلی بود دلریش او
ناموس لیلییان برد، لیلی خوش هنجار من
دست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحر
کامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار من
زان می حرام آمد که جان بیصبر گردد در زمان
نحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار من
جان گر همیلرزد ازو، صد لرزه را میارزد او
کو دیدههای موج جو در قلزم زخار من
من تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و شش
حیرت همیحیران شود در مبعث و انشار من
خواهی بگو، خواهی مگو، صبری ندارم من ازو
ای روی او امسال من، ای زلف جعدش پار من
خلقان ز مرگ اندر حذر، پیشش مرا مردن شکر
ای عمر بیاو مرگ من، وی فخر بیاو عار من
آه از مه مختل شده، وز اختر کاهل شده
از عقده من فارغ شده، بیزآتش فوار من
بر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنم
کو صبح مصبوحان من؟ کو حلقهٔ احرار من؟
پهلو بنه ای ذوالبیان، با پهلوان کاهلان
بیزار گشتم زین زبان، وز قطعه و اشعار من
جز شمس تبریزی مگو، جز نصر و پیروزی مگو
جز عشق و دلسوزی مگو، جز این مدان اقرار من