تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۳ - ندارد تحفه ی جان گر حقارت
ندارد تحفه ی جان گر حقارت
زما صد جان و از او یک اشارت
عبارت از حیات جاودان چیست؟
لب شیرین آن شیرین عبارت
بهای بوسه ی جان بخش جان خواست
ندانم چیست سودش زین تجارت؟
اگر از شوق خواهی نسپرم جان
نهان از من به قتلم کن اشارت
چه داری پر عتاب آن لعل شیرین؟
ز شیرینی نکو نبود مرارت
کس از زهاد بوی عشق یابد
گر از کافور کس یابد حرارت!
غمین برگشت از آن کو قاصد من
مگر بر قتل من دارد بشارت
دمید از باغ حسنش سبزه ی خط
فزون شد گلستانش را نضارت
نماند دل به دست کس (سحابا)
چو ترک من گشاید دست غارت
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۴ - مرا طاقت پرو غم اندکی نیست
مرا طاقت پرو غم اندکی نیست
گر این بسیار آن نیز اندکی نیست
غم افزون، صبر کم امید بسیار
به دل در عاشقی دردم یکی نیست
کند منع رمیدن شوق دامت
تو پنداری که صید زیرکی نیست؟
بسی افتاده سر در عرصه ی عشق
ولی زخمی پدید از تارکی نیست
یقینم گشت از بی مهری او
که در مهر (سحاب) او را شکی نیست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۶ - اگر این روزگار و این زمانه است
اگر این روزگار و این زمانه است
به عالم قصه ی راحت فسانه است
به من دارد گمان نیم جانی
به قاصد مژده ی وصلم بهانه است
به کنج دام او جایی که هرگز
نمی آید به یادم آشیانه است
دل خلقی از آن زلف پریشان
پریشان همچو زلف او ز شانه است
نگردد صید صیادی دل من
مگر کز زلف و خالش دام و دانه است
نه هر دل واقف از اسرار عشق است
نه این در هر صدف را در میانه است
چو بشکافی درون صد صدف را
یکی را در میان دری یگانه است
زبانی نیست تا رازم کند فاش
ولی ز آه درونم صد زبانه است
در این ره کی رسد بارم به منزل
که راه عشق راهی بیکرانه است
(سحاب) از چشمه ی حیوان خضر را
مرا ز آن لب حیات جاودانه است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۴ - زاهل امتحان کس در میان نیست
زاهل امتحان کس در میان نیست
که بر دست تو تیغ امتحان نیست
جفای او به کام تست از آن دل
به فکر انتقام آسمان نیست
حباب آسا گشودم چشم و دیدم
که چیزی از وجودم در میان نیست
مگر دستار بر رطل گران داد
که شیخ شهر با ما سر گران نیست
چه باکش از هجوم دادخوهان
که اهل شکوه او را بر زبان نیست
گرفت آهم عنانش را که رخشش
زتک مانده است و دستی بر عنان نیست
(سحاب) آن را به خون ریزی قرینی
بجز تیغ شه صاحبقران نیست
خدیو بحر و بر فتحعلی شاه
که چرخش جز غبار آستان نیست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۰ - ز جور یار و گردون دل غمین است
ز جور یار و گردون دل غمین است
که نه آن مهربان با من نه این است
به هر دستی ز بیدادت گریبان
به هر چشمی ز جورت آستین است
ز مستی آنچه معلومم شد این بود
که گر عیشی به عالم هست این است
ز زخم دل توان دانست کان را
بت ابرو کمانی در کمین است
لبش را از جواب تلخ افسوس
که زهر قاتل اندر انگبین است
حریق شعله ی آه من افلاک
غریق موجه ی اشکم زمین است
زلعل یار گوهر باری آموخت
(سحاب) از خرمن او خوشه چین است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - نگیرد تا دلت در دل دری چند
نگیرد تا دلت در دل دری چند
بدل بگشا ز زخم خنجری چند
دلم دانی که در خیل بتان چیست
مسلمانی اسیر کافری چند
ز بی مهری سیه دارند روزم
مهی چند از جفای اختری چند
