تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۲۹ - گر ذوق طلب کنی ز ما جو
گر ذوق طلب کنی ز ما جو
بگذر ز خود و برو خدا جو
در بحر به عین ما نظر کن
آنگاه در آ و ما به ما جو
ما دُردی درد نوش کردیم
با درد در آ ز ما دوا جو
از ما بشنو نصیحتی خوش
نیکی کن و نیکیش جزا جو
دهقانی کن مکن گدائی
از کسب حلال خود نوا جو
گر طالب علم کیمیائی
در خاک سیاه کیمیا جو
رو روح بگیر و جسم بگذار
بگذار کدورت و صفا جو
با شمس و قمر ندیم می باش
از هر دو مراد دو سرا جو
مستیم و حریف نعمت الله
در مجلس او درآ مرا جو
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۳۴ - از بود وجود خود فنا شو
از بود وجود خود فنا شو
رندانه بیا حریف ما شو
خواهی که تو پادشاه باشی
در حضرت پادشه گدا شو
چون اوست نوای بینوایان
دریاب نوا و بینوا شو
در بحر محیط ما قدم نه
با ما بنشین و آشنا شو
از هستی او وجود جوئی
از هستی خویشتن فنا شو
گر بندهٔ حضرت خدائی
چون بندهٔ حضرت خدا شو
خواهی که رسی به نعمت الله
ایمن ز فنا و از بقا شو
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۳۵ - مستانه ز خویشتن فنا شو
مستانه ز خویشتن فنا شو
رندانه بیا حریف ما شو
چون هستی اوست هستی ما
بگذر ز خود آ و با خدا شو
بر دار فنا بر آ چو منصور
سردار سراچهٔ بقا شو
مائیم نوای بینوایان
دریاب نوا و بانوا شو
تا چند به گرد بحر گردی
در بحر درآ و آشنا شو
میخانهٔ عاشقانه دریاب
فارغ ز وجود دو سرا شو
سید شاه است و بنده بنده
شاهی طلبی برو گدا شو
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۵۲ - بستیم کمر به خدمت او
بستیم کمر به خدمت او
رفتیم روان به حضرت او
چیزی که تو را به او رساند
آن نیست به جز محبت او
عالم چو وجود یافت از وی
مرحوم بود به رحمت او
منعم چو به نعمت خدائی
منعم باشی به نعمت او
هر بندهٔ صادقی که بینی
جان داده برای خدمت او
او داده به ما هر آنچه داریم
داریم هزار منت او
مائیم و حضور نعمت الله
خوشوقت به یمن همت او
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۶۲ - چشمی که ندیده نور آن رو
چشمی که ندیده نور آن رو
تاریک بود چو روی هندو
با ما بنشین خوشی درین بحر
ما را به کف آر و ما به ما جو
از جام حباب آب می نوش
از ما بشنو مرو به هر جو
گنجینهٔ گنج پادشاهی
مفلس گردی روان به هر سو
هر ذره ز آفتاب حسنش
یا سایهٔ نور اوست یا او
در جام جهان نما نظر کن
تا بنماید به تو یکی دو
در مجلس عشق و بزم رندان
چون سید مست ما دگر کو
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۹۸ - ساقی بده آن می شبانه
ساقی بده آن می شبانه
مستم کن ازین شرابخانه
بشنو تو رموز عشقبازان
کان است نشان و این نشانه
داریم بقای مطلق از حق
باقی همه کارها بهانه
کار دل ماست عشقبازی
از دولت عشق جاودانه
پروانهٔ جان ما روان سوخت
چون آتش عشق جاودانه
گر میل کنار یار داری
جانست بیار در میانه
از هستی خود چو نیست گشتی
در هر دو جهان توئی یگانه
دامی است وجود آدم ای یار
مائیم شکار و روح دانه
مطرب بنواز قول سید
وز نغمهٔ ساز عاشقانه
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۲۳ - آن کیست کلای کج نهاده
آن کیست کلای کج نهاده
