تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۳ - گر قضا با من نویسد محنت ایام را
گر قضا با من نویسد محنت ایام را
التیام زخم سازم پنجه زرغام را
در بیابانی که مرغ وحشت ما پر زند
خون بسمل دانه گردد حلقه های دام را
از تپش دارد نوید بوی وصل او دلم
بال جبریل است گویا شوخی الهام را
هیچ نخلی نیست اندر باغ امکان بی ثمر
شهرت رستم نماید زنده روح سام را
آنقدر مستم که از شوقش ندانم بعد ازین
سال از مه روز از شب هفته از ایام را!
در چمن مانند نرگس پای تا سر دیده شو
گر تماشا می کنی آن شوخ گل اندام را!
هر که را باشد سلوک شیوه مجنون حسب
کو تمیز آن که سازد فرق صبح و شام را؟!
صورت او را ببیند هر که مانند خلیل
بشکند در راه سطوت زمره اسنام را!
برنیاید قطره ای خون بی رضای لیلی اش
بر رگ مجنون زنی گر نشتر حجام را
هر که سرمست خیال باده وصلش بود
می کند میخ طناب خیمه خیام را!
در غم او از وجودم استخوانی بیش نیست
کند سازد جسم من صد خنجر بهرام را!
تا شدی طغرل تو اندر عرصه بزم وجود
چون تو فرزندی نروید مادر ایام را!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۴ - هر که را باشد نظر ترک قباپوش مرا
هر که را باشد نظر ترک قباپوش مرا
آفرین گوید تحمل کردن هوش مرا!
از خیال قامتش اکنون عصا می بایدم
بار سنگین فراقش کرده خم دوش مرا
از کدامین زمره ام یارب که در بزم وجود
جز سر زانو عروسی نیست آغوش مرا؟!
ای که می خواهی به سلک بندگان درگهش
حلقه ای غیر از خم زلفش مکن گوش مرا!
در دلم نبود به جز نقش خیال عشق او
از غمش باشد نگاری لوح منقوش مرا!
دوستان بهر خدا گوئید عرض حال من
هر کجا بیند اگر آن شوخ می نوش مرا!
پیش ارباب سخن طغرل نباشد اعتبار
صفحه ابیات ناموزون مغشوش مرا!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۵ - بس که شهد مدعا حال نشد کام مرا
بس که شهد مدعا حال نشد کام مرا
کرده اند از سنگ نومیدی مگر جام مرا؟!
غرق موج شبنم خجلت شود رخسار او
هر که جوید چون نگین گر از جهان نام مرا
آنقدر تمهید سامان جنون دارد دلم
نیست جز خشکی تقاضا طبع بادام مرا!
در دل عاشق نباشد رتبه پست و بلند
فرق چون آئینه از در کی بود بام مرا؟!
چند پاشیدم سرشک دانه تخم عمل
کاش افتد صید مطلب حلقه دام مرا!
ساز قانون مروت کن به مضراب کرم
از صبا گر بشنوی آهنگ پیغام مرا!
فرصت تمهید هستی نیست در باغ جهان
چون شرر یکسان شمر آغاز و انجام مرا
سر خط درس کمال دیگرت در کار نیست
سبحه کن اندر سلوک عشق هر گام مرا!
طغرل از تمکین دل سامان راحت داشتم
بی قراری برد آخر ذوق آرام مرا!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۶ - تا عروج باده زد دستی گریبان مرا
تا عروج باده زد دستی گریبان مرا
موج می شیرازه خواهد گشت دامان مرا
سرمه چشم حیا را ساز خاموشی کند
از قضا گر بگذرد بلبل نیسان مرا
بس که گلزار خیالم دارد از گل رنگ رنگ
گر هوس داری تماشا کن گلستان مرا!
چون گوهر مضمون یک معنی ام از پا تا به سر
امتیازی نیست از دامن گریبان مرا
پیش نیرویم کند رستم سجود اعتراف
گر ببیند صولت بازوی دستان مرا
می کند ختم کمال درس علم عاشقی
یکدمی مجنون نشیند گر دبستان مرا
گر چه صد گوهر کشیدم دوش در سلک سخن
اعتباری کی بود امروز دیوان مرا؟!
پیشکش در پیش ابرویش سری آورده ام
کی بود قدری به نزد تیغ او جان مرا؟!
طغرل از صبح امیدم یک شرر پیدا نشد
تا نماید روشنی شمع شبستان مرا!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۷ - تا قضا کردست در قصر بلا بانی مرا
تا قضا کردست در قصر بلا بانی مرا
چون حبابم نیست غم از خانه ویرانی مرا
بعد ازین کلک ادب از چوب سنبل می کنم
زلف او تا گشت سرمشق پریشانی مرا
صورت نقشم نباید در قلم از لاغری
شرم می دارم کشد گر خامه مانی مرا!
