تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۷۲۵ - کس با چو تو یار راز گوید؟‌
کس با چو تو یار راز گوید؟‌
یا قصهٔ خویش بازگوید؟
عاقل کرده‌ست با تو کوتاه‌
لیکن عاشق دراز گوید
از عشق تو در سجود افتد‌
سودای تو در نماز گوید
از ناز همه دروغ گویی‌
آنچ این دلم از نیاز گوید
من همچو ایازم و تو محمود‌
بشنو سخنی کایاز گوید
پیش تو کسی حدیث من گفت‌
گفتی تو که او مجاز گوید
چون زر سخنان من شنیدی‌
گفتی به طریق گاز گوید
کس با چو تو یار راز گوید؟‌
یا قصهٔ خویش بازگوید؟
عاقل کرده‌ست با تو کوتاه‌
لیکن عاشق دراز گوید
از عشق تو در سجود افتد‌
سودای تو در نماز گوید
مولوی : غزلیات
غزل ۷۲۶ - شب رفت حریفکان کجایید؟‌
شب رفت حریفکان کجایید؟‌
شب تا برود شما بیایید
از لعل لبش شراب نوشید‌
وز خندهٔ او شکر بخایید
چون روز شود به هوشیاران‌
زین باده نشانه وانمایید
در جیب شما چو در دمیدند‌
عیسی زایید اگر بزایید
بی هشت بهشت و هفت دوزخ‌
همچون مه چهارده برآیید
یک موی ز هفت و هشت گر هست‌
این خلوت خاص را نشایید
مویی در چشم نیست اندک‌
زنهار که سرمه‌یی بسایید
چون چشم ز موی پاک گردد
درعشق چو چشم پیشوایید
در عشق خدیو شمس تبریز‌
انصاف که بی‌شما شمایید
مولوی : غزلیات
غزل ۷۲۷ - از دلبر ما نشان که دارد؟‌
از دلبر ما نشان که دارد؟‌
در خانه مهی نهان که دارد؟
بی دیده جمال او که بیند؟‌
بیرون ز جهان جهان که دارد؟
آن تیر که جان شکار آن است‌
بنمای که آن کمان که دارد؟
در هر طرفی یکی نگاری‌ست‌
صوفی تو نگر که آن که دارد
این صورت خلق جمله نقش اند‌
هم جان داند که جان که دارد
این جمله گدا و خوشه چین اند‌
آن دست گهر فشان که دارد؟
قلاب شدند جمله عالم
آخر خبری ز کان که دارد؟
شاد است زمان به شمس تبریز‌
آخر بنگر زمان که دارد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۰۸ - یا من نعماه غیر معدود
یا من نعماه غیر معدود
و السعی لدیه غیر مردود
قد اکرمنا و قد دعانا
کی نعبده و نعم معبود
لا یطلب حمدنا لفخر
بل یجعلنا بذاک محمود
قد بشر باللقاء صدقه
من حضرته الکریم مورود
و العد من الحبیب حلو
و السعی الی السعود مسعود
خاصا سعدی که او به هر دم
صد دل به سعود خویش بربود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۹ - صد بار بگفتمت نگه دار
صد بار بگفتمت نگه دار
در خشم و ستیزه پا میفشار
بر چنگ وفا و مهربانی
گر زخمه زنی بزن به هنجار
دانی تو یقین و چون ندانی
کز زخمه سخت بسکلد یار
می بخش و مخسب کین نه نیکوست
ما خفته خراب و فتنه بیدار
می‌گویم و می‌کنم نصیحت
من خشک دماغ و گفت و تکرار
می‌خندد بر نصیحت من
آن چشم خمار یار خمار
می‌گوید چشم او به تسخر
خوش می‌گویی بگو دگربار
از تو بترم اگر ننوشم
پوشیده نصیحت تو طرار
استیزه گر است و لاابالی‌ست
کی عشوه خورد حریف خون خوار؟
خامش کن و از دیش مترسان
کز باغ خداست این سمن زار
خاموش که بی‌بهار سبزاست
بی سبلت مهر جان و آذار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵۰ - کی باشد اختری در اقطار
کی باشد اختری در اقطار
در برج چنین مهی گرفتار؟
آواره شده ز کفر و ایمان
اقرار به پیش او چو انکار
کس دید دلی که دل ندارد؟
یا جان فنا به تیغ جان دار؟
من دیدم اگر کسی ندیده‌ست
زیرا که مرا نمود دیدار