چنان ویران شد از غم خانه دل
که شهری از هجوم لشگری چند
پرم آن روز بگشاید که از من
بدام او نباشد جز پری چند
چنان ماند متاع دین که داری
(سحاب) از هر طرف غارتگری چند
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - هر آن خصمی که با من آسمان کرد
هر آن خصمی که با من آسمان کرد
شرار آه من با او همان کرد
مرا چون یافت در تن نیست جانی
بهای بوسه ی او نقد جان کرد
مآلی خوش ندارد جور بنگر
چه با گل عاقبت باد خزان کرد
همین بیمهری گردون مرا بس
که با آن سست مهرم مهربان کرد
چه با کاهی کند سوزان شراری
غم جانکاه او با جان همان کرد
خوش آن کو عمر فانی در ره عشق
مبدل با حیات جاودان کرد
(سحاب) از فتنه ی دهر ایمن آن گشت
که جا بر درگه پیر مغان کرد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - که با آن شاه خوبان شمه ای از حال من گوید
که با آن شاه خوبان شمه ای از حال من گوید
به ماه مصر حال ساکن بیت الحزن گوید
ز بس گوید حدیث غیر اگر حرفی بمن گوید
نمی خواهم که آن شیرین زبان با من سخن گوید
به من هر گه رسد ز آن پیش کآرم شکوه ی بر لب
سخنهایی که باید من بگویم او به من گوید
نگویم تا به آن نا مهربان راز دل خود را
همان ناگفته در هر محفل و هر انجمن گوید
به سوی دام مرغان چمن بیخود روند از بس
زمن وصف گرفتاری به مرغان چمن گوید
رود نام بت و افسانه ی بتخانه از یادش
زوصف آن بت ار کس شمه ای با برهمن گوید
(سحاب) آن لعل لب و آن در دندان را ستم باشد
که لعل بدخشان خواند و در عدن گوید
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - دل از باد صبا ز احوال دلبر چون خبر گیرد
دل از باد صبا ز احوال دلبر چون خبر گیرد
اگر صد بار گوید باز میخواهد ز سر گیرد
ستاده بر سر من تا کند با خاک یکسانم
گمانم اینکه می خواهد مرا از خاک بر گیرد
تو اندک خوی پیران پیشه کن من شیوه ی طفلان
و گرنه صحبت پیر و جوان مشکل که درگیرد
پس از عمری که یابم راه حرف و رخصت دیدن
فغان راه تکلم اشک پیش چشم تر گیرد
بامیدی که شاید سازد از مرگم خبر دارش
زقاصد گاهی آن بی مهر از احوالم خبر گیرد
نسازد بار دیگر چون زبیدادش نیندیشم
گر آن بیداد گر هر روز صد یار دگر گیرد
بر آور از درون پرده حسن پرده پیمایی
همانا خواهد از راز درونها پرده برگیرد
کشی دامان بیداد از (سحاب) و آه از روزی
که پیش داد گرد امانت ای بیدادگر گیرد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود
دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خود
اجل در کار خود مشغول و من و من در فکر کار خود
همی خواند به عشق دیگرانم بی نیازی بین
که صیادم به صیاد دگر بخشد شکار خود
عنانم او کشد هر سوی و من از دست خود نالم
که خود دادم بدست او عنان اختیار خود
مپرس از من چه نامی و زکجائی رفت ای همدم
مرا هم نام خود از یاد و هم نام دیار خود
ز آه آتشین خود فروزم آتشی هر شب
کز آن آتش مگر روشن کنم شبهای تار خود
ز عشق چون خودی شد کار او هم مشکل و اکنون
هم او در کار خود درمانده و هم من بکار خود
به خود بس مژده ی وصل از زبانش دادم و نامد
(سحاب) او شرمسار من شد و من شرمسار خود
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - نثارت جان کنم گر زر نباشد
نثارت جان کنم گر زر نباشد
اشارت کن گرت باور نباشد
جهان از آتش آهم بسوزد
اگر از آب چشمم تر نباشد
نباشد ماه من بی مهر چندان
اگر بی مهری اختر نباشد
