تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳۱ - ای محو راه گشته، از محو هم سفر کن
ای محو راه گشته، از محو هم سفر کن
چشمی ز دل برآور، در عین دل نظر کن
دل آینه‌ست چینی، با دل چو هم نشینی
صد تیغ اگر ببینی، هم دیده را سپر کن
دانم که برشکستی، تو محو دل شدستی
در عین نیست هستی، یک حملهٔ دگر کن
تا بشکنی شکاری، پهلوی چشمه‌ساری
ای شیر بیشهٔ دل، چنگال در جگر کن
چون شد گرو گلیمی، بهر در یتیمی
با فتنهٔ عظیمی تو دست در کمر کن
ماییم ذره ذره، در آفتاب غره
از ذره خاک بستان، در دیدهٔ قمر کن
از ما نماند برجا جان، از جنون و سودا
ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن
در عالم منقش، ای عشق همچو آتش
هر نقش را به خود کش، وز خویش جانور کن
ای شاه هر چه مردند، رندان سلام کردند
مستند و می نخوردند، آن سو یکی گذر کن
سیمرغ قاف خیزد، در عشق شمس تبریز
آن پر هست برکن، وز عشق بال و پر کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳۲ - من از که باک دارم؟ خاصه که یار با من
من از که باک دارم؟ خاصه که یار با من
از سوزنی چه ترسم؟ و آن ذوالفقار با من
کی خشک لب بمانم؟ کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من؟ وان غم گسار با من
تلخی چرا کشم من؟ من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی، وان نوبهار با من
از تب چرا خروشم؟ عیسی طبیب هوشم
وز سگ چرا هراسم؟ میر شکار با من
در بزم چون نیایم؟ ساقیم می‌کشاند
چون شهرها نگیرم؟ وان شهریار با من
در خم خسروانی، می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من؟
با چرخ اگر ستیزم، ور بشکنم، بریزم
عذرم چه حاجت آید؟ وان خوش عذار با من
من غرق ملک و نعمت، سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم، وان خوش کنار با من
ای ناطقه‌ی معربد، از گفت سیر گشتم
خاموش کن، وگرنی، صحبت مدار با من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳۳ - جانا نخست ما را مرد مدام گردان
جانا نخست ما را مرد مدام گردان
وان گه مدام درده، ما را مدام گردان
از ما و خدمت ما، چیزی نیاید ای جان
هم تو بنا نهادی، هم تو تمام گردان
دارالسلام ما را، دارالملام کردی
دارالملام ما را، دارالسلام گردان
این راه‌‌ بی‌نهایت، گر دور و گر دراز است
از فضل‌‌ بی‌نهایت، بر ما دو گام گردان
ما را اسیر کردی، اماره را امیری
ما را امیر گردان، او را غلام گردان
انعام عام خود را کردی نصیب خاصان
انعام خاص خود را امروز عام گردان
هر ذره را ز فضلت، خورشیدی‌یی دگر ده
خورشید فضل خود را بر جمله رام گردان
در کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کن
وان را که گوید آمین، هم دوست کام گردان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳۴ - ای دل ز شاه حوران، یا قبلهٔ صبوران
ای دل ز شاه حوران، یا قبلهٔ صبوران
کن شکر با شکوران، تو فتنه را مشوران
من مرد فتنه جویم، من ترک این نگویم
من دست ازو نشویم، تو فتنه را مشوران
سرخیل‌‌ بی‌دلانم، استاد منبلانم
من عاشق فلانم، تو فتنه را مشوران
از من مپرس چونم، می‌بین که غرق خونم
این هم نه‌‌ام، ‌‌فزونم، تو فتنه را مشوران
من رستمم و روحم، طوفان قوم نوحم
سرمست آن صبوحم، تو فتنه را مشوران
تو نقش را نخوانی، زیرا درین جهانی
تا این قدر بدانی، تو فتنه را مشوران
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳۵ - آن خوب را طلب کن، اندر میان حوران
آن خوب را طلب کن، اندر میان حوران
مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران
در دل چو نقش بندد، جان از طرب بخندد