علم و عملم قبول او بس
ای من ز جز این قبول بیزار
گر خواب شبم ببست آن شه
بخشید وصال و بخت بیدار
این وصل به از هزار خواب است
از خواب مکن تو یاد زنهار
از گریه خود چه داند آن طفل
کندر دل‌ها چه دارد آثار؟
می‌گرید بی‌خبر ولیکن
صد چشمه شیر ازو در اسرار
بگری تو اگر اثر ندانی
کز گریه توست خلد و انهار
امشب کر و فر شهریاریش
اندر ده ماست شاه و سالار
نی خواب رها کند نه آرام
آن صبح صفا و شیر کرار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵۱ - شب گشت ولیک پیش اغیار
شب گشت ولیک پیش اغیار
روزاست شب من از رخ یار
گر عالم جمله خار گیرد
ماییم ز دوست غرق گلزار
گر گشت جهان خراب و معمور
مست است دل و خراب دلدار
زیرا که خبر همه ملولی‌ست
این بی‌خبری‌‌ست اصل اخبار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵۲ - نوری‌‌ست میان شعر احمر
نوری‌‌ست میان شعر احمر
از دیده و وهم و روح برتر
خواهی خود را بدو بدوزی؟
برخیز و حجاب نفس بردر
آن روح لطیف صورتی شد
با ابرو و چشم و رنگ اسمر
بنمود خدای بی‌چگونه
بر صورت مصطفی پیمبر
آن صورت او فنای صورت
وان نرگس او چو روز محشر
هر گه که به خلق بنگریدی
گشتی ز خدا گشاده صد در
چون صورت مصطفی فنا شد
عالم بگرفت الله اکبر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵۳ - نزدیک توام مرا مبین دور
نزدیک توام مرا مبین دور
پهلوی منی مباش مهجور
آن کس که بعید شد ز معمار
کی گردد کارهاش معمور؟
چشمی که ز چشم من طرب یافت
شد روشن و غیب بین و مخمور
هر دل که نسیم من برو زد
شد گلشن و گلستان پرنور
بی من اگرت دهند شهدی
یک شهد بود هزار زنبور
بی من اگرت امیر سازند
باشی بتر از هزار مامور
می‌های جهان اگر بنوشی
بی من نشود مزاج محرور
در برق چه نامه بر توان خواند؟
آخر چه سپاه آید از مور؟
خلقان برق‌اند و یار خورشید
بی گفت تو ظاهر است و مشهور
خلقان موراند و ما سلیمان
خاموش صبور باش و مستور
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵۴ - ای یار شگرف در همه کار
ای یار شگرف در همه کار
عیاره و عاشق تو عیار
تو روز قیامتی که از تو
زیر و زبرست شهر و بازار
من زاری عاشقان چه گویم؟
ای معشوقان ز عشق تو زار
در روز اجل چو من بمیرم
در گور مکن مرا نگه دار
ور می‌خواهی که زنده گردیم
ما را به نسیم وصل بسپار
آخر تو کجا و ما کجاییم
ای بی‌تو حیات و عیش بیکار
از من رگ جان بریده بادا
گر بی‌تو رگیم هست هشیار
اندر ره تو دو صد کمین بود
 نزدیک نمود راه و هموار
از گلشن روی تو شدم مست
بنهادم مست پای بر خار
رفتم سوی دانه تو چون مرغ
پرخون دیدم جناح و منقار
این طرفه که خوش تراست زخمت
از هر دانه که دارد انبار
ای بی‌تو حرام زندگانی
ای بی‌تو نگشته بخت بیدار
خود بخت تویی و زندگی تو
باقی نامی و لاف و آزار
ای کرده ز دل مرا فراموش
آخر چه شود؟ مرا به یاد آر
یک بار چو رفت آب در جوی
کی گردد چرخ طمع یک بار
خامش که ستیزه می‌فزاید
آن خواجه عشق را ز گفتار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵۵ - انجیرفروش را چه بهتر
انجیرفروش را چه بهتر
انجیرفروشی ای برادر
سرمست زییم مست میریم
هم مست دوان دوان به محشر
گر خاک شویم وگر بریزیم
ساقی با ماست بنده پرور
خاکش خوش باد کوست عاشق
خاکش ز شراب جان مخمر
آن خاک شکوفه کرد یعنی