به زیر تیغ نالم تا نیاید
که عیشی زین مرا خوش تر نباشد
کشی بی جرم خلقی را و دانی
سئوالی از تو در محشر نباشد
غم هجرم ز درد رشک اغیار
نباشد بیش اگر کمتر نباشد
نمیرد تا (سحاب) از دست جورت
تو را از حال او باور نباشد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - چون من هر کس که از جان سیر باشد
چون من هر کس که از جان سیر باشد
به زودی گر بمیرد دیر باشد
چه کوشم در خلاص دل همان به
که این دیوانه در زنجیر باشد
اگر مبهم بماند آیه ی نور
مه روی تواش تفسیر باشد
سیه تر کرد روزم تا بدانم
اثر در ناله ی شب گیر باشد
قدح سهل است خوش باشد ز دستش
اگر خنجر و گر شمشیر باشد
جوانی دیده ام کز هر که بینی
برد دل گر جوان ور پیر باشد
به عالم عاشقی چون من نیابی
اگر عشق تو عالم گیر باشد
نه چندان یافت ملک دل خرابی
که دیگر قابل تعمیر باشد
بجز وصلش (سحابا) هر مرادی
شود حاصل اگر تقدیر باشد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - اگر وقت سحر در ناله ی هر کس اثر باشد
اگر وقت سحر در ناله ی هر کس اثر باشد
نباید آرزویی در دل مرغ سحر باشد
جهان ز آه جهان سوزم نه چندان در حذر باشد
چنین تا سیل اشک من روان از چشم تر باشد
مباد آهنگ پروازی کند ز آن طرف بام آن مه
که از سنگ جفایش مرغ دل بی بال و پر باشد
حدیث روز وصلش در شب هجران خوشست اما
فغان کآنشب دراز و این حکایت مختصر باشد
فزون تر باد یا رب دشمنانرا دوستی با او
که هر کس دوست تر از وصل او محروم تر باشد
اگر آگه شود از شوق خواهد جان دهد صیدم
همان به کز نوید کشتن خود، بی خبر باشد
برغم غیر هر شب محفلی آرایم و سازم
لبالب ساغر خود گر چه از خون جگر باشد
ز شیرین داد فرهاد جفاکش را (سحاب) آخر
ستاند دور گردون گرچه از رشک شکر باشد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - اگر زین پیش بردستم دلی بود
اگر زین پیش بردستم دلی بود
از او هر لحظه پایم در گلی بود
فتد دیوانه از زنجیر و افتاد
به زنجیر تو هر جا عاقلی بود
ز ضعف پیری آسان کرد چشمم
از او در کار دل هر مشکلی بود
نیم آگه ز دل دانم قتیلی
به خون غلطان ز تیغ قاتلی بود
حدیث سرو آزادی شنیدم
چو دیدم از غمت پا در گلی بود
بهای بوسه می خواهد چه بودی
که نقد جان متاع قابلی بود
دلیل سالکان می گشت خضری
طریق عشق را گر منزلی بود
(سحاب) آمد به یاد من چو دیدم
که گردی در قفای محملی بود
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - مرا مشکل گشا تا دل نباشد
مرا مشکل گشا تا دل نباشد
ز دل کارم چنین مشکل نباشد
ز شرم قاتلم هر کشته ی را
به محشر شکوه از قاتل نباشد
بگوئید آنکه غافل شد زحالم
ز آه غافلم غافل نباشد
سزد با سرو من پای تذروی
به گل از سر و پا در گل نباشد
ز خط حسنش نشد زایل بگو دل
در این اندیشه ی باطل نباشد
(سحاب) آن را که تخم مهری افشاند
بجز بیحاصلی حاصل نباشد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - بلای دل کز آن بالا بصد غم مبتلا باشد
بلای دل کز آن بالا بصد غم مبتلا باشد
کسی داند که چون دل مبتلای آن بلا باشد
نمی خواهم کسی از جانب او پیک ما باشد
گرش قاصد صبا، پیغام پیغام وفا باشد
ز بیماران درد عشق آنکس را دوا باید
که درد عاشقی را چاره فرما از دوا باشد
توان دانست چونی در وفا کز هم نشینانت
به هر کس آشنایی می کنم ناآشنا باشد
به حکم او چو امروزم بسی بردند تا مقتل
سزد رویم اگر از بیم بخشش در قفا باشد