صد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران
از پرتوی که افتد، در چشم‌‌ها زرویش
خارش چه افتد، از وی در چشم‌های ‌کوران
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳۶ - امروز سرکشان را عشقت زجلوه کردن
امروز سرکشان را عشقت زجلوه کردن
آورد بار دیگر، یک یک ببسته گردن
رو رو تو در گلستان، بنگر به گل پرستان
یک لحظه سجده کردن، یک لحظه باده خوردن
نگذارد آن شکرخو، بر ما ز ما یکی مو
چون صوفیان جان را این است سر ستردن
دندان تو چو شد سست، بر جاش دیگری رست
می‌دان که همچنین است، بر مرد جان سپردن
ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر
می‌باش در شکنجه، از خویش و درفشردن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳۷ - چون جان تو می‌ستانی، چون شکر است مردن
چون جان تو می‌ستانی، چون شکر است مردن
با تو ز جان شیرین، شیرین‌تر است مردن
بردار این طبق را، زیرا خلیل حق را
باغ است و آب حیوان، گر آذر است مردن
این سر نشان مردن، وان سر نشان زادن
زان سرکشی نمیرد، نی، زین مراست مردن
بگذار جسم و جان شو، رقصان بدان جهان شو
مگریز اگر چه حالی، شور و شر است مردن
والله به ذات پاکش، نه چرخ گشت خاکش
با قند وصل، همچون حلواگر است مردن
از جان چرا گریزیم؟ جان است جان سپردن
وز کان چرا گریزیم؟ کان زر است مردن
چون زین قفص برستی، در گلشن است مسکن
چون این صدف شکستی، چون گوهر است مردن
چون حق تو را بخواند، سوی خودت کشاند
چون جنت است رفتن، چون کوثر است مردن
مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد
آیینه بربگوید خوش منظر است مردن
گر مومنی و شیرین، هم مومن است مرگت
ور کافری و تلخی، هم کافر است مردن
گریوسفی و خوبی، آیینه‌ات چنان است
ورنی در آن نمایش، هم مضطر است مردن
خامش، که خوش زبانی، چون خضر جاودانی
کز آب زندگانی، کور و کر است مردن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳۸ - از زنگ لشکر آمد، بر قلب لشکرش زن
از زنگ لشکر آمد، بر قلب لشکرش زن
ای سرفراز مردی، مردانه بر سرش زن
چون آتش آر حمله، کو هیزم است جمله
از آتش دل خود، در خشک و در ترش زن
گر بحر با تو کوشد، در کین تو بجوشد
آتش کن آب او را، در در و گوهرش زن
هر تیر کز تو پرد، هفت آسمان بدرد
ای قاب قوس، تیری بر پشت اسپرش زن
هر کس که‌‌ بی‌سر آید، تو دست بر سرش نه
وان کس که باسر آید، تو زخم خنجرش زن
جانی که برفروزد، در عشق تو بسوزد
خواهی که تازه گردد؟ در حوض کوثرش زن
از لعل می‌فروشت، سرمست کن جهان را
بستان ز زهره چنگش، بر جام و ساغرش زن
ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید
از جذب نور ایمان، در جان کافرش زن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳۹ - رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز، تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده
بر آب دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن
خیره کشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خون بها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کن، وفا کن
دردی‌ست غیر مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، کین درد را دوا کن؟
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشقی‌ست چون زمرد
از برق این زمرد، هین، دفع اژدها کن
بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۰ - روز است ای دو دیده، در روزنم نظر کن
روز است ای دو دیده، در روزنم نظر کن
تو اصل آفتابی، چون آمدی سحر کن
بردار طالبان را، وز هفت بحر بگذر
منگر به گاو و ماهی، وز صد چنین گذر کن
پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالا
وین خانهٔ کهن را‌‌ بی‌زیر و‌‌ بی‌زبر کن
عالم فناست جمله، در یک دمش بقا کن
ماری‌ست زهر دارد، تو زهر او شکر کن
هر سو که خشک بینی، تو چشمه‌یی روان کن
هر جا که سنگ بینی، از عکس خود گهر کن
اندر قفای عاشق، هر سو که خصم بینی
او را به زخم سیلی، اندر زمان به درکن
تا چند عذر گویی؟ کورند و می‌نبینند
گر کورشان نخواهی، در دیده‌شان نظر کن
خواهی که پرده‌هاشان در دیده‌‌ها نباشد
فرما تو پردگی را کز پرده‌‌ها عبر کن
فرمان تو راست مطلق، با جمع در میان نه
بستم قبای عطلت، هم چارهٔ کمر کن
ای آفتاب عرشی ای شمس حق تبریز
چون ماه نو نزارم، رویم تو در قمر کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۱ - پروانه شد در آتش، گفتا که همچنین کن
پروانه شد در آتش، گفتا که همچنین کن
می‌سوخت و پر‌‌ همی‌زد بر جا که همچنین کن
شمع و فتیله بسته، با گردن شکسته
می‌گفت نرم نرمک با ما که همچنین کن
مومی که می‌گدازد، با سوز می‌بسازد
در تف و تاب داده خود را که همچنین کن
گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی
سودت ندارد آن‌ها، الا که همچنین کن
دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سر
وز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن
از نیک و بد بریده، وز دام‌‌ها پریده
بر کوه قاف رفته عنقا که همچنین کن
رخساره پاک کرده، دراعه چاک کرده
با خار صبر کرده گل‌‌ها که همچنین کن
صد ننگ و نام هشته، با عقل خصم گشته
بر مغزها دویده صهبا که همچنین کن
خالی شده‌ست و ساده، نه چشم برگشاده
لب بر لبش نهاده سرنا که همچنین کن
چل سال چشم آدم، در عذر داشت ماتم
گفته به کودکانش بابا که همچنین کن
خاموش باش و صابر، عبرت بگیر آخر
خامش شده‌ست و گریان خارا که همچنین کن
تبریز شمس دین را، بین کز ضیای جانی
پر کرده از جلالت صحرا که همچنین کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۲ - ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
ای زلف شب مثالش، در نیم شب سحر کن
چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن
نی‌های ‌بی‌زبان را زان شهد پرشکر کن
چون صد هزار در در سمع و بصر تو داری
یک دامنی از آن در، در کار کور و کر کن
از خون آن جگرها، که بوی عشق دارد
از بهر اهل دل را یک قلیهٔ جگر کن
بس شیوه‌‌ها که کردند جان‌‌ها و ره نبردند
ای چاره ساز جان‌‌ها یک شیوهٔ دگر کن
مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد
ای تو همای دولت، پر برفشان، سفر کن
چون دیو ره بپیما، تا بینی آن پری را
وندر بر چو سیمش، تو کار دل چو زر کن
هر چت اشارت آید، چون و چرا رها کن
با خوی تند آن مه، زنهار، سر به سر کن
پای ملخ، که جان است، چون مور پیش او بر
در پیش آن سلیمان، بر هر رهی حشر کن
آبی‌ست تلخ دریا، در زیر گنج گوهر
بگذار آب تلخش، تو زیر او زبر کن
ماری‌ست مهره دارد زان سوی زهر در سر
ورزان که مهره خواهی، از زهر او گذر کن
خواهی درخت طوبی؟ نک شمس حق تبریز
خواهی تو عیش باقی؟ در ظل آن شجر کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۳ - دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
گر دی نکرد سرما، سرمای هر دو بر من
سرما چو گشت سرکش، هیزم بنه در آتش
هیزم دریغت آید؟ هیزم به است یا تن؟
نقش فناست هیزم، عشق خداست آتش
درسوز نقش‌‌ها را، ای جان پاک دامن
تا نقش را نسوزی، جانت فسرده باشد
مانند بت پرستان، دور از بهار و مامن
در عشق همچو آتش، چون نقره باش دلخوش
چون زادهٔ خلیلی، آتش تو راست مسکن
آتش به امر یزدان، گردد به پیش مردان