از کمال اعتباراتم چه می پرسی دگر!؟
نیست چون مردم گیا جز نام انسانی مرا!
رفت ایام شباب و فرصت پیری رسید
تا کجا باشد کنون عهد غزل خوانی مرا؟!
از دو عالم آبرو این مدعا باشد فزون
بر سر خوان غمش یک لحظه مهمانی مرا!
سیل اشکم شد فزون از موج طوفان حیا
می برد هر دم ز خود آه پشیمانی مرا
ماتم هجران آن شه روح به ماتم می دهد
این بود در چهره غم گر فرسرانی مرا!
گر همین باشد سلوک شیوه هجران او
غیر مردن نیست دیگر مشکل آسانی مرا!
بی نصیب راحتم از جام تقسیم ازل
مرکز پرگار غم شد خط پیشانی مرا!
عاشقان را پیرهن چون گل بود ننگ و وفا
همچو سروم کسوت تن گشت عریانی مرا!
ای که نزدیکی به چشمم مردماسا چون غبار
از برم هرگز نگردی دور اگر دانی مرا!
ای خوشا طغرل ازین یک مصرع شاه سخن
دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۰ - آفرین شست خدنگ چشم زهگیر تو را
آفرین شست خدنگ چشم زهگیر تو را
کز دو صد دل بگذراند ناوک تیر تو را!
بند سودای غم یوسف زلیخاکی شدی
گر بدیدی پیچ و تاب زلف زنجیر تو را؟!
رمز سامان تغافل آنقدر فهمیده ام
کرده استاد ازل از نام تخمیر تو را!
جان کند بهزاد از راه تحیر تا ابد
هر کجا بیند اگر او نقش تصویر تو را!
زیر تیغ ابرویت تنها نه من جان می دهم
کیست جان خود نسازد تحفه شمشیر تو را؟!
نیست ممکن وصف تو ای تحفه آیات حسن
کس نمی داند چه خواهد کرد تفسیر تو را!
با قدت ای نخل گلزار بهار دلبری
راست گو پرسم من از میخانه تا پیر تو را!
خانه دل را عمارت ها نمودی از غمت
هیچ کس ویران نخواهد کرد تعمیر تو را!
لعل خوبان را شکر تلخی نماید با لبت
مادر دهر از شکر جوشیده تا شیر تو را!
طغرل از نظمم سراپا بین که می ریزد شکر
بس که بنمودم ز سر تا پای تحریر تو را!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۱ - عرض حاجت می کند دل خسرو ناز تو را،
عرض حاجت می کند دل خسرو ناز تو را،
نیست قانون محبت پرده ساز تو را!
چون کبوتر بسمل شوق تپیدن می شود
از قضا هر کس که بیند چشم شهباز تو را
رمز چشمت این بود نبود نمودن بعد ازین
محرم اسرار خود آن چشم غماز تو را!
در فن احیا ز شرم عجز ننشیند دگر
گر مسیحا بشنود آئین اعجاز تو را!
افکند قمری به گردن طوق داغ بندگی
در چمن بیند اگر آن سرو ممتاز تو را
بی ادب ترسم که بیند بگذرد از چابکی
توسن عمرم اگر خنگ سبکتاز تو را!
در معنی کرده ای طغرل نهان همچون صدف
فاش سازد موج این دریا مگر راز تو را؟!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۲ - هر که نوشد از قضا گر جام مشحون تو را
هر که نوشد از قضا گر جام مشحون تو را
می کند درس ادب نیرنگ افسون تو را
در طریق عشق اندر وسعتا باد جنون
نگذرد غیر از سمند وهم هامون تو را!
سرو اندر باغ سر در پای شمشاد افکند
گر ببیند طره گیسوی واژون تو را!
شبنم خجلت شود کوه بدخشان تا ابد
بشنود وصف حدیث لعل میگون تو را!
خامه تحریر از چوب صنوبر بایدم
تا به عرض آرم بلندی های مضمون تو را!
هر کسی ناید به زیر پرده مضراب غم
زیر و بم بسیار باشد ساز قانون تو را!
از فریب نرگس مستت کسی آگاه نیست
ای بسا افسون که باشد چشم مفتون تو را!
قرعه فال طرب هرگز نآمد از قضا
از هجوم بخت بد عشاق محزون تو را!
قامت طوبی به زیر بار خجلت بشکند
در چمن بیند خرام قد موزون تو را!