(سحاب) از درد رشک نیکوان گر ایمنی خواهی
نگاری را بدست آور که بی مهر و وفا باشد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - جدا کرد از منت بخت بد امروز
جدا کرد از منت بخت بد امروز
که تا گردد به کامش بخت فیروز
جهان خود جای آن جان جهان است
چه سان از دل کشم آه جهان سوز؟
یکی را زین دو بیرون خواهم از تن
غم جانکاه یا جان غم اندوز
کند قتل منش تعلیم و غافل
که نیکی می کند با من بد آموز
به ناکامی چو باید رفت روزی
زکوی او چه فردا و چه امروز
دل ریش مرا مرهم چه حاجت
مرا بس مرهم دل تیر دلدوز
شب من چون سیه باشد چه حاصل
که روی تست ماه عالم افروز
یک امروزم (سحاب) از وصل ماهی
به فیروزی گذشت از بخت فیروز
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - به راهی می کشد عشقم که پیدا نیست پایانش
به راهی می کشد عشقم که پیدا نیست پایانش
خضر نبود عجب گر گم کند ره در بیابانش
اگر هر دم بود صد عهد و پیمان با رقیبانش
نیندیشم که آن پیمان شکن سست است پیمانش
شب وصل است و مینالم که شاید چرخ پندارد
که باز امشب شب هجر است و دیر آرد بپایانش
به دانایی برد طفلی چو عقل از پیر، کی حاجت
به تعلیم دبیرش باشد و حبس دبستانش؟
به دامی تا نیفتاده است مرغی در گلستانی
چه داند جایی هست خوشتر از گلستانش؟
نباشد در بری آن دل که نبود مهر دلدارش
نیاید بر تنی آن جان که نبود عشق جانانش
کسی کو راه یابد در حریم وصل او باید
چه باک است از جفای پاسبان و جور دربانش
چو بر سر رهروی شوق حرم دارد چه باک آری
بهر گامی اگر درپا خلد خار مغیلانش؟
(سحاب) از چشم آن خورشید وش باشد نهان بنگر
دو چشمم چون سحاب و قطره های اشک بارانش
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - خوشا آن روزگار خوش که با من بود یاری خوش
خوشا آن روزگار خوش که با من بود یاری خوش
جدا ز آن یار خوش دیگر ندیدم روزگاری خوش
نمیدانم به صید دل چه آمد آنقدر دانم
که در خون می تپد از شهسواری خوش شکاری خوش
نوید کشتنم آن شوخ امشب داده و دارم
به امید وفای وعده ی خوش انتظاری خوش
بود زان شهریارم شهر دل ویران و حیرانم
که چون ویران شود شهری که دارد شهریاری خوش؟
غمم از غمگساران گرچه دایم در دل ست اما
نباشد نا خوش آن غم را که باشد غمگساری خوش
نه وصلش خوش بود نه هجر و نه شادی نه غمناکی
خطا گوید که گوید عشق بازی هست کاری خوش
بود در صید گاهت شهسوارا تا کیم حسرت؟
بر آن صیدی که از دنبال دارد شهسواری خوش
(سحابا) همچو مرهم بر دل عشاق خار غم
خوش است اما اگر خاری بود از گلعذاری خوش
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - نه از پیوند هر آلوده دامانی بود باکش
نه از پیوند هر آلوده دامانی بود باکش
همین ترسد ز من آلوده گردد دامن پاکش
نیابی هرگز آسایش گرت هر کشته ای خواهد
که از راه وفا یک بار آیی بر سر خاکش
گهی از خار خار سینه ی چاکم شود آگه
که از عشق گلی گردد گریبان همچو گل چاکش
همین بس افتخار من که خونم ریزد از تیری
وگرنه من نه آن صیدم که او بندد به فتراکش
نگوید زاهد از روی خرد حرفی بلی آن کس
که انکار رخ زیبا کند پیداست ادراکش
به جان دردیست کان روی دل افروزست درمانش
بدل زهریست کان لعل شکربارست تریاکش
برد جان هر که از جور نگار کینه جوی من
چه بیم از کینه ی اختر، چه باک از جور افلاکش؟
تویی کاندیشه نبود از (سحاب) ورنه اندیشد
فلک از آه غمناک و زمین از چشم نمناکش