لاله و گل و شکوفه، ریحان و بید و سوسن
مومن فسون بداند، بر آتشش بخواند
سوزش درو نماند، ماند چو ماه روشن
شاباش ای فسونی، کافتد ازو سکونی
در آتشی که آهن گردد ازو چو سوزن
پروانه زان زند خود بر آتش موقد
کو را‌‌ همی‌نماید، آتش به شکل روزن
تیر و سنان به حمزه چون گل فشان نماید
در گل فشان نپوشد، کس خویش را به جوشن
فرعون همچو دوغی، در آب غرقه گشته
بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن
اسپان اختیاری، حمال شهریاری
پالان کشند و سرگین، اسبان کند و کودن
چو لک لک است منطق، بر آسیای معنی
طاحون ز آب گردد، نز لک لک مقنن
زان لک لک ای برادر گندم ز دلو بجهد
در آسیا درافتد، گردد خوش و مطحن
وز لک لک بیان تو از دلو حرص و غفلت
در آسیا درافتی یعنی رهی مبین
من گرم می‌شوم جان اما ز گفت و گو نی
از شمس دین زرین، تبریز همچو معدن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۶ - قرابه باز دانا هش دار آبگینه
قرابه باز دانا هش دار آبگینه
تا درمیان نیفتد، سودای کبر و کینه
چون شیشه بشکنی، جان بسیار پای یاران
مجروح و خسته گردد، این خود بود کمینه
وان گه که مرهم آری، سر را به عذر خاری
بر موزهٔ محبت افتد هزار پینه
بفزا شراب و خوش شو، بیرون ز پنج و شش شو
مگذار ناخوشی را گرد سرای سینه
نی زان شراب خاکی، بل کز جهان پاکی
از دست حق رسیده، بی‌واسطه‌ی قنینه
در بزمگاه وحدت، یابی هر آنچ خواهی
در رزمگاه محنت، گه آن نه و گه این نه
جانی که غم فزودی، از شمس حق تبریز
نو نو طرب فزاید، بی‌کهنه‌های دینه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۷ - پیغام زاهدان را، کآمد بلای توبه
پیغام زاهدان را، کآمد بلای توبه
با آن جمال و خوبی، آخرچه جای توبه؟
هم زهد برشکسته، هم توبه توبه کرده
چون هست عاشقان را کاری ورای توبه
چون از جهان رمیدی، در نور جان رسیدی
چون شمع سر بریدی، بشکن تو پای توبه
شرط است بی‌قراری، با آهوی تتاری
ترک خطا چو آمد، ای بس خطای توبه
در صید چون درآید، بس جان که او رباید
یک تیر غمزهٔ او، صد خون بهای توبه
چون هر سحر خیالش، بر عاشقان بتازد
گرد غبار اسبش، صد توتیای توبه
از بادهٔ لب او، مخمور گشته جان‌ها
وان چشم پرخمارش داده سزای توبه
تا باغ عاشقان را سرسبز و تازه کردی
حسنت خراب کرده بام و سرای توبه
ای توبه برگشاده، بی‌شمس حق تبریز
روزی که ره نماید، ای وای وای توبه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۸ - این جا کسی است پنهان، دامان من گرفته
این جا کسی است پنهان، دامان من گرفته
خود را سپس کشیده، پیشان من گرفته
این جا کسی است پنهان، چون جان و خوش تر از جان
باغی به من نموده، ایوان من گرفته
این جا کسی است پنهان، همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته
این جا کسی است پنهان، مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکان من گرفته
جادو و چشم بندی، چشم کسش نبیند
سوداگری است موزون، میزان من گرفته
چون گلشکر من و او، در همدگر سرشته
من خوی او گرفته، او آن من گرفته
در چشم من نیاید خوبان جمله عالم
بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته
من خسته گرد عالم، درمان زکس ندیدم
تا درد عشق دیدم درمان من گرفته
تو نیز دل کبابی، درمان ز درد یابی
گر گرد درد گردی، فرمان من گرفته
در بحر ناامیدی، از خود طمع بریدی
زین بحر سر برآری، مرجان من گرفته
بشکن طلسم صورت، بگشای چشم سیرت
تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته
ساقی غیب بینی، پیدا سلام کرده
پیمانه جام کرده، پیمان من گرفته
من دامنش کشیده کی نوح روح دیده