بر بسته میان و برگشاده
بگشوده در شرابخانه
مستانه صلای عام داده
رندانه درآمده به مجلس
بر دست گرفته جام باده
سلطان خود و سپاه خویشست
گه گشته سوار و گه پیاده
در کنج دل خرابهٔ ما
گنجی ز محبتش نهاده
شاهانه به تخت دل نشسته
جان همچو غلام ایستاده
بر هر طرفش هزار سید
هستند خراب و اوفتاده
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۲۵ - نوریست به چشم ما نموده
نوریست به چشم ما نموده
در جام جهان نما نموده
هر آینه که دیده دیده
آئینه به ما خدا نموده
باطن بنگر که پادشاه است
در ظاهر اگر گدا نموده
ما دُردی درد نوش کردیم
این درد به ما دوا نموده
بر دار فنا برآ که ما را
در عین فنا بقا نموده
در بحر محیط غرق گشتیم
ماهیت ما به ما نموده
بیگانه ندیده سید ما
او را همه آشنا نموده
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۲۶ - در آینه عشق او نموده
در آینه عشق او نموده
حسنی به من و تو رو نموده
هر آینه را تو نیز بنگر
کو آینه را نکو نموده
در جام جهان نما نظر کن
گو دیده جمال او نموده
یک رو بود آینه چو بنمود
یک روست اگرچه دو نموده
بر آینه آفتاب چون یافت
پنهان چه کنیم چو نموده
با آینه روبرو نشسته
آن آینه روبرو نموده
در آینهٔ وجود سید
عالم همه مو به مو نموده
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۳۷ - هر بنده که سوی شه برد راه
هر بنده که سوی شه برد راه
هم شاد بود به دولت شاه
ما شاه درون پرده دیدیم
دیگر نرویم سوی خرگاه
ای شاه تو قرص آفتابی
ما خاک محقریم در راه
تو جان طلبی و ما نخواهیم
هستیم در این سخن به اکراه
ما زان تو ایم هر چه داریم
العبد و ماله لمولاه
هست از نظر تو ناظر حق
سلطان دو کون نعمت الله
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۴۸ - ساقی قدحی شراب در ده
ساقی قدحی شراب در ده
دل سوخته را کباب در ده
راضی نشوم به یک دو سه جام
لطفی کن و بی حجاب در ده
از پردهٔ غیب روی بنما
در خطهٔ جان خطاب در ده
ای عشق ندای پادشاهی
در ملک چو آفتاب در ده
در ده کس نیست جمله مستند
بانگی بده خراب در ده
ما گمشدگان کوی عشقیم
راهی بنما صواب در ده
در بیداری اگر صلائی
ما را ندهی خراب در ده
پنهان چه دهی شراب وحدت
رندانه و بی حجاب در ده
شادی روان نعمت الله
دهدار مرا شراب در ده
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۷۲ - ما آن تو ایم ، آن تو دانی
ما آن تو ایم ، آن تو دانی
دل داده تو را و جان ، تو دانی
در عشق تو صادقیم جانا
صدق دل عاشقان تو دانی
دانی که تو چیست حال جانم
حال همهٔ جهان تو دانی
گر درد به ما دهی و گر صاف
تو حاکمی این و آن تو دانی
بی نام و نشان کوی عشقیم
دادیم تو را نشان تو دانی
از هر دو جهان کناره کردیم
سری است درین میان تو دانی
مستیم و حریف نعمت الله
میخانهٔ ما همان تو دانی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۷۳ - بی عشق مباش یک زمانی
بی عشق مباش یک زمانی
کز عشق نکرد کس زیانی
آن آن دارد که عشق دارد
بی عشق کسی ندارد آبی
گر دست دهد ز ساقی ما
یک جرعهٔ می بخر به جانی
می نوش کنیم و عشق بازیم
گر زان که دهد خدا امانی
ساقی قدحی بیار حالی
مطرب غزلی بخوان روانی
این علم بدیع نعمت الله