مستیم ازین سر و ازان سر
مهتر چو خراب گشت و خوش شد
خاک است خراب‌تر ز مهتر
خاکی گشتی چو مست گشتی
ملاح تو برکشید لنگر
خود لنگر ما گسست کلی
هر لوح جدا ز لوح دیگر
از بند و ز غرقه بازرستند
هر تخته کشتی است رهبر
چون خوش نبود چنین خرابی؟
بگشای دو چشم عقل و بنگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵۶ - انجیرفروش را چه بهتر
انجیرفروش را چه بهتر
انجیرفروشی ای برادر
ماییم معاشران دولت
هین بر کف ما نهید ساغر
ای ساقی ماه روی زیبا
ای جمله مراد تو میسر
از روی تو تاب یافت خورشید
وز بال تو برپرید جعفر
ماییم بلای دی چشیده
چون باغ ز زخم دی مزعفر
بشنو ز بهار نو سقاهم
در جام کن آن شراب احمر
لوح دل را ز غم فروشوی
ای شاه مطهر مطهر
ای تو همه را ولی نعمت
بر ما ز همه کسان فزون تر
در سایه‌ات ای درخت طوبی
ما راست سعادت مکرر
بر عشق و جمال دوست وقفیم
وز جمله کارها محرر
بر هر که گزید خدمت تو
شد منصب سلطنت مقرر
آن کس که بود مرید خورشید
چون نبود همچو مه منور؟
مخمور شدند قوم و تشنه
درده می و زین حدیث بگذر
جان را بده از مزوره‌ی خویش
تا نبود صحتش مزور
یک قوم همی‌رسند مهمان
امروز مقدم و موخر
ما گاو و شتر کنیم قربان
از بهر قدوم هر برادر
چه گاو؟ که می‌سزد به قربان
از بهر مبشر آن مبشر
تو نیز شتردلی رها کن
اشترواری فرست شکر
شکر گفتم قدح نگفتم
در نقل بود نبیذ مضمر
ور این نکنی خموش گردم
دانی چه کنم خموشی اندر
انجیرفروش را چه بهتر
انجیرفروشی ای برادر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵۷ - دارد درویش نوش دیگر
دارد درویش نوش دیگر
وندر سر و چشم هوش دیگر
در وقت سماع صوفیان را
از عرش رسد خروش دیگر
تو صورت این سماع بشنو
کیشان دارند گوش دیگر
صد دیگ به جوش هست این جا
دارد درویش جوش دیگر
هم زانوی آن که تش نبینی
سرمست ز می فروش دیگر
درویش ز دوش باز مست است
غیر شب و روز دوش دیگر
ماییم چو جان خموش و گویا
حیران شده در خموش دیگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵۸ - آخر که شود از آن لقا سیر؟
آخر که شود از آن لقا سیر؟
آخر که شود ز باغ ما سیر؟
ای عدل تو کرده چرخ را سبز
وی لطف تو کرده باغ را سیر
رو بنمایید ای ظریفان
کز جان خودیم بی‌شما سیر
آن نقل هزارمن بریزید
تا گردد هر کجا گدا سیر
در بزم رضای توست نقلی
وز وی دل و چشم انبیا سیر
کی گردد سیر ماهی از آب؟
کی گردد خلق از خدا سیر
مشتاب مرو که کیمیایی
تا مس بچرد ز کیمیا سیر
خوانی دگراست غیر این خوان
تا لوت خورند اولیا سیر
تا ذوق جفاش دید جانم
در عشق جفاست از وفا سیر
کز ملکت سیر شد سلیمان
وایوب نگشت از بلا سیر
چه مکر و چه نعل بازگونه‌ست
خود گرسنه نادر است یا سیر؟
خاموش کن و دغا رها کن
آخر نشدی از این دغا سیر؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵۹ - گفتی که زیان کنی زیان گیر
گفتی که زیان کنی زیان گیر
گفتی که تو ملحدی چنان گیر
گفتی که تو روبهی نه‌‌‌یی شیر
ما را سقط همه سگان گیر
گفتی که ز دل خبر نداری
ای مونیسی دل مرا زبان گیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۷۵ - انجیرفروش را چه بهتر
انجیرفروش را چه بهتر
انجیرفروشی ای برادر
یا ساقی عشقنا تذکر
فالعیش بلا نداک ابتر
ما را سر صنعت و دکان نیست