از گریه عالمی بین، طوفان من گرفته
تو تاج ما وآن گه سرهای ما شکسته؟
تو یار غار وآن گه یاران من گرفته؟
گوید ز گریه بگذر، زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته، ریحان من گرفته
یاران دل شکسته، بر صدر دل نشسته
مستان و می پرستان، میدان من گرفته
همچو سگان تازی، می‌کن شکار، خامش
نی چون سگان عوعو، کهدان من گرفته
تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی
اشراق نور رویش کیهان من گرفته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۸۹ - در خانهٔ دل ای جان آن کیست ایستاده؟
در خانهٔ دل ای جان آن کیست ایستاده؟
بر تخت شه که باشد جز شاه و شاه زاده؟
کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهی؟
مخمور می چه خواهد جز نقل و جام و باده؟
نقلی ز دل معلق، جامی ز نور مطلق
در خلوت هوالحق، بزم ابد نهاده
ای بس دغل فروشان، دربزم باده نوشان
هش دار تا نیفتی، ای مرد نرم و ساده
در حلقهٔ قلاشی، زنهار تا نباشی
چون غنچه چشم بسته، چون گل دهان گشاده
چون آینه است عالم، نقش کمال عشق است
ای مردمان که دیده‌ست جزوی ز کل زیاده؟
چون سبزه شو پیاده، زیرا درین گلستان
دلبر چو گل سوار است، باقی همه پیاده
هم تیغ و هم کشنده، هم کشته هم کشنده
هم جمله عقل گشته، هم عقل باد داده
آن شه صلاح دین است، کو پایدار بادا
دست عطاش دایم در گردنم قلاده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۰ - آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
فردا ازو ببینی صد حور رو گشاده
بنگر به شهوت خود، ساده‌ست و صاف بی‌رنگ
یک عالمی صنم بین از ساده‌یی بزاده
زنبور شهد جانت، هر چند ناپدید است
شش خانه‌های او بین از شهد پر نهاده
اندازهٔ تن تو، خود سه گز است و کمتر
در جان خود تو بنگر، از نه فلک زیاده
تا چند کاسه لیسی؟ این کوزه بر زمین زن
برگیر کاه گل را از روی خنب باده
سجاده آتشین کن، تا سجده صاف گردد
آتش رخی برآید از زیر این سجاده
آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز
اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۱ - بازآمد آن مغنی، با چنگ سازکرده
بازآمد آن مغنی، با چنگ سازکرده
دروازهٔ بلا را بر عشق باز کرده
بازار یوسفان را از حسن برشکسته
دکان شکران را یک یک فراز کرده
شمشیر درنهاده، سرهای سروران را
وان گاهشان زمعنی، بس سرفراز کرده
خود کشته عاشقان را، در خونشان نشسته
وان گاه بر جنازه‌ی هر یک نماز کرده
آن حلقه‌های زلفت، حلق که راست روزی؟
ای ما برون حلقه گردن دراز کرده
از بس که نوح عشقت، چون نوح نوحه دارد
کشتی جان ما را دریای راز کرده
ای یک ختن شکسته، ای صد ختن نموده
وز نیم غمزه ترکی سیصد طراز کرده
بخت ابد نهاده، پای تو را به رخ بر
کت بنده کمینم، وان گه تو ناز کرده
ای خاک پای نازت، سرهای نازنینان
وز بهر ناز تو حق، شکل نیاز کرده
ای زرگر حقایق ای شمس حق تبریز
گاهم چو زر بریده، گاهم چو گاز کرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۲ - ای کهربای عشقت، دل را به خود کشیده
ای کهربای عشقت، دل را به خود کشیده
دل رفته، ما پی دل چون بی‌دلان دویده
دزدیده دل ز حسنت، از عشق جامه واری
تا شحنهٔ فراقت دستان دل بریده
از بس شکر که جانم از مصر عشق خورده
نی را ز نالهٔ من در جان شکر دمیده
در سایه‌های عشقت، ای خوش همای عرشی
هر لحظه باز جان‌ها تا عرش برپریده
ای شاد مرغزاری، کان جاست ورد و نسرین
از آب عشق رسته، وین آهوان چریده
دیده ندیده خود را، واکنون ز آینه‌ی تو
هر دیده خویشتن را در آینه بدیده
سرنای دولت تو، ای شمس حق تبریز
گوش رباب جانی برتافته شنیده