طغرل از جان می کند امروز صراف سخن
حلقه گوش معانی در مکنون تو را!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۳ - تا به اوج دلبری زد اخترش دنباله را
تا به اوج دلبری زد اخترش دنباله را
ماه در آغوش خود گم کرد خط هاله را
سرمه از بخت سیه در کام فریاد من است
از سپند ما شنیدن نیست هرگز ناله را!
داغ سودای خیال وصل تو بردم به خاک
می نبینی در مزار من به غیر از لاله را!
جان دهد چون معجز عیسی به هنگام سخن
لهجه لعل لب او مرده صدساله را!
سوخت اندر مجمر عشقش دلم همچون سپند
محرم این می نکردم ساغر بتخانه را
نسبت سوز درون من به اشک غیر کرد
امتیازی از گوهر هرگز نباشد ژاله را؟!
طغرل از سودای او شد تا دلم آتش نسب
می نشاند برق آهم شعله جواله را
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۴ - هر که در دشت جنون بیند من دیوانه را
هر که در دشت جنون بیند من دیوانه را
کی شود مانند مجنون آشنا بیگانه را؟!
حسن خوبان را جلا باشد نگاه عاشقان
اعتباری نیست این جا شمع بی پروانه را!
الفتی دارد خیال مار گیسویش به دل
گنج بسیار است گویا خاک این ویرانه را!
از سر سودای زلف او چنان سازم گذر
ای فسنگر با که می گوئی تو این افسانه را؟!
با نگاهی کلبه احسان ما آباد کن
نیست جز مد نگه معمار این کاشانه را
تا توانی در نگارستان چشمش کن نظر
ای بسا افسون که باشد این عجائب خانه را!
طغرل اسرار ادب از باده روشن می شود
نیست جز پیر طریقت مرشدی میخانه را!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۵ - تا ز عکس خویش کردی سرفراز آئینه را
تا ز عکس خویش کردی سرفراز آئینه را
باشد اندر روی تو روی نیاز آئینه را
دیده شد تا محرم نظاره رخسار تو
حیرت ما کرد آخر ترکتاز آئینه را
شمعسان پروانه عکس خود آرد در بغل
گر همین باشد غم سوز و گداز آئینه را
آنقدر فهمیده ام از صورت تحقیق دل
در حقیقت نیست آئین مجاز آئینه را!
کی بلند و پست عالم منع روشندل کند؟!
نیست در راه صفا شیب و فراز آئینه را!
از سجود جبهه روشن ساز قلب خویشتن
یک جهان دل صاف باشد از نماز آئینه را!
آنقدر از جلوه تیهو به حیرت غوطه زد
عرض جوهر باشد اکنون چشم باز آئینه را
بس که یکسان است در تحقیق حسن و قبح خلق
امتیازی نیست غیر از امتیاز آئینه را!
نیست ز آئین ادب آئینه طغرل پیش او
همچو جوهر بشکند ترسم ز ناز آئینه را!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۹ - بس که در کوه بلا همسنگ فرهادیم ما
بس که در کوه بلا همسنگ فرهادیم ما
شیشه جمعیت خیل پری زادیم ما!
قصر بنیاد دل ما لائق تعمیر نیست
مخزن گنجیم و از ویرانی آبادیم ما!
آنقدر سر تا به پا صورت فراقش خوانده ایم
پای تا سر همچو تار ساز فریادیم ما!
آب تیغش را اگر اینست چون آتش اثر
عاقبت همچون غبار خاک بر بادیم ما!
سرمه شد تا چشم ما را گرد چین دامنش
در تتبع خانه چین نقش بهزادیم ما!
شانه شد محرم به زلف عارض چون آفتاب
زان سبب چون سایه زیر نخل شمشادیم ما!
گر نخواندستیم ز آئین خرد حرفی ولی
در دبستان جنون سرمشق استادیم ما!
نیست مضمونی ز قلاب کمند ما برون
در پی صید معانی بس که صیادیم ما!
نخل او را در چمن دیدیم هر سو جلوه گر
همچو قمری پایبند سرو آزادیم ما
کوس نوبت زن به ما در عشرت آباد جهان
در عروس بکر معنی بس که دامادیم ما!
حبذا طغرل که بیدل می سراید مصرعی
همچو عنقا بی نیاز عرض ایجادیم ما!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۳۰ - از هجوم اشک بر دریا گذر داریم ما
از هجوم اشک بر دریا گذر داریم ما
ریشه نخل امید از چشم تر داریم ما
بس که باشد جنس ما را گرمی بازار غم
گوئیا دکانی از سنگ شرر داریم ما!