ای ساقی جان کجاست ساغر؟
لا تترکنا سدی صحایا
الخیر ینال لایؤخر
کم جوی وفا عتاب کم کن
ای زنده کن هزار مضطر
الحنطة حیث کان حنطه
اذ کان کذاک یوم بیدر
چون پیشه مرد زرگری شد
هر شهر که رفت کیست؟ زرگر
ابرارک یشربون خمرا
فی ظل سخایک المخیر
خود دل دهدت که برنهی بار
بر مرکب پشت ریش لاغر؟
من کاسک للثری نصیب
و الارض بذاک صار اخضر
بگذار که می‌چرد ضعیفی
در روضه رحمتت محرر
یا ساقی هات لا تقصر
یا طول حیاتنا المقصر
در سایه دوست چون بود جان؟
همچون ماهی میان کوثر
طهر خطراتنا و طیب
من کأس مدامک المطهر
ما را بمران وگر برانی
هم بر تو تنیم چون کبوتر
و الفجر لذی لیال عشر
من نهر رحیقک المفجر
آمد عثمان شهاب دین هین
واگو غزل مرا مکرر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹۰ - ای خفته به یاد یار برخیز
ای خفته به یاد یار برخیز
می‌آید یار غار برخیز
زنهارده خلایق آمد
برخیز تو زینهار برخیز
جان بخش هزار عیسی آمد
ای مرده به مرگ یار برخیز
ای ساقی خوب بنده پرور
از بهر دو سه خمار برخیز
وی داروی صد هزار خسته
نک خسته‌ بی‌قرار برخیز
ای لطف تو دستگیر رنجور
پایم بخلید خار برخیز
ای حسن تو دام جان پاکان
درماند یکی شکار برخیز
خون شد دل و خون به جوش آمد
این جمله روا مدار برخیز
معذورم دار اگر بگفتم
در حالت اضطرار برخیز
ای نرگس مست مست خفته
وی دلبر خوش عذار برخیز
زان چیز که بنده داند و تو
پر کن قدح و بیار برخیز
زان پیش که دل شکسته گردد
ای دوست شکسته وار برخیز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹۱ - ماییم فداییان جان باز
ماییم فداییان جان باز
گستاخ و دلیر و جسم پرداز
حیف است که جان پاک ما را
باشد تن خاکسار انباز
ز آغاز همه به آخر آیند
ز آخر برویم ما به آغاز
هین باز پرید جمله یاران
شه باز بکوفت طبل شهباز
شش سوی مپر بپر از آن سو
کندر دل تو رسید آواز
هان ای دل خسته نقل ما را
روزی دو سه مانده است می‌ساز
گر خواری وگر عزیزی این جا
زان سوست بقا و ملک و اعزاز
مگشای پر سخن کزان سو
بی پر باشد همیشه پرواز
پوست سخن است این چه گفتم
از پوست که یافت مغز آن راز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹۲ - برخیز و صبوح را برانگیز
برخیز و صبوح را برانگیز
جان بخش زمانه را و مستیز
آمیخته باش با حریفان
با آب شراب را میامیز
یاد تو شراب و یاد ما آب
ما چون سرخر تو همچو پالیز
ای غم اجلت درین قنینه‌‌‌ست
گر مردنت آرزوست مگریز
مرگ نفس است در تجلی
مرگ جعل است در عبربیز
مجلس چمنی‌ست و گل شکفته
ای ساقی همچو سرو برخیز
این جام مشعشع آن گهی شرم؟
ساقی چو تویی خطاست پرهیز
ما را چو رخ خوشت برافروز
غم را چو عدوی خود درآویز
هشتیم غزل که نوبت توست
مردانه درآ و چست و سرتیز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹۳ - من از سخنان مهرانگیز
من از سخنان مهرانگیز
دل پر دارم ز خواب برخیز
ای آن که رخ تو همچو آتش
یک لحظه ز آتشم مپرهیز
شیرم ز تو جوش کرد و خون شد
ای شیر به خون من درآمیز
با یارک خود بساز پنهان
مستیز به جان تو که مستیز
تسلیم قضا شدم ازیرا
مانند قضا تو تندی و تیز
بنگر که چه خون دل گرفته‌ست
بر گرد قبام چون فراویز
در خشم مکن تو چشم خود را
وان فتنه خفته را مینگیز
خود خفته نماید و نخفته‌ست
 آن نرگس پرخمار خون ریز