بنویس معانی بیانی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۸۶ - بی درد دلی دوا نیابی
بی درد دلی دوا نیابی
نگذشته ز خود خدا نیابی
با ما نه نشسته ای به دریا
شک نیست که عین ما نیابی
برخیز و بیا به جستجو باش
از پا منشین تو تا نیابی
تا گم نکنی تو خویشتن را
گم کردهٔ خویش را نیابی
با خضر رفیق شو که بی او
آن آب حیات را نیابی
بر دار فنا بر آ و خوش باش
بی دار فنا بقا نیابی
بیگانه ز خویش تا نگردی
چون سیدم آشنا نیابی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۸۷ - بی درد دلی دوا نیابی
بی درد دلی دوا نیابی
بی رنج تنی شفا نیابی
در عین فنا بقا توان یافت
ناگشته فنا بقا نیابی
تا ترک خودی خود نگوئی
چون ما به خدا خدا نیابی
عاشق شو و عقل را رها کن
کز عقل دنی وفا نیابی
بیگانه مشو که در خرابات
رندی چو من آشنا نیابی
جز بر در بارگاه وحدت
ای یار مجو مرا نیابی
ساقی خوشی چو نعمت الله
در میکده حالیا نیایی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۱۹ - بر تخت دلم نشسته شاهی
بر تخت دلم نشسته شاهی
شاهی و چگونه شاه ماهی
قدسی ملکی ملک صفاتی
عالی قدری جهان پناهی
بر دست گرفته جام باده
مستانه نهاده کج کلاهی
جان بنده و عقل خادم از
دل تختی و عشق پادشاهی
ما راه روان کوی عشقیم
به زین نرود کسی به راهی
گوئی که ز باده توبه کردی
هرگز نکنم چنین گناهی
درخدمت سید خرابات
جاهی دارم چگونه جاهی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۲۴ - آئینهٔ حضرت الهی
آئینهٔ حضرت الهی
تمثال جمال پادشاهی
دانندهٔ علم جمله اسماء
واقف ز کمال ما کماهی
آوازهٔ آفتاب حسنش
بگرفته ز ماه تا به ماهی
سلطان وجود روی بنمود
در صورت مردم سپاهی
سید بگرفت ملک عالم
بنشست به تخت دل بشاهی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۲۹ - هر مرده که شد به جام می حی
هر مرده که شد به جام می حی
باشد جاوید زنده از وی
ساقی قدحی شراب پر کن
از بهر خدا بده پیاپی
گوئی که ز باده توبه کردی
ای مونس جان عاشقان کی
ای عشق بیا که جان مائی
ای عقل برو ز بزم ماهی
مستیم و خراب لاابالی
ساغر بر دست و گوش برنی
رندانه حریف مست عشقیم
سجادهٔ زهد کرده ام طی
در مجلس عشق نعمت الله
جامیست جهان نما پر از می
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۳۰ - عالم جامست و فیض او می
عالم جامست و فیض او می
بی او همه عالم است لاشی
او را نبود ظهور بی ما
ما را نبود وجود بی وی
ای عقل تو زاهدی و ما رند
در مجلس ما میا برو هی
یا رب که مدام باد ساقی
تا می بخشد مرا پیاپی
گوئی که ز باده توبه کردی
زنهار مگو چنین کجا کی
هر زنده دلی که کشتهٔ اوست
جاوید چو جان ما بود حی
مستیم و حریف نعمت الله
می بر کف دست و گوش بر نی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۳۵ - گر آینه عین او نبودی
گر آینه عین او نبودی
آن روی به ما که می نمودی
بگشاد در سرا به عالم
گر در بستی که می گشودی
او می بخشد وجود ور نه
بودی ز من و ز تو نبودی
بی خندهٔ گل نوای بلبل
در گلشن او که می شنودی
گر نقش خیال او ندیدی
این دیدهٔ ما کجا غنودی
این گفته اگر نه گفتهٔ اوست
از آینه زنگ کی زدودی
دیدم سید که درخرابات
مستانه سرود می سرودی