رهروان عشق را زاد دگر در کار نیست
توشه ای در راهش از خون جگر داریم ما
ساز قانون محبت را نباشد زیر و بم
در طریق عشق دائم پا ز سر داریم ما
دوش در بزم ادب بودیم سر مست طرب
کز خمار باده اکنون درد سر داریم ما
دیده ما از غبار سرمه دامنگیر شد
توتیا از خاک پایش در نظر داریم ما!
غنچسان جمعیت دل ها ز دلبر داشتیم
دلبر ما رفت از دل کی خبر داریم ما؟!
آنقدر آماده شهد معانی کرده ایم
بند در بند سخن از نیشکر داریم ما!
کفر باشد در سلوک عشق عیب عاشقان
کی ز تیر طعنه زاهد حذر داریم ما؟!
طغرل آسان کی بود غواصی بحر سخن؟!
سر به جیب فکر از بهر گهر داریم ما!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۳۱ - تا به رخسار چو ماه او نظر داریم ما
تا به رخسار چو ماه او نظر داریم ما
یک جهان آئینه از جوهر به بر داریم ما!
غنچه لعل لبش را حاجت تفصیل نیست
نسخه ای از دفتر او مختصر داریم ما!
ای نصیحتگو مگو هرگز مرا درس ادب!
جز سلوک عشق دیگر کی هنر داریم ما؟!
اشک خونین از فراقش گر چه طوفان می کند
چشم می پوشم زین دریا گذر داریم ما
هیچ کس بی عرض اظهار کمال خویش نیست
لاله سان از داغ عشق او اثر داریم ما!
بس بود پیراهن ما کسوت خاک درش
جامه ای هر دم ز عریانی به بر داریم ما
هر چه جز رویش بود منظور عاشق گو مباش
عالمی را غیر او کی در نظر داریم ما؟!
نیست غیر از شام نومیدی به عرض مدعا
در نفس کافور گویا چون سحر داریم ما!
بعد ازین چون ما نروید هیچ در باغ سخن
نخل اشعاریم و از معنی ثمر داریم ما!
آفرین بر مصرع بیدل که طغرل گفته است
حسرت دیدار و سامان سفر داریم ما
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۳۲ - قامتی در زیر بار عشق خم داریم ما
قامتی در زیر بار عشق خم داریم ما
نغمه ای از ساز دل بی زیر و بم داریم ما
خاکساری نیست کم از دستگاه اعتبار
بوریای فقر همچون تخت جم داریم ما
ساز بی آهنگ ما مطبوع طبع کس نشد
هر چه می آید ز ما بر خود ستم داریم ما!
هستی ما نیست اینجا غیر سامان عرق
کز نگین خویش جای نای نم داریم ما
گر به ما از جام قسمت باده عشرت نشد
شهد راحت از نصیب زهر غم داریم ما
نیست کرداری که از ما دستگیر ما شود
دست امیدی به دامان کرم داریم ما
از وجود ما که امکان ننگ دارد دم به دم
هستی آغاز و انجام عدم داریم ما!
گر همین باشد سلوک شیوه اخوان دهر
کی امید از لطف خال و مهر عم داریم ما؟!
سر نزد با نام ما یک اختر از برج شرف
طالعی ز اقبال خود بسیار کم داریم ما!
زهر غم در کام ما هرگز نباشد کارگر
در مذاق خویش تریاکی ز سم داریم ما
مدعای کام ما حاصل نشد از هیچ کس
همچو مجنون عاقبت از خلق رم داریم ما
محمل ما می رود طغرل به آهنگ نفس
تا درین وادی ز شوق او قدم داریم ما
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۳۳ - بس که چون عنقا ز خاطرها فراموشیم ما
بس که چون عنقا ز خاطرها فراموشیم ما
گر جهان از ما نپوشد چشم می پوشیم ما!
جوش شکر در نی آخر می کند منع صدا
از کمال شهد مضمون گر چه خاموشیم ما!
از زمین تا آسمان گر مشتری جوشد ولیک
جز قماش معنی باریک نفروشیم ما!
بنده عشقیم ما آزاد از آزادی ایم
همچو زلف یار دائم حلقه بر گوشیم ما!
ساز عشرت از خموشی های ما بی پرده است
یک جهان شور طرب پیداست گر جوشیم ما!
آنقدر مستیم از پیمانه جام ازل
روز تا شب بی سبوئی باده می نوشیم ما!
شور طوفان سرشک ما اگر باشد همین
عاقبت همچون حباب خانه بر دوشیم ما!
شاهد این بزم امکان دارد اوهام عدم
در خیال آباد هستی محو آغوشیم ما!
در گداز قلب خود زآتش کجا منت کشیم
بس که چون مینای می بی شعله در جوشیم ما؟!
حبذا زین مصرع بیدل که طغرل گفته است
جوهریم آب از دم شمشیر می نوشیم ما!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۳۴ - هر کرا باشد گذر بر کلبه احزان ما
هر کرا باشد گذر بر کلبه احزان ما
نشکند جز قرص مه نانی دگر از خوان ما
تا به کی بر نغمه ناساز ما گوشی نهی
کی به جز صوت فراق آید دگر زفغان ما؟!
از پر عنقا طلب کن مدعای خویشتن
گر غباری آرزو داری تو از دامان ما
دامن ما چون گهر نذر گریبان بود و بس
رفت چون اوراق گل جمعیت سامان ما
عاشقان را خاکساری کسوت رنگ و وفاست
جز لباس عشق نبود بر تن عریان ما
از شکست اعتبارات جهان غافل مباش
در نظر آئینه باشد صورت امکان ما
خشت زیر بقعه ما باشد از خاک عدم
وهم آبادی ندارد خانه ویران ما
صفحه جزو دل ما را که بی شیرازه است
لطف باشد بگذری گر از سر نسیان ما
مد احسان است ابروی خم پیوست او
تحفه باشد پیش شمشیر وی اکنون جان ما
طغرل از دامان او تا دست ما کوتاه شد
اشک حسرت می چکد هر لحظه از مژگان ما
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۳۸ - ای ز موج طلعتت نظاره در گرداب ها
ای ز موج طلعتت نظاره در گرداب ها
حیرت آئینه باشد شوخی سیماب ها!
احتیاجی نیست در کویش به شمع دل مرا
شمع را نوری نباشد در شب مهتاب ها
فرش مخمل می کند سامان غفلت دم به دم
می شود تعبیر حیرت عاقبت این خواب ها
طرفه آهنگی بود ساز نوای عشق را
ای خوش آن مطرب که دارد نغمه زین مضراب ها!
ابرویش در دعوی عشقم شهادت می دهد
راحتی چون من ندارد زاهد از محراب ها!
اشک عشاق از غمش امروز طوفان می کند
می شود دریا به هر جا جمع گردد آب ها
کم ز مجنون نیستم طغرل به صحرای جنون
خوانده ام درس غمش را جمله فصل و باب ها!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۳۹ - گر خرامد آن پریرو جانب گلزارها
گر خرامد آن پریرو جانب گلزارها
شور محشر می شود در کوچه و بازارها
هر نفس در خانه دل نقش تصویرش بود
با پری هائل نمی گردد در و دیوارها
گردی از خاک کف پایش به هنگام وصال
بهر دفع نبض هجران می کنم تومارها!
در طریق عشق جز وحشت نمی باشد دلیل
این سخن را من شنیدستم ز مجنون بارها!
از شمیم حلقه گیسوی عنبر سای او
اهرمن را بگسلد اندر میان زنارها
نیست خوبان جهان را چون لبش خوبانی ای
دیده ام خوبان عالم را ولی بسیارها
خال مشکین بر رخش دیدم تعجب آمدم
کش بود صحن حرم منزلگه کفارها
یاد جعد طره اش در گردنم دامی بود
چون طناب خیمه اندر گردن مسمارها
حل نگردد عقده های این معما در دلت
در سواد زلف او باشد بسی اسرارها!
هیچ در ملک جهان طغرل نمی باشد چنین
کش برند از عاشقان دل این چنین دلدارها!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۴۰ - عمرها شد می زنم در راه عشقش گام ها
عمرها شد می زنم در راه عشقش گام ها
رفتن رنگ است از ما بستن احرام ها
اعتبار ما و من از نشئه کیف و کم است
فال فرصت می زند هر دم صدای جام ها
سرخ و زرد این جهان را حاجت اکسیر نیست
انقلاب رنگ دارد گردش ایام ها!
دارد الهام تسلی از تپش ذوق دلم
شهیر جبریل باشد شوخی پیغام ها
صید قلاب محبت را رهائی مشکل است
خون بسمل می تپد از حلقه این دام ها
هیچ کس در دهر از جام امل مسرور نیست
تلخی زهر است یکسر شربت این کام ها
چون سحر خلق جهان کافور دارند در نفس
پختگی هرگز نباشد قسمت این خام ها
صد فلاطون از ره حکمت نمی سازد علاج
خشکی نبض جنون از روغن بادام ها
طغرل از آوازه هستی عرق گل کرده ایم
حاصلی جز شرم نبود در نگین زین نام ها